تلبيه، شعار بلند ملكوتى
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد هفتم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
پس از آن كه شرايط و آداب حضور را در خود آماده كردى، مىتوانى با اين شعار بلند آسمانى و حقيقت ملكوتى، آمدنت را با تمام پاكى و اخلاص و عشق و محبت به پيشگاه مقدس او اعلام كنى.
ولى توجه داشته باش كه آمدنت را به صورتى اعلام نمايى كه به صدايت توجه كنند و آمدنت را بپذيرند.
آنجا جاى پرهيزكاران و پاكان است، آنجا جاى پذيرش هر كسى نيست، آنجا ايمان و توبه و عمل صالح و اخلاص وسيله قبولاندن انسان به حضرت يار است.
بدون شك اگر كسى خود را آراسته به اوصاف آسمانى نكرده باشد، ندايش را نشنيده مىگيرند و به حركتش نظرى نمىكنند و اعمالش را توجه نمىنمايند.
«لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ...» آمدنت را در لباس آشنايى و آشتى خبر مىدهد، هجرتت را از تمام مفاسد و معايب و آلودگىها و زشتىها اشعار مىدهد، آيا همين است؟!
«لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ...» يعنى: نهادم را از تنگناى ظلم و ستم و سركشى، به جهان عدالت و خيرخواهى انتقال مىدهم.
در حال گفتن اين جملات، انسان در درون خود به معانى متعددى از پاكى، قدس، خضوع و اجابت به نداى مولايش توجه پيدا كرده، بر خويش مسلم مىدارد كه به يكتايى او معترف است و او را در مالكيت و قدرت و فضل و بخشايش و تدبير يگانه مىداند.
آرى، اى محبوب من! اى مالك و خالق من! اى معشوق من! ندايت را قبول مىكنم، من در آستان مقدست ايستادهام، به فرمانت گوش مىدهم، به فرمانبردارى از دستورهايت شتابانم، پيمان تو را بدون ترديد و تغييرى نگه مىدارم.
[أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ] «1».
اى فرزندان آدم! آيا به شما سفارش نكردم كه شيطان را مپرستيد كه او بىترديد دشمن آشكارى براى شماست؟
اى مولاى من! تو يكتا و بىهمتايى، كسى هستى كه همگان بايد ندايت را اجابت كنند و دعوتت را بپذيرند، نهاد همه متوجه تست، صاحب و معطى نعمتهاى بيشمارى، مالك آن چنان عزتى هستى كه خوارى به حريمش راه ندارد، نيرويى هستى كه نقصان نمىپذيرى، نفوذت به همه جا رسيده، خدايى جز تو وجود ندارد.
آرى، اى مولاى من! ندايت را مىپذيرم، ستايش و نعمت براى تست و آقايى و بىهمتايى در خور تست.
اين است معناى تلبيه، با اين شعار وحدت و يگانگى، پرستندگان خداى يگانه اعلام مىشود، البته همه اين واقعيتها در صورتى است كه به حقيقت تلبيه توجه شود.
تلبيه گويان، خود را به آسمان نورانى تجرد كه در آنجا از ظلمتهاى مادى، سركشىهاى نفس و امتيازهاى موجب كبر و دورويى، خبرى نيست بالا مىبرند.
چون تلبيه شعار ايمان است و مقصود از آن اين است كه آدمى مصداق واقعى آن شود و معنايش پاسخگويى به اوامر الهى است و از طرفى تحت عنوان ويژهاى در مسئله حج قرار گرفته، چه حج مزاياى منحصر به فردى دارد، بنابراين چقدر از ايمان دورند و چه اندازه چهره باطن آنان زشت است، كسانىكه خود را از اين حريم عالى دور نگاه داشته و راز خويشتن و جامعه خود را به شيطان واگذاشته و دربست در اختيار دشمنان دين و ملتاند! و در شؤون حيات از فرهنگ شياطين پيروى مىكنند، اين دون همّتان و پست فطرتان در هر مقامى كه هستند در وقت تلبيه جز به لفظ بىمعنى به چيز ديگر اتصال ندارند.
اينان چه اندازه از حقيقت تلبيه بيگانهاند؟ اينان لياقت ايستادن در صف پاكان را ندارند.
در هر صورت شما اى زائران خانه حق! با تمام وجود مراقب اين شعار باشيد، به نداى مولاى خود پاسخ مثبت دهيد، وجود خود را پس از اين كلمات نورانى و شعار ملكوتى، از اجابت دعوت شيطان، طاغوت، شهوت، بيگانه، استعمارگر، خودخواهى، يهودى، مسيحى، شرق و غرب و هر كس براى شما و دين شما ضرر دارد منع كنيد.
به حقيقت، تلبيه بگوييد، به راستى نداى حق را اجابت كنيد، به درستى و پاكى در اين مقام قرار بگيريد كه اگر در اين حريم قبول شويد قبول شديد و اگر قبول نشويد از بدبختترين مردم روى زمين خواهيد بود.
اجابت نداى حق با تسليم روح
برادر مؤمنى داشتم كه از هر جهت مورد اطمينان بود، بيست و پنج سال خدمتگزارى زائران خانه حق را به عهده داشت، نيكان و پاكان سعى داشتند در اين سفر ملكوتى در معيت او باشند.
روزى در محضر او از اين مقوله سخن بود، داستان اعجابانگيزى در يكى از سفرهايش برايم تعريف كرد.
گفت: تعدادى زائر در يكى از سالها براى رفتن به حج از طريق عراق همراه من شدند، همه در اتوبوس مستقر گشته، تا طى راه نمايند، در اين ميان يك زن و شوهر كه از چهره آنان آثار عظمت و ادب و عبوديت مىدرخشيد براى سوار شدن به اتوبوس نزديك شدند و اين دو نفر آخرين مسافران من بودند و هر دو از اصفهان در كاروان من نامنويسى داشتند.
با احترام هر دو را سر جاى مخصوص به خودشان نشاندم، يكى از بدرقهكنندگان سفارش هر دو را با حالتى خاص به من داشت.
زيارت عالى عتبات را در عراق طى كرديم، پس از آن عازم حج شديم، به مدينه رسيده مدتى در آنجا اقامت كرديم، سپس آماده رفتن به ميقات شديم، در بين مسافران آن سال من، آن مرد و زن حال ديگرى داشتند، انقلاب حال به آنان مهلت نمىداد، تا به مسجد شجره رسيديم، جمعيت در آن ناحيه موج مىزد، هر كس با سرعت هرچه تمامتر به فكر محرم شدن بود، پيرمرد از من مهلت خواست تا غسل كند، وسائل غسلش را فراهم كردم، غسل كرد و دو پارچه احرام را بر خود بست، گريه به او مهلت نمىداد، او را براى گفتن تلبيه حاضر كردم، سؤال كرد: معناى تلبيه چيست؟ عرضه داشتم: يعنى: اى خداى مهربان! مرا دعوت كردى به حريم قرب تو درآيم، آمدم؛ گفت: آه معناى تلبيه اين است؟! يكى دو بار در شدت انقلاب حال گفت: خدايا آمدم، آمدم و ناگهان نقش زمين شد؛ با كمال حيرت بالاى سرش قرار گرفتم، ديدم از دنيا رفته است.
پی نوشت:
______________________________
(1)- يس (36): 60.
English