نمونه دوم: صدقات جاريات
اهالى شهرى در جنوب استان خراسان در سال هزار و سيصد و چهل و نه مرا براى منير دعوت كردند. گفتم: كه سرشناس اين شهر كيست؟ گفتند: از علما؛ گفتم: نه از شخصىها؛ گفتند: او در بازار يك مغازه كوچك دارد و بسيار سرشناس است و شغل او راننده كاميون است. من وقتى وارد حجره شدم ديدم همان است كه به من معرفى كرده بودند، اسم مرا برد و بلند شد مرا در آغوش گرفت، خيلى تعجب كرده و بهت زده شدم.
گفتم: اولين بار از كجا مرا مىشناسى؟ گفت: من با كاميون خيلى بار به تهران مىبردم، گاهى در دهه عاشورا يا ماه رمضان به تهران كه مىرسيدم و گاراژ ما نزديك مسجدى بود كه شما منبر مىرفتيد.
او گفت: چه كار در شهر ما داشتيد؟ گفتم: من پرسيدم انسان معتبر اين شهر كيست؟ نشانى شما را دادند. گفت: به خانه من برويم. خانهاى سه هزار مترى داشت، آب قنات و درختهاى جالب و خيلى قديمى كه براى هشتاد سال پيش بود. گفت: ده شب اينجا بايد منبر برويد.
يكى از زيباترين منبرهاى دوره عمر من در آن شهر بود.
يك مسجد بزرگى كنار يك ميدان بزرگ شهر بود كه شب ششم به بعد تمام آن ميدان پر جمعيت مىشد و نزديك صد تا عالم روحانى براى جلسه مىآمدند. من به صاحبخانه گفتم كه روحانيون شهر شما هستند يا از اطراف آمدهاند، گفت: نه، همه اهل اين شهر هستند. گفت: كمتر سابقه داشته همه آنان براى جلسه منبر بيايند معلوم مىشود منبر را قبول دارند. چون بيشتر اينها مجتهد نجف هستند.
من هم خيلى خوشحال شدم. گفتم: ممكن است براى من با علما جلسه بگذارى؟ گفت: مىخواهى به منزل دعوت كنم؟ او آدم خيلى دست و دل بازى بود. ظهر پنجاه نفر و شب هشتاد نفر را دعوت مىكرد. مىگفت: من يك نفرم تو هر روز ظهر و شب دعوت مىكنى. مىگفت: تو ناراحت خانواده من نباش، تمام غذاها را دو خدمتگزار مرد و زن آماده مىكنند و همه خدمتها فداى يك موى سيدالشهدا عليهالسلام باشد. اين هم يك عبادت است.
خدا هم به او توجه كرد و او اكنون كشاورز نمونه كل استان خراسان است و خدا هم بسيار به او نعمت داده است و من چهار سال پيش به آن محل رفتم، مرا به سرزمين كشاورزى برد كه گندم و جو و چغندر و بادام، گردو، سيب داشت. باغ او فقط سالى دو ميليون كيلو سيب دارد. زكات و خمس مىدهد يك درصدى
هم براى حضرت سيدالشهدا عليهالسلام خيرات مىكند، به همه رسيدگى مىكند.
گفت: من همه علما را دعوت مىكنم و همه علما را دعوت كرد؛ در جلسه اين فكر را خدا به ذهن من انداخت. من به عالم بزرگ منطقه كه مجتهد و روشن فكرى بود، گفتم: آقا چهار طرف شهر شما چقدر روستا دارد؟
گفت: نمىدانم، گفتم: آمار بگيريد. آمار گرفتند تا حدود شصت كيلومترى در منطقه نزديك نود آبادى فقير هستند. گفتم: شما چند تا روحانى هستيد؟ گفتند: نزديك دويست نفر. گفتم: شما حاضريد با من در شهر بيايد و ماهى ده تومان عضوگيرى كنيم. گفت: چرا؟ گفتم: يك ماشين بخريم و پنج شنبهها كه حوزه تعطيل شد بعد از ظهر صد طلبه را ماشين در تمام روستاها پخش كند و شبهاى جمعه مسائل شرعى ياد مردم بدهند و روضه بخوانند و از مردم پولى نگيرند و روز جمعه ماشين همه را برگرداند. ايشان گفت: حاضرم. بسيارى از مردم اسم نوشتند پول خوبى جمع شد يك خودرو جيپ خريدند. چند نفر از مراجع تقليد وقتى طرح را فهميدند پول فرستادند. شما براى خدا قدم بردار پول آن مىرسد.
بعد از ده سال همين آخوندها نزديك چهل تا غسال خانه و سى مسجد در روستاها ساختند. چند تا مريض نابيناى مرد و زن را با آن خودرو به مشهد بردند و به دكتر متخصص نشان دادند، عمل جراحى كردند و بينا شدند.
وقتى امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
« شيعتنا أهل الورع و الاجتهاد و أهل الوفاء و الأمانة و أهل الزهد و العبادة »
عبادت يعنى بندگى مولايى كه خداوند است. يعنى به حرف مولا گوش دهيد. يكى از حرف هاى خدا،
« تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبِرِّ »
است. جمع شويد و به هم ديگر برنامه و طرح بدهيد و يك كار خير برپا كنيد.
اين عبادت است. خدا كار كوچك را از بزرگ قبول مىكند؛ اين هم يك ويژگى شيعه است.
بيا تا دست از اين عالم بداريم
بيا تا پاى دل از گل برآريم
بيا تا بردبارى پيشه سازيم
بيا تا تخم نيكويى بكاريم
بيا تا هم چون مردان در ره دوست
سراندازى كنيم و سرنخاريم
بيا تا از غم دورى از اندر
چو ابر نو بهارى خون بباريم
English