زيارت قبر حضرت زكريا عليهالسلام
بعد دعاى حضرت زينب عليهاالسلام سبب شد، ده صبح من يكى از رفقا را ديدم، گفتم: كى آمدى؟ گفت: چهار پنج روز است كه مسافر آوردهام كه بيست روز اينجا هستند و اتوبوس هم خالى است. فردا ساعت ده مىآيم و شما ده نفر را با اتوبوس به شهر حلب مىبرم، قبر حضرت زكريا عليهالسلام را زيارت كنيد ـ سيصد كيلومتر بيرون از دمشق است ـ رفتيم، حرم حضرت زكريا عليهالسلام را هم زيارت كرديم.
در مسير حركت به سوى مرقد حضرت زكريا عليهالسلام يك روحانى پيرمرد را ديدم، به راننده گفتم: حاج عباس! نگهدار! پياده شدم. تا من را ديد، من را در آغوش گرفت، گفت: من از شاگردهاى سيد محمد كاظم يزدى و آخوند خراسانى هستم، من ايرانى هستم، گفت: الان مىخواهيد برويد، من دو تا چيز را بايد به شما نشان بدهم؛ يك قبر است، حرم و صحن دارد، روى يك تپه است، بيش از صد پله مىخورد و بالا مىرود. من هم نود ونه ساله هستم. با شما از پلهها بالا مىآيم. اين قبر براى يك بچه سقط شده حضرت سيد الشهداء عليهالسلام است كه تكيه گاه مردم حلب است. يك بچه سقط شده.
بعد از آن رفتيم زيارت، يك سنگ نيم متر در چهل سانت، در آن زمانى كه اهل بيت را به حلب آوردند، شب، سر بريده ابى عبدالله عليهالسلام را روى اين سنگ نهادند. يك مقدار خون گلو روى اين سنگ آمده، هزار و چهار صد سال اين خون روى سنگ هست. و اين سنگ در خانواده شيعه حلب، دست به دست گشته است.
من يك مسجد روى اين سنگ ساختهام. شما را مىبرم، مىبينيد. گفت: دولت قبل از حافظ اسد به اين سنگ حساس شد، آمد اين سنگ را از ما گرفت، برد و در حرم زكريا عليهالسلام گذاشت، در را قفل كرد، دو روز بعد آمدند سراغ من، گفتند: بيا اين سنگ را ببر، دو روز است اين سنگ مىلرزد و سر جايش نمىايستد، گفت: اين مسجد هنوز آماده نيست، من اين سنگ را پشت يك پرده گذاشتهام كه نشانت بدهم. ما هم مگر طاقت داشتيم برويم جلو؟ اين پيرمرد، با يك حالى آمد و اين پرده را كنار زد. اين رگه خون امام حسين عليهالسلام ما را بيچاره كرد. داشتيم جان مىداديم.
English