بازار دنيايى انسانها
امام هادى عليهالسلام مىفرمايد:
«الدُّنْيَا سُوقٌ رَبِحَ فِيهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ الآخَرُونَ»
يك عدهاى در اين بازار عجيب سود مىكنند. مانند حضرت يوسف كه عزيز مصر مىشود. من حالا يك گوشهاى از آن را براى شما جوانها بگويم؛ چون يوسف در سن شما اين كار را كرده است! نُه سال است كه در زندان است، بعد از نه سال آزادش مىكنند، عزيز مصر به اين زندانى زجر كشيده آزاد شده مىگويد: چه مىخواهى؟ يوسف مىداند كه پدرش يعقوب و مادرش راحيل زنده است، يوسف مىداند پدر و مادر در كنعان مىباشد و مىتواند به كنعان رفته و به پدر و مادرش برسد. حالا هفت سال در كاخ عزيز بوده، نه سال هم زندان بوده، شانزده سال! شانزده سال است پدر و مادر را نديده، عمهها و خواهران را نديده، به عزيز مصر مىگويد:
« قَالَ اجْعَلْنِى عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ »
پست وزارت دارايى را به من بده! گفت: از امروز شما وزير دارايى هستيد. يوسف وزارت دارايى را براى چه مىخواست؟ يوسف صندلى را براى چه مىخواست، آن هم وزارت دارايى، چرا نگفت: وزارت كشور را به من بده؟ چرا نگفت: مرا نخست وزير كن!
وزارت دارايى براى چه؟ ديد اين پولهاى بيت المال حق مردم است، و تعدادى به جان اين بيت المال افتادهاند و هر كارى كه دلشان مىخواهد مىكنند. مىدزدند، مىبرند، ويلا درست مىكنند، كاخ درست مىكنند، زمين آباد مىكنند، و مردم فقر و ندارى و بيچارگى مىكشند، گفت: وزارت دارايى را به من بده،
« إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ »
من هم پولكى و غارتگر نيستم، من حافظ حقوق مردم هستم، و داناى به خرج هستم كه درآمد و خرج را با هم ميزان بكنم، چقدر ماليات بگيرم و چطور خرج بكنم. يوسف ديد مردم گرفتار هستند، صندلى را گرفت براى اينكه مردم را از رنج و درد و بيچارگى نجات بدهد.
English