حقيقت گناه
منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد ششم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
خطرناكترين برنامهاى كه در طول تاريخِ حيات بر انسان هجوم آورده گناه است.
گناه، سرپيچى از دستورهاى حق و مخالفت با انبيا و امامان و مبارزه با سعادت و سلامت است.
گناه، زمينه ساز نابودى شخصيت، خاموش كننده نور حقيقت، بر باد دهنده فضيلت و درهم شكننده شرافت انسانى است.
گناه، تيشهاى بر ريشه انسان، تاريك كننده جان، خوشحال كننده شيطان و به غضب آورنده حضرت رحمان است.
گناه، عبادت كردن شيطان و جدا گشتن از يزدان و پاره كننده پرده حيا و فراهم آورنده عذاب روز جزاست.
گناه، در اندازنده انسان به چاه ضلالت، مسدود كننده راه هدايت، ايجاد كننده بلاهت و به وجود آورنده سفاهت و از بين برنده صفاى آدميت و بر باد دهنده غيرت و حميّت است.
گناه طوفانى بس خطرناك است كه چون از سرزمين وجود انسان برخيزد، خير دنيا و آخرت آدمى را دستخوش زوال نموده و اركان انسانيّت را به لرزه آورده و سعادت امروز و فرداى انسان را به باد مىدهد.
گناه، به فرموده حضرت حق در آيات قرآن مجيد، مرض است و ادامه آن تمام شؤون حيات انسانى را دستخوش بيمارى كرده و به هلاكت ابدى آدمى منجر مىگردد.
بيمارى گناه
انسان بر اساس آيات قرآن مجيد، چون قدم به دنيا مىگذارد، از سلامت و پاكى برخوردار است و بر پايه فطرت توحيد زندگى خود را شروع مىنمايد. او از گناه و معصيت و انحراف و خطا چيزى نمىداند، جز به كمال و سعادت ميلى ندارد، از توجه به حقيقت لذّت مىبرد و از درك حقايق و فهم واقعيّتها خوشحال مىشود.
مىخواهد در چهارچوب درستى و راستى و صدق و صفا و محبّت و وفا مطرح شود و احترام همگان را در پرتو فروغ صفات حسنه و اخلاق انسانى به سوى خود جلب كند.
چون پدر و مادر و خانه و كاشانه و كوچه و بازار و مدرسه و محيط به او توجه نكند و احساسات و اميال و غرايز او بر اساس قرآن و قواعد تربيتى انبيا و امامان عليهم السلام نباشد، بر اثر جاذبههاى مادّى و جسمى و كششهاى شهوانى و غريزى آلوده مىشود و چون لذّت گناه را چشيد به تدريج ميل به گناه، طبيعت ثانوى او مىشود و به بيمارى عصيان و سرپيچى از حقايق الهيّه دچار مىگردد.
البتّه اين بيمارى بدون دارو نيست، اگر به او توجه كنند و خود او هم نسبت به خودش بيدار و بينا گردد، معالجهاش با داروى توبه و متذكر شدن جهان پس از مرگ و جريمه جرمها در قيامت ميسّر مىشود.
به علّت اين كه راه بازگشت و طريق به دست آوردن سلامت از دست رفته قلب و روح و اعضا و جوارح به روح انسان باز است، از گناه و معصيت تعبير به مرض شده، مرضى كه بدون شكّ و ترديد قابل علاج و معالجه است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:
يا عِبادَ اللّهِ أنْتُمْ كَالْمَرضْى، وَ رَبُّ الْعالَمينَ كَالطَّبيبِ، فَصَلاحُ الْمَرضَى فيما يَعْمَلُهُ الطَّبيبُ وَ يُدَبِّرُهُ، لا فيما يَشْتَهيِه الْمريضُ وَ يَقْتَرِحُهُ. «1»
اى بندگان حق، شما چون بيماران هستيد، وپروردگار جهانيان نسبت به شما همچون طبيب، پس صلاح و مصلحت بيمار در عمل و تدبير طبيب است نه در اشتهاى مريض و آنچه انتخاب مىكند.
حضرت مسيح از خانه زن بدكارهاى بدر آمد و به آنان كه او را ديدند فرمود:
جامعه را دو گونه مريض است، مريضى كه با پاى خود به طبيب مراجعه مىكند و بيمارى كه بايد طبيب به عيادتش برود و اين زن بيمارى بود كه بايد طبيب به عيادت او مىرفت.
شبى در شهر ناصريّه به حضرت مسيح عرضه داشتند: بيماران ما را شفا بده، فرمود: به وقت صبح تمام آنان را در اين جا حاضر كنيد تا شفايشان دهم. چون به هنگام صبح چشمش به بيماران افتاد، آنان را كمتر از ده نفر ديد، فرمود: اگر اهل سلامت در اين شهر به اين تعداد باشند برايم اعجابانگيز است.
خوشا به حال بيمارى كه درد بيماريش را حس كند و براى علاج مرض به طبيب مراجعه كرده خودرا از شرّ مرض خلاص كند.
فؤاد كرمانى مىگويد:
|
آمد گه آن كه بگسلم بند |
در بند قرار و صبر تا چند |
|
|
تا كى به كمند تن گرفتار |
تا چند به دام نفس در بند |
|
|
تا كى به خيال هيچ خشنود |
تا كى به وصال هيچ خرسند |
|
|
از ريشه بكن به تيشه فكر |
اين هستى همچو كوه الوند |
|
|
پيوند ببر زما سوى اللَّه |
با غير خدا مبند پيوند |
|
|
بگشاى يكى دو چشم تحقيق |
وين گوش مقلّدى فرو بند |
|
|
اى خواجه دهان تلخ هرگز |
شيرين نشود به صحبت قند |
|
|
بگذر ز خودى كه هر چه بينى |
بينى همه جلوه خداوند |
|
|
هر اسم به غير حق طلسمى است |
اسمت به طلسم اندر افكند |
|
|
بايد چو فؤاد اين طلسمات |
بشكست به بازوى هنرمند |
|
(فؤاد كرمانى)
بيمارى گناه در قرآن
آياتى از قرآن مجيد كه گناه را بيمارى مىداند:
يُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ* فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ» «2»
[به گمان باطلشان] مىخواهند خدا و اهل ايمان را فريب دهند، در حالى كه جز خودشان را فريب نمىدهند، ولى [اين حقيقت را] درك نمىكنند.* در دلِ آنان بيمارىِ [سختى از نفاق] است، پس خدا به كيفرِ نفاقشان بر بيماريشان افزود، و براى آنان در برابر آنچه همواره دروغ مىگفتند، عذابى دردناك است.
فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ» «3»
كسانى كه در دلهايشان بيمارى [دورويى] است، مىبينى كه در دوستى با يهود و نصارى شتاب مىورزند و [بر پايه خيال باطلشان كه مبادا اسلام و مسلمانان تكيهگاه استوارى نباشند] مىگويند: مىترسيم آسيب و گزند ناگوارى به ما برسد [به اين سبب بايد براى دوستى به سوى يهود و نصارى بشتابيم]. اميد است خدا از سوى خود پيروزى يا واقعيت ديگرى [به نفع مسلمانان] پيش آرد تا اين بيماردلان بر آنچه در دل هايشان پنهان مىداشتند، پشيمان شوند.
إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ غَرَّ هؤُلَاءِ دِينُهُمْ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» «4»
و [ياد كنيد] هنگامى را كه منافقان و آنان كه در دلهايشان بيمارى [شك و ترديد نسبت به حقايق] است، مىگفتند: مؤمنان را دينشان [با اين جمعيت اندك و اسلحه ناچيز براى شركت در ميدان نبرد] فريفت، و [آنان باور نمىكردند كه] هر كس بر خدا توكّل كند [بىترديد پيروز مىشود]؛ زيرا خدا تواناى شكستناپذير و حكيم است.
وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ» «5»
اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى [نفاق] است، پس پليدى بر پليديشان افزود و در حالى كه كافر بودند از دنيا رفتند.
لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِينَ لَفي شِقَاقٍ بَعِيدٍ» «6»
[آزاد گذاشتن شبههاندازى شيطان] براى اين [است] كه خدا آنچه را شيطان مىاندازد براى آنان كه در دلهايشان بيمارى است و براى سنگدلان وسيله آزمايش قرار دهد؛ و قطعاً ستمكاران در دشمنى و ستيزى بسيار دور [نسبت به حق و حقيقت] قرار دارند.
أَفِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» «7»
آيا در دلهايشان بيمارى [نفاق] است يا [در دين خدا] شك كردهاند يا مىترسند كه خدا و پيامبرش بر آنان ستم كند؟ [چنين نيست] بلكه اينان خود ستمكارند.
وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً» «8»
و آن گاه كه منافقان و آنان كه در دلهايشان بيمارى [ضعف ايمان] بود، مىگفتند: خدا و پيامبرش جز به فريب، ما را وعده [پيروزى] ندادهاند!
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ» «9»
بلكه كسانى كه در دل هايشان بيمارى است، گمان كردند كه خدا كينههايشان را آشكار نخواهد كرد.
با حقّ و حقيقت و با واقعيت روشن و با وحى الهى و نبوت انبياى و امامت امامان و صدق و راستى و عقل مستقيم نبايد به چون و چرا برخاست، چرا كه با اين حقايق كه محصول جهل و تعصّب بى جا و كبر و لجاجت است، درون را مريض و اعضا و جوارح را به معصيت و گناه مىكشاند و آدمى را از فيوضات ربّانيّه و كرامات انسانيّه محروم مىنمايد.
اگر كسى هم دچار خطا و اشتباه و آلوده به معصيت و گناه است، تا مرض مهلك عصيان حاكم بر شؤون ظاهرى و باطنى وى نگشته، چه نيكوست توبه كند و به حضرت حق برگردد و از اصرار و پافشارى بر گناه خوددارى ورزد، تا از خزى دنيا و عذاب آخرت مصون بماند.
پروين اعتصامى گويد:
|
همى با عقل در چون و چرائى |
همى پوينده در راه خطايى |
|
|
همى كار تو كار ناستوده است |
همى كردار بد را مىستايى |
|
|
گرفتار عقاب آرزويى |
اسير پنجه باز هوايى |
|
|
كمينگاه پلنگ است اين چراگاه |
تو همچون برّه غافل در چرايى |
|
|
سرانجام اژدهاى توست گيتى |
تو آخر طعمه اين اژدهايى |
|
|
ازو بيگانه شو كاين آشنا كش |
ندارد هيچ پاس آشنايى |
|
|
جهان همچون درختست و توبارش |
بيفتى چون در آن ديرى بپايى |
|
|
از اين درياى بى كنه و كرانه |
نخواهى يافتن هرگز رهايى |
|
|
زتيرآموز اكنون راستكارى |
كه مانند كمان فردا دوتايى |
|
|
به ترك حرص گوى و پارسا شو |
كه خوش نبود طمع با پارسايى |
|
|
چه حاصل از سر بى فكرت و راى |
چه سود از ديده بى روشنايى |
|
|
نهنگ ناشتا شد نفس پروين |
ببايد كشتنش از ناشتايى |
|
(پروين اعتصامى)
اصرار بر گناه
در روايات آمده است كه: بر گناه و معصيت اصرار نورزيد كه اصرار و پافشارى بر گناه، خود گناه ديگرى است و حتى اصرار بر صغيره، صغيره بودن را از حالت صغيره مىاندازد.
حضرت صادق عليه السلام فرمود:
لاصَغيرَةَ مَعَ الْإِصْرارِ وَلا كَبيرَةَ مَعَ الْاسْتِغْفارِ. «10»
اصرار و پافشارى بر گناه صغيره معنا ندارد، وبا طلب مغفرت از حضرت حق كبيرهاى برجا نماند.
عَنْ أبى جَعْفرٍ عليه السلام فى قَوْلِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ:
وَلَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» «11»
قالَ: الْإصْرارُ هُوَ أنْ يُذْنِبَ الذَّنْبَ فَلا يَسْتَغْفِرُ اللّهَ وَلايُحَدِّثَ
نَفْسَهُ بِتَوْبَةٍ، فَذلِكَ الْإصْرارُ. «12»
حضرت باقر عليه السلام در توضيح كلمه وَ لَمْ يُصِرُّوا فرمودند: اصرار بر گناه اين است كه كسى گناهى كند و از خداوند آمرزش نخواهد و همچنين در انديشه توبه وبازگشت به حق هم نباشد، اين است اصرار ورزيدن بر گناه.
ابوبصير مىگويد: از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
لا وَ اللّهِ لايَقْبَلُ اللّهُ شَيْئاً مِنْ طاعَتِهِ عَلَى الْإِصْرارِ عَلى شَىْءٍ مِنْ مَعاصيِه. «13»
نه، به خدا سوگند كه خدا هيچ طاعتى را با اصرار بر هر گناهى كه باشد قبول نكند.
كسى كه بر گناه صغيرهاى اصرار ورزد، مثل مردى كه هميشه جامه ابريشم بپوشد، يا دائم به طلا زينت كند، يا هر روز چشم به نامحرم دوزد، گناهش كبيره محسوب شود و آثار و عذاب گناه كبيره بر آن مترتب گردد.
شهيد رحمه الله فرموده است:
«عزم بر تكرار گناه هم به منزله اصرار است. و توبه و استغفار، گناه كبيره و صغيره را محو كرده، باقى نگذارد، ولى اعمال صالحه مانند وضو و نماز و روزه گناه صغيره را جبران كند».
پافشارى بر گناه، ريشه گناه خواهى را در سرزمين قلب محكم خواهد كرد، آن چنانكه با توبه؛ قلع و قمع كردن ريشه، كار بسيار سختى خواهد بود. توفيق نداشتن در بسيارى از گناهكاران براى بازگشت به حق و جبران مافات، معلول همين پافشارى بر گناه بوده است. اصرار ورزى بر گناه حتى باعث تكذيب حقايق و انكار واقعيّتهاى مسلّم هستى مىگردد:
ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّوأى أنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُونَ» «14»
آن گاه بدترين سرانجام، سرانجام كسانى بود كه مرتكب زشتى شدند به سبب اين كه آيات خدا را تكذيب كردند و همواره آنها را به مسخره مىگرفتند.
وقتى معصيت فراوان شد و عاصى بر گناه و خطا اصرار ورزيد، دل تاريك مىشود و نور حق درقلب به خاموشى مىگرايد، آنگاه نوبت استهزاى به حق و تكذيب آيات خداوند در مىرسد.
قرآن مجيد آمرزش گناه و مغفرت حق را نسبت به معصيت، مشروط به ترك اصرار نموده:
وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَأسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَى مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ* أُولئِكَ جَزَاؤُهُم مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ» «15»
و آنان كه چون كار زشتى مرتكب شوند يا بر خود ستم ورزند، خدا را ياد كنند و براى گناهانشان آمرزش خواهند؛ و چه كسى جز خدا گناهان را مىآمرزد؟
و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتكب شدهاند، پا فشارى نمىكنند؛* پاداش آنان آمرزشى است از سوى پروردگارشان، و بهشتهايى كه از زيرِ [درختانِ] آن نهرها جارى است، در آن جاودانهاند؛ و پاداش عمل كنندگان، نيكوست.
[ «2» اللَّهُمَّ وَ مَتَى وَقَفْنَا بَيْنَ نَقْصَيْنِ فِي دِينٍ أَوْ دُنْيَا فَأَوْقِعِ النَّقْصَ بِأَسْرَعِهِمَا فَنَاءً وَ اجْعَلِ التَّوْبَةَ فِي أَطْوَلِهِمَا بَقَاءً «3» وَ إِذَا هَمَمْنَا بِهَمَّيْنِ يُرْضِيكَ أَحَدُهُمَا عَنَّا وَ يُسْخِطُكَ الآخَرُ عَلَيْنَا فَمِلْ بِنَا إِلَى مَا يُرْضِيكَ عَنَّا وَ أَوْهِنْ قُوَّتَنَا عَمَّا يُسْخِطُكَ عَلَيْنَا «4» وَ لَا تُخَلِّ فِي ذَلِكَ بَيْنَ نُفُوسِنَا وَ اخْتِيَارِهَا فَإِنَّهَا مُخْتَارَةٌ لِلْبَاطِلِ إِلَّا مَا وَفَّقْتَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمْتَ]
خدايا! هر گاه در ارتباط با دين يا دنيا، ميان دو كاهش قرار گرفتيم، كاهش را بر دنيامان كه زودتر از دست مىرود، وارد كن، و توبه و انابه را در دينمان كه با دوامتر است قرار ده.
و زمانى كه دو برنامه را قصد كرديم كه يكى از آنها تو را از ما خشنود مىكند، و آن ديگرى تو را بر ما خشمگين مىسازد، ما را به جانب آن كارى كه تو را از ما خشنود مىكند، رغبت ده، و قدرت و توانمان را از عملى كه تو را بر ما خشمگين مىكند، سست كن و در اين امور ما را ميان نفوسمان و انتخابشان رها مكن كه نَفْس انتخاب كننده باطل است، مگر آن كه تو در انتخاب حق توفيقش دهى، و فراوان دستور دهنده به زشتى و بدى است، مگر آن كه رحمتش آرى.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- عدّة الدّاعى: 37؛ مجموعة ورّام: 2/ 117.
(2)- بقره (2): 9- 10.
(3)- مائده (5): 52.
(4)- انفال (8): 49.
(5)- توبه (9): 125.
(6)- حج (22): 53.
(7)- نور (24): 50.
(8)- احزاب (33): 12.
(9)- محمّد (47): 29. (10)- الكافى: 2/ 288، حديث 1؛ وسائل الشيعة: 15/ 338، باب 48، حديث 20681.
(11)- آل عمران (3): 135.
(12)- الكافى: 2/ 288، حديث 2؛ مجموعة ورّام: 1/ 18.
(13)- الكافى: 2/ 288، حديث 3؛ وسائل الشيعة: 15/ 337، باب 48، حديث 20679.
(14)- روم (30): 10.
(15)- آل عمران (3): 135- 136.
English