لطفا منتظر باشید

بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله‏

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد دو

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

بدون شك تاريخ آفرينش، حادثه‏اى عظيم و بزرگتر و شريف‏تر و با منفعت‏تر از حادثه بعثت محمّد صلى الله عليه و آله نديده است.

در اين حادثه زمينه رشد عقلى و روحى و قلبى و نفسى انسان فراهم گشت و اساس علوم و فنون و تمدّن عظيم انسانى پايه گذارى شد. نورى خاموش نشدنى در قلب ظلمت درخشيد و خورشيدى غروب نكردنى از افق ملكوت اعلا طلوع كرد.

زندگى و حيات چهل ساله‏اى كه با عقل و درايت و آگاهى و بينش و صفا و صميميّت و انديشه و تفكّر و عفّت و پاكدامنى و امانت و صداقت و بر پايه قرآن و معارف با عبادت و اطاعت از حق بر مبناى آيين توحيد و الهام نفسى و عمل بر اساس خواسته‏هاى حق گذشت، همراه با ظهور نبوّت واعلام آنچه در قلب پاكش از تمام واقعيّت‏هاى ظاهرى و باطنى قرار داده شده بود گشت. چنانكه در سوره مباركه بقره آمده:

آمَنَ الرَّسُولُ بِما انْزِلَ إلَيْهِ» «1»

پيامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده، ايمان آورده.

آن حضرت در روز بيست و هفتم رجب، با كمال يقين و اطمينان و آرامش و امنيّت خاطر، وحى را پذيرفت و مسئوليّت بيدار كردن جهان خواب زده و در غفلت و جاهليّت فرو رفته را به عهده گرفت.

 

اشتباه برخى موّرخان‏

اين كه ارباب تاريخ و سنن نوشته‏اند:

حضرت پس از نزول جبرئيل به خانه برگشت و با ترديد در مسئله كه آيا وحى بود يا چيز ديگر، خديجه كبرى را در جريان امر گذاشت و او گفت: مطمئن باش و استوار و ثابت قدم، سوگند به خدايى كه جان خديجه در دست اوست من اميدوارم كه تو پيغمبر اين امّت باشى؛ سپس به نزد ورقه رفت و وى را از حادثه آگاه كرد.

ورقه بدو گفت: اى خديجه! او حتماً پيامبر آخر الزمان است و اين معنى را عداس يهودى تأييد كرد تا قلب پيامبر آرامش گرفت؛ خلاف عقل و وجدان و از آن مهم‏تر مخالف صد در صد با آيات قرآن مجيد است و به نظر من مى‏رسد كه اين مطالب دست پخت يهوديان آن دوران است كه جنايتشان بر كسى پوشيده نيست و براى من بسيار جاى تعجّب است كه چگونه علماى اهل سنّت و بعضى از ساده لوحان شيعه اين مطلب را كه تهمتى بس بزرگ به قلب عالم امكان و ولايت مطلقه‏ الهيّه است در نوشته‏هاى خود آورده و كتب خود را به ساخته‏هاى مغرضان يهودى آلوده كرده‏اند.

وقتى نويسنده‏اى از بصيرت و طهارت عقل و بيدارى وجدان و قدرت فطرت به دور باشد هر چه به قلمش در آيد مى‏نويسد و حساب نمى‏كند كه نتيجه اين نوشتار چيست و فرداى قيامت در برابر محصول قلمش چه مسئوليّت سنگينى در دادگاه الهى دارد.

مگر عقيده همه بر اين نيست كه محمّد از تمام ملائكه و انس و جنّ و از همه انبيا برتر است؟

در صريح قرآن است كه مقام نبوّت در كودكى به يحيى عنايت شد عيسى عليه السلام بلافاصله پس از ولادت، اصول و فروع دين خدا را بيان كرد و اعلام داشت، تا چه رسد به گوهر گران‏بهايى كه نبوّت بدو ختم شد و قرآن مجيد از افق قلب الهى او طلوع كرد.

اگر اين نويسندگان به خود زحمت مراجعه به عقل و قرآن و نهج البلاغه و معارف الهيّه را مى‏دادند اين گونه دچار خبط و اشتباه به پاكترين قلب و والاترين انسان نمى‏شدند.

 

بعثت در كلام امام عسكرى عليه السلام‏

 وجود مقدّس حضرت امام حسن عسگرى عليه السلام مى‏فرمايد:

«چون چهل سال از عمر حضرت گذشت حق تعالى دل او را بهترين دل‏ها و خاشع‏تر و مطيع‏تر و بزرگتر از همه دل‏ها يافت، پس ديده آن حضرت را نور ديگر داد و امر فرمود كه درهاى آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائكه به زمين آمدند و آن حضرت آنان را نظر مى‏فرمود و رحمت حق از ساق عرش تا سر مبارك او را گرفت، پس جبرئيل بر او نازل شد و بازوى آن حضرت را گرفت و حركت داد و گفت: يا محمّد! بخوان، گفت: چه بخوانم»؟

اين جانب، بر اساس آيات و روايات و عظمت آن قلب مبارك، عقيده دارم و خدا را بر اين عقيده‏ام شاهد مى‏گيرم كه معناى چه بخوانم؟ اين بود كه آيات تكوين را بر تو بخوانم يا آيات انفس را و يا آيات كتاب تشريع قرآن مجيد را، كدام يك را بخوانم؟

جبرئيل گفت:

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ* خَلَقَ الإنسَانَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ* الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الإنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ» «2»

بخوان به نام پروردگارت كه [همه آفريده‏ها را] آفريده؛* [همان كه‏] انسان را از علق به وجود آورد.* بخوان در حالى كه پروردگارت كريم‏ترين [كريمان‏] است.* همان كه به وسيله قلم آموخت،* [و] به انسان آنچه را نمى‏دانست تعليم داد.

طنين وحى با مسئله قرائت اسرار خلقت، قرائت اسما و صفات حق، مسئله با عظمت قلم و تعليم و تعلّم شروع شد. آرى، پنج مسئله‏اى كه زير بناى تمام علوم الهى و انسانى است و اساس رشد و تكامل عقلى.

چون ملائكة اللَّه با اجازه از آن حضرت به مقام خود بازگشتند، وجود مقدّسش از كوه حرا به طرف مكّه حركت كرد. بر هر درخت و سنگ و گياه مى‏گذشت كمال تواضع را به حضرت داشتند و به زبان وجودى خود به او مى‏گفتند:

السَّلامُ عَلَيْكَ يا نَبِىَّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ.

درود بر تو اى پيامبر خدا، درود بر تو اى فرستاده خدا.

چون وارد خانه شد از شعاع جمالش خانه منوّر گشت، خديجه عرضه داشت:

اين چه نور است كه در سيماى ملكوتى تو مشاهده مى‏كنم؟ فرمود: اين نور نبوّت است، بگو:

لاإلهَ إلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله.

خدايى غير از خداى يكتا نيست و محمّد فرستاده خداست.

پس خديجه كبرى شهادت گفت و به آن حضرت با كمال اخلاص ايمان آورد.» «3» رسول خدا در آن وقت به خديجه فرمود: سرمايى در خود حسّ مى‏كنم جامه‏اى بر من بپوشان. چون گليمى بر او پوشاند و او خوابيد، دو باره فرشته وحى بر او نازل شد و از جانب حضرت محبوب به او گفت:

يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنذِرْ* وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ» «4»

اى جامه برخود پوشيده!* برخيز و بيم ده،* و پروردگارت را بزرگ‏دار. «5»

بعثت، پاسخ به نيازهاى معنوى و مادّى‏

با بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به تمام نيازهاى معنوى و مادّى، دنيايى و آخرتى انسان، پاسخ كامل داده شد و براى شفاى آدمى از هر دردى به خصوص دردهاى عقلى و روحى نسخه كاملى ارائه گشت و از آن حجّت خداوند بر بندگان تمام شد و راه هر عذرى به سوى هر كسى بسته گشت!

لُبّ كلام و غايت مرام در اين مقام آن است كه: ما بر حسب خلقت انسانيم، انسان طالب آسايش و آرامش است. اين نكته‏اى است كه همه ما به اقتضاى آگاهى و احاطه‏اى كه بر حاصل خواسته‏هاى خود داريم از آن باخبريم و مقاصدى را كه تعقيب مى‏كنيم براى نيل به همين هدف است، بگذريم از اين كه گاه در تعيين طريق وصول به هدف يا حتّى در تطبيق مفهوم هدف با مصداق آن اشتباه مى‏كنيم و به بيراهه مى‏رويم و وقتى به خود مى‏آييم كه طومار عمر درهم نورديده شده و فرصت از دست رفته، يا چنان غافليم كه اصلًا به خود هم نمى‏آييم.

به هر صورت ما آسايش مى‏خواهيم توأم با آرامش. به تعبير ديگر آسايشى را طالبيم كه آرامش به بار آورد و آنهم آرامشى پايدار. پس در واقع خواهان اطمينان و آرامشيم و آسايش هم وسيله وصول به اين هدف است در مرحله‏اى و حاصل آن است در مرحله‏اى ديگر: و اتّحاد در ميان است در غايت امر كه چون آدمى به مآل كار آدميّت رسد آسوده است و آرام و متمكّن است در مكانت آرامش و آسايش به يك كلام و در اين مقامْ آسايش و آرامش يكى بيش نيستند كه اگر دو باشند دو بازوى يك پيكرند و در توحيد معاضد و مساعد يكديگر.

اين آرامش كه مايه‏اش در وجود خود آدمى موجود است با استفاده از آن مايه و با پرورش استعداد و قوّه موجود در وجود خود انسان است كه فعليّت بهم مى‏رساند و ظهور پيدا مى‏كند و وجود انسان را يكسره در بر مى‏گيرد و آنچه را كه با آرامش مطلوب- منافى است دفع مى‏كند و از بين مى‏برد.

اين خود ما هستيم كه بايد تبديل بهم رسانيم به تعبيرى و به تعبير ديگر فعليّت دهيم و آنچه را كه در قوّه داريم، ولى چون در مرحله استعداد مانده و پرورش نيافته و بروز بهم نرسانيده‏ايم، چنان داريم كه پندارى نداريم.

تنها اين خود ما هستيم كه بايد هر يك به تنهايى از درون خويش آرامش حاصل كنيم با تعديل قواى خود، با معتدل ساختن شهوت و غضب خود، با عفّت و سخاى نفس، با شجاعت روح، با صفاى عقل و با عدالت روان و جان و روى هم‏ رفته با معتدل شدن در جميع جوانب وجودى اعمّ از جسمانى و نفسانى و روحانى و با روشنايى عقلانى و صفاى فكر و صلاح عمل و صدق سخن كه نتيجه آن همه استقامت بر جادّه صواب و صراط مستقيم است كه بر حدّ وسط افتاده و از انحراف به چپ و راست و افراط و تفريط مصون مانده است. استقامت بر اين طريقه، پايدارى بر طريقه نجات و سبيل آرامش واقعى و خلاص حقيقى است.

وصول به اين مقصود مقدّس كه حصول انسانيّت انسان به آن وابسته است نياز به سلوك ممتد و تمرين مداوم و تربيت پذيرى دائم دارد و اين مهم حاصل نمى‏آيد مگر آن كه آدمى پرورش يابد در دامان التفات و عنايت كاملى راه سپرده و راه به منزل مقصود برده و بهره گيرد، از همراهى و همرازى و آگاهى و خير خواهى جانى روشن شده و نفسى معتدل گشته؛ و معلوم است كه هر چه كمال روشنايى و اعتدال و بينايى مربّى همراه و آموزگار آگاه انسان بيشتر و وسيع‏تر و محيطتر باشد، راه مسير انسان صاف تر و طريق سلوك آدمى بى خطرتر و مستقيم‏تر و نزديكتر و رو به راه‏تر است.

چون به خواست خدا، محمّد و آل او عليهم السلام كه به موهبت عظيم عصمت و فضيلت ممتاز بوده و مى‏باشند و به سبب همين موهبت و فضيلت بزرگ و استثنايى به موجب مشيّت الهى بهتر از ساير خلق ازعهده اين مهم بر آمده و مى‏آيند، به حكم بداهت عقل، صلاح كار انسان و مقتضاى صيانت مصلحت شخصى آدمى و لازمه حسن استفاده انسان از فرصت عمر اين است كه از پى ايشان برود و خود را به ايشان بسپارد، واقعاً و حقيقةً هم دل خود را و هم سَرِ خود را، يعنى هم دلبسته شود و دلداده و هم سر نهاده شود و سر سپرده، تا به سرّ وجود خويش پى برد و به تحقّق اعتدال نفسانى و نورانيّت عقلانى كامياب گردد.

اگر خواهان جانانى در اين ره كن فدا جان را

 

كه جز جان نيست اى دل رونمايى روى جانان را

     

حريم كعبه مقصود را شد سالكى محرم‏

 

كه كرد از جان تحمّل زحمت خار مغيلان را

مشو غافل ز ياد دوست تا اندر بر دشمن‏

 

كنى همچون خليل اللَّه گلستان نار نيران را

مقام بوذر و سلمان كسى در حشر در يابد

 

كه در يابد رضاى بوذر و تسليم سلمان را

مسلمان مظهر تسليم و مرآت رضا باشد

 

مسلمان كى توان خواندن حريص نا مسلمان را

به هر درد تو درد دين بود خود بهترين درمان‏

 

اگر زين درد بگريزى نبينى روى درمان را

چو نيكى از كسى ديدى ز ياد خود مبر هرگز

 

چو نيكى با كسى كردى به ياد خود ميار آن را

اگر جاه سليمانى تمنّا مى‏كنى‏ حالت‏

 

بشوى از مدح ديوانِ زمان اوراق ديوان را

     

(حالت)

تبعيّت از قول، فعل و تقرير پيشوا

براى فراهم آمدن شرايط پيروى، بلكه به عنوان شرط نخستين حصول تبعيّت و قدم اوّل احراز اطاعت و مقدّمه واجب هدايت، ناگزير بايد مرشد و پيشوا را بشناسد، به ويژه وقتى وضع از اين قرار باشد كه قول و فعل و تقرير پيشوا حجّت قاطع باشد و دستگير مؤثّر و به اين سبب جز تبعيّت از وى چاره‏اى نباشد، ناچار بايد سالكِ راه نسبت به مرشدِ دل آگاه، شناسايى حاصل كند.

شناسايى به منظور پيروى و آگاهى به قصد همراهى نه از باب تفنّن و افزايش‏ اطّلاعات و محفوظات و تهيّه سرمايه جدال و تداركات دستمايه خود نمايى.

به سخن ديگر، آن كه خواهان پيروى از پيشواى كامل است بايد نسبت به وى شناسا گردد، آنهم بدين نحوه از شناسايى كه معرفت وى بر جانش نشيند و حاصل وجودش جز محصول آن معرفت والا نباشد، راه را بشناسد و در آن گام نهد، نه به قدم پاى، بلكه بدين گونه كه از سرْ پاى سازد و آنگاه در آن راه گام گذارد، يعنى با تمام وجود و به تمام همّت و با كليّه عقل و جميع بصيرت خويش، سالك اين طريق گردد و به جانب اين مقصود روانه شود.

اگر مى‏خواهيم آدم شويم چاره‏اى نداريم جز آن كه دم غنيمت شماريم، غفلت روا نداريم، از پى اين عزيزان صاحب دم و پيشوايان اعظم روانه شويم، مردانه تبر برداريم و درِهوس را از جاى بركنيم و جان را خلاص كنيم، ورنه راهى ديگر در پيش نمى‏ماند جز نامرادى و نوميدى و بى‏نصيبى و بى حاصلى.

راه همين است و جز اين نيست كه بى تأمّل و با شتاب از طريق تبديل صفات و محو سوء عادات روبه راه شويم، از فردا فردا گفتن بپردازيم به امروز بسنده كنيم، بار خود را ببنديم و كار خويش را به صورتى كه شايسته است بسازيم و بيش از اين كار امروز را به فردا نيندازيم، از نور نبىّ عظيم و امام كريم خويش بهره‏ور شويم، روشن شويم و روانه شويم و به مقصد برسيم تا بى هيچ تعلّلى اين بى حاصلى پايان پذيرد و اين آلودگى كه مايه رنج خويش و بيگانه است تمامى گيرد.

در تطبيق خويشتن با اطوار و اعمال آن راهنمايان طريقت توحيد بى هيچ سخن و بدون ترديد به قدر قوّه خود بكوشيم، باشد كه از صفات شهوت زده و از حركات نقصان آلود خود فانى شويم تا در حدّ استعدادى كه به بركت موهبت حق داريم به صفات و ملكات آن بزرگواران باقى گرديم، از خود خالى شويم و از آلايش‏هاى خود، تا از فضايل آن عزيزان به قدر ظرف وجودى خويش پُر شويم و در نتيجه، آسايش و آرامشى را كه مطلوب جان طالب ماست به دست آوريم.

از خود خالى شويم و از مولا پُر، از خود فارغ شويم و به مولا مشغول، از خودى رها شويم و به كمال وابسته، به كاملان پيوسته و به اعتدال ناشى از كامل‏تر بسته، با همه وجود خويش و در جميع اطوار نفسانى و عقلانى و روحانى خويش.

و چون آن خوبان عالم در صفات جمال و كمال خداى خوبى و آفريدگار محبوبى از خويش رفته‏اند وبه حق پيوسته‏اند و باقى باللَّه گشته‏اند، لذا فانى در ايشان فانى در خدا و باقى به ايشان باقى باللَّه است و به قدر ظرفيّت ملحق به درياى اعظم هستى و برآمده از فرودستى.

وقت است كه عزم جزم كنيم وطىّ طريق طلب كمال را وجهه همّت استوار قرار دهيم، به تمايل ضعيف يا توجّه نارسا اكتفا نكنيم، بلكه با عزيمت قوى و توجّه مدام، نيل به هدف مقدّس خويش را منظور نظر سازيم و به لوازم چنين عزم محكم و هدف‏گيرى دقيقى عمل كنيم كه نيّت خالص و همّت عازم به توفيق حق تعالى، بسى كارساز كارهاى آدمى است.

اوّل، عزمِ جزم و همّت استوار لازم است و از پى آن بهره‏ورى از چنين عزيمت مستحكمى كه حركت در راه كمال‏جويى و فضيلت‏طلبى است. بايد جز اين نكنيم كه از فرصت عمر استفاده كنيم و به كار خودمان برسيم كه كار انسان شدن و مسلمان شدن است، كارى كه ما را به هر دو مقصود كه هر دو يكى بيش نيستند مى‏رساند، از آن كه مسلمان واقعى انسان حقيقى است و انسانيّت جز به ايمان خالص و عمل صالح كه لازمه اسلام صحيح و منتج مى‏باشند، حاصل نمى‏شود.

از اين روى راهكار آن است كه: ملتفت حال و روزگار خود باشيم و آلت شيطان و ملعبه نفس بى امان نشويم تا مسلمان شويم و انسان و انسان مسلمان؛ وبه اين نكته عزيز متوجّه باشيم كه بايد كار خود كنيم نه كار بيگانه يعنى كار انسانيّت خود را مورد توجّه قرار دهيم نه غير آن را.

آكل و مأكول آمد جان عام‏

 

همچو آن برّه چرنده از حُطام‏

     

مى‏چرد آن برّه و قصّاب شاد

 

كه براى ما چرد برگ مراد

كار دوزخ مى‏كنى در خوردنى‏

 

بهر او خود را تو فربه مى‏كنى‏

كار خود كن روزى حكمت بچَر

 

تا شود فربه دل با كرّ و فر

خوردن تن مانع اين خوردن است‏

 

جان چو بازرگان و تن چون رهزن است‏

شمعِ تاجر آنگه است افروخته‏

 

كه بود رهزن چو هيزم سوخته‏

كه تو آن هوشىّ و باقى هوش پوش‏

 

خويشتن را گم مكن ياوه مكوش‏

     

(مولوى)

دنياى عصر بعثت از نظر عقايد و اخلاق و عمل، دنياى عجيبى بود. از آيات قرآن مجيد و روايات و تاريخ آن عصر استفاده مى‏شود كه جهان به طور عموم از عقايد حقّه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه خالى بود.

بت پرستى در اشكال گوناگون، حكومت خرافات، عقايد دور از منطق، رذايل اخلاقى، خلافكارى‏ها، تسلّط زور گويان و قلدران و حاكمان مستبدّ بر مردم، فحشا و منكَرات و فسق و فجور در ميدان حيات بيداد مى‏كرد.

جهان از امنيّت و آسايش و آرامش خالى بود، از معنى و معنويّت و درستى و راستى و آدميّت و انسانيّت و صفا و وفا خبرى نبود.

شكم بود و شهوت، غضب بود و عصبيّت، دنائت بود و رذيلت، آلودگى بود و خباثت، زنبارگى بود و دوئيّت، زنده به گور كردن دختران بود و حماقت ... در چنين روزگارى وجود مقدّس محمّد صلى الله عليه و آله را برگزيد تا در سايه تعليمات قرآن، جهان را نجات دهد و درهاى شقاوت و بدبختى را به روى انسان بسته و روزنه‏هاى سعادت و كرامت رابه روى او بگشايد.

پی نوشت ها:

______________________________
(1)- بقره (2): 285.

(2)- علق (96): 1- 5.

 (3)- حيات القلوب: 370.

(4)- مدّثّر (74): 1-/ 3.

(5)- بحار الأنوار: 18/ 196- 197، باب 1؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 1/ 46.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه