اقرار به خدا در باطن كافر
« كَيْفَ يَهْدِى اللَّهُ قَوْمًا كَفَرُواْ بَعْدَ إِيَمَـنِهِمْ وَشَهِدُواْ أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَآءَهُمُ الْبَيِّنَـتُ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّــلِمِينَ »
« قَوْمًا » اينها يكى دو تا نيستند.
كفر در اينجا به معنى فاصله، پرده انداختن، جدايى ايجاد كردن، نه اين كه به معناى منكر خدا شدن باشد، چون معاويه و يزيد معاويه و يزيد هم خدا را قبول داشتند.
پروردگار مىفرمايد: من چه طور دست اينها را بگيرم؟ من كه دست اينها را گرفته بودم و اينها را تا نمازشب خواندن هم كشيده بودم، تا بهترين عمل كه جهاد فى سبيل الله بود هدايت كرده بودم. من كه به اينها حال گريه شديد و عشق به دعاى كميل و ابوحمزه داده بودم. اينها خودشان دست خودشان را بر اثر تحريك شهوات از دست من درآوردند و رفتند. بعد از اين كه همه حجتهاى من نسبت به او تمام است، باز شما مىگوييد: دست او را بگير؟ من چگونه دست او را بگيرم؟ او اصلاً خودش را از من دور كرده است.
English