لطفا منتظر باشید

گناه غيبت‏

منابع مقاله:

کتاب  : عرفان اسلامى جلد دهم

نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

در اين باب، وجود مقدس حضرت صادق عليه السلام به يكى از بدترين گناهان و عظيم‏ترين معاصى كه بار سنگين آن در پرونده انسان از كوه‏ها گران‏تر است، يعنى گناه بسيار خطرناك غيبت و پشت سر مردم حرف زدن، اشاره مى‏نمايد.

غيبت از رذايل اخلاقى و از اوصاف ناپسند و از گناهان كبيره و از علايم ضعف ايمان و نشانه شيطنت و به فرموده حضرت زين العابدين عليه السلام: نان خورش سگان دوزخ است‏ «1».

چه شخصيت‏هاى بسيار ارزنده‏اى را كه زبان پليد غيبت كنندگان درهم نشكسته، چه آبروهاى محترمى را كه غيبت بر باد نداده، چه انسان‏هاى با منفعت و فعالى را كه غيبت خانه‏نشين نكرده، چه اموال پاك و ارزنده‏اى را كه غيبت از دست صاحبش بيرون نبرده و مالكش را به خاك سياه ننشانده، چه جنگ‏ها و نزاع‏هايى كه به وسيله غيبت برپا نشده، چه خانمان‏هايى كه غيبت بر باد نداده، چه دوستى‏هاى شيرينى را كه غيبت به دشمنى‏هاى تلخ مبدل نساخته، چه ظلم‏ها و ستم‏ها و بيدادگرى‏ها كه بر اثر غيبت بر سر بشر نيامده؟!

همه مسلمان‏ها آگاهند كه غيبت معصيت مساوى با خوردن گوشت مرده برادر مؤمن است، ولى با كمال تعجب و با يك دنيا تأسّف اكثر آنان به اين گناه خطرناك آلوده‏اند!

غيبت كنندگان در حقيقت پايمال كننده زحمات انبيا و امامان و اوليا و پشت‏كنندگان به حقايق الهيّه و فيوضات ربانى و دوستان شيطان و رفيقان ابليس و راهرو راه جهنم و ستمكاران بر مردم مظلوم و بى‏دفاعند.

با ارتكاب هر گناه در حقيقت تيشه به ريشه كمال و سعادت و حركت الهى زده مى‏شود، همه ما اين مسئله را امتحان كرده‏ايم كه چون به گناهى آلوده مى‏گرديم، حس مى‏كنيم كه درون ما را ابرى از تاريكى و ظلمت گرفته و آثار آن ظلمت اين است كه از خود و مردم و معارف حقه و عبادت و طاعت و خدمت و كرامت منزجر شده و دلسرد مى‏شويم و اين معنا را نيز امتحان كرده‏ايم كه هرگاه به ترك گناهى به لطف حضرت حق موفق شده‏ايم، در باطن خويش احساس سبكى و نور و روشنايى كرده و گويى دو بال پر قدرت براى پرواز به سوى حضرت دوست پيدا كرده و از عبادت و طاعت و خدمت و انجام فرايض الهيّه لذّت مى‏بريم.

در لحظاتى كه حالات عالى ملكوتى به انسان دست مى‏دهد و نسيم جانبخش فضاى لاهوتى به سوى انسان مى‏وزد و درِ رحمت واسعه دوست به روى انسان گشوده مى‏شود، آدمى با تمام وجود مترنّم به اين غزل فيض، آن شوريده عاشق مى‏گردد:

حلقه آن در شدنم آرزوست‏

 

بر در او سر زدنم آرزوست‏

چند بهر ياد پريشان شوم‏

 

خاك در او شدنم آرزوست‏

     

خاك درش بوده سرم سال‏ها

 

باز هواى وطنم آرزوست‏

تا كه به جان خدمت جانان كنم‏

 

دامن جان بر زدنم آرزوست‏

بهر تماشاى سراپاى او

 

ديده سراپا شدنم آرزوست‏

ديده‏ام از فرقت او شد سفيد

 

بويى از آن پيرهنم آرزوست‏

مرغ دلم در قفس تن بمرد

 

بال و پر و جان زدنم آرزوست‏

بر در لب قفل خموشى زدم‏

 

سوى خموشان شدنم آرزوست‏

عشق مهل فيض كه با جان رود

 

زندگى در كفنم آرزوست‏

     

آرى، هر كس به هر كجا رسيد از ترك گناه و اداى واجبات رسيد و براى پرواز به سوى ملكوت و جلب خشنودى حضرت دوست راهى بجز تسليم به حضرت او و ترك گناه و اداى فرايض وجود ندارد.

چون به ترك معاصى موفق شوى و واجبات و فرايض الهيه را بجا آورى به مقامات عالى الهى و انسانى از جمله مقام با عظمت كشف و شهود و تأثير در نفوس و رابطه گرفتن با وراى عالم رسى و آن گاه از زندگى خود لذّتى ببرى كه اهل بهشت در فرداى قيامت از نعمت‏هاى بهشتى مى‏برند.

و اينك چند نمونه از حالات مردان راه دوست:

 

مقامى از مقامات اوليا

مولا محمد تقى بن مقصود على مجلسى از اعاظم علما و داراى كرامات و خوارق عادات بوده است و استجابت دعايش درباره فرزندش ملا محمد باقر مجلسى كه در تاريخ بشر موجودى كم‏نظير بوده مشهور آفاق است.

مرحوم ميرزا محمد تنكابنى مى‏نويسد:

شيخ اسداللّه كاظمينى در مقدمه «مقابيس» نوشته است:

آن بزرگوار را كرامات باهره است، آن گاه شرح حالى از خود ايشان حكايت مى‏كند كه در شرح فقيه فرموده است و حاصلش اين كه:

چون خداوند مهربان توفيق زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به من عنايت فرمود، از بركات آن حضرت مكاشفات بسيارى مرا روى داد كه عقول ضعيفه را تحمّل آن نيست و اگر بخواهم توضيح دهم بايد بگويم: بين خواب و بيدارى بود، ناگاه ديدم كه در سامرّا هستم و بارگاه عسگريين در نهايت عظمت و زينت است و بر روى قبر عسگريين عليهما السلام پارچه سبزى از پارچه‏هاى بهشتى انداخته شده بود كه در دنيا مثل آن را نديده بودم، در آن حال مولايم حضرت صاحب‏الامر را ديدم كه روى بر جانب در نشسته و بر قبر تكيه زده است، پس چون چشمم بر آن حضرت افتاد با صداى بلند، مانند مدّاحان به خواندن زيارت جامعه شروع كردم، چون تمام كردم آن حضرت فرمود: خوب زيارتى است، عرض كردم مولاى من! جانم به فدايت، زيارت جدّ شماست و اشاره به سوى قبر كردم، آن حضرت فرمود: بلى داخل شو، چون داخل شدم نزديك در ايستادم، حضرت فرمود: پيش بيا، عرضه داشتم:

ترس آن دارم كه ترك ادب شود و به خاطر ترك ادب كافر شوم!! آن جناب فرمود:

چون ما اذن دهيم ترك ادب نيست، پس اندكى پيش رفتم در حالى كه از شدت ترس و هيبت بر خود مى‏لرزيدم.

باز آن جناب فرمود: پيش بيا و من پيش رفتم تا نزديك آن حضرت رسيدم.

فرمود: بنشين. عرض كردم: مى‏ترسم، فرمود: مترس بنشين، من هم چون غلامى كه در مقابل مولايش بنشيند نشستم، آن بزرگوار فرمود: راحت باش و چهار زانو بنشين كه تو زحمت كشيده‏اى و پياده و پاى برهنه آمده‏اى و بالجمله از آن جناب نسبت به اين بنده الطاف عظيمه و مكالمات لطيفه واقع شد كه اكثر آنرا فراموش نمودم، چون از آن حالت به خود آمدم همان روز اسباب زيارت و تشرّف به سامرّا فراهم شد با آن كه مدّتى بود كه راه مسدود بود، پس من با پاى برهنه و پياده به زيارت آن جناب مشرف شدم و شبى در روضه مقدّسه مكرر زيارت جامعه را خواندم و در اثناى راه كرامت‏هاى عظيمه و معجزات غريبه ظاهر شد!!

راستى، مگر بدون اداى واجبات و به خصوص ترك محرّمات و منهاى تزكيه نفس و تجليه وجود، مى‏توان به مقام قرب رسيد و شيرينى وصال را چشيد؟

 

دم عيسوى اوليا

فاضل تنكابنى مى‏گويد:

در ابتداى امر كه هنوز آخوند ملا محمد تقى مجلسى شهرت كافى نداشت، شخصى از ارادتمندان آن جناب نزد ايشان شكايت برد كه من همسايه بدى دارم و از سوء خلق او به تنگ آمده‏ام، شب‏ها دوستان نااهل خود را جمع كرده و تا صبح به شراب‏خوارى و لهو و لعب مشغول‏اند و آسايش مرا سلب كرده‏اند، اگر ممكن است در اين زمينه علاجى كنيد، ايشان فرمودند: امشب همه آنان را به خانه‏ات به ميهمانى دعوت كن، من نيز مى‏آيم شايد خداى تعالى بدين وسيله او را هدايت فرمايد.

آن مرد ايشان را به مهمانى خواست، همسايه‏اش كه سردسته اشرار و اوباش بود گفت: چه شد كه تو نيز به جرگه ما و حلقه ما درآمدى؟ گفت: فعلًا چنين پيش آمده، آنان از دعوتش به گرمى استقبال كردند، پس آن شخص، آخوند ملا محمد تقى را خبر كرد و آخوند پيش از همه آنان به خانه آن شخص رفت و در گوشه‏اى قرار گرفت!

همين كه سردسته اوباش با دوستانش وارد شد و چشمش به آخوند افتاد كه در گوشه‏اى نشسته ناراحت شد، چرا كه آخوند هم مسلك آنان نبود و وجودش باعث‏ منغص شدن عيش آنان مى‏شد، اما به حكم اجبار با دوستانش نشستند و براى اين كه آخوند را از آن مجلس براند سر صحبت را اين چنين باز كرد و گفت: راهى كه شما در پيش گرفته‏ايد بهتر است يا شيوه‏اى كه ما داريم؟

آخوند فرمود: براى روشن شدن اين مطلب بايد هر كدام خواص و لوازم كار خود را بيان كنيم تا ببينيم كدام يك از اين دو بهتر و خوش‏تر است؟

سردسته اشرار گفت: انصاف دادى و سخن به حقّى گفتى، يكى از اوصاف ما اين است كه چون ما نمك كسى را خورديم به اصطلاح نمكدان نمى‏شكنيم و به صاحب نمك خيانت نمى‏نماييم، آخوند فرمود: اين چنين كه مى‏گويى نيست و من حرف تو را به هيچ وجه قبول ندارم كه شما اين چنين هستيد. آن شخص گفت:

انكار شما بى‏مورد است؛ زيرا اين امر از مسلّمات اين طايفه است، آخوند فرمود:

اگر چنين است من از شما مى‏پرسم آيا شما هرگز نمك خدا را خورده‏ايد؟!

آن شخص چون اين سخن بشنيد سر به زير انداخت و پس از اندكى از مجلس برخاست و با همراهانش بيرون رفت.

صاحب خانه به آخوند عرض كرد: كار بدتر شد؛ زيرا اينان به قهر از خانه من رفتند، آن جناب فرمود: فعلًا كه كار به اينجا كشيد، صبر كن ببينيم در آينده چه مى‏شود؟

چون صبح شد رئيس اشرار به در خانه ملا محمّد تقى مجلسى آمد و با دنيايى عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت: سخن ديشب شما سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود، اكنون توبه‏كارم، غسل كرده و به خدمت آمده‏ام تا شرايع دين را به من بياموزى و پس از آن از مخلصان حقّ و هدايت‏يافتگان به راه‏ خدا گرديد «2».

سخن عشق جز اشارت نيست‏

 

عشق در بند استعارت نيست‏

دل شناسد كه چيست جوهر عشق‏

 

عقل را ذره‏اى بصارت نيست‏

در عبارت همى نگنجد عشق‏

 

عشق از عالم عبارت نيست‏

هركه را دل ز عشق گشت خراب‏

 

بعد از آن هرگزش عمارت نيست‏

عشق بِستان و خويشتن بفروش‏

 

كه نكوتر از اين تجارت نيست‏

     

گر شود فوت لحظه‏اى بى‏عشق‏

 

هرگز آن لحظه را كفارت نيست‏

دل خود را ز گور نفس برآر

 

كه دلت را جز اين زيارت نيست‏

تن خود را به خون ديده بشوى‏

 

كه تنت را جز اين طهارت نيست‏ «3»

     

 

مجلسى در كلام عارفى سترگ‏

در سال هزار و سيصد و پنجاه شمسى در ايام ولادت مولا امام عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف در شهر همدان جهت تبليغ دين دعوت شدم. در آن زمان بيش از بيست و شش بهار از عمرم نگذشته بود، جذبه مهمى كه مرا به آن شهر كشاند وجود مبارك مردى چون حضرت آيت اللّه آخوند ملاعلى معصومى كه به حقيقت از اولياى الهى بود، او در آن شهر منشأ آثار بسيار مهمى از قبيل مسجد، كتابخانه، مدرسه علوم دينيه، درمانگاه، بيمارستان، صندوق قرض‏الحسنه و دارالايتام بود و وجودش براى مردم آن ناحيه شمعى پرفروغ در راه هدايت الهى مى‏نمود و در جنب مدارس علميه آن جناب، صدها محصل علوم دينى به كمالات علمى و اخلاقى رسيدند كه هر كدام به هر ناحيه كه رفتند منشأ بركات شدند، آن مرد بزرگ به سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت به جوار رحمت حقّ شتافت و سراسر آن نواحى را از وجود مقدسش محروم كرد رحمة اللّه عليه رحمة واسعة.

در همان سال كه در آن شهر منبر مى‏رفتم براى دست‏بوسى و زيارتش رفتم. آن حضرت اجازه علمى و روايى مفصّلى كتباً و شفاهاً به من مرحمت فرمود و اين مسئله براى من كه فاقد هر نوع صلاحيّت بوده و هستم جز عنايت و رحمت الهى چيزى نبود.

آن مرد بزرگ در هر مجلسى كه از اهل علم و غير اهل علم در خانه‏اش برقرار مى‏شد به بيان معارف الهيّه و مسائل ربانيّه و احاديث مأثوره و شرح حالات اوليا و بزرگان مى‏پرداخت، تا نشستگان در محضرش از فيض آن مطالب به قيام روحى و قلبى اقدام كرده و خانه هستى خود را به نور معرفت و عمل بيارايند، در آن مجلسى كه اين فقير فيض حضور آن جناب را داشت فرمودند: مولى محمّد تقى مجلسى در امر به معروف و نهى از منكر مردى شديد، دلسوز، دلسوخته و برافروخته بود.

به هرجا قدم مى‏گذاشت، به هركس كه مى‏رسيد و هر موضوعى را مى‏ديد، از امر به معروف و نهى از منكر دست برنمى‏داشت و در اين زمينه از هيچ كس پروا نداشت و از ملامت ملامت‏كنندگان ترس و اضطراب و رنجى به خود راه نمى‏داد.

چندين بار به سردسته اوباش و اشرار محلّى برخورد و عاشقانه و جانانه وى و همراهانش را نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر كرد.

آنان از برخورد مولا محمّد تقى سخت آزرده و آشفته بودند، براى ساكت نمودن وى نقشه‏اى طرح كردند و آن اين بود كه يكى از مريدان مخلص او را وادار كنند كه در شب جمعه او را به مهمانى دعوت كند، ولى از افشاى داستان خوددارى نمايد كه خانه در آن شب بدون صاحب خانه بايد در اختيار اوباش باشد، چنانچه افشاى‏ سرّ كند به بلاى سخت دچار گردد، صاحب خانه ترسو براى شب جمعه از آن مرد بزرگ الهى دعوت كرد و خود از خانه رفت.

مجلسى به دعوت آن مرد مؤمن به آن خانه آمد، اما صاحب خانه را نديد، جلسه از اشرار و سردسته آنان تشكيل شده بود، مجلسى دانست كه نقشه‏اى جهت او كشيده شده، از نقشه خبر نداشت ولى نقشه اين بود كه چون مجلس آراسته شد، زنى عشوه‏گر و مطربه با روى باز و لباس رقص وارد مجلس شود و با زدن و كوبيدن آلات موسيقى به رقص مشغول شود، آن گاه يكى از اوباش مردم محلّه را خبر كند تا بيايند وضع آن روحانى را ببينند، چون مردم بيايند آبرويش برود و زبانش از امر به معروف و نهى از منكر بسته شود!!

مجلس آماده شد، ناگهان زن وارد گشت و با خواندن اين شعر شروع به رقصيدن كرد:

در كوى نيكنامان ما را گذر ندادند

 

گر تو نمى‏پسندى تغيير ده قضا را «4»

     

چون آن مرد وارسته و آن عبد خالص و آن منور به نور معرفت آن اوضاع را مشاهده كرد با دلى سوخته و چشمى گريان به وجود مقدس حضرت روى آورد و عرضه داشت:

گر تو نمى‏پسندى تغيير ده قضا را

ناگهان ديدند آن زن پرده اطاق را به در آورد و بر خود پيچيد و به خاك افتاد و به يارب يارب مشغول شده و در مقام توبه و انابه برآمد و به دنبال او همه اوباش سر به خاك گذاشته و به درگاه دوست ناليدند و همه آنان به دست آن مرد الهى توبه كردند و از صلحاى زمان شدند!

هر ديده كه بر تو يك نظر داشت‏

 

از عمر تمام بهره برداشت‏

سرمايه عمر ديدن توست‏

 

وان ديده تو را كه يك نظر داشت‏

كورست كسى كه هر زمانى‏

 

در ديد تو ديده دگر داشت‏

در شوق رخ تو بيشتر سوخت‏

 

هر كو به تو قرب بيشتر داشت‏

در عشق رخ تو يك سر موى‏

 

ننهاد قدم كسى كه سر داشت‏

بس مرده كه زنده كرد در خاك‏

 

بادى كه به كوى تو گذر داشت‏ «5»

     

رابطه اوليا با عالم غيب‏

مجلسى اوّل مولا محمّد تقى مى‏گويد:

روزى به همراه استادم شيخ بهايى به زيارت قبر بابا ركن‏الدين در مقبره تخت فولاد اصفهان رفته بوديم كه ناگاه شيخ صدايى از قبر بابا مى‏شنود، شيخ رو به من كرد و گفت: اين صدا را شنيديد؟ گفتيم: نه، شيخ شروع به گريه و ناله كرد، پس از اين كه اصرار فراوانى كرديم كه چه صدايى شنيديد؟ فرمود: به من هشدار داد كه مرگم نزديك است وبايد آماده سفر آخرت باشم و اين جريان شش ماه پيش از وفات آن بزرگوار اتفاق افتاد.

محدّث نورى مى‏گويد:

از بعضى از افراد با اطلّاع شنيدم كه گفت: آنچه شيخ شنيده بود اين جمله بوده است: شيخنا! در فكر خود باش.

به فرموده فيض آن شوريده با حال:

عمر عزيز تا به كى صرف در آرزو كنم‏

 

هاى بيا كه آرزو جمله فداى هو كنم‏

چند خجل كند مرا توبه آبروى بر

 

مى‏سزد ار زتو به خون ريزم و آبرو كنم‏

چند تنم به گرد تن بخيه زنم برين بدن‏

 

بفكنم اين تن و به جان روى به جستجو كنم‏

     

قدرت معنوى اوليا

يكى از نواده‏هاى عالم بزرگ، آقا باقر بهبهانى براى اين فقير نقل كرد كه:

از طرف بزرگان ايران نامه‏هاى مفصّلى براى جناب آقا باقر به نجف فرستاده شد كه آن حضرت براى زندگى و به دست گرفتن تمام امور مذهبى و فكرى رخت اقامت به ايران كشد، حتى براى تحقّق اين امر به سلاطين و امراى زمان متوسل شدند، ولى آن مرد بزرگ از آمدن به ايران خوددارى كرد.

شاگرد او، علّامه بحرالعلوم مى‏گويد:

چون استاد از طريق آن همه نامه تحت فشار شديد قرار گرفت، از ميان شاگردان شش نفر اهل حال و مورد اعتماد را انتخاب كرد كه من هم يكى از آنان بودم.

ما شش نفر را به حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام برد و به ما شش نفر خطاب كرد، اى ياران! من شما را به عنوان گواه عادل به اين حرم مقدس آورده‏ام تا در حضور شما از حضرت مولا وظيفه‏ام را بپرسم چنانچه مرا امر به رفتن فرمودند بروم ورنه بمانم و من مى‏خواهم گواهى شما را در پاسخ نامه‏هاى ايران بنويسم.

آن گاه به طرف حضرت مولى الموحدين توجه كرد. عرضه داشت: اى سيد من و مولاى من و تكيه‏گاه دنيا و آخرت من! از ايران نامه‏هاى زيادى براى من آمده‏ و مصرّانه از من درخواست شده به آن ناحيه بروم و من در مسئله تكليف و وظيفه خود مردّد و دودل هستم، چاره‏اى جز رجوع به باب علم نبى نديدم، تكليف من چيست كه سخت سرگردانم؟

علامه بحرالعلوم مى‏گويد: ناگهان صدايى از قبر مطهر آمد كه همه ما شش نفر شنيديم كه:

يا شَيْخُ لا تَخْرُجْ مِنْ بِلادِنا.

اى مرد بزرگ! از منطقه ما بيرون مرو.

آقا باقر به ما شش نفر روى آورد و فرمود: شنيديد مولاى من چه فرمود؟ عرضه داشتيم: آرى، فرمود: گواه باشيد كه طبق فرمان مولا وظيفه من ماندن در اين منطقه است، آن گاه براى اين كه مردم ايران از فيض الهى محروم نباشند به فرزند ارجمند و عالمش آقا محمد على امر كرد به طرف ايران حركت كند و آن جناب به امر پدر به سوى ايران آمد و در شهر كرمانشاه اقامت جست و در آن ناحيه منشأ آثار و خدمات مهم علمى و اجتماعى شد.

آرى، با ترك گناه و اداى فرايض به شرطى كه نور خلوص در عمل تجلّى داشته باشد مى‏توان به مقامات عاليه الهيّه رسيد.

 

غيبت، مانع وصول به حق‏

گناه، مانع خطرناك و سدّ زيان‏بخشى است، هر يك گناهى كه از انسان صادر شود يك قدم عقب‏نشينى از مقام قرب و وصال و يك گام دور شدن از محبوب و نزديك شدن به ابليس ملعون و شيطان رجيم است و از جمله گناهانى كه در تاريكى درون و عقب راندن انسان از مقام قرب عجيب اثر دارد غيبت است، به‏ همين خاطر حضرت صادق عليه السلام در ابتداى روايت باب غيبت مى‏فرمايد:

غيبت بر هر مسلمانى حرام است و صاحب غيبت در هر حال، اهل گناه و از طايفه معصيت كاران است.

غيبت آن است كه سخن گويى از كسى به صفتى كه آن صفت نزد حضرت حقّ عيب نباشد، اما تو آن صفت را به گونه‏اى ذكر كنى كه بوى مذمّت بدهد، يا وصفى از كسى بگويى كه آن وصف نزد آگاهان مذموم نيست، ولى نحوه گفتار تو به صورتى باشد كه مستمع از سخنانت معناى مذمّت بفهمد.

خلاصه، نسبت دادن كسى به صفتى به عنوان ذم و بدى غيبت است، هر چند آن صفت نزد خداوند و عقلا عيب نباشد.

اما ذكر صفتى كه آن صفت نزد حق مذموم است و صاحبش بين مردم به آن صفت مشهور باشد و علّت شهرتش به آن عيب آن است كه خود حرمت خود را نگاه نداشته به اين معنى كه متظاهر به فسق و فجور و گناه علنى است و از جناياتش باك نمى‏كند و شرم و حيا ندارد بى‏مانع است؛ زيرا كه اين‏گونه سخن‏گفتن در حقّ اين‏گونه مردم غيبت نيست، هرچند صاحب آن اوصاف از شنيدن آنچه پشت سرش گفته شده دلگير شود.

امّا توجه داشته باش كه خود از آن اوصاف پاك باشى و قصد و غرضت از گفتن اوصاف او بيان حقّ باشد و اين كه مردم، خود را از شرّ او در امان بدارند و از زيانش بر كنار به مانند و مواظب توطئه و نقشه او باشند كه غيبت اين‏گونه مردم و جاسوسى عليه آنان جايز بلكه لازم است كه اگر مردم از وضع اينان مطّلع نشوند به آنان و به كشورشان و به اموال و به دينشان ضربه غيرقابل جبران وارد خواهد شد.

ولى اگر غرض و قصدت از آنگونه گفتار حقّ و حقيقت نباشد، گرچه در گفتارت‏ صادقى ولى دچار اثم و گناه شده‏اى.

قرآن مجيد در آيه 12 سوره حجرات از غيبت به عنوان خوردن گوشت ميّت برادر مؤمن ياد كرده و اين‏گونه يادشدن از اين گناه دليل بر سنگينى بار اين معصيت است.

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- صحيفة الرضا: 88، باب الزيادات، حديث 4؛ بحار الأنوار: 72/ 256، باب 66، حديث 43.

(2)- اربعين حديث: 33.

(3)- عطار نيشابورى.

(4)- حافظ شيرازى.

(5)- عطار نيشابورى.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه