لطفا منتظر باشید

دنبالة حكايت

گفتم از آنچه ديده‎ايد، حاضريد براي من تعريف کنيد؟ سر ايشان پايين بود، بلند کرد، نگاهي به من کرد که ببيند واقعاً من لياقت و استعداد دريافت را دارم.

يک وقت به يکي از اولياي الاهی گفتم مرا چطور مي‌بيني؟ گفت: نصف آدم. درست هم مي‌فرمود. چون تا آدم درونش تصفيه نشود، يا آدم نيست يا نصف آدم است. بعد هم به پهناي صورتش اشک ريخت. گفتم: چه کنم؟ گفت: جاده را برو! توقف آدم را مي‌کشد. مي‌خواهي آدم بشوي برو. چرا ايستاده‌اي؟! چرا در اين چهار ديوار مغازه و خانه و آشپزخانه متوقف شده‌اي. چرا راه نمي‌روي؟ حرکت و مقصد را ببينيد که چه کار کرد؟! بعد از 5 (ع) سال به امام حسين (ع) گفتند:

(ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي * وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏)

بعد ايشان نگاهي کرد و گفت: تو براي من حرف بزن! گفتم من حرفي ندارم. من اگر حرف داشتم، مي‌زدم؛ من سرمايه‌ها و زحمات ديگران را روي منبر مي‌گويم. من از خودم چيزي ندارم، چه بگويم! شما بگو. گفت: اولا من متولد کوير بين اصفهان و نائين هستم. محلۀ ما نزديک جاده هم نبود؛ بلكه در دل کوير بود. از شش يا هفت سالگي که در اين ده، در دل کوير، ماه رمضان و محرم و صفر جلسه بر پا مي‌شد، شرکت مي‌کردم. هر چه روحاني در ماه مبارک رمضان و ماه محرم در ده ما آمد، از حلال و حرام خدا و اخلاق گفت و در حد خودش، معمار ساختن آدم بود. پاک‌نيت بود. صد سال قبل زبان و نفس پاک، محراب و منبر پاک، و سينه پاک و دل پاک وجود داشت. به تعبیر قرآن:

(مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ)

(لا‎يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ)

(لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً)

(لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى‏ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ)

گفت: منطقۀ ما هم مانند ديگر مناطق ايران، در تصرف ستمکاري خان‌ها و ژاندارم‌هاي آن زمان بود. خان مال مردم و گندمشان را مي‌برد. مرغ و خروسشان را مي‌برد. مانع زندگي خوب مردم بود. دست خان هم در دست ژاندارم بود.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه