لطفا منتظر باشید

كرم بى‏پايان پروردگار

اين قضيه را فخر رازى، در جلد اول « تفسير كبير » نقل مى‏كند:

«روزى كنار رودخانه، عقرب سياه قويى پهلو گرفت. لاك‏پشتى از ميان آب به كنار ديواره رودخانه آمد. عقرب روى او رفت. لاك‏پشت در آب شنا كنان به آن طرف آب رفت.

اين مرد الهى نيز به دنبال اين‏ها رفت. ديد لاك‏پشت به آن طرف رودخانه آمد و عقرب را در سبزه‏زارها پياده كرد. عقرب به سرعت راه افتاد. او نيز به دنبال عقرب آمد.

ديد جوانى مدهوش در كنار درختى افتاده است. مار كبرايى كه زهردار و كشنده است، چند قدمى او است و خيز برداشته است تا به گردن اين جوان نيش بزند. عقرب آمد و روى سر مار پريد و او را نيش زد. مار چند بار دور خودش چرخ زد و مرد.

آن مرد الهى مى‏گويد: من آمدم جوان را بيدار كنم و بگويم: رحمت خدا را
ببين. عقرب در جاى ديگرى بوده است، لاك‏پشت را مأمور كرده تا بيايد و او را سوار كند، از آن طرف آب به اين طرف بياورد. بيايد مار را بكشد كه تو زنده بمانى. اما ديد كه جوان مست است و دهانش بوى الكل مى‏دهد. لگدى به او زد، گفت: خدايا ! آخر چقدر تو مهربان هستى؟ صدايى بلند شد: او مست است، ولى مگر مست، بنده من نيست؟ مگر من او را خلق نكرده‏ام؟ چون يك بار مست شده، مار و عقرب و همه را به جان او بياندازم؟»

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه