واقعيتهايى از آفرينش
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد نهم
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
در اينجا به گوشهاى از واقعيتهايى كه آنان در راه راهنمايى انسان به انسان مرحمت كردهاند توجه نماييد.
|
گفت پيغمبر كه حق فرموده است |
مىنگنجم هيچ در بالا و پست |
|
|
در زمين و آسمان و عرش نيز |
مى نگنجم اين يقين دان اى عزيز |
|
|
در دل مؤمن بگنجم اى عجب |
گر مرا جويى از آن دلها طلب «1» |
|
اين زمين و آسمان با آن فضاى پهناور و بىكرانش، با آن كرات و كهكشانها و كازارهايش كه به نظر ما سرسامآور و خيرهكننده مىنمايد، در عين حال مىدانيم كه موجودات جهان هستى خيلى بزرگتر از آن است كه در نظر ما جلوه مىكند، در مقابل عظمت خداوندى همان مقدار ناچيز است كه يك بال مگس در تصور ما با روح بىنهايت بزرگ انسانى.
اين مقايسه هم در حقيقت نابجاست؛ زيرا بالاخره روح انسانى هر چه باشد در مقابل عظمت خداوندى قابل تصور نيست، اين موجودات بىشمار و بسيار گسترده چون كف ناچيزى است كه در روى يك اقيانوس بىپايان براى چند لحظه سرمىكشد و از بين مىرود.
بنابراين چگونه مىتواند اين موجودات به اين حقارت و ناچيزى گنجايش وجود خداوند را داشته باشند؟
و به عبارت ديگر، چون كميت در جهان هستى حكمفرماست و كيفيت تمام نمودهاى آن را فرا گرفته است، چگونه مىتواند گشايش آن موجودى را داشته باشد كه كميت را آفريده و مافوق كيفيت است.
او بىنهايت است، جهان هستى متناهى است اگر چه محدود نباشد. آن بىنهايت در اين متناهى جايگزين نخواهد گشت.
يك فرد انسان هنگامى كه در نتيجه تزكيه نفس و اعتلاى روحى به مقام شامخ معرفت مىرسد، همين جهان هستى با اين عظمت را آن چنان ناچيز مىداند كه گويى يك قفس تنگى براى اوست، با اين ملاحظه آيا خداوندى كه خالق همين انسانها است كه خود بىنهايتهايى هستند مىتواند در اين جهان كوچك جايگير شود؟
امّا در درون همين انسان قلبى آفريده است كه آن قلب مىتواند مهمانسراى وجود الهى بوده باشد.
مىگوييد: چطور مىشود كه قلب انسانى گنجايش خداى به آن عظمت را داشته باشد؛ با اين كه قلب انسانى در درون همين كالبد جسمانى است.
مىگوييم: قلب خواه همان عضو معروف باشد يا نه، ما نمودهاى شگفتانگيزى را در درون خويش احساس مىكنيم كه با محاسبات منطق طبيعى از نظر كميت و كيفيت سازگار نيست، مثلًا ما در حدود هشتاد ميليارد سلول در مغز داريم، از دوران كودكى اين سلّولها در فعاليت مىباشند، چگونه مىشود مغز انسانى تا حدود يك ميليون ميليارد واحد، اطلاعات ثبت كند.
چگونه اين واحدها در سلولها موجود مىشود، در صورتى كه نه قابل عكسبردارى است و نه كوچكترين نمود فيزيكى ديگرى را نشان مىدهند؟ به اضافه اين كه ما در عمر خود هزاران بار كليّات تجريد شده را در ذهن خود منعكس مىسازيم، اين كليات تجريد شده كه هيچگونه تشخصى ندارد چگونه در سلول مادى جسمانى منعكس مىشوند؟!
آيا اين نمود شگفتانگيز در درون ما وجود ندارد «دريافت من» كه «خود» را درك مىكنيم يعنى به من خويش آگاهى پيدا مىكنيم، مانند اين كه با چشمان خود بدون وسيله آيينه يا چيز ديگر چشمان خود را مىبينيم! به اضافه اين كه همين مغز ماست كه مىتواند بىنهايت را تصور كند آيا اين بىنهايتها واقعاً داراى نمود و شكل فيزيكى هستند؛ اگر چنين باشد كه بىنهايت نخواهد شد.
مگر اين فعاليت قلبى ما نيست كه محبت جهانى را در دل احساس مىكنيم بدون اين كه اين محبت جهانى كوچكترين تغييرى در كميت و كيفيت قلب به ما بدهد.
خلاصه با نظر به فعاليتهاى شگفتانگيز مغز و قلب مىتوانيم اين حقيقت را قبول كنيم كه نيروى عقلانى و قلبى ما وابسته به اصول و قوانين طبيعى خارجى نيستند كه نتوانيم از آن تجاوز نموده، درون خويش را قلمرو ديگرى كه جان خارجى مانند جزئى از آن است منظور كنيم.
آرى، اين قلب بسيار بزرگ كوچك نما، شايستگى آن را دارد كه نور بىنهايت خداوندى را در خود منعكس بسازد «2».
اين است استدلال و گفتار حكيمان و عارفان و مؤمنان در ظرفيت قلب انسان و اين است انسان كه با قبول تربيت انبيا و ائمه عارفان و حكيمان و مؤمنان مىتواند قلبش را تجلىگاه نور بىنهايت الهى كند و اين است آنچه كه در عنوان اين فصل بيان شد كه دوستان حقيقى انسان اين بزرگوارانند كه مىخواهند انسان آيينه صفات و اسماى الهى شود و از اين راه خير دنيا و آخرت خويش را تأمين نمايد.
|
سرمايه سعادت ما در ديار بود |
ورنه به سعى ما گره از كار كى گشود |
|
|
دردست هر چه هست كه اين درد چاره ساز |
با جان آدمى به مثل آتش است و عود |
|
|
رندى كه ره به كوى خرابات عشق برد |
جان را زدست محنت ايام در ربود |
|
|
بگشاى رخ كه دير شدست انتظار ما |
تا جان بر آن جمال فشانيم زود زود |
|
|
از حال عشق عقل ندانست شمّهاى |
خود را هزار بار بدين حالت آزمود «3» |
|
اگر راهبر به تو بگويد: فلان مشقت و ناراحتىها را تحمل كن، تو نبايست زبان به اعتراض بگشايى.
اگر در راه تبعيت از رهبر خارها در پاى تو بخلد، گمان مكن آن خارها تنها براى ناراحت كردن توست، بلكه براى اين كه گلشنى در روح تو سرسبز شود بايستى خارهايى را كه در پاى تو فرو مىرود از جان و دل بپذيرى، به طور كلّى با تنپرورى و نازك دلى نمىتوان راه به اين باريكى و طولانى را پيمود.
مبارزه با مادّيات و تنظيم آن به شكلى كه مانع سلوك الى اللّه نباشد اصل اوّلى مرد راهرو مىباشد، اين را مىدانيد و بارها تذكر داده شده كه خداوند انسان را براى تقلّا و كوشش آفريده است.
آيا اين تقلّا و كوشش مىتواند خود هدف نهايى موجوديت انسان بوده باشد؟
البته نه؛ زيرا چه سودى از كوشش و فعاليت بيهوده، براى انسان نصيب مىگردد؟
مگر خداى نمىتوانست انسانها را طورى بيافريند كه آنان بدون زحمت و سعى مشغول زندگى در اين خاكدان بوده باشند. مسلماً مىتوانست.
هدف اقصاى خلقت
ولى هدف اقصاى خلقت اين است كه انسان با كوشش در قلمرو طبيعت، جوهر گرانبهاى وجود خود را استخراج كند و با اين كوشش و تكاپو آيينه خدا نماى روح خود را صيقلى مىسازد، او با اين كوشش خود طبيعى را تا مقام روحانيت برترين بالا مىبرد «4».
هر وقت كه آدمى اندرون خود را پاك كند و آيينه دل را صافى گرداند. به ملائكه سماوى نزديك گردد، از جهت آن كه ملائكه سماوى جمله پاك و صافىاند و علم و طهارت دارند.
روح انسانى از جنس ملائكه سماوى است و جوهرى پاك و صافى است، امّا به واسطه بدن آلوده گشته است و تيره شده است، چون ترك لذّات و شهوتها [خارج از اندازه و حدود الهى] بدنى كند و علم طهارت حاصل كند و بيرون و اندرون خود پاك گرداند و آيينه دل را صافى كند، باز پاك و صافى شود، چون پاك و صافى گشت روح او را با ملائكه سماوى نسبت پيدا آيند، چون مناسبت پيدا آمد، هم چون دو آيينه صافى باشد كه در مقابله يك ديگر بدارند، هر چه در آن باشد در اين پيدا آيد و هر چه درين بود در آن ظاهر شود و اين ملاقات در بيدارى اندك بود و اين ملاقات در بيدارى سبب وجد و وارد و الهام و خاطر ملكى بود و در خواب سبب خواب راست باشد «5».
آرى، تمام همت عارفان و حكيمان و مؤمنان حقيقى مصروف اين شد كه انسان از تمام كدورتهاى ظاهرى و باطنى پاك گردد، تا اسما و صفات ملكوت در او جلوهگر شود.
|
هر گدايى مرد سلطان كى شود |
پشهاى آخر سليمان كى شود |
|
|
بس عجب آن است كاين مرد گدا |
چون كه سلطان نيست سلطان كى شود |
|
|
بس عجب كارى است بس نادر رهى |
اين چو عين آن بود آن كى شود |
|
|
گر بدين برهان كنى از من طلب |
اين سخن روشن به برهان كى شود |
|
|
تا نگردى از وجود خود فنا |
بر تو اين دشوار آسان كى شود |
|
|
گفتمش فانى شو و باقى تويى |
هر دو يكسان نيست يكسان كى شود |
|
|
گر هم درياى عمان قطرهاى است |
قطرهاى درياى عمان كى شود |
|
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- مثنوى معنوى، مولوى.
(2)- تفسير مثنوى: 2/ 281.
(3)- قاسم انوار.
(4)- تفسير مثنوى: 2/ 404.
(5)- انسان كامل، نسفى: 243.
English