آثار انديشه و تفكر
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد هفتم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
انديشه و فكر در آنچه بايد انديشه كرد، مانند انديشه و نظر در دنيا و فناى آن و در خلق دنيا و اوضاع آنان، انديشه در مسائل عالى الهى و آفرينش آسمانها و زمين و آنچه در آسمانها و زمين است، در حقيقت آيينه نشان دهنده حسنات و ريشه و مايه كفاره بدىها و روشنى قلب و گشايش مشكلات نفسانى وسبب اصلاح معاد و علت آگاهى نسبت به عواقب و زياد شدن علم و دانش انسان است.
آيينه حسنات و كفاره سيئات
انديشه در آنچه بر جهان و مردم جهان از نيك و بد گذشته به حقيقت آيينه نشان دهنده حسنات است.
چه اين كه وقتى انسان در وضع حقيقى جهان، به انديشه مىنشيند به اين حقيقت مىرسد كه:
[رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا] «1».
پروردگارا! اين [جهان با عظمت] را بيهوده نيافريدى.
پس وقتى نور فكر، بطالت و عبثيت را از خانه هستى دفع كرد، حق بودن جزء به جزء جهان آفرينش در دنياى باعظمت انديشه ثابت مىشود، در اين صورت، انسان انديشمند، ذرهاى از ذرات اين سفره پوشيده به حق را به باطل مصرف نخواهد كرد.
آرى، انسان منصف چون به حق برسد، حق را به حق متصل كند و از حق به راه حق و براى حق مصرف كند.
عليٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلىٍّ يَدُورُ حَيْثُ ما دارَ «2».
على با حق است و حق با على و بر محور او مىگردد.
و چون انسان در احوالات امم و به خصوص گذشتگان انديشه كرد، خوبىها و حسنات محسنين از امم را در خود تجلى داده و بدىها و سيئات بدكاران را كه علت سقوط آنان در دنيا و آخرت شده، از خويش دفع خواهد كرد.
در حقيقت انديشه در هر حقيقتى، آيينه نشان دهنده حسنه يا حسناتى است كه آدمى را براى آراسته شدن به آن حسنه يا حسنات جلب خواهد كرد.
فضيل عياض و آشتى با حق
داستان انديشه فضيل عياض در يك آيه قرآن مشهور است، كتب رجالى و عرفانى آن داستان را بازگو كردهاند كه اين دزد پرقدرت، بر اثر انديشه در يكى از آيات سوره حديد، آراسته به حسنات و پاك از سيئات و آلودگىها شد.
فضيل كه به خاطر قدرت زياد و شغل كاروان زنى، جوى از ترس و وحشت براى دولت عباسى فراهم آورده بود و امنيت جادههاى تجارتى و مسافرتى را بهم ريخته بود، عاشق زنى صاحب جمال گشت، قسمتى از اموال به دست آورده را، براى او مىفرستاد و گاهى براى كامجويى از او به نزديك خانه او مىرفت، ولى زمينه دسترسى به آن زن برايش ميسر نمىگشت.
تصميمش براى رسيدن به وصال معشوقه سختگير قطعى شد، خانواده زن، در ترس و وحشت بودند، ولى از ضعف اراده و عدم توانايى، چارهاى جز تسليم در برابر آن قدرت شيطانى، در خود نمىديدند.
كاروانى به وقت شب از نزديكىهاى محل زندگى فضيل، در بيابان مرو يا باورد عبور مىكرد، يكى از كاروانيان با صداى خوش ولى آميخته با حزن اين آيه را قرائت مىنمود:
[أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ] «3».
آيا براى اهل ايمان وقت آن نرسيده كه دل هايشان براى ياد خدا و قرآنى كه نازل شده، نرم و فروتن شود؟
آيه شريفه چون تيرى بود كه بر جان فضيل نشست، گويى آيه كريمه به او گفت:
اى فضيل! تا كى تو راه مردم زنى؟ گاه آن آمد كه ما راه تو زنيم، فضيل لحظهاى در آيه و در كار خود و در كار مردم و عاقبت برنامه انديشيد، بيدار شد، خجل و گريان روى به ويرانه نهاد، كاروانى در آنجا اطراق داشت، عدهاى مىگفتند:
برويم، يكى مىگفت: نتوان رفت كه فضيل بر سر راه است!!
فضيل چون اين مسئله بشنيد، فرياد زد: بشارت باد شما را كه آن دزد خطرناك و آن منبع شرّ با خدا آشتى كرد، ديگر بيم راه نيست.
پس از آشتى با حق همه روزه، روزه گرفت و به تدريج رضايت صاحبان مال را جلب كرد و عاقبت از عارفان و عاشقان و ناصحان شد و گروهى از نفس الهى او به مدار تربيت قرار گرفتند!!
|
خانمان سوز شود آتش آهى گاهى |
نالهاى مىشكند پشت سپاهى گاهى |
|
|
گر مقدر بشود سلك سلاطين پويد |
سالك بىخبر خفته به راهى گاهى |
|
|
قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندى بود |
به عزيزى رسد افتاده به چاهى گاهى |
|
|
روشنى بخش از آنم كه بسوزم چون شمع |
روسپيدى بود از بخت سياهى گاهى |
|
|
هستيم سوختى از يك نظر اى اختر عشق |
آتش افروز شود برق نگاهى گاهى |
|
|
عجبى نيست اگر مونس يار است چو من |
بنشيند بر گل هرزه گياهى گاهى |
|
|
دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم |
بهر طوفان زده سنگيست پناهى گاهى «1» |
|
انديشه در عاقبت كار
در كتاب «اسرار معراج» «4» اين حديث بسيار مهم و جالب و حيرتآور را مىخوانيم:
در زمان رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در شهر مدينه، شخصى بود بسيار ظاهر الصلاح، به طورى كه كسى در حق او در هيچ موردى، گمان سوء و ظن خلاف نداشت.
شايد بسيارى از مردم در برخورد با او از وى طلب دعا مىكردند، ولى او بدون توجه به ظاهر آراسته خويش، در بعضى از شبها به خانه مردم مدينه، دستبرد مىزد!!
شبى براى دزدى از ديوار خانهاى بالا رفت، اثاث زيادى در آن خانه بود و در ميان خانه به غير از يك زن جوان تنها كسى نبود، عجيب خوشحال شد كه امشب علاوه بر به چنگ آوردن مال فراوان، در رختخواب عيش و عشرت هم شركت خواهم كرد.
همان طور كه در دل تاريكى بر سر ديوار، منظره فريبنده اثاث خانه و چهره دلرباى زن را مىنگريست، به فكر فرو رفت: دزدى تا كى، ننگ تا چه مدت، براى چه بايد زحمات انبيا و اوليا را از ياد برد، عاقبت اين همه گناه و فساد چه خواهد شد، مگر براى من مرگ و برزخ و قيامت و محاكمات الهيه نيست، در پيشگاه حق و در دادگاه عدل، جواب اين همه ظلم و جنايت را چگونه بايد داد؟!!
آرى، با ادامه اين اعمال به روزى خواهم رسيد كه براى من راه گريز و فرار از چنگال عدالت نخواهد بود، آن روز پس از اتمام حجت حق، مبتلا به غضب خداوندى مىشوم و از پس آن به زندان آتش خواهم افتاد و در آن صورت انتقام آلودگىهايم را پس خواهم داد!!
پس از اندكى تأمل و فكر، از دزدى و تجاوز به آن زن، سخت پشيمان شد و با دست تهى به خانه بازگشت.
به وقت صبح خود را به لباس آراستگان و صلحا آراست و به مسجد به محضر مقدس رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد و در حضور آن جناب نشست!
ناگهان ديد، زن صاحب خانهاى كه شب گذشته براى دزدى اثاث آن، در نظر گرفته بود به محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد، عرضه داشت: اى رسول خدا! زن بىشوهرى هستم همراه با ثروتى زياد، پس از چند ازدواج ديگر قصد شوهر كردن نداشتم، اما ديشب به نظرم رسيد كه دزدى به خانهام راه پيدا كرده، گر چه چيزى نبرده، ولى مرا وحشت زده كرده، از اين پس مىترسم در تنهايى ادامه زندگى دهم، اگر صلاح مىدانيد براى من همسرى انتخاب كنيد.
حضرت اشاره به آن مرد- يعنى به دزد شب گذشته- كردند و فرمودند: اگر ميل دارى، تو را به آن شخص تزويج كنم، زن به چهره مرد خيره شد، او را پسنديد و نسبت به او اظهار ميل و رغبت كرد.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله عقد آن زن را براى آن مرد بست، سپس هر دو به منزل آمدند، دزد در كمال نشاط و شادى داستان خود را براى آن زن تعريف كرد و به او گفت: اگر شب گذشته ثروتت را مىبردم و دامن عفتت را آلوده مىكردم، علاوه بر اين كه يك شب بيشتر در كنار تو نبودم، آتش غضب هميشگى حق را، براى خود برمىافروختم، ولى در عاقبت كار فكر كردم و بر هجوم هواى نفس صبر و استقامت ورزيدم و در نتيجه براى هميشه به ثروت حلال و زوجه صالحه و عاقبت خوش و سعادت ابد رسيدم!!
به قول لسان الغيب:
|
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد |
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد |
|
|
آنهمه ناز و تنعم كه خزان مىفرمود |
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد |
|
|
صبح اميد كه بد معتكف پرده غيب |
گو برون آى كه كار شب تار آخر شد |
|
|
آن پريشانى شبهاى دراز و غم دل |
همه در سايه گيسوى نگار آخر شد |
|
|
باورم نيست زبد عهدى ايام هنوز |
قصه غصه كه در دولت يار آخر شد |
|
اقسام انديشه
بزرگان عالم، فكر و انديشه را مبدأ به دست آوردن سعادت دانسته و در اين زمينه جملاتى بسيار زيبا به شرح زير دارند:
«التَّفَكُّرُ عَلى خَمْسَةِ أوْجُهٍ:
فِكْرَةٌ في آياتِ اللّهِ يَتَوَلَّدُ مِنْها التَّوْحيدُ وَالْيَقينُ وَفِكْرَةٌ في نِعْمَةِ اللّهِ يَتَوَلَّدُ مِنْها الشُّكْرُ وَالَمحَبَّةُ؛ وَفِكْرَةٌ في وَعيدِ اللّهِ يَتَوَلَّدُ مِنْها الرَّهْبَةُ؛ وَفِكْرَةٌ في وَعْدِ اللّهِ يَتَوَلَّدُ مِنْها الرَّغْبَةُ؛ وَفِكْرَةٌ في تَقْصيرِ النَّفْسِ عَنِ الطّاعَةِ مَعَ إحْسانِ اللّهِ يَتَوَلَّدُ مِنْها الْحَياءُ» «5».
انديشه بر پنج جهت است:
1- انديشه در آيات و نشانههاى آفاقى و انفسى حق كه نتيجه آن رسيدن به توحيد و يقين است.
2- انديشه در نعمتهاى ظاهرى و باطنى الهى كه ثمره آن شكر و عشق به حضرت مولاست.
3- انديشه در آيات عذاب كه ميوه آن ترس از گناه و خوف از مقام حق است.
4- انديشه در وعدههاى الهى نسبت به نيكوكاران كه عاقبت آن رغبت و شوق به اعمال صالحه است.
5- انديشه در تقصير خويش از طاعت حق، با آن همه احسان الهى به عبد كه نتيجه آن شرم و حيا از خداست.
انديشه در آفرينش آسمان و زمين
عطاء مىگويد:
همراه عبيد بن عمير به نزد عايشه رفتيم، در حالى كه بين ما و او پردهاى افكنده بود... ابن عمير به عايشه گفت: عجيبترين چيزى كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله ديدى براى ما بگو، عايشه گريه كرد و گفت: تمام زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله عجيب بود، شبى نزد من آمد، كنارش قرار گرفتم، فرمود: رهايم كن تا مولايم را عبادت كنم، برخاست به طرف آب رفت، وضو گرفت، سپس به نماز ايستاد، نماز مىخواند و گريه مىكرد، در حدى كه محاسن مباركش از آب چشم تر شد. آن گاه به سجده رفت و از اشك ديده، زمين را تر كرد، سپس به پهلو قرار گرفت، تا بلال آمد و او را به نماز صبح خبر كرد، بلال به حضرت عرضه داشت، گريه شما از چيست؟ در حالى كه گذشته و آيندهات را، خداى مهربان غرق در غفران قرار داده.
فرمود: بلال! واى بر تو، چرا گريه نكنم در حالى كه در امشب اين آيه نازل شده:
[إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ] «6».
يقيناً در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و رفت شب و روز، نشانههايى [بر توحيد، ربوبيّت و قدرت خدا] براى خردمندان است.
سپس فرمود: واى بر كسى كه اين آيه را بخواند و به راه انديشه در آسمانها و زمين و رفت و آمد شب و روز قرار نگيرد «7».
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أُعْطُوا أَعْيُنَكُمْ حَظَّها مِنَ الْعِبادَةِ قالُوا: وَما حَظُّها مِنَ الْعِبادَةِ يا رَسُولَ اللّهِ؟ قالَ: النَّظَرُ في الْمُصْحَفِ وَالتَّفَكُّرُ فيهِ وَالْإعْتِبارُ عِنْدَ عَجائِبِهِ «8».
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: نصيب و بهره عبادت را به چشم خود ببخشيد، عرضه داشتند: بهره چشم از عبادت چيست؟ فرمود: نظر كردن به قرآن و انديشه در آيات آن و پند گرفتن از عجايبش.
انديشه، روشنى دل
قلب، اين مهمترين عضو آدمى كه خانه انعكاس حقايق و مشرق انوار الهيه و جايگاه معرفت و عشق است، گاهى در سيطره جواذب مادى و هواهاى نفسانى و غرايز سركش حيوانى، به تاريكى خطرناك حرص و بخل، حسد و كينه، شرك و نفاق، عجب و ريا و... آلوده گردد و صاحبش را از پى اين آلودگى، به خزى دنيا و عذاب آخرت دراندازد، طبيبان الهى انديشه در امور و فكر در عاقبت و توجه به احوال نيكان و بدان را، سبب زايل شدن اين تاريكى مىدانند، چنان كه تاريخ حيات ثابت كرده، هر تاريك دلى با نور انديشه، روشن دل گشت.
بهاءالدين ولد، از پى راهنمايى گمراهان و تحقق روشنى در فضاى قلب تاريك دلان، در مقالهاى مىگويد:
گفتم: اى اللّه! چنان كه نظر مرا بدين اسباب جهان گشاده كردى، تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود، هم چنان نظرم را گشاده به اسباب آخرت كن، تا احتراز كنم از اين جهان.
هم چنان كه در حسن صور خوبان اين جهانى، چشم دادى تا اين ها را مىبينم، هم چنان چشم دلم را به جمال خوبان آن جهانى، گشاده كن تا منجذب به خدمتت، چشمههاى علم هر دو جهانى را، از عرصههاى عدم، تو گشاده مىكنى.
اى اللّه! انبيا را بر سر كدام چشمه سار، در عرصه عدم فرو آوردهاى، يا رب! مرا از آن چشمه، آب بده، گفتم: ثنا بايد گفتن اللّه را، تا مرا اين عطا به ارزانى دارد، فاتحه را آغاز كردم:
[الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ].
همه ستايشها، ويژه خدا، مالك و مربّى جهانيان است.
گفتم: اى اللّه و اى پروردگار! تربيت هر دو جهانى را تو توانى كردن، تربيت چه باشد كه علم آن جهانى را به من تو كرامت كن.
[الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ].
رحمتش بىاندازه و مهربانىاش هميشگى است.
اى رحمان! شير مهربانى اين جهان را تو گشاده كردهاى، تا دل نمىدهد كه از سر اين شير مهر برخيزند، اى رحيم! هم چنان شير مهربانى آن جهانى را در سينهام تو روان كن، تا عاشق آن جاى باشم.
[مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ].
مالك و فرمانرواى روز پاداش و كيفر است [پروردگارا!] تنها تو را مىپرستيم.
اى مالك يوم دين! آرزويم هماره عبادت توست.
[وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ].
وتنها از تو كمك مىخواهيم.
استعانت از تو مىطلبم كه بگشايى در نظرم را به روح آن جهانى و به تو عاشق ضرورى باشم نه عاشق به تكليف.
[اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ].
ما را به راهِ راست راهنمايى كن.
راه چشمهاى نما، از چشمه سارهايى كه در عدم است كه راست به ملك آن جهانى مىرساند.
[صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ].
راه كسانى [چون پيامبران، صدّيقان، شهيدان و صالحان كه به خاطر لياقتشان] به آنان نعمتِ [ايمان، عمل شايسته و اخلاق حسنه] عطاكردى.
آن چشمه سار دانش كه انبيا عليهم السلام در آن چشمه رفتهاند و از آن نوشيدهاند، مرا نيز هم از آن چشمه كرامت كن.
شما «بعضى از مردم» صواب را نمىدانيد، چو شما خود را آكندهايد، صواب كجا راه يابد در شما، چشم را به خواب آكندهايد و سر را به سوداى فاسد آكندهايد و شكم را به نان آكندهايد و دل را به حرص آكندهايد و تن را به كاهلى آكندهايد، اى بيچارگان! همهتان در زنگار عصيان ماندهايد، چنان كه مرغان در دام مانند.
اكنون جهد كنيد تا هر يك گره از پاى يكديگر بگشاييد و رهايى يابيد «9».
|
تا به كى اى دل به اسباب جهان پرداختن |
آتشى بايد در اين آلودگى انداختن |
|
|
تن بينداز و روان شو سوى دارالملك جان |
خويش را از اصل خود تا چند دور انداختن |
|
|
عشق و سوز و درد جو آتش بزن در گفتگو |
تا به كى خودكامى و خودبينى و خودساختن |
|
|
چيست دانى شرط عاشق زير تيغ عشق دوست |
رخ چو گل افروختن گردن چو سرو افراختن |
|
|
كار مردان است جان دادن بدشت كربلا |
زورق همت به طوفان بلا انداختن |
|
|
از حسينآموز رسم عاشقى گر عاشقى |
چيست رسم عاشقان سر دادن و جان باختن |
|
|
چيست دانى رسم درويشى هما گر رهروى |
مشكلات راه را بر خويش آسان ساختن |
|
انديشه موجب فسحت خلق
در قطعهاى از روايت خوانديد كه:
انديشه باعث فسحت خُلق است، نفس چون بر اثر جواذب مادى و شهوانى اسير شود، منبع رذايل و آلودگىها گردد.
در اسارت نفس در بند هوا، حرص، حسد، بخل، كينه، سوء ظن و انواع رذايل بر انسان غلبه كند و هريك از اين امور فاسده، براى لغزاندن قدم به چاه بدبختى و گودال سقوط و تنور جهنم كافى است.
انسان، وقتى- با بهرهگيرى از قرآن و معارف الهى- در خسارتهايى كه از ناحيه رذايل اخلاقى- چه در دنيا و چه در آخرت- به انسان مىرسد، انديشه كند و به اين معنى واقف گردد كه رذايل، موجب تنگى دل و تاريكى جان و ضيق صدر و محدوديت نفس است، بدون شك به علاج اقدام مىكند و راه فضاى با عظمت و جهان بىكران اخلاق ملكوتى را به روى نفس باز نمايد.
اين گونه انديشه پاك و با معنى، بهترين علت براى اصلاح وضع معاد و اطلاع بر عواقب كار و اضافه نمودن معرفت در كانون جان است.
[وَهيَ خِصْلَةٌ لا يُعْبَدُ اللّهُ بِمِثْلِها، قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: فِكْرَةُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ وَلا يَنالُ مَنْزِلَةَ التَّفَكُّرِ إلّامَنْ خَصَّهُ اللّهُ بِنُورِ الْمَعْرِفَةِ وَالتَّوحيدِ]
تفكر بهترين عبادت
امام صادق عليه السلام در پايان روايت باب انديشه مىفرمايد:
فكر و انديشه و تفكر و دورانديشى حقيقتى است كه در تمام دوره خلقت، به مانند آن خداوند بزرگ عبادت نشده كه فكر، اصل بندگى و ريشه عبادت و نور هر واقعيت و جان هر حقيقتى است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يكساعت انديشه در وضع ظاهر و باطن خود، در دنيا و احوالات و انقلابهاى آن در آسمان و زمين، در موجودات و قرآن و معارف الهيه از يكسال عبادت بهتر است و اين منزلت بزرگ و مقام با عظمت براى كسى حاصل نمىشود، مگر اين كه حضرت حق او را به نور معرفت و توحيد برگزيده باشد.
در لحظه پايان اين جلد، اين فقير دل شكسته و مسكين بال و پر بسته، پس از اداى شكر حق از اتمام اين نوشتار، دست گدايى به سوى آن بىنياز برآورد و به محضر مقدس حضرت حق عرضه داشت:
|
اى همه عالم زغمت سوخته |
چشم به لطف و كرمت دوخته |
|
|
جمله رهين تو و انعام تو |
در گرو رحمت و اكرام تو |
|
|
نام تو هر درد شفا مىدهد |
ياد تو بر قلب صفا مىدهد |
|
|
آن كه تو را يافت دلش شاد شد |
يافت نجات از غم و آزاد شد |
|
|
مهر تو را هر كه خريد اى حبيب |
جنت عشق تواش آمد نصيب |
|
|
آن كه به درگاه تو آرد نياز |
مىشود او در دو جهان سرفراز |
|
|
آن كه تو را خواند و زارى كند |
لطف تواش يكسره يارى كند |
|
|
مرهم دلهاى پريشان تويى |
محور جان گرمى ايمان تويى |
|
|
راحت جانهاى بلا ديدهاى |
مرهم هر زخم جفا ديدهاى |
|
|
اى غم تو داغ دل زار من |
لطف تو اى نور جهان يار من |
|
|
گر چه خطاكار و دل آلودهام |
از گنه و جرم نيالودهام |
|
|
ليك به غفران تو رو كردهام |
خود گل احسان تو بو كردهام |
|
|
روى سپيدم زكرامات كن |
بنده خود غرق عنايات كن |
|
|
ديده مسكين به رخت باز كن |
جان و دلش محرم هر راز كن |
|
الهى! دلم را به نور معرفت روشن كن، جانم را به آتش عشقت برافروز، دستم را بگير، از مهالكم برهان و توفيق ادامه خدمت در راهت را از گداى پيشگاهت دريغ مدار، آمين يا رب العالمين.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- آل عمران (3): 191.
(2)- فصول المختارة: 211؛ اعلام الورى: 159، باب 2؛ شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: 2/ 297؛ بحار الأنوار: 38/ 29، باب 57.
(3)- حديد (57): 16.
(4)- اسرار معراج: 28.
(5)- مواعظ العدديه: 277، باب 5، فصل 8.
(6)- آل عمران (3): 190.
(7)- محجة البيضاء: 8/ 194، كتاب التفكّر.
(8)- مجموعة ورّام: 1/ 250؛ محجة البيضاء: 8/ 195، كتاب التفكّر.
(9)- معارف بهاء الدين ولد: 76.
English