ديوجانس حكيم و پادشاه يونان
پادشاه يونان علاقه داشت كه يكبار ديوجانس حكيم را ببيند . هر چه وكيل و وزير رفتند به او گفتند : يكبار بيا كه اعلىحضرت مىخواهد تو را ببيند ، او مىگفت : من چشمم را از بيابان پيدا نكردهام كه او را ببينم . مگر اجازه داريم كه بگذاريم اين چشم به هر چيزى بيافتد ؟ شاه كيست ؟
تا اين كه روزى در تابستان، ديوجانس در خيابان فرعى ديد خيلى خسته است ، روى خاك جاده خوابيد : »آسان گذرانيد جهان گذران را« . آسان زندگى كردن را بايد از اينها ياد گرفت .
پادشاه يونان ، آمد از آنجا بگذرد ، مأمورانى كه جاده را پاك مىكردند ، بالاى سر حكيم آمدند ، گفتند : بلند شو . ديوجانس گفت : به شما چه ربط دارد ؟ گفتند : اعلىحضرت فرموده است . گفت : اعليحضرت كيست ؟ شاه گفت : كنار برويد . يكى از دربارىها آهسته گفت : اعلىحضرت ! ديوجانس حكيم خود ايشان است . پادشاه از اسب پياده شد ، كنار ديوجانس آمد ، او هنوز خوابيده بود ، پادشاه گفت : اى حكيم ! من پادشاه يونان هستم . گفت : به من چه ؟ هر كه مىخواهى باش . پادشاه گفت : اى حكيم ! از من چيزى بخواه . گفت : حال كه اصرار دارى كه از تو چيزى بخواهم ، هوا سرد است و من به آفتاب احتياج دارم ، تو جلوى آفتاب را گرفتهاى و با سايه خود مرا سرد كردهاى ، آن طرف برو تا آفتاب به من بخورد .
چقدر حافظ زيبا مىگويد :
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
English