لطفا منتظر باشید

ارزش عمر و راه هزینه آن - جلسه دوازدهم – (متن کامل + عناوین)

نورانيت مؤمن

تهران، حسينيه هدايت رمضان 1374

 الحمدلله رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

امام صادق  عليه‏السلام مى‏فرمايد: من از پدر بزرگوارم حضرت باقر  عليه‏السلام، ايشان از حضرت زين العابدين  عليه‏السلام، ايشان از امام حسين  عليه‏السلام و ايشان فرمود: من از اميرالمؤمنين عليه‏السلام شنيدم:

«الْمُؤمِنُ يَتَقَلَّبُ فِي خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلاَمُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّورِ»[1]

ورود و خروج مؤمن نور است، دانش مؤمن و سخن مؤمن نور است، چهره مؤمن هم در قيامت نور است.

منظور از ورود مؤمن همه ورودهاى اوست! از مادر كه متولد مى‏شود به عنوان يك موجود با بركت و با منفعت و سودمند وارد دنيا مى‏شود!

پاكدامنى حضرت مريم  عليهاالسلام

در فرمايش حضرت مسيح است، روزى كه از مادر متولد شد، وقتى يهودى‏هاى زمان مسيح كنار گهواره مسيح به حضرت مريم گفتند:

« مَا كَانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا »[2]

پدرت كه آدم بدى نبود، او را مى‏شناختيم، پاك بود، با شخصيت بود، مادرت هم كه يك زن پاكدامنى بود. حريم حيات مادرت، حريم عفت و عصمت و تقوا بود. از يك چنين پدرى و مادرى، ما توقع داشتيم كه يك دختر پاك، باتقوا و باكرامتى متولد شود، ولى حالا مى‏بينيم كه تو با اين كه شوهر نكردى بچه‏دار شدى! خداوند به مريم فرمود: هر چه به تو گفتند: سكوت كن. رد و ايرادى با مردم نداشته باش، فقط با دستت به گهواره اشاره كن! مريم هم طبق دستور خداوند به گهواره اشاره كرد، يهودى‏ها عصبانى شدند، خيال كردند كه مريم  عليهاالسلام آنها را مسخره مى‏كند، گفتند:

« كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِى الْمَهْدِ صَبِيًّا »[3]

تا حالا نشده كه بچه شيرخواره در گهواره حرف بزند؟! يك مرتبه ديدند دو لب مبارك اين بچه يك روزه از هم باز شد و به مردم گفت:

« قَالَ إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ ءَاتَـلـنِىَ الْكِتَـبَ وَ جَعَلَنِى نَبِيًّا * أَيْنَ مَا  كُنتُ »[4]

من محصول و نتيجه چنين مادرى هستم، اين قدر در مادر من، پاكى و تقوا موج مى‏زند كه من محصول چنين درياى پاك و باتقوايى هستم! اولا بنده خدا هستم، ثانياً «آتانى الكتاب»، چهارمين پيغمبر اولوالعزم حق هستم، «و جعلنى نبيا»، من از جانب خدا براى شما پيام آورده‏ام، «و جعلنى مباركا»، من وارد دنيا شدم به عنوان يك موجودى كه سود درياوار دارد!

مبارك بودن عيسى  عليه‏السلام

از حضرت صادق  عليه‏السلام پرسيدند: «جَعَلَنِى مُبارَكاً»، كه عيسى در گهواره گفت معنايش چه بود؟ فرمود: يعنى «جعلنى نفاعاً»[5]

نفاع بر وزن فعال، صيغه مبالغه است، يعنى من سنگين‏ترين كوه معرفت   هستم! ورود مؤمن ورود نور است! مؤمن وقتى كه از مادر متولد مى‏شود يك خورشيدى از افق انسانيت طلوع كرده است! مؤمن ورودهاى ديگر هم دارد.

حضرت مسيح  عليه‏السلام يك بار به شهر ناصريه آمد، شب مهمان بود، صاحبخانه به او گفت: چند تا مريض داريم، كور، جذامى، برصى، طب ديگر نمى‏تواند اينها را معالجه كند، چه كنيم؟! فرمود: فردا صبح به خانواده‏هايشان بگو مريض‏هايشان را بياورند در خانه تو! همه را آوردند. يك نگاه به همه كرد، يك دم به همه زد و همه صد در صد سالم شدند.[6] ورود مؤمن به هر كجا كه باشد، روشنايى و نور و بركت است!

عظمت ورود مؤمن به شهرى

ما حوزه علميه‏اى بنام قم تا شصت سال پيش نداشتيم، اين همه آثار و اين همه بركات و اين همه مجتهد و نويسنده و عالم و مفسر و خطيب، از وقتى ظهور كرد كه مرحوم آيت اللّه العظمى شيخ عبدالكريم حائرى وارد قم شدند. وقتى كه قدم به شهر قم گذاشتند، قم يك مرتبه تبديل به يك مركز علم و دانش و كرامت و حكمت و عرفان شد. مرحوم حاج شيخ از مال دنيا بهره‏اى نداشت، ولى وجودش نور بود.

مرحوم آخوند ملاعباس تربتى در تربت حيدريه پنجاه سال است كه از دنيا رفته، ولى هنوز آثار اخلاق او، رفتار او، كردار او، علم او، بصيرت او، روش او هست. كه در قالب كتابى به نام«فضيلت‏هاى فراموش شده» چاپ شده كه واقعاً خواندنى است.

مرحوم آشيخ غلامرضا يزدى را در يزد داشتيم كه آثار نورى او استان‏هاى يزد و كرمان و بندرعباس و خراسان جنوبى را دربرگرفته است، مرحوم آشيخ غلامرضا با آن موقعيت علمى سوار الاغ مى‏شد و براى منبر به دل كوير مى‏رفت جايى كه خود مردم نانى براى خوردن يافت نمى‏كردند و او در قبال منبرهاى  خود پول دريافت نمى‏كرد. ورود مؤمن در هر منطقه‏اى نور است.

نور بودن مؤمن در برخورد با كودكان

همه ما مى‏توانيم نور باشيم! چون تمام كارهاى مثبت نور است! حالا مؤمنى مثل وجود مبارك حضرت مجتبى  عليه‏السلام را در اين روايت ملاحظه كنيد:

«دُعِيَ النَّبِيُّإِلَى صَلاَةٍ وَ الْحَسَنُ مُتَعَلِّقٌ بِهِ»

بلال اذان گفت، پيغمبر آمد مسجد، حضرت مجتبى بچه سه چهار ساله بود، عبا يا قباى پيغمبر را گرفته بود و با پيغمبر وارد مسجد شد:

«فَوَضَعَهُ النَّبِيُّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مُقَابِلَ جَنْبِهِ و صلّى»

پيغمبر نوه‏اش را كنار دستش نشانيد و شروع به نماز خواندن كرد!

راوى مى‏گويد:

«فَلَمَّا سَجَدَ أَطَالَ السُّجُودَ»

پيغمبر وقتى به سجده رفت، خيلى سجده طول كشيد، من كه خسته شدم! از سجده بلند شدم:

«فَرَفَعْتُ رَأْسِي مِنْ بَيْنِ الْقَوْمِ فَإِذَا الْحَسَنُ عَلَى كَتِفِ رَسُولِ اللَّهِ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله»

ديدم امام حسن  عليه‏السلام روى كتف پيغمبر در سجده سوار شده!

«فَلَمَّا سَلَّمَ  عليه‏السلام قَالَ لَهُ الْقَوْمُ»

نماز كه تمام شد، همه برگشتند به حضرت گفتند:

«لَقَدْ سَجَدْتَ فِي صِلاَتِكَ هَذِهِ سَجْدَةً مَا كُنْتَ تَسْجُدُهَا»

سجده‏اى كه امروز كردى تا به حال ما نديده بوديم.

  «كَأَنَّمَا يُوحَى إِلَيْكَ»

در سجده، جبرئيل از طرف خدا پيام آورده بود كه طول كشيد؟!

«فَقَالَ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لَمْ يُوحَ إِلَيَّ وَ لَكِنَّ ابْنِي كَانَ عَلَى كَتِفِى»

نه، وحى به من نازل نشد. حسنم روى دوشم سوار شده بود،

«فَكَرِهْتُ أَنْ أُعَجِّلَهُ حَتَّى نَزَلَ»[7]

ناراحت بودم كه او را پايين بيندازم، چون ما بزرگترها، با كوچكترها بايد كمال رحمت را بكنيم! در مقابل كوچك‏ها و كارهايشان ناراحت نشويم، دعوايشان نكنيم! خانه مؤمن نور است، خانه عصبانيت و دعوا نيست.

خانه حوصله و حلم است، خانه وقار و محبت و عشق است، يعنى بزرگترها از ابتدا خوبى‏ها را به كوچك‏ترها منتقل كنيد! حوصله و حلم را بايد منتقل كنيد. يعنى به بچه كوچك اينقدر احترام كن گرچه به قيمت طولانى شدن نمازت باشد!

احترام پيامبر از امام حسن  عليه‏السلام

پيامبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چشمش به امام مجتبى  عليه‏السلام افتاد، صدا زد:

«اللَّهُمَّ إِنِّي أُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ»

  خدايا! تو هم عاشق او باش!

«وَ أَحِبَّ مَنْ يُحِبُّهُ»

خدايا! عاشق كسى باش كه امام حسن را دوست دارد! اينها را پيغمبر گفت:

«وَ ضَمَّهُ إِلَى صَدْرِهِ»[8]

حسن را از زمين بلند كرد و به سينه‏اش چسبانيد! يعنى اى مردم! رهبران الهى‏تان را به سينه‏تان بگيريد! مگر رهبر بايد پيرمرد هشتاد ساله باشد؟! مگر امام جواد هفت سالگى رهبر نشد؟ مگر علامه حلى سيزده سالگى مجتهد جامع الشرايط نبود؟

«ضَمَّهُ إِلَى صَدْرِهِ»

«كَانَ النَّبِيُّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يُقَبِّلُ الْحَسَنَ»

پيغمبر جلوى مردم داشت حسن را مى‏بوسيد، يك مردى به نام اقرع بن حابس به پيغمبر گفت كه:

«إِنَّ لِي عَشَرَةً مِنَ الْوَلَدِ مَا قَبَّلْتُ أَحَداً مِنْهُمْ»

تا حالا يك نفرشان را نبوسيده‏ام! رسول خدا فرمود:

«مَنْ لاَ يَرْحَمْ لاَ يُرْحَمْ»[9]

  خدا تو را قبول ندارد! خدا فقط آدم با رحم را قبول مى‏كند! بى رحم، تو ده تا بچه دارى، بچه‏ات را نبوسيده‏اى؟ به بچه هايت محبت نكردى؟

امنيت قيامت در گرو محبت اهل بيت  عليهم‏السلام

ابن عباس مى‏گويد: پيش پيغمبر نشسته بودم، كنار رسول خدا  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و حسن و حسين  عليهم‏السلام نشسته بودند. جبرئيل نازل شد، يك دانه سيب با او بود، سيب را به عنوان يك هديه الهى به پيغمبر داد! پيغمبر سيب را گرفت و به اميرالمؤمنين داد! اميرالمؤمنين سيب را گرفت و بوسيد و برگرداند به پيغمبر! پيمغبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سيب را به حضرت مجتبى  عليه‏السلام داد، امام مجتبى هم سيب را بوسيد و برگرداند به پيغمبر! سپس پيغمبر سيب را به حضرت حسين  عليه‏السلام داد، امام حسين هم سيب را بوسيد و به پيغمبر برگرداند! آخرين نفر پيغمبر سيب را به فاطمه زهرا  عليهاالسلام داد، حضرت فاطمه سيب را بوسيد و برگرداند! دوباره سيب را دست اميرالمؤمنين داد، بار دوم اميرالمؤمنين سيب را بوسيد و آمد كه برگرداند، سيب از دست حضرت افتاد و نصف شد!

«فَسَطَعَ مِنْهَا نُورٌ»

وقتى سيب نصف شد، يك نورى از سيب درآمد:

«حَتَّى بَلَغَ السَّمَاءَ الدُّنْيَا»

تا چشم كار مى‏كرد نور داشت!

«وَ إِذَا عَلَيْهِ سَطْرَانِ مَكْتُوبَانِ»

ابن عباس مى‏گويد: من در اين نور دو خط ديدم كه نوشته شده بود:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَذِهِ تَحِيَّةٌ مِنَ اللَّهِ » عز و جل

  اين سيب درود و سلامى بود از جانب من به پيغمبرم؛

«مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى وَ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى وَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سِبْطَيْ رَسُولِ اللَّهِ»

آخر روايت اين خط نوشته شده بود:

«وَ أَمَانٌ لِمُحِبِّيهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنَ النَّارِ»[10]

هر كسى كه با اين اهل بيت  عليهم‏السلام رابطه قلبى داشته و ايشان را دوست داشته باشد من در روز قيامت به او امان دادم.

والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته


[1] ـ بحار الأنوار: 65/17، باب 15، حديث 24؛ الخصال: 1/277، حديث 20؛ «عَنْ طَلْحَةَ بْنِ
زَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ  عليه‏السلام قَالَ الْمُؤمِنُ يَتَقَلَّبُ فِي خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ كَلاَمُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَى النُّورِ.»

[2] ـ مريم 19 : 28؛ «نه پدرت مرد بدى بود و نه مادرت بدكاره بود [ اين طفل را از كجا
آورده‏اى ؟ ].»

[3] ـ مريم 19 : 29؛ «چگونه با كودكى كه در گهواره است ، سخن بگوييم ؟ !»

[4] ـ مريم 19 : 30 ـ 31؛ «نوزاد [ از ميان گهواره ] گفت : بى‏ترديد من بنده خدايم ، به من كتاب
عطا كرده و مرا پيامبر قرار داده است . * و هر جا كه باشم بسيار بابركت و سودمندم قرار داده.»

[5] ـ الكافى: 2/165، باب الاهتمام بأمور المسلمين، حديث 11؛ بحار الأنوار: 71/341، باب
20، حديث 126؛ «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّهِ  عليه‏السلام قَالَ فِى قَوْلِ اللَّهِ  عز و جل« وَ جَعَلَنِى مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ » قَالَ نَفَّاعاً بيان: و جعلنى مباركا قال البيضاوى نفاعا معلم الخير و قال الطبرسى ره أى جعلنى معلما للخير عن مجاهد و قيل نفاعا حيثما توجهت و البركة نماء الخير و المبارك الذى ينمى الخير به و قيل ثابتا دائما على الإيمان و الطاعة و أصل البركة الثبوت عن الجبائى.»

[6] ـ انجيل لوقا 17: بندهاى 11 ـ 18.

[7] ـ بحار الأنوار: 43/294، باب 12، حديث 55؛ المناقب: 4/24؛ «عَنْ أَنَسٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَيْبَةَ
عَنْ أَبِيهِ أَنَّهُ دُعِيَ النَّبِيُّإِلَى صَلاَةٍ وَ الْحَسَنُ مُتَعَلِّقٌ بِهِ فَوَضَعَهُ النَّبِيُّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مُقَابِلَ جَنْبِهِ وَ صَلَّى فَلَمَّا سَجَدَ أَطَالَ السُّجُودَ فَرَفَعْتُ رَأْسِي مِنْ بَيْنِ الْقَوْمِ فَإِذَا الْحَسَنُ عَلَى كَتِفِ رَسُولِ اللَّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهفَلَمَّا سَلَّمَ  عليه‏السلام قَالَ لَهُ الْقَوْمُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدْ سَجَدْتَ فِي صِلاَتِكَ هَذِهِ سَجْدَةً مَا كُنْتَ تَسْجُدُهَا كَأَنَّمَا يُوحَى إِلَيْكَ فَقَالَ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لَمْ يُوحَ إِلَيَّ وَ لَكِنَّ ابْنِي كَانَ عَلَى كَتِفِي فَكَرِهْتُ أَنْ أُعَجِّلَهُ حَتَّى نَزَلَ.»

[8] ـ بحار الأنوار: 43/294، باب 12 ذيل، حديث 55؛ المناقب: 4/25؛ «عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ أَنَّهُ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ وَ أَحِبَّ مَنْ يُحِبُّهُ قَالَ وَ ضَمَّهُ إِلَى صَدْرِهِ.»

[9] ـ بحار الأنوار: 43/295، باب 12 ذيل، حديث 56 المناقب: 4/25؛ «قَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ كَانَ
النَّبِيُّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يُقَبِّلُ الْحَسَنَ فَقَالَ الْأَقْرَعُ بْنُ حَابِسٍ إِنَّ لِي عَشَرَةً مِنَ الْوَلَدِ مَا قَبَّلْتُ أَحَداً مِنْهُمْ فَقَالَ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مَنْ لاَ يَرْحَمْ لاَ يُرْحَمْ.»

[10] ـ بحار الأنوار: 37/99، باب 51، حديث 1؛ الأمالى، شيخ صدوق: 596، حديث 3؛ «عَنِ ابْنِ
عَبَّاسٍ قَالَ كُنْتُ جَالِساً بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ذَاتَ يَوْمٍ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ  عليه‏السلام إِذْ هَبَطَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ بِيَدِهِ تُفَّاحَةٌ فَحَيَّا بِهَا النَّبِيَّ وَ حَيَّا بِهَا النَّبِيُّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عَلِيّاً فَتَحَيَّا بِهَا عَلِيٌّ  عليه‏السلام وَ رَدَّهَا إِلَى النَّبِيِّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فَتَحَيَّا بِهَا النَّبِيُّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وَ حَيَّا بِهَا الْحَسَنَ‏فَقَبِلَهَا وَ رَدَّهَا إِلَى النَّبِيِّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فَتَحَيَّا بِهَا النَّبِيُّ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وَ حَيَّا بِهَا الْحُسَيْنَ فَتَحَيَّا بِهَا الْحُسَيْنُ وَ قَبِلَهَا وَ رَدَّهَا إِلَى النَّبِيِّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فَتَحَيَّا بِهَا النَّبِيُّ وَ حَيَّا بِهَا فَاطِمَةَ فَقَبِلَتْهَا وَ رَدَّتْهَا إِلَى النَّبِيِّ وَ تَحَيَّا بِهَا النَّبِيُّ ثَانِيَةً وَ حَيَّا بِهَا عَلِيّاً  عليه‏السلامفَتَحَيَّا بِهَا عَلِيٌّ  عليه‏السلام ثَانِيَةً فَلَمَّا هَمَّ أَنْ يَرُدَّهَا إِلَى النَّبِيِّ  صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهسَقَطَتِ التُّفَّاحَةُ مِنْ أَطْرَافِ أَنَامِلِهِ فَانْفَلَقَتْ بِنِصْفَيْنِ فَسَطَعَ مِنْهَا نُورٌ حَتَّى بَلَغَ السَّمَاءَ الدُّنْيَا وَ إِذَا عَلَيْهِ سَطْرَانِ مَكْتُوبَانِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَذِهِ تَحِيَّةٌ مِنَ اللَّهِ  عز و جل إِلَى مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى وَ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى وَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سِبْطَيْ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَمَانٌ لِمُحِبِّيهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنَ النَّارِ.»

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه