جدال خوبىها و بدىها
آن مرد به من ـ شيخ بهايى ـ گفت: اى شيخ ! در نيمه شب مشغول عبادت و مناجات بودم. عشق بازى مىكردم. ديدم تمام قبرستان نورانى شد. اجتناب از گناه چشم و گوش را باز مىكند، گوش و هوش را قوى مىكند.
سرم را از پنجره بيرون كردم، جوانى را ديدم كه به عمرم از او زيباتر نديده بودم. فهميدم كه روشنايى قبرستان از چهره او بود. نگاهش كردم. ديدم كنار قبرى رسيد و تا در آن قبر فرو رفت، قبرستان تاريك شد.
مدتى بعد، ديدم سگ سياه قوى هيكلى بالاى همان قبر آمد و فرو رفت. بعد از چند لحظه آن جوان نورانى با سر و روى خون آلود و زخمى بيرون آمد. من رفتم و جلوى او را گرفتم، گفتم: اى بزرگوار ! تو كيستى؟
در قرآن دارد:
« فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ »
« يره » يعنى ديدن.
گفت: من اعمال خوب اين ميتى بودم كه امروز او را دفن كردند. گفتم: چرا اين گونه زخمى شدهاى؟ گفت: آن سگ، اخلاقهاى بد، ظلم و اذيتها، حرامخورى و همه بدىهاى او بود.
قرآن مجيد دارد:
« كُلَّ إِنسَـنٍ أَلْزَمْنَـهُ طَــءِرَهُ فِى عُنُقِهِ »
عمل هر كسى با او همراه است و از او جدا نمىشود.
جوان زيبا گفت: من رفتم كه تا قيامت با او بمانم، اما آن سگ آمد، با هم درگير شديم، من نسبت به آن سگ ضعيف بودم، او بر من غلبه كرد و مرا بيرون كرد، اكنون او تا قيامت با آن سگ همراه است.
غسل در اشك زدم كه اهل طريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
English