حقيقت سخن و كلام
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد دهم
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
در اين فصل، امام صادق عليه السلام به يكى از بزرگترين نعمتهاى الهى كه در قرآن مجيد به عنوان يكى از نعمتهاى ربوبى شمرده شده يعنى مسئله بيان و كلام و سخن گفتن اشاره مىفرمايد:
[الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الْإِنْسانَ* عَلَّمَهُ الْبَيانَ] «1».
[خداى] رحمان* قرآن را تعليم داد.* انسان را آفريد؛* به او بيان آموخت.
سخن و كلام همان طور كه امام به حق ناطق مىفرمايد: علّت ظهور باطن متكلّم و گوينده است. سخن نشان مىدهد كه درون گوينده در چه وضعى است؟
آيا اهل صفاست، يعنى درونى آراسته به ايمان و حقيقت و فضيلت و كرامت دارد كه اگر اينگونه باشد، سخنش حق و كلامش چراغ هدايت و بيانش امر به معروف و نهى از منكر و وسيله نشر علم و اخلاق و حسنات است.
و اگر كلامش لغو و بيهوده و سخنش بىمعنى و باطل است، روشن مىكند كه باطنش آلوده و درونش خبيث و قلبش قسى و دلش بىربط به حضرت حق و نفسش آلوده به رذايل و روحش مسخّر شيطان رجيم است.
در مسئله زبان و ساختمان اين عضو و فضيلت صمت و سكوت در ابتداى جلد هشتم به تفصيل مسائلى بيان شد و در ابتداى اين جلد به خواست حضرت مولا مسائلى در باب سخن و كلام مطرح مىشود كه توجه به آن به سود دنيا و آخرت ماست.
راستى، اگر متكلم در دنياى درونش آراسته به حقايق ايمانى و واقعيتهاى ملكوتى و حسنات اخلاقى نباشد، چگونه مىتواند سخن پاك و كلام پاكيزه و گفتار پسنديده و بيان سودمند داشته باشد؟ كه همه اينها معلول روشنى درون و پاكى و صفاى باطن است.
كلام چه گوهر پر ارزش و چه نعمت عظيم و چه چراغ پر فروغى است كه خداى مهربان از باب لطف و عنايتش به بندگان مرحمت فرموده، تا هم نيازهاى دنيايى خود را با آن برطرف كنند و هم به وسيله آن دنياى زندگى را از محبت و عشق و سرور و صفا و وفا پر كنند و هم براى برزخ و قيامت خود چراغى روشنتر از آفتاب بيفروزند، ولى هزاران حيف كه اين نعمت الهى در دست بسيارى از مردم تبديل به خط تاريك كفر و ناسپاسى مىشود و به لباس باطل پوشيده گشته وسيله نفاق، كينه، دشمنى، بىمهرى، غضب، خشم، دو به هم زنى، غيبت، تهمت، دروغ، پشتهماندازى، آبروريزى، جنگ، خرابى، آدمكشى، نقشههاى خائنانه و قوانين ظالمانه مىگردد!! به فرموده قرآن مجيد:
[أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ] «2».
آيا كسانى را كه [شكر] نعمت خدا را به كفران و ناسپاسى تبديل كردند و قوم خود را به سراى نابودى و هلاكت درآوردند، نديدى؟
اگر پاى درد دل اين نعمت گرانمايه بنشينيم و با گوش جان مستمع اين سرمايه الهى شويم مىشنويم كه مىگويد:
|
در غبار غم از اين وحشت سرا افتادهام |
نور مهتابم كه در ويرانهها افتادهام |
|
|
سايه پرورد بهشتم از چه گشتم صيد خاك |
تيره بختى بين كجا بودم كجا افتادهام |
|
|
جاى در بستان سراى عشق مىبايد مرا |
عندليبم از چه در ماتم سرا افتادهام |
|
|
پاى مال مردمم از نارسايىهاى بخت |
سبزه بىطالعم در زير پا افتادهام |
|
|
خوار ناچيزم مرا در بوستان مقدار نيست |
اشك بىقدرم زچشم آشنا افتادهام |
|
|
لب فرو بستم رهى بىروى گلچين وا بمير |
در فراق هم نوايان از نوا افتادهام «3» |
|
بياييد دل به خدا بسپاريم و خانه قلب را با كمك وحى و كلام گهربار انبيا و امامان عليهم السلام صفا دهيم و از اين لحظه به بعد تمام هستى خود را با قرآن مجيد هماهنگ كنيم، تا از دست هواى نفس و شياطين انسى و جنى نجات پيدا كرده و حركت و عملمان تبديل به حركت شايسته و عمل صالح گردد و به خصوص زبانمان از كلام لغو و باطل و بيهوده خلاص گردد و به كلام حق و سخن ملكوتى آراسته شود.
سخن اولياى الهى
شما به سخنان انبيا و ائمه عليهم السلام و عرفاى الهى و حكيمان با حقيقت و ناصحان دلسوز مراجعه كنيد تا به ارزش سخنى كه از قلب پاك و درون منور به نور ايمان ظهور مىكند پى ببريد، آن بزرگواران تمام سخن و كلامشان دعوت به حق و راهنمايى به خير و هدايت به سعادت دنيا و آخرت بود و حق اين است كه در تمام شؤون حيات از آن بزرگواران و كلام پر ارزششان متابعت و پيروى شود.
قرآن مجيد در سورههاى قرآن سخنان پر ارزش و كلمات سعادتآفرين حضرت نوح، هود، صالح، ابراهيم، لوط، شعيب، يوسف، موسى، هارون، داود، سليمان، عيسى و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را بيان فرموده كه شما با انس به قرآن مىتوانيد از آن مفاهيم بلند آسمانى كه در رابطه با توحيد، معاد، معاملات، اخلاق، سياست، اجتماع، فرد، معاشرت، تقوا، تزكيه، عمل صالح و امور خير است آگاه شويد.
چرا از سخنان و كلام پاكان حقيقى پيروى نكنيم و چرا تمام شؤون زندگى را با آن بزرگواران هماهنگ ننماييم؟ كه آنان تجلىگاه فيض حضرت حقّند و قلبشان مركز واردات اسرار الهيه است و روح ملكوتيشان متصل به روح اعظم.
انسان و روح اعظم در كلام ملا صدرا
صدر المتالّهين در گفتارى بسيار پر ارزش در تفسير و توضيح آيه مباركه نور در اين مسئله كه حقيقت اينان جامع تمام حقايق است، پس گفتارشان گفتار جامع و كامل است مىگويد:
انسان، كامل به كلمه و سخن جامع و خلاصهاى است از تمام آنچه كه در كتابهاى الهى موجود است، آن كتابهايى كه تمام كلماتش نوشتههاى نورانى است كه به دست خداوند رحمان نوشته شده و بر صفات عالم وجود نقش بسته و از بينش كوردلان پنهان و پوشيده است، يعنى مانند روح اعظم كه جامع و دربرگيرنده است مر آنچه را كه در عالم كبير است؛ زيرا آغاز موجودات و صورت و غايت آنها و تخم عقول و نفوس و ميوه درخت افلاك و آنچه در آنها از انوار معقول و محسوس است مىباشد «4».
پس اكنون اراده آن داريم كه براى تو مراتب عالم انسان و اسماى او را شرح و توضيح دهيم و بيان كنيم كه روح انسانى و عقل آخرين الهى در مرتبه و قرب و نزديكى نزد خداوند در قوس صعود و بازگشت، برابر روح اعظم و عقل اوّل قرآنى در عالم آغاز و قوس نزول است و سلطنت و غلبه او روز رستاخيز و روز عمل همانند سلطنت روح اعظم در روز ازل است، يعنى از جهت شمول و فراگيرى هر يك از آن دو بر تمام مراتب موجودات، بلكه عقل اول و روح آخرين همان حقيقت محمّديه است كه يك ذات در دو مرتبه ظاهر و جلوه نموده، يك بار در برگشت به خلق، براى به كمال رسانيدن خلايق و بار ديگر در روى آوردن به حق تعالى براى شفاعت آنان.
چنانچه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:
نخستين آفرينش حق، نور من بود «5».
و فرمود:
اوّل چيزى كه خداوند آفريد عقل بود، به او فرمود: پيش بيا؟ رو كرد، سپس فرمود: برگرد؟ برگشت، فرمود: به عزت و بزرگى خود سوگند كه آفريدهاى بزرگوارتر از تو نيافريدم، به واسطه تو عطا و بخشش مىكنم و به واسطه تو مىگيرم و به واسطه تو پاداش و به واسطه تو عقاب و شكنجه مىنمايم «6».
و اين حديث را شيخ بزرگوار، امين اسلام و مورد اعتماد ناقلان حديث، محمد بن يعقوب كلينى روايت نموده و آن حديثى است كه همگان بر درستى آن اتفاق و همآهنگى دارند.
پس هم چنان كه روح اعظم، چه از جهت علم و چه عين فراگيرنده تمام ممكنات است هم چنين اين انسان، كامل و خليفه و جانشين خداوند در آسمانها و زمين همينگونه است.
اما اشتمال و فراگيرى روح اعظم مر ممكنات را از جهت علم، آن است كه قبلًا گفته شد كه او قلم حقتعالى و صورت دهنده حقايق، به نحوى مقدس و بر تراز كثرت و تفصيل و نويسنده كلمات اسرار و رازهاى الهى بر لوحها و صفحات قَدَرى است؛ زيرا لوح محفوظ و آنچه در اوست از او صادر و ظاهر گرديده و هم نزد او حاضر و آماده است و او آنچه كه در آن است مطالعه مىنمايد، همانند مطالعه عقل افكارى را كه از او پيدا شده و سپس در لوح نفس و بعد از آن در صفحه خيال و حسّ نقش مىبندد، همچنين است حكم ديگر مشاعر كلى و مدارك فلكى و لوحهاى قدرى با آنچه در آنها از نوشتههاى مثالى و نفوس جزئى خيالى كه در نفوس نقشپذير آسمانى حاصل است، لذا صورتهاى زمينى كه بر لوحهاى هيولانى نقش بستهاند نيز همينگونهاند؛ زيرا همگى به اجازه پروردگار از او صادر و ظاهر گرديدهاند، در نزد او حاضر و آماده و او به نور پروردگار خويش، آن نورى كه آسمانها و زمين بدان روشن و نورانى است، آنها را مشاهده مىنمايد و هم چنين هر يك از جواهر عقلى و نفسى و صورتهاى حسى آسمانى و انوار ماه و خورشيد، چشمانى بينا و دركهايى تابان و آيينههاى رخشانند كه بدانها اشيا ادراك و به آنچه در آسمان و زمين است، انسانى رسيده و كامياب مىگردد.
اما اشتمال و فراگيرى روح اعظم مر اشيا را عينى از آن جهت است كه ذات روح اعظم صورت كل موجودات است، هم چنان كه او هم علّت فاعلى و هم نتيجه مطلوب اشيا است و صورت در حقيقتِ تركيبى و در هر ماهيّت نوعى عبارت از تمام آن ماهيّت است، آيا مشاهده نمىكنى كه تخت چوبى كه مبهم و نامعلوم است و حيوان به واسطه نفس و حسّش حيوان است نه به بدن و جسمش، هم چنين علّت فاعلى هم تمام حقيقت معلول است؛ زيرا معلول پرتوى از فيض وجود او و تراوشى از درياى بىپايان جود اوست و آن بدين جهت است كه علّت همانگونه كه حكماى الهى در علوم الهيّات بيان كردهاند، همانند تابش از خورشيد و گرمى از آتش و نم از درياست و آن علّت، فاعل تام و تمام فاعل از آن جهت كه فاعل است بوده و تمام كمالات نيز در او جمع مىباشد.
اما اشتمال و فراگيرى روح عقلىِ انسان كامل مر كلّيه ممكنات را، از آن جهت است كه او كتاب مبينى است كه خلاصه و گزيده جهانهاى وجودى بوده كه كليّات و جزئيات و افراد آن را فرا گرفته است، اما هنگام رسيدن و اتصال به آنان فرقى بين او و بين قلم حقتعالى در احاطه و اشتمالش به تمام موجودات نيست.
از شگفتىهاى آفرينش الهى و از عجايب خلقت او آفرينش انسان است كه خداوند رحمان او را جهانى همانند جهان ربوبى آفريده و نشأه جامعى پديد آورده كه مجموع آنچه كه در ديگر عوالم و نشآت وجودى است در آن گرد آمده است.
بلكه ذاتى خلقت فرموده، موصوف به تمام آنچه كه ذات احدى او بدانها توصيف و تعريف مىگردد، از صفات جمال و جلال و آثار و افعال و عوالم و نشآت و خلايق و قلم و لوح و قضا و قدر و فرشتگان و افلاك و عناصر و مركّبات و بهشت و دوزخ و مالك و غيره.
خلاصه، آن كه انسان كامل را خداوند نمونه و مثالى از جهت ذات و صفت و فعل براى خود آفريده و شناخت اين پديده شگفتانگيز و اين نظم زيبا و لطيف و درك اين حكمت پسنديده با رازهاى بسيارى كه در آن پيچيده امرى پوشيده و پنهان و سرّ بزرگى از معرفت الهى است، بلكه معرفت و شناخت الهى جز به معرفت انسان كامل ممكن نيست؛ زيرا او باب الهى و ريسمان محكم و طناب استوارى است كه بدان، به جهان اعلى و برتر توان رفت و راه راستى است كه به خداوند عليم و حكيم منتهى و كتاب كريمى است كه از پروردگار رحمان رحيم نازل و وارد گرديده است.
لذا بر هر فردى معرفت آنچه كه در اين كتاب پوشيده مكنون و فهم را از اين گنجينه مخزون است، واجب و لازم مىباشد و اين معنى ضرورت و لزوم شناخت پيغمبر صلى الله عليه و آله و امام است كه فرمود:
هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد بر مردن زمان جاهلى مرده! «7» زيرا حيات و زندگى انسان در جهان جاويد، تنها به دانشهاى حكمت الهى است و در وجود انسان كامل، حكمت بتمامه پيچيده و دفين است.
و اين حديث مفهوم فرموده پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود:
هر كه مرا پيروى كند، در حقيقت خداوند را پيروى و اطاعت نموده است «8» و قرآن فرموده:
[مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ] «9».
هر كه از پيامبر اطاعت كند، در حقيقت از خدا اطاعت كرده است.
و هم چنين فرمود:
هر كه خود را شناخت در نتيجه، خدا را شناخته است «10».
كه مقصود از آن نفس، شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله است، به جهت به حقيقت پيوستن فرموده حق تعالى:
[النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ] «11».
پيامبر، نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است.
زيرا حقيقت پيغمبر صلى الله عليه و آله به نور هدايت خويش نفوس مؤمنان را كامل و عقلهاى انسانها را روشن و تابناك و آنان را از قوه به فعليّت خارج نموده و برايشان دانشنورى افاضه و پخش و بديشان وجود شايسته جهان ديگر را مىبخشد.
پس ذات پيغمبر صلى الله عليه و آله علت و اصل براى به حقيقت پيوستن حكمت و ايمان در وجود مؤمنان بوده و گوهر ذات آنان را به صورت وجود دايمى و استوارى جاويد به فعليت مىرساند و علّت فاعلى شيئى به او، از ذات شيئى به خودش سزاوارتر است؛ زيرا شيئى با نفس خودش متصف به امكان و با علّت و به كمال رساننده خود، متصف به وجوب است و وجوب و كمال به شيئى سزاوارتر از امكان و نقصان است، نيكو به فهم و در آنچه كه بر تو از معنى لزوم پيروى پيغمبر صلى الله عليه و آله و امام خوانديم كه آن دو، دو مقدم و بر پا دارنده ذات مؤمن از آن جهت كه مؤمن است مىباشند، درست دقت كن «12».
آرى، كلام اين بزرگواران عين فيض الهى و محض حكمت و ايمان و چراغ راه و نشانه هدايت و مبدّل قوه به فعل و علامت حق و پرچم عزّت و مغيّر سيّئه به حسنه و شكوفا كننده تمام استعدادهاى انسانى و علّت سعادت دنيا و آخرت است و عقل و وجدان و فطرت و منطق حكم مىكند كه از كلمات آنان كه نمايشگر صفاى باطن ايشان است، صفايى كه محض تجلّى نور خداست پيروى كنيم و در برابر، از كلام بىخبران و بىخردان و ماديگران و بازيگران كه نشانه كدورت و تاريكى باطن آنان است به شدت پرهيز نماييم.
جان پاك و حقيقت مؤمن و قلب عاشق بايد به محضر مبارك اين كاملان و واصلان كه علّت پاكى و ريشه حقيقتاند عرضه بدارد:
|
خاك من زنده به تأثير هواى لب توست |
سازگارى نكند آب و هواى دگرم |
|
|
وه كه گر بر سر كوى تو شبى روز كنم |
غلغل اندر ملكوت افتد از آه سحرم |
|
|
پاى مىپيچم و چون پاى دلم مىپيچد |
بار مىبندم و از بار فرو بستهترم |
|
|
چه كنم دست ندارم به گريبان اجل |
تا به تن در زغمت پيرهن جان بدرم |
|
|
گر سخن گويم مِنْ بعد شكايت باشد |
ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم |
|
|
خار سوداى تو آويخت در دامن دل |
ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم «13» |
|
آرى، سخن، آشكار كننده باطن اشخاص است كه اشخاص در صفا و صافى و در جلا و پاكى و در ايمان و عشقند، يا در كدورت و تاريكى و جهل و بىخبرى و در قساوت و پستى چنان كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
هر كس به زير زبان خود پنهان است، چون وارد سخن شود معلوم نمايد كه كيست «14».
[فَزِنْ كَلامَكَ وَاعْرِضْهُ عَلَى الْعَقْلِ فَانْ كانَ لِلّهِ وَفِى اللَّهِ فَتَكَلَّمْ بِهِ، وَان كانَ غَيْرَ ذلِكَ فَالسُّكُوتُ خَيْرٌ مِنْهُ. فَلَيْسَ عَلَى الْجَوارِحِ عِبادَةٌ اخَفَّ مَؤُونَةً وَافْضَلَ مَنْزِلَةً وَاعْظَمَ قَدْراً عِنْدَاللّهِ مِنَ الْكَلامِ في رِضا اللّهِ وَلِوَجْهِهِ وَنَشْرِ آلائِهِ وَنَعْمائِهِ فى عِبادِهِ. الا تَرى انَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَجْعَلْ فيما بَيْنَهُ وَبَيْنَ رُسُلِهِ مَعْنىً يَكْشِفُ ما اسَرَّ الَيْهِمْ مِنْ مَكْنُوناتِ عِلْمِهِ وَمَخْزُوناتِ وَحْيِهِ غَيْرَ الْكَلامِ وَكَذلِكَ بَيْنَ الرُّسُلِ وَالْامَمِ، فَثَبَتَ بِهذا انَّهُ افْضَلُ الْوَسائِلِ وَالْطَفُ الْعِبادَةِ]
دو واقعيّت در سخن
امام به حق ناطق، حضرت صادق عليه السلام كه درياى بىپايانى از معارف الهى است، در فرازهاى بالا به دو حقيقت مهم توجه مىدهد كه اگر انسان به اين دو حقيقت ارج بگذارد و خود را هماهنگ با آن دو كند، به طور قطع به سعادت دنيا و آخرت دست يافته است.
1- ميزان و ترازوى سنجش سخن.
2- ارزش و اعتبار سخن سنجيده شده.
حقيقت اين است كه در جهان هستى و در فضاى زندگى تمام موجودات براى سنجش هر واقعيتى چه مادى و چه معنوى، ترازويى و ميزانى مخصوص آن واقعيت قرار داده شده كه آن ميزان و ترازو، تكيهگاه واقعى تحقق شىء و دوام و بقاى آن و آشكار كننده آثار اوست و آن ميزان و ترازو بهترين آيينه براى نشان دادن حق و باطل و بجا و بيجا بودن شيئى است.
براى سخن كه كار دايم و روزمره مردم روى زمين و همه انسانهاست نيز ترازو و ميزان قرار داده شده، تا همه مردم قبل از اظهار كلام، با توجه كامل كلام و سخن خود را بسنجند، اگر كلامشان حق و سخنشان براى فرد و جامعه مفيد بود اظهار نمايند. اما اگر ميزان نشان داد كه ظهور اين كلام علّت ريختن خون، يا از بين رفتن مال محترم، يا به باد دهنده آبرو، يا برهم زننده وحدت، يا مانع كار خير، يا وسيله دو بهم زنى و يا ايجاد كننده مشكل براى مردم است، از اظهار آن بپرهيزند و در جانب اين كلام بسيار خطرناك كه سنگينى گناهش، گاهى از كوهها بيشتر است به وجود مقدس حضرت حق پناه ببرند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
كلامت را در ترازوى عقل بسنج. اگر براى خدا و در راه خدا بود بگو ورنه سكوت به خير توست، براى اعضا و جوارح هيچ عبادتى سبكتر و كمخرجتر و با منزلتتر و پر ارزشتر از كلام در راه رضاى خدا و پخش مسائل الهى و يادآورى نعمتهاى حق در بين بندگان نيست.
نمىبينى خداوند مهربان بين خود و پيامبرانش و بين پيامبران و امتهايشان، چيزى را كه وسيله آشكار كردن مكنونات و مخزونات وحى جز كلام قرار نداده و به همين مسئله ثابت مىشود كه سخن، بهترين وسيله و لطيفترين عبادت اوست.
با اين معنى بايد به ارزش عبادى سخن توجه فوقالعاده شود و اين سرمايه عظيم الهى را ساده و آسان معامله نكرد كه اين نعمت اگر بجا خرج شود، نتيجهاش رضاى خدا و بهشت الهى است و اگر بيجا و به غلط مصرف گردد حاصلش سخط حق و عذاب سخت خداوند در قيامت كبرى است!
امام عليه السلام مىفرمايد:
سخن خود را قبل از اظهار در ترازوى عقل بسنج كه منظور حضرت از عقل در اين روايت در درجه اوّل قرآن مجيد است كه جلوهاى از عقل بىنهايت در بىنهايت است و در درجه بعد عقل انبيا به خصوص نبى اسلام صلى الله عليه و آله و عقل ائمه طاهرين عليهم السلام است كه اين عقول به حقيقت عقول فعاله و عقول كليّه و عقول معصوم از خطايند و قابل مقايسه و نسبتگيرى با عقول جزئيه كه از درك بعضى از ضروريات نيز عاجزند نيست.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- الرحمن (55): 1- 4.
(2)- ابراهيم (14): 28.
(3)- رهى معيرى.
(4)- عوالى اللآلى: 4/ 99، حديث 140؛ بحار الأنوار: 1/ 97، باب 2، حديث 7.
(5)- بحار الأنوار: 1/ 97، باب 2، حديث 7؛ عوالى اللآلى: 4/ 99.
(6)- الكافى: 1/ 10، كتاب العقل والجهل، حديث 1؛ عوالى اللآلى: 4/ 99، حديث 142؛ بحار الأنوار: 1/ 97، باب 2، حديث 9.
(7)- وسائل الشيعة: 16/ 246، باب 33، حديث 21475.
(8)- بحار الأنوار: 22/ 476، باب 1، حديث 27.
(9)- نساء (4): 80.
(10)- بحار الأنوار: 2/ 32، باب 9، حديث 22.
(11)- احزاب (33): 6.
(12)- تفسير سوره نور: 87.
(13)- سعدى شيرازى.
(14)- نهج البلاغة: حكمت 148؛ غرر الحكم: 209، حديث 4020.
English