تفسير حمد اميرالمؤمنين عليهالسلام
ابن عباس به اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: سوره حمد را براى من بگو! فرمود: بعد از نماز عشا بيا تا برايت بگويم. ابن عباس گفت: بعد از نماز عشا رفتم شروع كرد خط اول و دوم تا كه صبح شد، اذان صبح را كه شروع كردند فرمود: ابن عباس! صبح شد برو يك وقت ديگر بيا! عرض كردم: آقا چقدر از سوره حمد را ديشب براى من گفتيد؟ فرمود: نقطه زير باء بسم اللّه را داشتم برايت توضيح مىدادم كه چه كاره است! نقطه زير ب را فقط! يعنى هنوز به باء و سين و ميم و... نرسيدهايم؟ فرمود: نه! گفت من مىآيم ولى تا « و لاالضالين » كى مىرسيم؟
فرمود: من به اندازه فهم تو كه عالم به قرآن هستى تفسير سوره حمد را مىگويم، دلت خواست بنويس، تمام كه شد هفتاد تا شتر جوان بايد بياورى نوشتهها را بار كنى و ببرى! گفت: مثل اينكه آقا ما بايد دويست سالى را شبها بياييم! اين طور كه معلوم است بايد دويست سال بيايى! قرآنى را كه على عليهالسلام مىبيند ما كه نمىبينيم!
تويى آن نقطه بالاى فاء فوق ايديهم
كه در وقت تنزل تحت بسم اللّه را بايى
خط دوم، سوم، چهارم، دهم، چشمش بالا بود ديد چيزى نيفتاد، گوشش پايين بود، ديد سر و صدايى نمىشنود! اين شعرى كه ديروز اين بنده خدا خواند كه شعر نبود، مولا خوب صلهاى به او داد، جايزه قشنگى به او داد! اقلا آن گوهر را ببرد در بازار طلا فروشان بفروشد، پول عمرش را در مىآورد، ما شعر به اين زيبايى گفتيم و خبرى نيست، دلگير و كسل خانه آمد، واقعا غصه داشت كه چرا حضرت توجهى نكرد! از غصه شام نخورد و خوابش برد! محبوبش را ديد، شعرهايت را گوش دادم، جايزهاى كه براى تو گذاشتم پيش يك مغازه آخر بازار نجف است! از خواب پريد ديد، كه ساعت يك نصف شب است و الان بازار باز نيست. از شوق تا صبح خوابش نبرد، صبح آمد بازار، مغازه به مغازه،... مغازه آخرى ديد كه يك پيرمرد معمولى است با يك مقدار سبزى خوردن! گفت: امام على عليهالسلام پيش اين چى گذاشته؟ خودش آن گوهر را در حرم در دامن آن شاعر ساده انداخت و رفت. اين كه بيچاره به نان ظهرش هم محتاج است، به شب نمىكشد! حتما خواب بىربط ديدم، برگشت. دوباره گفت: آقا آدرس بيخودى نمىدهد! دوباره آمد يك نگاهى به مغازه و صاحب مغازه كرد، گفت: نه! برگشت، پيرمرد او را صدا زد: آقا تشريف بياوريد! آمد. جايزه ات را مىخواهى، مولا حواله من كرده؟ بله! در جيبت كه جا نمىشود برو ظرف بياور! گفت: كه چه ظرفى بياورم، قابلمه خوب است؟ گفت: نه! كيسه بياورم؟ گفت: نه! گونى بياورم؟ گفت: نه! گفت پس چه بياورم؟ گفت: جايزهات را بايد به تو نشان دهم تا بعد فكر ظرفش را بكنى. گفت: باشد! صندوق هم كه در مغازهات نيست، پس كجاست؟ گفت: همين جاست! آمد بيرون، يك پا زد كف بازار، كف بازار باز شد، گفت: جايزهات اينجاست! نگاه كرد ديد كه رودخانه، طلا و نقره و گوهر و درّ و... همين طور سيل وار دارد مىرود. گفت: آقا به من حواله كرده كه هر چقدر از اينها مىخواهى بردار و برو! يك نگاهى كرد و گفت: درش را ببند! سريع به حرم آمد و گفت: آقاجان! جايزه من اين است كه خودت براى من بمانى!...
كور در مقابل مال دنيا بىخود شادى مىكند، بينا چشمش به دنيا مىافتد مىگويد:
«غُرِّي غَيْرِي»
برو اين دام بر مرغ دگر نه
كه عنقا را بلند است آشيانه
English