لطفا منتظر باشید

ادامۀ حكايت برادران يوسف

برادران يوسف در سفر اول او را نشناختند. اين قدر درک نکردند كه در مملکت فرعون‌ها، چطور حاکم آن مملکت اين قدر اخلاق ارزشي دارد؛ اين قدر برخورد او زيبا و متين است؛ اين قدر کريم است که او در سفر اول بار خالي آن‌ها را از همة مواد لازم خوراکي پر كرد. از مصر تا کنعان بیش از20 روز راه بود؛ بعد از سفر بارها را كه باز کردند، ديدند پول‌ها را هم برگردانده است.

در سفر دوم هم باز او را نشناختند. باز هم آن اخلاق و ادب را ديدند، آن کرامت را ديدند، اما نفهميدند اين فرهنگ براي مملکت فرعون‌ها نيست. چون در غفلت و در کوري و کري بودند. صداي يوسف را بايد بعد از سي سال تشخيص می‌دادند، اما آن‌ها تشخيص ندادند.

چند ميليارد چرخ در اين عالم گشته تا گندم، انگور و کشمش، يا درخت و گياه به دست من رسيده است؛ چه بسیار کسانی که در کار بوده‌اند تا اين لقمه را به من برسانند. هشتاد سال مي‌خورند و بدمستي مي‌کنند، اما يک بار هم صاحب لقمه را نمي‌شناسند.

برادران يوسف در سفر سوم باز او را نشناختند. اگر بنا به شناختن بود در همان سفر اول مي‌شناختند. اين كوري و كري و لالي، بدبختي است. بدبختي بزرگی است که دامن‌گير کل عالم شده است. اگر چند جلسه و چند عالم رباني واجد شرايط در منطقة ما نبود، ما هم کر و کور و لال شده بوديم؛ چون جهان در کر و لال کردن و کور کردن، عجيب هنرمند است. اگر علما نباشند، ما هم جزو امواتي مي‌شويم که قرآن مي‌فرمايد.

يوسف در همان سفر اول مي‌دانست که اين‌ها همان مجرماني هستند که او را از دامان پدر جدا کردند. اين قدر بزرگوار بود که حرفي نزد. گفت تمام ظرف‌هايشان را پرکنيد و پول آن‌ها را هم برگردانيد. در سفر سوم هم ديد هر ده نفر مثل مرده‌ها به او نگاه مي‌کنند.

(وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لايُبْصِرُون)

مي‌بينند و نمي‌فهمند. يوسف گفت:

(قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ)

يوسف اگر يوسف شد، از نخواستن بوده است. نخواستني که تا آخر عمر با او بود.

به آنان فرمود: ‌اي ده نفري که از مدار عقل خودتان را بيرون انداخته بوديد، (إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ) مي‌دانيد با يوسف و برادر او چه کرديد؟

اين تلنگر بيداري بود؛ يعني اي کورها چرا هنوز مرا نمي‌شناسيد؟! «جاهلون» اسم فاعل است، يعني هنوز هم نادان هستيد. اين ناداني براي چهل سال پيش نيست بلکه همين حالا هم جاهل هستيد. برادران يوسف به هم نگاه کردند که يوسف نوجوان بود ما او را از كنار پدر برديم و در چاه انداختيم؛ او اكنون بايد صد تا کفن پوسانده باشد. يوسف آنان را از کجا مي‌شناسد. هنوز هم نفهميده بودند. يوسف با اين سؤال مي‌فهماند که من يوسف هستم؛ اما آن‌ها هنوز هم نفهميده بودند. واي به روزي که چرخ عقل از کار بيفتد. آن وقت ديگر چشم نمي‌بيند و گوش نمي‌شنود و زبان هم لال است؛ از انبيا نشانی خدا، رحمت خدا و آدرس تکاليف و مسؤوليت‌ها را نمي‌پرسد.

بعد هم در مملکت فراعنه، يوسف آنان را از کجا مي‌شناسد؟

تازه يک ذره عقلشان تکان خورد و گفتند:

(قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ)

هنوز هم نفهميده بودند خود او است. پیش خود گفتند: بگذارید بپرسیم که‌ آیا تو خودت يوسف نيستي؟ يعني هنوز چراغ عقل به اندازة سر کبريت، تازه روشن شده است. باز با ترديد و شک می‌پرسند؛ و او در جواب می‌گوید:

(أَنَا يُوسُف)

باز هم این يوسف بود که به آن‌ها فهماند که يوسف است.

حالا همه غرق در شگفتي شدند که ماه پنهان به صورت ماه شب چهارده از افق کشور مصر طلوع کرده است و آن‌ها هم او را نمی‌شناختند. حضرت گفت:

(إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ)

این به آن علت است که من از درون تاريكي چاه درآمدم و به صورت ماه شب چهارده در لباس عزيزي مصر طلوع کردم؛ زيرا که هر گناهي برايم پيش آمد، گفتم نمي‌خواهم و اين نخواستن را حفظ كردم. در نتیجه:

(فَإِنَّ اللَّهَ لايُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ)

اين نخواستن مرا به خدا وصل کرد. اين گوشه‌اي از پاداش پروردگار است که مرا از تاريکي چاه به ماه شب چهاردهي عزيزي مصر رسانيد.

اين حال دنيا است؛ چشمتان را باز کنيد و ببينيد آخرت با من چه کار مي‌کند. اين داستان هم داستان بسیار عجيبي است.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه