عُجب در عمل
منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد ششم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
عجب در لغت، به معناى خودپسندى، خودبرتربينى، تكبّر و از خود راضى بودن است.
همين حالت زشت است كه گروهى را در جوامع عزيز بىجهت كرد و نفاق و دوئيّت و بدبينى و جنگها و برترى نژاد را بر جامعه انسانى تحميل نمود.
انسانِ از خود راضى، به چيزى و به كسى رحم نمىكند و ميل دارد انسانها در همه شؤون به او تعظيم كرده و برده او باشند و اگر تسليم خواستههاى وى نگردند به اشدّ مجازات محكوم شوند.
انسان به نژاد و رنگ و علم و عمل و هنر خود نبايد عُجب بورزد، بلكه بايد در پيشگاه حضرت محبوب در هر شأنى كه هست متواضع باشد، تا به اندازه استعداد و لياقتش مورد ستايش و مدح حضرت حق قرار گيرد و يا اولياى الهى از او به نيكى ياد كنند.
قرآن مجيد مىفرمايد:
ألَمْ تَرَ إلَى الَّذينَ يُزَكُّونَ أنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ يُزَكِّى مَنْ يَشاءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلًا» «1»
آيا به كسانى كه خود را به پاكى مىستايند، ننگريستى؟ [اين خودستايى هيچ ارزشى و اعتبارى ندارد] بلكه خداست كه هر كه را بخواهد [بر اساس ملاكهاى تعيين شده از سوى خود] مىستايد، و [گروهى كه به ناحق، خود را مىستايند در كيفر و مجازات] به اندازه رشته ميان هسته خرما مورد ستم قرار نمىگيرند.
هُوَ أعْلَمُ بِكُمْ إذْ أنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فى بُطُونِ امَّهاتِكُمْ فَلا تُزَكُّوا أنْفُسَكُمْ هُوَ أعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى» «2»
او به شما از هنگامى كه شما را از زمين به وجود آورد و از هنگامى كه در شكم مادرانتان جنين بوديد، داناتر است؛ پس خودستايى نكنيد. او به كسى كه پرهيزكارى پيشه كرده است، آگاهتر است.
راستى، چه معنا دارد كه انسان خاكى خودش يا عمل نيكش را بزرگ و شايسته به حساب آورد و به آن شادى و خوشحالى كند و خود يا كارش را به رخ مردم بكشد.
ما كه يك زمانى خاك، سپس نطفه، آنگاه جنين و پس از چندى طفل خردسال و پس از آن داراى جسمى معمولى و روزى هم به خاك گور مىرويم چه جاى عُجب و خودپسندى داريم؟
البته خوشحالى از عمل از باب شكر و توفيقى كه رفيق راه شده، از نظر قواعد شرعى مانعى ندارد. بايد مواظبت كرد كه كار انسان به عُجب نكشد، عُجبى كه زمينه تحقّق هرگونه ظلم به مردم و پايمال كردن حقوق انسانهاست.
اسحاقبنعمّار مىگويد: حضرت صادق عليه السلام مىفرمايد:
عابدى نزد عالمى رفت، عالم به او گفت: نمازت چگونه است؟ گفت: از مثل منى درباره عبادتش مىپرسند؟ من سالهاست خدا را عبادت مىكنم، گفت:
گريهات چگونه است؟ گفت: به اندازهاى كه اشكم بر چهرهام مىريزد، عالم گفت:
اگر خنده مىكردى و خائف و ترسناك از عاقبت بودى، بهتر از اين بود كه گريه كنى و به آن فخر بفروشى كه كوشش و سعى فخر فروش به جايى نمىرسد! «3» امام صادق عليه السلام فرمود:
مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَكَ. «4»
عجب بر هر كس وارد شود هلاك مىگردد.
علّامه مجلسى مىفرمايد: مراد از هلاكت، استحقاق عذاب الهى است.
از حضرت باقر يا امام صادق عليهما السلام روايت شده:
دو نفر وارد مسجد شدند، يكى عابد و ديگرى فاسق، سپس هر دو از مسجد خارج شدند در حالى كه فاسقْ صدّيق و عابدْ فاسق شده بود.
اين بدين علت بود كه عابد در عبادتش اهل فخر و خودپسندى گشت و فاسق بر گناهش دچار پشيمانى شد و از حضرت حق طلب مغفرت نمود. «5» خداوند به داود عليه السلام خطاب فرمود:
يا داوُودُ بَشِّرِ الْمُذْنِبينَ، وَ أنْذِرِ الصِّدّيقينَ. قالَ: كَيْفَ ابَشِّرُ الْمُذْنِبينَ وَانْذِرُ الصِّدّيقينَ؟! قالَ: يا داوُودُ بَشِّرِ الْمُذْنِبينَ أنّى أقْبَلُ التَّوْبَةَ، وَ أَعْفُو عَنِ الذَّنْبِ، وَ أنْذِرِ الصِّدّيقينَ ألّا يُعْجَبُوا بِأعْمالِهِمْ فَإنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ أنْصَبُهُ لِلْحِسابِ إلّا هَلَكَ. «6»
اى داود! گناهكاران را بشارت بده و صدّيقان را بترسان. عرضه داشت:
چگونه آلودگان را بشارت دهم و پاكان را بترسانم؟ خطاب رسيد: به گنهكاران بشارت قبول توبه بده و اين كه از معاصى آنان عفو مىكنم و پاكان را بگو به اعمال خود عُجب نورزند كه احدى نيست كه برايش ميزان اعمال بپا كنم مگر اين كه هلاك گردد.
معناى جمله آخر اين است كه خوبىها و شكر انسان با نعمتى از نعمتهاى حق برابرى نمىكند، اگر بخواهند نعمتها را با عبادات و نيكىها بسنجند براى كسى چيزى باقى نمىماند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در جملاتى بسيار زيبا و پرمعنا مىفرمايد:
الْعُجْبُ هَلاكٌ، وَ الصَّبْرُ مِلاكٌ. «7»
عُجب هلاكت و صبر ملاك نجات است.
لا وَحْدَةَ وَ لا وَحْشَةَ أوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ. «8»
تنهايى و وحشتى وحشتناكتر از عُجب نيست.
سَيِّئَةٌ تَسُوءُكَ خَيْرٌ عِنْدَاللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُكَ. «9»
آن بدى كه تو را بدحال كند و بيازارد، در پيشگاه خدا بهتر است از حسنهاى كه تو را به عُجب آورد.
|
اى پسر در جهل ماندى تا ابد |
چون ندانستى ز اسرار صمد |
|
|
رد كنى مرد خدا را در جهان |
لاجرم گيرد به مرگت اين لسان |
|
|
واى بر آن كس كه او را رد كند |
بيخ اسرار دل خود را كَند |
|
|
اى ز نادانىّ خود حيران شده |
همچو گمراهان سرگردان شده |
|
|
حيف اوقاتى كه دارى در جهان |
مىروى زينجا به صد حسرت بدان |
|
|
تو يقين كه دوست را نشناختى |
زان جهت نقد تنت درباختى |
|
|
اين جهان بهر تو پيدا آمده |
واندر او صد شور و غوغا آمده |
|
|
ديده معنى تو دارى درنگر |
تا شوى واقف ز حالات بشر |
|
|
صورت خيرالبشر همراه توست |
عرش اعظم نيز منزلگاه توست |
|
|
اندر اين عالم وجود كاملى |
بلكه بهتر از جميع حاملى |
|
|
تو دُر درياى سرّ داورى |
بلكه روشنتر ز شمع خاورى |
|
|
تو به دنيا بهر كارى آمدى |
اندر او مقصود يارى آمدى |
|
|
اين جهان بشناس و رو از وى برون |
تا نيفتى اندر اين غرقاب خون |
|
(عطّار نيشابورى)
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- نساء (4): 49.
(2)- نجم (53): 32.
(3)- الكافى: 2/ 313، حديث 5؛ بحار الأنوار: 69/ 307، باب 117، حديث 2.
(4)- الكافى: 2/ 313، حديث 2؛ وسائل الشيعة: 1/ 101، باب 23، حديث 241.
(5)- الكافى: 2/ 314، حديث 6؛ وسائل الشيعة: 1/ 101، باب 23، حديث 243.
(6)- بحار الأنوار: 69/ 312، باب 117، حديث 8؛ الكافى: 2/ 314، حديث 8.
(7)- بحار الأنوار: 69/ 315، باب 117، حديث 17؛ الخصال: 2/ 506، حديث 3.
(8)- بحار الأنوار: 69/ 315، باب 117، حديث 18؛ الأمالى، شيخ طوسى: 182، حديث 305.
(9)- نهج البلاغه: حكمت 46؛ بحار الأنوار: 69/ 316، باب 117، حديث 25.
English