هدايت تكوينى و تشريعى - جلسه سوم (1) – (متن کامل + عناوین)
خدامحورى در زندگى بشر
خدا، محور همه كارها
اراك، مسجد الزهراءمحرم 1376
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
خداوند متعال براى تعليم سلامت فكر و روان فرد و تأمين سلامت خانواده و تأمين سلامت همه جانبه جامعه و براى حفظ و بقاى ارزشهاى ملكوتى، معنوى و انسانى، سه واقعيت را در قرآن كريم مطرح فرموده است كه اگر همه مردم اين سه واقعيت را در حد و استعداد خودشان، تحقق ببخشند، هم سلامت فرد، هم سلامت خانواده و هم سلامت جامعه تأمين مىشود و ارزشها هم از دستبردها حفظ مىشود و بقا و دوام پيدا مىكند؛ اين هر سه واقعيت در يك آيه مطرح است كه در پايان همان آيه مىفرمايد: تحقق اين سه واقعيت، رحمت وجود مقدس پروردگار را هم براى دنيا و هم براى آخرت مردم تأمين مىكند.
مسأله اول: يعنى ايمان و اعتقاد به پروردگار كه در رأس همه مسائل است و ريشه و موتور محركه همه واقعيات است، آن هم به فرموده قرآن مجيد اعتقاد و دلبستگى و ايمان خالص. ايمانى كه به دور از هر نوع شرك باشد، ايمانى كه به دور از هر شائبه باشد، ايمانى كه نورانيت محض براى قلب و جان باشد، يكتا ديدن و نگريستن، و براى وجود مقدس خداى يكتا زندگى كردن و به عبارتروشنتر، در همه زمينههاى زندگى، خدا محور بودن است.
خدامحورى در جنگ
در جنگى كه زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله، بين اهل ايمان و اهل كفر اتفاق افتاد، در گرماگرم جنگ، بلال يكى از هرههاى پليد و خبيث و ستمگر مكه را ديد. در يك حمله عمومى او را هدف گرفت و با او درگير شد كه بلال پشت دشمن را به خاك انداخته، خنجرش را كشيد تا سر دشمن را از بدن جدا كند، هنوز خنجر را پايين نياورده بود كه جارچى پيامبر صلىاللهعليهوآله ختم جنگ را اعلام كرد، بلال بلند شد، دشمن هم مات زده نگاه كرد، بلال را صدا كرد، گفت: قصد كشتن من را نداشتى؟
گفت: چرا، پس چرا نكشتى؟ بلال گفت: ما وظيفه داشتيم براى خدا وارد جنگ شويم و براى خدا هم جنگ را ختم كنيم، آن وقتى كه دست من به قصد كشتن تو بالا رفت، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهختم جنگ را اعلام كرد، ما ديگر در جنگ نبوديم كه تو را بكشم، ما از مدار جنگ بيرون آمده بوديم، كشتن تو خارج از مدار جنگ، كار درستى نبود،[1] اين خدامحورى است.
عمل به تكليف
مرحوم آيت الله بروجردى حدود يك ربع به افطار به خادم منزلشان فرمودند: سريع براى من آب جوش بياور، خادم گفت: يك ربع به افطار مانده است. آقا فرمودند: معطل نكن بياور، خادم هم سريع آب جوش را آورد و ايشان خوردند، خدا را شكر كردند، خادم عرض كرد آفتاب هنوز غروب نكرده چطور روزه را خورديد؟ فرمودند: تا آن وقتى كه روزه بودم، وظيفه داشتم بگيرم، شديدا حالم داشت به هم مىخورد، ادامه روزه ممكن نبود، من بنده پروردگارم، ما عبد هستيم و نمىتوانيم مطابق هوس و خواسته خود عبادت كنيم، عبادت بايد به امر حضرت حق باشد، جايى كه مأمور به عبادت هستم، عبادت، آنجا كه مأمور به ترك هستم، ترك، اين خدا محورى است.
خدامحورى در كار
يكى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: من با چند نفر به سفر مىرفتيم، نزديك ظهر در بيابان، چوپانى را ديديم با تعدادى گوسفند و دوستان به من گفتند: يك بره بخر غذا درست كنيم، گفتم: مانعى ندارد، آمدم نزد چوپان گفتم: يك گوسفند به ما بفروش، گفت: من گوسفند فروشى ندارم، من مالك اين گوسفندها نيستم، من چوپان هستم. گفتم: اگر مالك گوسفند اينجا بود و مىخواست بفروشد چندمىفروخت؟ گفت: ده درهم، گفتم: من بيست درهم به تو مىدهم يك گوسفند به ما بده، گفت: مالك راضى به فروش نيست، گفتم: بيشتر به تو مىدهم، پنجاه درهم مىدهم گوسفند را به ما بده، پنجاه درهم براى خودت، غروب كه گله را برگرداندى اگر مالك گفت يك گوسفند كم است، بگو: گرگ حمله كرد و پارهاش كرد و خورد. پنجاه درهم هم دارى. گفت: من حرفى ندارم اين كار را بكنم، اينقدر هم مالك اين گوسفندان به من اعتماد دارد كه اگر بگويم گوسفند را گرگ برد واقعا قبول كند، اما جناب عالى به من بگو، روز قيامت وقتى كه در دادگاه الهى نسبت به اين گوسفند محاكمه مىشوم اين دروغ را به پروردگار هم مىتوانم بقبولانم؟ آنجا هم مىشود ثابت كنم كه آن گوسفند را گرگ برد؟[2] اين خدا محورى است.
خدامحورى در مقام
وقتى مرجع بزرگ شيعه، در نجف از دنيا رفت، مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى و مرحوم ميرزاى نايينى كه آن وقت در نجف هر دو مجتهد قابل قبول حوزه نجف بودند با هم ديگر بلند مىشوند، مىروند در خانه استادشان مرحوم آيت الله العظمى سيد محمد فشاركى كه مرحوم آيت الله العظمى حائرى يزدى بهره علمى زيادى از مرحوم فشاركى برده است.
دو نفرى در مىزنند، مرحوم آيت الله العظمى فشاركى در را باز مىكند، مىبيند دوتا از شاگردهاى عالى و زبده ايستادهاند. مرحوم آيت الله العظمى حائرى به ايشان مىگويد: استاد! شما من و نايينى را مجتهد مىدانيد؟ ايشان مىفرمايد: بله، هر دو را به اجتهاد قبول دارم. مىگويند: ما دو نفر شما را اعلم علماى شيعه مىدانيم و از شما مىخواهيم كه مرجعيت شيعه را بپذيريد.ايشان جواب مىدهند: شما من را اعلم مىدانيد، ولى من به خودم يقين دارم كه استعداد مديريت در مرجعيت را ندارم، با اين يقينى كه دارم كه من استعداد مديريت جامعه را ندارم اگر بپذيرم يقينا مصداق اين آيه خواهم شد:
« تِلْكَ الدَّارُ الْأَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى الْأَرْضِ وَلاَ فَسَادًا وَ الْعَـقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ »[3]
من اگر كرسى مرجعيت را قبول كنم، كارى در مرجعيت همانند كار فرعون در مصر كردهام، من طاقت آتش جهنم را در قيامت ندارم. در را بست و ديگر هم جواب نداد، اين خدا محورى است.
خدا محور كسى است كه وقتى يك شهوت شيرينتر از عسل برايش فراهم مىشود و مىداند پروردگار نمىپسندد، مىگويد: نه.
خدامحورى يوسف
مگر هفت سال يوسف در برابر زليخاى مصرى نگفت نه، كسى هم نمىتواند بگويد: يوسف جوانى بود خالى از شهوت، يك جوان شانزده، هفده ساله در اوج شهوت است، يوسف باشد يا كس ديگر، فرق نمىكند، هفت سال در مقابل هجوم شهوت، قوىتر از شير جنگل و درندهتر از گرگ بيابان، آن هم در يك كاخ در كنار بهترين سفره، كنار زيباترين زن جوان مصرى بگويد: نه، اين خدا محورى است.
خدامحورى در مال
خدا محور آن است كه وقتى پولى براى او فراهم شد، كم يا زياد و مىداند كه اين پول حق او نيست، مىگويد: نه.
همسايهاى در تهران داشتيم، سر برج كه براى گرفتن حقوقبه بانك مىرفت، آن زمان حقوقش پانصد تومان بود بانكىها مىديدند كه مىنويسد: چهارصد و هشتاد و يك تومان و دو ريال، يك برج مىنوشت: چهارصد و نود و يك تومان، خيلى كم اتفاق مىافتاد كه بنويسد پانصد تومان، يك روز بانكىها به او گفتند: پانصد تومان به حقوق شما واريز مىشود، چرا هر وقت مىآيى حقوق بگيرى، كمتر مىنويسى؟
گفت: وقتى من مىخواستم كارمند بشوم اول رفتم خدمت آيت الله العظمى بروجردى، گفتم: من پذيرفته شدم كه بروم كارمند بشوم، آيا كارمند شدن من حلال است يا حرام ـ خدا محور همه چيز را مىپرسد كه نكند بين او و پروردگار ناهماهنگى پيش بيايد، گناه و خيانت و جنايت همين ناهماهنگى است، گفت: ايشان به من اجازه دادند، فرمودند: برو منظم هم برو، از كار مردم هم گره باز كن،چيزى از مردم كم نگذار، حالا من گاهى زود هم از خانه بيرون مىآيم ولى بر اثر ترافيك ديرتر به اداره مىرسم، اين ده دقيقه را يادداشت مىكنم، يك روز مىآيم سه دقيقه ديرتر است، يك روز از اداره مىروم تا در خيابان چيزى بخرم، شش دقيقه مىشود يادداشت مىكنم، سر برج آن مقدارى كه سر كار نبودم و حقوق حقم نيست، كسر مىكنم من قدرت مديون شدن نسبت به كل مردم ايران راندارم، اين خدا محورى است.
حرف زدن براى خدا، خنديدن براى خدا، ازدواج براى خدا، تأمين زن و بچه براى خدا، نه گفتن براى خدا.
پی نوشت ها:
-----------------------
[1] ـ بحارالأنوار: 19/335، باب 10 [غزوة بدر الكبرى ]؛ «قال الواقدي: ... كان عبد الرحمن بن
عوف يحدث و يقول إني لأجمع أدراعا يوم بدر بعد أن ولى الناس فإذا أمية بن خلف و كان لي صديقا في الجاهلية و معه ابنه علي فناداني مرتين فأجبته فقال نحن خير لك من أدراعك هذه فقلت امضيا فجعلت أسوقهما أمامي و قد رأى أمية أنه قد أمن بعض الأمن إذ بصر به بلال فنادى يا معشر الأنصار أمية بن خلف رأس الكفر لا نجوت إن نجوت قال لأنه كان يعذبه بمكة فأقبلت الأنصار كأنهم عوذ حنت إلى أولادها حتى طرحوا أمية على ظهره فحميته فلم ينفع فأقبل إليه خبيب بن يساف فضربه حتى قتله.»
[2] ـ اين حكايت از محمد غزالى در كتاب التصفيه نقل شده است.
[3] ـ قصص 28 : 83؛ «آن سراى [ پرارزش ] آخرت را براى كسانى قرار مىدهيم كه در زمين
هيچ برترى و تسلّط و هيچ فسادى را نمىخواهند ؛ و سرانجام [ نيك ] براى پرهيزكاران است .»
English