لطفا منتظر باشید

زندگى و معاملات پاك قدما

 در قديم پدرم مرا با خود به مغازه‏اش در بازار مى‏برد . در آنجا هرچه مغازه دار مى‏ديديم ، آثار سجده به پيشانى داشت ، اهل حال و سلامت روحى بود . وزين و باوقار . آرام حرف مى‏زدند . وقتى مردم جنس مى‏خواستند ، آنها وقت كشيدن ، اگر جنس را در پاكت مى‏ريختند ، ابتدا پاكتى خالى اين طرف ترازو مى‏گذاشتند ، بعد پاكت جنس را در آن كفه ، مى‏گفتند : او از من جنس را - مثلاً - كيلويى پنج تومان مى‏خرد ، اما پاكت كه كيلويى پنج تومان نيست . لذا پاكتى خالى آن طرف مى‏گذاشت . مضافاً جنس را مقدارى سنگين‏تر مى‏كشيدند و به مردم مى‏دادند .

 روزى شخصى روستايى فرش تميزى كه بافت خودشان بود را برداشت ، آورد تا بفروشد . يكى از همين بازارى‏ها كه پسر او از اولياى خدا شد ، آن روستايى را صدا زد و گفت : پدر جان ! به چه قيمتى مى‏فروشى ؟ گفت : من قيمت فرش را نمى‏دانم ، بين خود و خدا ، خودت قيمت واقعى آن را بگو .

 اين بازارى كسى بود كه پشت سر مرحوم آيت الله العظمى خوانسارى نمازش را مى‏خواند . مرحوم خوانسارى كسى بود كه بزرگان در مشكلات از او التماس دعا مى‏كردند . مى‏دانستند كه دعاى او مستجاب است .

 فرش را خريد و به نماز رفت . وقتى از نماز برگشت ، به شاگردانش گفت : اين فرشى كه تازه خريديم را بار ديگر بياندازيد ، به نظرم فرش خيلى خوبى است . انداختند و ديد ، بعد گفت : جمع كنيد و ببنديد .

 فرش را برداشت و به سر بازار آمد ، روى چهارپايه‏اى نشست . شاگردان آمدند گفتند : چرا نمى‏آييد ؟ گفت : به دنبال آن روستايى مى‏گردم . من قيمت را اشتباه دادم . فرش بيشتر مى‏ارزد .

 حدود يك سال به سر بازار مى‏آمد تا روزى آن روستايى را ديد . رفت سلام كرد و به او گفت : يك سال مرا از كار و زندگى انداختى ، من اين فرش را اشتباه قيمت كردم . چند تومان بيشتر مى‏ارزيده است . مى‏خواهى فرش را پس بگير ، ببر جاى ديگرى بفروش ، مى‏خواهى بقيه پولش را بدهم ؟ گفت : آقا ! حلال كردم .

 اين‏ها اهل قرآن ، عمل سنگين و وزين بودند . كار سبك نمى‏كردند . از دست آنها برنمى‏آمد ؛ چون اهل قرآن ، نمى‏توانند كار سبك كنند . چون حلال خور هستند ، كار سبك از وجود آنها توليد نمى‏شود .

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه