نگاه امير مؤمنان به اوصاف شيطان 2
منابع مقاله:
کتاب : تفسير حكيم جلد نهم
نوشته : حضرت استاد حسین انصاریان
2- مشغول كردن مردم به آرزوهاى پوچ
گاهى آرزو مثبت است، و كوشش در راه دست يافتن به آن معقول و حكيمانه ميباشد.
انسانى وسائل تحصيل را فراهم ميكند، در كلاس درس شركت مينمايد، در برابر استاد زانوى ادب به زمين ميكوبد، به درس و بحث مشتاقانه گوش فرا ميدهد، مطالب درس را دقت كرده براى نيافتن واقعيات كنجكاو ميشود، موارد لازم را حفظ مينمايد، با محصلى زرنگ و تيزهوش به مباحثه مينشيند و كنار چنين سعى و كوششى آرزو ميكند در آينده نزديك در شمار دانشمندان درآيد، و با علم و دانشش به شهرى يا مملكتى يا جهانى خدمت نمايد، اين آرزو آروزى مثبت است و رسيدن به متعلق اين آرزو بعيد و دور از دسترس نيست.
انسانى وسائل كسب و كار و فعاليتمادى و تجارت را مهيا ميسازد، سرمايه مالى به كار مياندازد، داد و ستد مينمايد، اخلاق حسنه را در رابطه با كسب و مشترى رعايت ميكند، از تقلب و حرام و تدليس پرهيز مينمايد، و در ابتداى اين كسب و تجارت آرزو ميكند كه ثروتمند شود، و از ثروت خود بهره كافى بگيرد: براى اهل و عيال گشايش ايجاد كند، به دردمندان و مستمندان و ايتام رسيدگى نمايد، گره مشكل مردم را بگشايد، درمانگاه بسازد، وام نيكو به مردم بدهد و ... اين آروز كه صاحبش جدّى است آرزوى مثبت و درستى است.
انسانى در راه تكميل معرفت دينى گام بر ميدارد، از گناه و معصيت اجتناب ميكند، به واجبات و فرائض الهى عمل مينمايد، از پرداخت حقوق مالى دريغ و نجل نميورزد، به مسائل خانوادگى و اجتماعى و انجام كارهاى نيك ارزش ميدهد، به فرمان حق، مشتاقانه به خلق خدا كمك ميكند، در برابر حوادث تلخ و شيرين كه به ايمان و اخلاق انسان ضربه و زخم ميزند صبر و تحمل نموده، و نميگذارد زلف زندگياش با لذتهاى حرام گره خورده، و اجازه نميدهد بلاها و تلخيها و مصائب و سختيهاى راه كما ل او را از حركت بازدارد، و در سايه اين امور آرزو ميكند كه به رحمت الله و جنت الله برسد، قطعا اين آرزو مثبت و رسيدن متعلق به آن حتمى و آرزوئى پاك و ملكوتى است.
ولى كسى آروز ميكند كه با پشت هماندازى و ترفند، و تقلب و يارى گرفتن از ظالم به مقامى و به رياستى دست يابد، تا با به دست آوردن قدرت چهار اسبه به حقوق مردم بتازد، و اموال آنان را به تاراج ببرد، و فكر و عقل افراد را به اسارت گرفته برده و عمله خود سازد، و با يارى آنان به ارضاء تمايلات و شهوات بيقيد و شرط خود برسد، اين آرزو كه براى اغلب آرزومندان دور از دسترس است آرزوئى باطل و همان آروزئى است كه شيطان و فرهنگش به انسان تحميل ميكند، اينگونه آروز جدا آروزئى باطل و پوچ است، و همان است كه در وعده فريبنده شيطان آمده، و گرفتار آن از عبادت و خدمت باز ميماند، و چنان دچار سردرگمى و مشغوليت ميشود، كه از هزينه شدن عمر و استعداد و نيرويش در راه خدا و در طريق مثبت باز ميماند، آرى شيطان كه عنوانى براى مطلق مستكبران، و فرعونيان تاريخ است سوگند ياد كرده كه بندگان حضرت حق را دچار اينگونه آروزهاى پوچ و باطل كه مانعى و سدّى در راه رسيدن به كمالات و ارزشهاست كند: وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ.
كسى آرزو ميكند كه پس از وارد شدن به كسب و تجارت، و بدون رعايت حلال و حرام، و با پايمال كردن حقوق مردم، و از طريق ربا و رشون و غصب و تقلب بدون سير شدن به ثروت بسيار هنگفتى برسد، تا با آن ثروت به ديگران فخرفروشى كرده و در زمان خودش قارون گردد، اين آروز همان آرزوى پوچ و باطل، و همان حالتى است كه از طرف شياطين در درون به وجود ميآيد و چه بسا چنين آرزومندانى چنان كه تجربه نشان داده به آرزويشان نرسند، و درمانده و وامانده و عمر تلف كرده به كام مرگ افتند و به عذاب جاويد و هميشگى آخرت دچار شوند.
كسى آرزو ميكند كه به پست و مقام شاهى، رياست جمهورى، وزارت، وكالت، امارت و خلاصه به رياست خاصى برسد، و از اين طريق عطش مقامپرستياش فرو نشيند و هيجان ميل و شهوتش آرام گردد، اين همان آروزى پوچ و باطل است كه بسيارى از آرزومندانش به آن نرسيدند و در حسرت و اندوه زيرخاك رفتند.
در رابطه با آرزوى باطل و پوچ روايات بسيار مهمى از اهل بيت نقل شده كه به برخى از آنها اشاره ميكنم.
روايات باب آرزو
از رسول خدا روايت شده:
«من كان يأمل ان يعيش غدا فانه يأمل ان يعيش ابدا:» «1»
آن كه پيوسته آرزو دارد كه فرداى نيامده زنده بماند در آرزوى زندگى ابدى و هميشگى است.
امير مؤمنان ميفرمايد:
«اعلم يقينا انك لن تبلغ املك، و لن تعدو ا جلك، و انك فى سبيل من كان قبلك:» «2»
يقين بدان كه هرگز به آروزهايت آنچنان كه ميخواهى نميرسى، و از زمان معينى كه برايت رقم خورده فراتر نميروى، و به همان راهى ميروى كه گذشتگانت رفتند.
و نيز از آن حضرت روايت شده:
«اتقوا باطل الامل، ضرب مستقبل يوم ليس بمستد بره، و مغبوط فى اول ليل قامت بواكيه فى آخره:» «3»
از آروزى باطل و بيپايه بپرهيزيد، چه بسا كسى كه در آرزوى فردا بود، ولى آن را نيافت، و چه بسا كسى كه در ابتداى شب آرزوى وضع او را داشتند، ولى در پايان آن به حالش گريستند!
و نيز آن جناب فرمود:
«اتقوا خداع الآمال، فكم من مؤمل يوم لم يدركه، و بانى نباد لم يسكنه، و جامع مال لم ياكله:» «4»
از آروزهاى فريبنده بپرهيزيد، بسا آرزومند روزى بهتر كه آن را نيافت، و بسا خانه بنا شده كه مالكش در آن ساكن نشد، و بسا مالى كه مال دوست گرد آورد و آن را نخورد.
امام عارفان، و پيشواى مؤمنان على (ع) فرمود:
«ان الامل يسهى القلب، و يكذب الوعد، و يكثر الغفل، و يورث الحسر:» «5»
آرزو دل را دچار گمراهى ميكند، وعده دروغ ميدهد، غفلت زياد ايجاد مينمايد، و حسرت بر جاى ميگذارد.
و از آن حضرت روايت شده:
«اعلموا ان الامل يسهى العقل، و ينسى الذكر، فاكذبوا الامل، فانه غرور، و صاحبه مغرور:» «6»
بدانيد، آرزو عقل را دچار انحرا ف و گمراهى ميكند، و حق را از ياد انسان ميبرد، پس آروز را دروغ پنداريد، كه آرزو فريبنده است و آرزومند فريبخورده.
حضرت صادق عليه السلام در د عاى خود در روز عرفه به پيشگاه حق عرضه داشت:
«اعوذ بك من دنيا تمنع الآخر، و من حيا تمنع خير الممات، و من امل يمنع خير العمل:» «7»
خداوندا به تو پناه ميآورم از دنيائى كه مانع آخرت نيك ميشود، و از زندگى و حياتى كه مانع نيكو مردن ميگردد، و از آرزوئى كه سدّ كار خير ميشود.
امير مؤمنان ميفرمايد:
«الاوانكم فى ايام امل من ورائه اجل، فمن عمل فى ايام امله قبل حضور اجله فقد نفعه عمله و لم يضرره اجله:» «8»
هشدار! كه شما در روزگار آرزوئى هستيد، كه مرگ در پيذ آن است، پس هر كسى در روزگار آرزومندى پيش از رسيدن مرگش بكوشد، كوشش به حال او سودمند خواهد بود، و مرگش زيانى به او نميرساند.
رسول خدا به ابن مسعود فرمود:
«قصر الملك، فاذا صبحت فقل: انى لا امسى، و اذا امسيت فقل انى لا اصبح، و اعزم على مفارق الدنيا، و احبّ لقاء الله:» «9»
آرزويت را كوتاه كن «آراسته به آروزى مثبت باش»
جون صبح فرا رسيد به خود بگو: من روز را به شب نميرسانم، چون شب درآمد بگو: من تا صبح زنده نخواهم ماند، پسر مسعود بر جدا شدن از دنيا مصّمم باش، و لقاء خداوند را دوست بدار.
امام موحدان، امير مؤمنان ميفرمايد:
«من ايقن انه يفارق الاحباب، و يسكن التراب. و يواجه الحساب، و يستغنى عما خلّف، ونقيقر الى ما قدم كان حريا بقصر الامل و طول العمل:» «10»
كسى كه قطع و يقين دارد از دوستان جدا ميشود، و در دل خاك خواهد رفت، و حسا ب و كتابى در دادگاه
حق پيش رو دارد، و آنچه بر جاى مينهد سودى به حالش نخواهد داشت، و به آنچه از خير و نيكى فرستاده محتاج است، سزاوار و شايسته است كه رشته آرزو را كوتاه، و دامنه عمل را گسترده نمايد.
امير مؤمنان به مسئلهاى كه در تاريخ زياد اتفاق افتاده و مردم را به اندوه سنگينى دچار نموده هشدار ميدهد:
«انقطع الى الله سحانه، فانه يقول: و عزتى و جلالى لاقطعن امل كل من يؤمل غيرى باليأس:» «11»
فقط به خداوند سبحان دل ببند، كه حضرت حق ميفرمايد:
به عزت و جلالم سوگند كه اميد هر كس را به غير من اميد بندد به نوميدى تبديل ميكنم.
ايجاد آرزوهاى باطل و پوچ و به ويژه دستنيافتنى از ديگر برنامههاى شياطين و فرهنگ آنان است، شياطين اين روزگار زندگى، ابزار، زيور و آلات، و شكل شهرها را به صورتى درآوردهاند، و در اين زمينه به نحوى تبليغات ميكنند، كه دلها از آروزهاى فراوان ولى باطل وپوچ پر ميشود، و مشغوليتى براى مردم به ويژه نسل جوان ميسازد، كه آنان را از خدا و قيامت و فرهنگ ناب اسلام، و عمل صالح و اخلاق حسنه، و هزينه كردن عمر در مسير مثبت باز ميدارد، اين دشمن سوگند خورده اين مسئله را در كمال شدت اعلام نموده است: «ولا فينّهم».
آرزوهاى رؤيايى و بر باد رفته
كشتن جعفر برمكى و همه برمكيان در يك شب به دست هارون كار كوچكى نبود، ترس و وحشت، غم و ماتم از در و ديوار بغداد ميباريد، همه از هارون بينماك بودند، و هارون هم بر ديگران و بر خود به شدت خائف بود، هارونى كه بيش از چهل و هفت سال به نوشته تاريخنويسان عمر نكرد، و بيخبر از عمر كوتاهش قلى پر از آرزو براى طول عمرش و كشوردارياش، و نظم حكومت پس از خودش داشت، كه به هيچ كدام از آن آرزوهاى رؤيائى و خيالى و پوچ هم نرسيد.
دست جعفر وزيرش كه به سرانگشت تدبير از بغداد تا افريقا از چين تا اسپانيا را اداره ميكرد و با فرمان هارون به كشتن او قطع شده بود ديگر وجود نداشت، قصر جعفر جوان كه خود غرق آرزوهاى بسيار براى خودش و نسلش بود در شرق دجله خاموش و متروك افتاده بود، و مرد دانا و خردمند از هر كنگرهاش پند و عبرتى مينشيند، اندكاندك آثار مرگ جعفر پديدار شد، و فتنه و آشوب و هرج و مرج در سراسر آن كشور پهناور رخ نشان داد.
عربستان و عراق نسبت به حكومت خشمگين بود، و وفادارى كشورهائى هم كه دور از مركز بودند قابل اعتنا نبود! ايرانيان هم به خاطر قتل ابومسلمها، ابنمقفعها، جعفرها، و هم به علت رفتار نا پسند بنيعباس با خاندان علوى، و هم به سبب بيايمانى عمّال حكومت و برقرارى تشريفات زائد، و تعصبات نژادى در انديشه جدا ساختن كشور خود از قلمرو حكومت عباسى بود.
ايرانيان به حق، اسلام را چيز ديگر، و عرب و حكومت آن را چيز ديگر ميدانستند، و هيچ رابطهاى بين اين دو نميديدند، و ميان مسلمانى و تن دادن به حكومت مردمى كه هرگز پاى بند مقررات و احكام اسلام نبودند، هيچ ملازمهاى قايل نبودند.
هارون كه پس از قتل نخست وزير لايقش جعفر برمكى با انبوهى از مشكلات روبرو شده بود، و كشور پهناور خود را كه نسبت به آن صدها آ رزو در دل داشت در حال تجزيه ميديد به شدت دچار هراس و بيم شده بود.
هارون پس از مرگ چعفر و از دست دادن او فوقالعاده ملول و افسرده و مضطرب به نظر ميرسيد، و همه آرزوهاى خود را بر باد رفته ميديد:
او احساس تنهائى و غربت شومى ميكرد، چرا كه قويترين تكيهگاه خود را از دست داده بود، و هر آن بيم سقوطش ميرفت، در كمال نااميدى و حسرت، و اندوه و ملالت دست دو فرزندش امين و مأمون را گرفت و عازم مكه شد.
در مدينه به تمام ساكنين آن شهر مقدس بذل و بخشش كرد و سه بار بين همه آنان سيم و زر پخش نمود.
از مدينه عازم مكه شد، در مكه هم به مردم در هم و دينار فراوان داد كارهاى هارون براى ساكنين جزيرأالعرب تازگى داشت، زيرا آ نان از مدتها قبل رابطه دستگاه خلافت را با جزيزالعرب قطع شده ميديدند.
حساب هارون با آن بذل و بخششها صحيح از آب در نيامد، و سيم و زر نتوانست آن رابطه قلى قطع شده را مجددا برقرار كند، نه تنها هارون بلكه حكومت عباسى در سراشيب سقوط افتاده و به سرعت در لغزشگاه خود فرو ميغلطيد.
از نظر داخلى مشكل بزرگ هارون مسئله جانشين بود، او ميخواست وضعى فراهم بياورد كه دو پسرش امين و مأمون به روى هم اسلحه نكشند، زيرا اوضاع و احوال خود به خود حكوت عباسى را به سوى نابودى ميبرد، و هيچ لزومى نداشت كه زادگان هارون با ايجاد جنگ خانگى اين سقوط را سرعت بخشند.
امين و مأمون هر يك به حساب آن زمان داراى امتيازاتى بودند، امين از طرف پدر و مادر عباسى بود، زبيده زن قدرتمند زمان طبعا از فرزندش حمايت ميكرد، ولى اين امين به ظاهر نجيب الطرفين موجودى خوشگذران كوتاهفكر، كمشخصيت و جبون و ترسو بود.
برعكس امين، مأمون كه مادرش يك كنيز بود فردى شجاع، كاردان، سياستمدار، هوشيار، سرالانتقال، و ارادهاى جدى داشت.
هارون از نقاط ضعف و قوت دو فرزندش به خوى آگاه بود، و آن دو را از هر جهت ميشناخت، ولى زبيده با آرزوئى كه براى جانشينى امين داشت ميكوشيد نظر هارون را نسبت به امين تغيير دهد.
در هر صورت هارون در سفر به عربستان و زيارت خانه خدا براى اين كه به خيال خود، در حيات خويش اختلاف فرزندانش را از ميان بردارد، كشور خود را تقسيم نموده، ايران، هنر، افغانستان و ماوراءالنهر را در قلمرو مأمون، و عربستان، مصر، شامات و ساير متصرفات غربى را به امين واگذاشت و سفارش كرد كه پس از او امين در بغداد اقامت كند، و مأمون در مرو ساكن شود، و هر كدام از آنان كه زودتر از دنيا رفتند ديگرى قلمرو او را در تصرف خود درآورد.
آنگاه هارون در كنار كعبه امين و مأمون را سوگند داد كه با هم به مخالفت و ستيز برنخيزند، و اشراف و اعيان و بزرگان و رجالل اسلامى را كه براى حج آمده بودند بر آن سوگند شاهد گرفت، و عهدنامهاى نوشت كه به امضاء رجال حاضر در مجلس رسيد، و قرار شد آن عهدنامه بر سر در خانه كعبه محفوظ بماند.
هارون پس از انجام اين كارها به اين خيال كه به كار ملك مملكت سر و سامانى داده و از آشفتگى آن حتى پس از مرگش جلوگيرى كرده است به بغداد بازگشت.
آشنايان دستگاه حكومت ميدانستند كه يگانگى ميان امين و مأمون محال است و در حقيقت تخم اختلاف آنان پيش از به وجود آمدنشان كاشته شده و پس از آن هم آبيارى گرديده بود.
امين به شرافت ادعائى نسب خود رد سرور و دلخوشى قرار داشت و مأمون را كنيززاده ميناميد و تحقير ميكرد، زبيده مادرش و بنيعباس هم در تمام موارد او را تأييد ميكردند.
در مقابل مأمون هم مورد توجه ايرانيان به ويژه جعفر برمكى بود، و جعفر پارهاى از رموز مملكتدارى را به وى آموخته بود، امين و مأمون هر يك در دربار هارونى هوادارانى داشتند ولى اشراف عرب جانب امين را نگه ميداشتند.
شبى كه اكثر خانواده عباسى در قصر زبيده مهمان بودند. صحبت از مسابقه اسبدوانى به ميان آمد، كه صبح همان روز ميان جوانان عباسى به عمل آمده بود.
در اين مسابقه هشتاد سواركار عرب شركت داشتند، كه نفر اول مأمون و نفر آخر امين بوده است، زبيده از شنيدن خبر شكست امين به شدت ناراحت شد، و براى اين كه هم شخصيت مأمون را در هم بشكند و هم به آتش دل خود آبى بپاشد آهى كشيد و شروع به نقل خاطره دور و درازى كرد:
زبيده گفت: بيست و چند سال پيش شبى با هارون به بازى شطرنج مشغول بوديم و شرط ما اين بود كه هر كس ببرد هرچه از طرف مقابل بخواهد بپذيرد. بار اول من باختم و هارون از من خواست عريان شوم و سه بار دور قصر بدوم، هرچه اصرار كردم كه هارون موضوع ديگرى پيشنهاد كند زير بار نرفت و من ناچار عريان شدم و سه بار دور قصر دويدم، و وقتى برگشتم، دوباره سر بازى نشستيم و اين مرتبه من مسابقه شطرنج را بردم، و چون ناراحتى شديدى از هارون نسبت به تقاضايش از خويش داشتم به او گفتم: بايد زشتترين كنيزان مطبخى مرا عقد كرده با وى همبستر شود، هر چه هارون اصرا ركرد از اين مسئله بگذرم نپذيرفتم، حتى حاضر شد ماليات يكسال منطقه مصر را به من ببخشد، كه شرط خود ر ا عوض كنم من قبول ننمودم، و دست او را گرفته به مطبخ بردم، و زشتترين كنيز خود را به او نمودم و خواستم كه همان شب با او باشد.
هارون به ناچار پذيرفت، و پس از نه ماه همان كنيز مطبخى از هارون فرزندى آورد كه او را مأمون ناميدند، در ميان اهل مجلس سخنى در گوشى آغاز شد، و حاضرين در شرافت نسب امين و حقارت و پستى نسب مأمون سخنها گفتند، تا زبيده را دلخوش دارند، ولى زيده بيقرار و ناآرام بود و در كمال حيرت و شگفتى ميديد كه اصرار آن شبش چه نتيجه ترسناكى به بار آورده، و چه رقيب شكست ناپذيرى در برابر جگرگوشهاش علم كرده است.
بعدها كه آن وقايع شگفتآميز تاريخى پيش آمد، زبيده بهتر و بيشتر متوجه شد كه چگونه قلمزنان تقدير به دست خود وى طرح بزرگترين مصائب را برايش ريختهاند، وه كه در پرده تقدير چه نقشها مصور شده؟!
فرعون كه در آروزى سلطنتى درازمدت و بدون مزاحم بود، براى جلوگيرى از طلوع ستاره الهى موسى همه زنها و مردهاى سبطى را از يكديگر جدا كرد، و زنان باردار را محكوم به سقط جنين نمود، و همه پسران متولد شده را محكوم به مرگ كرد، ولى دست قضا چيز ديگر ميخواست، نطفه موسى بسته شد، و پس از ولادت در آغوش فرعون رشد كرد و ريشه فرعون و آرزوهايش را سوزانيد.
آرى زبيده خيال ميكرد تمام آن جنگها، آن فداكاريها، آن رنجهاى صدر اول اسلام براى آن بوده كه هارونى بر مسند حكومت بنشيند و او هم بانوى اول مملكت پهناور اسلام باشد، و به هر شكلى كه دلش ميخواهد به آرزوهاى باطلش برسد.
او چون اينگونه تصور داشت ميكوشيد كه پايههاى آن حكومت رابراى فرزندش امين و نوادگان خود موروثى كند و يك بهشت ابدى خانوادگى در روى زمين براى خود و اولادش بنا نمايد.
او از حقيقت زندگى و خط سير كارگاه آفرينش بيخبر بود، و نميدانست
چه موريانهاى به داخل سقف و ستونهاى امارت آل عباس راه يافته، و چگونه آن دستگاه عريض و طويل از داخل پوسيده و رو به فنا ميرود.
نميدانست كه دست تقدير و قدرت حق به دست خود او بنا بر اصرارش تصوير پسرى غير از امين در كارگاه هستى رقم ميزند و با دست او امين جگرگوشه زبيده را از تخت سلطنت بزير ميكشد و در خاك تيره قبر فرو ميبرد!
انسان وقتى از راه حق و حقيقت منحرف شد، هنگامى كه در خودپرستى و شهوات و اغراض غرق گرديد، ديگر چشمش جز منجلابى را كه در آن غرق شده نميبيند، و گوشش جز كلمات مبتذلى كه بر اساس معاملهگرى و تملق و غيبت و ج اسوسى است نميشنود.
آرى اگر چشم دل كور نشود پاك و بينا بماند ميتواند جمال و جلال خداوندى را تماشا كند، و گوش اگر سنگين و كر نباشد ميتواند نداى حق را بشنود، و صاحبش از افتادن در چنين منجلابهائى مصون بماند.
بارى سخن از هارون بود كه مانند همسرش در آرزوهاى خيالى و باطل به سر ميبرد، گفتيم او چون به غلط و اشتباه كشور پهناور اسلامى را ملك خود ميدانست، آن را بين دو فرزندش تقسيم كرد و پنداشت خيالش در زندگى و مرگ آسوده شده، ميرفت كه در آرامش كاذب خود غرق شود، كه بناگاه خبر آشوب رافع بن ليث در خراسان به او رسيد، خبرهاى بخش پهناور خراسان غمانگيز و اضطرابآور بود، رافع بن ليث پس از قتل جعفر برمكى گروهى را با خود همدست كرده بر ضد استاندار حكومت عباسى سر به شورش برداشت و او را كشت، فتنه خراسان چنان بالا گرفت كه هارون تصميم گرفت شخصا به خراسان سفر كند، پيش از حركت شبهنگام خوابى ديد كه از تعبيرش عاجز ماند، در خواب ديد كه ناگهان كف دستى در برابر ديدگانش ظاهر شد و مشتى خاك سرخرنگ را پيش روى او گرفت و گفت: گور تو در موضعى است كه خاك آن سر ميباشد.
در هر صورت به طرف خراسان حركت كرد، چون موكب حكومتى به خراسان رسيد جنگهاى شديدى ميان هارون و قواى رافع بن ليث روى داد كه در اغلب اين جنگها خسارات جانى بسيار بر سپاه هارون وارد آمد، هارون از فتنه رافع به شدت نگران و مضطرب بود، زمانى كه به طوس رسيد فرمان داد برادر رافع را كه مردى به غايت پرهيزگار و منزوى بود احضار كردند، ون به حضور هارون رسيد از او خواست محل رافع را به او نشان دهد، وى گفت: من با برادرم همفكر و همعقيده نيستم، چنان كه ميبينى گوشهگيرم و از سياست چيزى نميدانم.
ولى هارون كه فوقالعاده خشمگين بود زيربار نرفت و دستور داد مرد بيگناه را در حضورش قطعه قطعه كردند!!
زاهد گوشهگير آن سرنوشت دردناك را خيلى عادى و بياهميت و با سكوت پرهيبتى تحمل كرد، و فقط در دم آخر نگاه مظلومانه و بيگناه خود را در نگاه هارون دوخت و زير لب گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
كسى ندانست در نگاه و كلام مقتول بيگناه چه اثرى نهفته بود كه هارون از مشاهده آن آخرين نگاه و آخرين كلام بيهوش شد و چون بهوش آمد گفت: اسم اين مكان چيست؟ پاسخ دادند طوس گفت: ممكن است مشتى از خاك اينجا را براى من بياوريد يكى رفت و مشتى از خاك سرخرنگ طوس را آورد و پيش چشم او گرفت هارون گفت: اين همان خاك و همان دست و ساعد است كه در خوا ب ديدم، يقين دارم مدفن من همين جاست، دو روز ديگر بر هارون در نهايت اندوه و اضطراب گذشت و سرانجام در همان جايگاه در دل خاك گور قرار گرفت.
آرى مردى كه براى چند روز حكومت غاصبانه، خاك را از خون بسيارى از بيگناهان سرخ كرد، سرانجام زير مشتى خاك سرخ رفت، و همه آنچه را ملك خود ميپنداشت و نسبت به آن براى خود و فرزندش آرزوها داشت، با افسوس و حسرت به ديگران واگذاشت، و براى خود او كولهبارى سنگينتر از كوهها از گناه و معصيت و شهوترانيهاى حرام و غارت بيت المال باقى ماند! «12»
3- وادار كردن مردم به حرام نمودن حلال و حلال كردن حرام.
شيطان و دست يارانش در طول تاريخ گروهى را شستشوى مغزى داده، و با تحميل فرهنگهاى دستپخت عمال كافرشان امور خرافى و انديشههاى انحرافى را رواج داده و به متابعانشان قبولاندند كه از پيش خود امورى كه عقلا و شرعا حلال است حرام نمايند، و مسائل يكه عقلا و شرعا حرام است حلال كنند، از موارد اين امور خرافى كه در روزگار بعثت رواج داشت شكافتن گوش چهارپايان براى حرام پنداشتن استفاده از آنها بود.
اگر بخواهم به امور خرافى حاكم بر گذشتگان، و امور خرافى حاكم بر مردم به اصطلاح م تمدن امروز، و آنچه كه مباح و حلال بوده ولى شياطين حاكم بر جوامع بر ملتها قبولاندند كه آن را بر خود حرام كرده، و آنچه حرام بوده حلال نمايند اشاره كنم كتاب مستقلى و شايد چند جلد كتاب شود!
امروز ميبينيد كه در جوامع غربى، و بعضى از بدنههاى ملتهاى شرقى، دولتهاى شيطانصفت، با كمك كسانى كه واقعا شيطان هستند ولى در لباس استادى و ژست معلمى به سر ميبرند چه مباهات و حلالها و واجباتى را حرام، و چه حرامهائى امثال گناهان كبيره را حلال كرده، و از اين طريق جهان را به فساد حيرتآورى دچار نمودهاند، آرى اين هم يكى از برنامههاى فرهنگى شيطان است، كه با اين كار انسان را از رحمت خدا دور كرده، و به لعنت حق دچار ميكند، و وى را از گرفتن فيوضات حق از كانال عبادت و تقو ا و خدمت به خلق محروم مينمايد.
4- ايجاد تغيير در وضع مخلوق و خلقت او
در اين زمينه مطلب و سخن بسيار است، و بلائى كه در اين مورد به سر بشر آ مده با چند صفحه و بلكه با يك كتاب قابل بيان و توضيح نيست، بناچار مطلب را به صورت فهرستوار تقديم ميكنم:
شيطان يعنى رئيس اوليه ابليس، و حاكمان خودخواه و مغرور و مستكبر و رويگردان از حق در ادوار تاريخ از گذشته دور تا به امروز كه مصداق عنوان شيطان هستند، با حاكم نمودن فرهنگشان بسيارى از مردم را وادار كردند تا از جهت فطرت خود كه مايه كشش به سوى خداست منحرف شوند، و امور صد در صد حيوانى را به عنوان زندگى و حيات بپذيرند، به تابعان خود قبولاندند كه جنسيت مرد را به زن و زن را به مرد تغيير دهند، بينى خود را كه خداوند بر اساس عدل و حكمتش آفريده با عمل جراحى تغيير دهند، زنان موى سر خود را به موئى به صورت مردان، و مردان موى سر خود را به موئى به صورت زنان برگردانند، مردان با زدن آمپولى خاص چون زنان برآمدگى سينه پيدا كنند، به جاى ازدواج مشروع و زناشوئى طبيعى به همجنسگرائى روى آورده، مردان به مردان اكتفا كنند، و زنان به زنان خود را از نظر غريزه جنسى ارضا نمايند و به عبارت ديگر لواط و مساحقه را چنان كه در غرب قانونى كردند بپذيرند، و با پذيرش همگانى و قانونى نشان دادن آن، قبح و زشتياش را در باطنشان از بين ببرند، اينگونه تغييرات حرام در جوامع بشرى ناشى از خناسگرى شياطين به ويژه شياطين انسى است، شياطينى كه دولت تشكيل داده و همه ابزار لازم را براى پا برجا كردن فرهنگشان مصادره كردهاند، شياطينى كه استادانى لائيك و پرفسورهائى بيرحم و بيقيد و بند امثال فرويد، و وركايم، و ماركس، و انگلس را در غرب و شرق در اختيار داشتند و دارند، تا با زبان علمى هر فسادى را رواج دهند، و با زبان علمى زمينه قبول آن را در قلوب فراهم نمايند!
قرآن در پايان آيات مورد توضيح اعلام ميكند: شيطان به مردم وعده دروغ ميدهد و آنان را در آروزهاى سرابوار مياندازد، و جز وعده فريبنده به آنان نميدهد.
به يقين پيروان شيطان جايگاهشان دوزخ است و از آن هيچ راه فرارى نيابند.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- بحار ج 73 ص 167.
(2)- نهج البلاغه نامه 31.
(3)- غرر الحكم حكمت 2572.
(4)- غرر الحكم تنظيم انصار ى ص 85/ 139.
(5)- بحار 78 ص 35.
(6)- نهج البالغه خطبه 86.
(7)- ميزان الحكم ج اول ص 207.
(8)- بحار ج 77 ص 333.
(9)- بحار ج 77 ص 101.
(10)- بحار 73 ص 112.
(11)- بحار 94 ص 95.
(12)- آيئنه حقيقت 123.
English