لطفا منتظر باشید

در سوگ بانوی کرامت؛ مرثیه‌هایی برای حضرت فاطمه معصومه(س)

در سوگ بانوی کرامت؛ مرثیه‌هایی برای حضرت فاطمه معصومه(س)
مجموعه‌ای از مرثیه‌ها و دل‌نوشته‌های ادبی در سوگ حضرت فاطمه معصومه(س)، روایت غربت سفر، رحلت و جایگاه بانوی کرامت قم.

عناوین این مقاله

با کلیک روی هر عنوان به محتوای مربوط به آن هدایت می شوید

در سوگ بانوی کرامت؛ مرثیه‌هایی برای حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله‌علیها

بی‌خبر نیامده بودم...

بی‌خبر نیامده بودم که بهانه بیاوری؛
قول و قرار هر روزمان بود.

دیگر تمام خشت‌های نمناک بیت‌النور نیز صدای پای مرا می‌شناختند.

آن شب نیز آمدم؛ آمدم تا همان کاشی لب‌پریده آبی،
تا همان کاشی باران‌خورده شب آشنایی را ببینم.

اما جز پرهای فرو ریخته‌ام بر بام خلوت و عطری غریب از چادر پرترانه تو، چیزی نبود.

آمدم، در زدم.

بوی خرمای نارس و سوره الرحمن می‌آمد.

تو نبودی و تمام همسایگانت، پشت پنجره‌های خیس، نگاه پر از سکوت خود را بر پهنای تنهایی کوچه می‌ریختند.

دیگر از آن همه کاشی،
از آن همه آیه، کبوتر و بوی یاس،
هیچ نشانه‌ای از امید نبود.

کسی از کوچه نمی‌گذشت.

تنها سیدی آمده از محرم‌ترین لحظه تو، آوازه گریه‌های پنهانی‌اش را در خلوت پر از سؤال چشم‌هایت ریخت.

ادامه عطر یاس گمشده...

گونه‌هایت به ارغوان اندوه نشسته بود.

دلت از فراق برادر پرپر شده بود.

خواهر غمگین‌ترین خاطرات آفتاب هشتم بودی؛
رنج سفر غربت، همدم شب‌های تنهایی‌ات بود.

عمر کوتاهت مجال دیدار نداد؛
اما قول و قرار هر روزه‌مان چه شد؟

می‌دانم؛ قولمان همچنان پابرجاست.

کوچه همان کوچه قدیمی است و کاشی، همان کاشی باران‌خورده شب آشنایی.

خانه، همان بیت‌النور است و بغض من که سراسیمه از راه می‌رسد؛

و سجاده‌ات... خالی است.

اکنون می‌دانم تو نیز ادامه عطر یاس گمشده‌ای و دنباله آن معجزه نیم‌سوخته.

دیگر نه بی‌خوابی به پای کبوتران پر‌بسته‌ات هست و نه ترانه‌خوانی برای گلدان‌های شکسته‌ات.

سر قرارمان نشسته‌ایم؛
من و تو، وابسته دیرسال اندوه و علاقه‌ایم.

گلایه نمی‌کنم که بی‌خبر از بام نگاهم پر کشیدی.

لابد من هم اگر جای تو بودم، در آن برگ‌ریزان پراندوه جدایی، پاره‌های دل را در شولای مرگ پنهان می‌کردم.

ای زلال‌تر از ستاره، نازک‌تر از نسیم، معصوم‌تر از فرشته، بی‌بی جان!

هنوز رو به آن پنجره‌های طلایی، زیر گلدسته‌هایی بلندتر از دل من، نزدیک به همان میل پر از ملاقات، بر سر قرارمان نشسته‌ام.

این چشم‌های خیس از غروب غربتت را دریاب...

محمدکاظم بدرالدین


کوچه‌های سیاه‌پوش قم

دستان سرنوشت، گلاب عزا بر مرثیه‌های امروز پاشیده است.

چشمان خونبار و غم‌انگیز قم، فراق‌نامه‌های اشک را در قالب مثنوی ریخته و به محضر حضرت نجابت آورده است.

در حیاط حرم، آهی سوزناک می‌وزد. گرداگرد گنبد، نورهای معصوم به سوگ نشسته‌اند و کبوترهای این کوچ غریبانه، بال‌های خود را به آتش اندوه سپرده‌اند.

مقصد و میوه ساعات امروز قم، ناله‌های آتشین و مرثیه‌های جان‌سوز است.

طرحی از سفر بانویی از تبار قرآن، کوچه‌های دل را سیاه‌پوش کرده است.

خیل بی‌شمار اشک، پشت در حرم «اذن دخول» می‌طلبند تا وارد شوند و بر نقره‌های ضریح، دخیل شفاعت ببندند.

امروز در مسجد بالاسر، بیت‌هایی در آتش عشق و اندوه می‌سوزند؛ بیت‌هایی که حال دل زائران را روایت می‌کنند و زبان گویای زیارت‌نامه‌خوانی‌های عاشقانه‌اند.

قم، جگرگوشه‌ای از دیار سبز امامت را در خاک خود به افتخار نگه داشته است تا همواره از برکات حضورش بهره‌مند باشد.

چه شکری بالاتر از اینکه امروز حریم او پناهگاه دل‌های گنهکار است.

امروز همه، گدای آستان سپید عفت‌اند؛ با جان‌سوزترین مثنوی‌های سوگ بر لب.

امروز... و همیشه، در پایان، دو سه بیت ناگفته از بغض‌ها باقی می‌ماند.

محمدکاظم بدرالدین


پس از تو...

روزها می‌گذرد بی‌تو؛
کبوتری به آشیانه‌ای رسیده است و نه پرستویی به سرزمین آفتاب.

تو در نیمه راه دیدار برادر، جان سپردی؛ در حالی که بیماری، تمام جاده‌ها را فرا گرفته بود.

بعد از تو، مسافران شیعه را حجّی از جنس غربت است و جاده‌ها را بوی اشکی غریب فرا گرفته است.

بعد از تو، شاید دانه اشکی در گونه برادری تا ابد باقی بماند؛ برادری که در غربت توس، آرام گرفته است.

حسین امیری


قم، به یمن قدومت پناهگاه اندیشه شیعه شد

قم، به یمن قدوم تو، پناهگاه اندیشه شیعه شد.

دلم به هوای گنبدت راه دوری را پیموده است.

ای نگین انگشتری کویر خسته قم!

به ستاره‌چینی آمده‌ام؛ شب‌های آسمانی‌ات را بهانه کرده‌ام و باران را هنگام بهار.

بال خیس من، تمنای سرپناهی دارد و پای خسته افکارم، امید مأمنی.

اینجا به برکت حضور تو، پناهگاه اندیشه شیعه شده است.

اندیشه‌ام را نورانی کن؛ ای دختر نور، ای خواهر نور!


کریمان، نخواسته می‌بخشند

در میان انبوه عزادارانت، کبوتری خسته‌ام که نیمی از دلم در حرم رضا علیه‌السلام است و نیم دیگر، زائر خواهر او.

من ذره‌ای کوچک از غبار خیل جمعیت عزادارانت هستم؛ همانانی که روز پرکشیدنت را بهانه‌ای برای یادآوری رنج‌های سفر و زخم‌های پنهان تو کرده‌اند.

من، این ناچیز، به میقات آمده‌ام.

به چه زبانی باید شفاعت کریمه اهل‌بیت را خواست؟

کریم، نخواسته می‌بخشد و نگفته می‌داند.

تمنا و صله‌ای می‌خواهم.

منم؛ شاعر غزل خداحافظی باران.

کویر دلم، همچون تاول پایم، ترک خورده است.

به بارگاه کریمه آمده‌ام؛ بانویی که صدرنشین کرامت است و جمله زمان‌ها و مکان‌ها، بارگاه لطف او را می‌شناسند.

به تمنای صله آمده‌ام؛

من، شاعر عشق نافرجام بشر؛
مداح پادشاه سرکرده زمین.

تحفه‌ای از اشک آورده‌ام و نامه‌ای از آرزو.


قم، آشیانه آل محمد شد

چه جان‌سوز است رحلت بانویی که سال‌های کوتاه عمر خویش را در غم فراق گذراند؛

سال‌های کودکی را در فراق پدر و سال‌های جوانی را در فراق برادر.

کیست همچون فاطمه معصومه سلام‌الله‌علیها که ولیّ خدا و حجت زمان خویش را با بصیرت علوی بشناسد و مشتاق دیدار او باشد، اما از جور ستمگران روزگار، هم‌نفس حرمان و گرفتار فراق برادر شود؟

آیا سختی راه و دوری مسافت می‌توانست در عزم دختر موسی بن جعفر علیه‌السلام خللی ایجاد کند؟!

اما چه می‌توان گفت از قساوت و کینه دشمنان اهل‌بیت علیهم‌السلام و هراسی که از اراده و جایگاه فرزندان فاطمه سلام‌الله‌علیها در دل داشتند...

آه!

این جسم نحیف، در این راه پرخطر، چه سختی‌ها کشید و چه غم‌هایی بر داغ‌های بی‌شمارش افزوده شد؛

چنان که تاب رسیدن به مقصد نیاورد و در نهایت رنجوری، خود را به قم رساند.

پرنده جان گرامی‌اش به آسمان پر کشید، اما جسم رنجیده‌اش را به قم سپرد تا آشیانه آل پیامبر را آباد کند و یتیمان امت، زیر سایه رحمت و کرامتش مأوا گیرند.

روح‌الله حبیبیان


حرم، پناهگاهی امن است

دلت از این همه سیاهی به تنگ آمده است.

گویا تاب ماندن در این دنیا را نداری.

به هر سو که می‌نگری، عصیان و ظلمت می‌بینی؛ گویی جهان به سیاه‌چالی تبدیل شده که فتنه‌ها و غفلت‌ها از هر سو بر سر مردمان فرود می‌آید.

ناگهان می‌شنوی:

«هرگاه فتنه‌ها همه شهرها را فرا گرفت، به قم پناه ببرید؛ زیرا بلاها از این شهر دفع شده است.»(۱)

چشم که می‌گشایی، نگاهت به گنبد زیبای حرم می‌افتد و بی‌اختیار اشک از دیدگانت جاری می‌شود.

گویی آغوش پرمهر حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها را احساس می‌کنی که تو را زیر سایه لطف خویش گرفته و بر زخم‌های سینه خسته‌ات مرهم می‌نهد.

نگاهی به آسمان زیبای حرم می‌کنی و آرام زمزمه می‌کنی:

«الحمد لله رب العالمین».


مقدر نبود نگاهت به نگاه رضا علیه‌السلام گره بخورد

انگار همین دیروز بود که قدم گذاشتی در افق بی‌تاب چشم‌های ما.

دل‌هایمان برای ورود کجاوه سبز و پرنور تو می‌تپید.

هلهله و شادی، مهمان خانه دل‌های مردم قم شده بود.

چه زود گذشت این هفده روز حضور زمینی‌ات!

چه زود از میهمانی مردم قم، به میهمانی خدا رفتی!

آن روز که آمدی، به شوق قدومت قربانی می‌کردیم تا بلا از وجود نازنینت دور شود و کریمه خاندان موسوی، گرمای خورشید رضا علیه‌السلام را برایمان به ارمغان آورد.

اما بهار جوانی‌ات، چه زود در ناباوری چشمانمان به خزان نشست!

گویی قسمت نبود دیدگان مشتاق تو به نگاه منتظر رضا علیه‌السلام گره بخورد.

انگار تو برای میهمانی بیت‌النور نیامده بودی؛

مقدر بود که خانه باصفای تو، میزبان همیشگی دل‌های مردم قم شود.

فاطره ذبیح‌زاده


قم، چشمه‌سار کرامت تو شد

ای عمه جوادالائمه علیه‌السلام!

حرم تو، حرم پاک همه خاندان نور است؛ حریمی که قدم زائر عارف تو را تا نهرهای جوشان بهشتی می‌رساند.

گوهر وجودت در صدف خاندانی پرورش یافت که معدن علم الهی‌اند و کوثر معارف آسمانی از وجود عالمه و محدثه تو می‌جوشد.

قدم بر خاک قم نهادی و از برکت علم آسمانی و عبادت‌های روحانی‌ات، چشمه‌های علم و زهد بر قلب نورانی این شهر جاری شد.

قم، با حضور تو رنگ دیگری یافت و چشمه‌سار کرامت اهل‌بیت علیهم‌السلام شد.


به یاد مزار پنهان مادرت

«سلام بر تو ای دختر ولیّ خدا؛
سلام بر تو ای عمه ولیّ خدا؛
سلام بر تو ای دختر موسی بن جعفر علیه‌السلام.»

ما خستگان و راه‌ماندگان طریق عشق، به شفاخانه تو پناه آورده‌ایم تا به آیین کرامت، از دریای شفاعتت سیراب شویم.

معصومه جان!

بغض دلتنگی در هوای بارانی چشم‌هایمان شکسته است.

یاد بانوی تنها کوچه‌های مدینه، صبر از کف احساسمان ربوده است و برای زیارت قبر پنهان مادر مظلومه‌ات تاب نداریم.

پس به سایه امن حرم تو می‌شتابیم تا در گوشه‌ای از خلوت حریمت آرام بگیریم.

ای خواهر کریمه رضا علیه‌السلام!

چقدر گلدسته‌های حرم تو به آستان آسمانی رضا علیه‌السلام نزدیک است.

گویی طنین صدای او هر لحظه در هوای قلب‌های ما می‌پیچد که:

«هر کس معصومه علیهاالسلام را در قم زیارت کند، گویی مرا زیارت کرده است.»[1]


منبع

[1] علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۷، ص ۲۱۴.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه