آزادى اميرمؤمنان از امور دنيايى
اميرالمؤمنين عليهالسلام در زد، حضرت زهرا عليهاالسلام در را باز كردند، خيلى شاد حضرت داخل تشريف آوردند، ديدند رنگ حضرت زهرا پريده، رنگ حسن پريده، رنگ حسين پريده! سه شبانه روز روى زمين صحرا كار مىكرده و خانه نيامده بود! خيلى آرام سؤال كرد: دختر پيغمبر! غذا چه داريم؟ ايشان هم خيلى آرام فرمودند: هيچى!! پس شما صبح چه خورديد؟ هيچى!! ديشب؟ هيچى!! ديروز ظهر؟ هيچى!! ديروز صبح؟ هيچى!! شما دختر پيغمبر با اين حسن و حسين من، اين سه روز چه خورديد؟ آب!! تو كه همسايه پدرت هستى، چرا به او نگفتى؟ گفت: نه، آقاجان! من شوهرم را تحقير نمىكنم؛ حالا اين ديگى كه بار گذاشتى چيست؟ گفت: آقاجان! آب.
اميرالمؤمنين به بازار آمد و عباى خود را به شش درهم فروخت تا غذايى تهيه كند، حالا با شش درهم براى همسر و فرزندام چه بخرم؟
يك كسى به اميرالمؤمنين عبور كرد، حرف نزد، فقط عبور كرد، گفت: كيست كه ما را از مشكل نجات دهد؟ حضرت او را صدا كرد، گفت: مشكلى دارى؟ گفت: زن و بچه گرسنه هستند، نمىدانيم كه چه كنيم؟ فرمود: من پول دارم شش درهم، بيا! برو غذا بخر براى زن و بچهات! لا اله الا اللّه از اين آزادى! على عليهالسلام در دايره دنيا و ماديت زندگى نمىكند! على عليهالسلام مسافر به سوى حق است:
«وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَيْكَ قَرِيبُ الْمَسَافَةِ»
مىگويد: ما با زن و بچه مان سه شبانه روز است كه چيزى نخوردهايم، حالا يك شبانه روز ديگر هم نمىخوريم! نمىميريم، خدا هست جبران مىكند! آمد خانه و فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمود: على جان! عبايت كو؟ فرمود: فروختيم شش درهم! پولش را چه كردى؟ رفتيم غذا بخريم ديديم يك نفر گرسنهتر از خودمان است، به او داديم! فاطمه زهرا با يك حال شادى برگشت به اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: على جان! خداوند يك چشم به هم زدن تو را از كار خير قطع نكند!
پس اين زن هم معلوم مىشود كه خيلى آزاد است، اين هم در اين دايره زندگى نمىكند. اين زن و شوهر تمام دنيا را با آن روان گسترده شان به بازى گرفتند و دنيا، يك بار اين زن و شوهر را بازى نداد.
يك عرب پا برهنه به اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيد و گفت: ما اين شتر را لازم نداريم از ما بخر! فرمود: من يك درهم پول ندارم! گفت: نسيه بخر! قبولت دارم، هر وقت دلت مىخواهد پولش را بده! چند؟ گفت: آقا جان، صد درهم. فرمود: قيمتش خوب است، تو آدم با انصافى هستى. حالا اين شترت را لازم ندارى؟ گفت: نه، مال تو، پولش را هم هر وقت خواستى بده! دست اميرالمؤمنين را هم بوسيد و خداحافظى كرد. گفت: خوب شد، با اين شتر خيلى كارها مىتوان كرد. مهار شتر را گرفت و حركت كرد، به عربى رسيد. عرب گفت: به به، على جان! خوش به حال تو، عجب شترى، فروشى است؟ فرمود: آن را مىخواهى؟ گفت: بله! فرمود: مال تو! چند؟ خودت قيمت بزن! گفت: على جان شتر مال توست، خودت قيمت بزن! گفت: نه، چند مىخرى؟ گفت: من شتر به اين خوبى كم ديدم، صد و هفتاد درهم خوب است كه بدهم؟ فرمود: من صد درهم خريدم، مىخواهى بخر! پول دارى؟ گفت: وضعم خيلى خوب است. حالا اين صد و هفتاد درهم را بدهى به مشكل بر نمىخورى؟ گفت: نه! گفت: مال تو! پولش را كى مىدهى؟ گفت: همين الان! خوب، خدا پدرت را بيامرزد، بده! اميرالمؤمنين با اين پول غذا خريد و برد. نشستند غذا بخورند، پيغمبر خدا در زد: سريع در را باز كرده و فرمود: على جان! خدا به اين معامله هايت بركت دهد... .
كسى كه اسير هوا نشود، كسى كه اسير شهوت نشود، كسى كه در مقابل تجاوزات خودش بايستد، كسى كه در مقابل هوسهاى غلط مقاومت كند، كسى كه به حق خودش قانع باشد، كسى كه به مشكلات زندگى صبر كند، كسى كه راحت باشد:
« يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ »
از جايى براى او پول مىفرستم كه فكر نمىكرد!
«الدُّنْيَا سُوقٌ رَبِحَ فِيهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ الآخَرُونَ»
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
«تقدير المعيشة»
حساب شده بايد در زندگى خرج كرد.
English