دوستی با خدای که مالک همه ی ستايشها است
کتاب : تفسير حکیم، جلد یک / نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
حضرت حق كه مبدء هر كمال، و مرجع هر جلال، و منشأ همه زيبائىها و نقاش همه نقشهاى صفابخش دلهاست بايد حقيقت حمد، يا همه افراد حمد، و كل ستايشها و جميع ثناها متوجه بارگاه احديتش و پيشگاه صمديتش گردد.
در روايت و حديثى استوار از امام به حق ناطق، جعفر بن محمد الصادق، (ص) آمده كه: آن حضرت فرمودند: استر پدرم گم شد، ايشان اظهار كرد: اگر حق تعالى آن گم شده را به من باز گرداند او را ستايشى كنم كه پسند عتبه جلال افتد، و آن همه ستايشهاست.
پس به اندك وقتى استر را يافتند و با زين و لجامش به محضرش حاضر نمودند، حضرت بر آن سوار شد و سر به عالم ملكوت برداشت و گفت:
الحمدلله، به آن حضرت گفتند: شما فرموده بوديد كه پس از دريافت گم شده حضرت حق را ثنائى گوئيد كه موجب رضايش شود و لايق پيشگاهش باشد و جز به كلمه الحمدلله تكلم نكرديد، فرمود: از ثنا و ستايش او چيزى را ترك نكردم و امرى را باقى نگذاشتم، زيرا به اين كلمه طيبه همه ثناها و محامد را نثار بارگاه عزتش كردم، و ستايشى نيست مگر اين كه در اين كلمه داخل است، «1» و اين روايت اشاره به اين دارد كه الف و لام براى استغراق است.
اين كلمه طيبه به عدد درجات بهشت داراى هشت حرف است، كسى كه اين هشت حرف را از صفا و پاكى دلش بگويد «و نسبت به آن خلوص ورزد و به لوازمش كه يكى از آنها طاعت و عبادت حق است ملتزم باشد» لايق هشت درجه بهشت مىشود. «2»
نگاهى به سه حقيقت
مسافران وادى حق اليقين، و عاكفان حريم معانى قرآن مبين و روشن بينان كشور دين كه براى به دست آوردن لؤلؤ و مرجان درياى بىكران معنويت غواصانى تيزبين هستند مىفرمايند: لفظ الحمدلله از سه صورت بيرون نيست:
يا جنبه اخبارى دارد يا امرى، يا ابتدائى و افتتاحى، اگر به عنوان اخبار باشد بايد بدين گونه معنا شود: ستايش همه ستايش گران، و ثناى همه ثناگويان و سپاس همه سپاسگزاران و ذكر جميع ذاكران ويژه خداست، و جز او شايسته اين حقايق نباشد.
و اگر جنبه امرى داشته باشد چارهاى نيست جز اين كه فعل امرى را پيش از آن در تقدير بگيريم، و مناسبترين فعل دراين زمينه فعل قول است، چه اين كه در آياتى از قرآن فعل قول در چند موضع با كلمه حمد آمده:
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ «3»*
پس در آيه شريفه الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ بايد فعل قولوا را در تقدير گرفت، بنابراين مقصود از اين امر تعليم حضرت حق به بندگان است كه ثنا و ستايش مرا در برابر افعال زيبايم كه از جمله آنها انواع نعمتهايم بر شماست به ذكر الْحَمْدُ لِلَّهِ ادا كنيد، كه در انجام وظايف ثنا خوانى و سپاس داراى نسبت به من، كلمهاى جامعتر و بهتر از اين نيست، و در حقيقت مىگوئى: ستايش و سپاس خدا را كه از غايت لطف و كرم هم نعمتم بخشد، و هم ثنا و سپاسش را به من تعليم مىدهد. و اگر به عنوان ابتدا و افتتاح است و جنبه اخبارى و امرى ندارد معنا اين مىشود كه: اى بندگانم شايستهترين چيزى كه بايد امورتان را به آن افتتاح كنيد الحمدلله است، و تلقين اين كلمه به بندگان براى اين است كه ثواب و پاداش فراوانى به آنان برسد، ثوابى كه وزنش و كثرتش با وزن و كثرت نعمتها قابل مقايسه نيست، چه اين كه نعمتهاى حق به بندهاش گرچه قابل شمارش نيست ولى متناهى و محدود است و ثنا و ستايش و سپاسى كه از الْحَمْدُ لِلَّهِ استفاده مىشود نامحدود و غير متناهى است و چون زلف نعمتهاى محدود را كه در برابرش ثناى نامحدود آمده از زلف اين ثناى نامحدود باز كنند آنچه در برابر نعمتهاى محدود فانى و از دست رفتنى مىماند نامتناهى و باقى است، پس گويا حضرت رب العزةدر ابتداى قرآن به بندهاش خطاب مىكند: الْحَمْدُ لِلَّهِ به ميان آر تا آنچه از اين ثناى نامتناهى در برابر نعمت قرار گيرد به حساب سپاسگزاريت گذارم و آنچه بماند چون طاعت غير متناهى و نامحدود است بر آن ثواب ابدى و پاداش و كرامات سرمدى عطا كنم تا تو را هم نعمت داده باشم، هم توفيق ثنا و سپاس و هم پاداش و ثواب بىنهايت!! «4» گفته شده: اول كلمهاى كه حضرت آدم پدر همه انسانها به زبانجارى كرد الْحَمْدُ لِلَّهِ بود، و آخرين كلمهاى كه اهل بهشت بر زبان جارى مىكنند الْحَمْدُ لِلَّهِ است.
هنگامى كه روح از جانب حق در باطن آدم قرار گرفت، عطسه زد و گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
و بهشتيان چنان كه در قرآن مجيد آمده:
وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ: «5»
و پايان بخش نيايششان الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ است.
روى اين حساب افتتاح هستى انسان بر پايه حمد است، و پايانش كه نقطه شروع زندگى ديگر است و آن زندگى جاويد و سرمدى است بر اساس حمد است. «6» به وجود آمدن هر چيزى در خيمه هستى محصول وجود بخشى خدا و فضل و احسان و رحمت اوست، پس وجودى كه حضرت حق به هر موجودى بخشيده، نعمتى عظيم است كه منشأ آن اراده و خالقيت و فضل و احسان اوست، و موجودى در عالم ارواح و اجسام و عوالم بالا و عوالم پائين نيست مگر اين كه از سوى حق بر او نعمت و رحمت و احسان قرار دارد و نعمت و رحمت و احسان «به حكم عقل و فطرت و وجدان» سبب حمد و سپاس است، بنابراين هنگامى كه عبد مىگويد: الْحَمْدُ لِلَّهِ نمىتواند و نمىشود مراد مقصودش اين باشد كه ثنا و ستايش و سپاس و شكر بر نعمتهائى كه به شخص من رسيده، بلكه به طور قهرى مراد اين مىشود كه: ستايش و سپاس بر همه نعمتهائى كه از حضرت حق صدر شده است و معناى الْحَمْدُ لِلَّهِ عبد در حقيقت اين است: الْحَمْدُ لِلَّهِ بر نعمتهايش كه آنها را به همه موجوداتى كه آفريده عنايت فرموده و الْحَمْدُ لِلَّهِ بر هر چه كه از نور و ظلمت، سكون و حركت، عرش و كرسى، جن و انس و ذات و صفت و جسم و عَرَض به وجود آورده، آن هم حمد و سپاسى تا ابد و تا روزگاران بىنهايت. «7» از حضرت على بنالحسين (ص) روايت است:
«من قال، الحمدلله فقد ادى شكر كل نعمة الله تعالى:» «8»
كسى كه بگويد: الحمدلله، شكر همه نعمتهاى خداى متعال را ادا كرده است.
و از حضرت رضا (ع) روايت است كه فرمود:
«الحمدلله انما هوا داء لما اوجب الله عزوجل على خلقه من الشكر، و شكر لما وفق عبده من الخير:» «9»
الحمدلله گفتن اداى سپاسى است كه خداوند عزوجل بر بندگانش واجب نموده، و شكر هر خوبى و خيرى است كه بندهاش را به آن موفق فرموده است.
نكتهاى مهم
اين كه كلمه الله به حمد اختصاص داده شده به خاطر اين است كه لفظ الله لفظى جامع و كامل و در بردارنده معانى همه صفات كماليه حق است، و از آنجا كه صفات بىنهايت است و هر صفتى مقتضاى حمدى است پس الحمد با اتصالش به كلمه الله ستايش و حمدى بىنهايت است، بنابراين هر كس الْحَمْدُ لِلَّهِ بگويد به جميع محامد و همه ستايشها كه نهايتى ندارد خدا را حمد نموده است.
سعيدبن قماط از فضل روايت كرده كه خدمت حضرت صادق (ع) گفتم: دعائى كه مشتمل بر همه مقاصد دنيا و آخرت باشد به من بياموز، حضرت فرمود:
حق تعالى را به لفظ حمد ستايش كن! «10» حضرت صادق (ع) از رسول خدا روايت مىكند كه آن حضرت فرمود: چون بنده مؤمن بگويد: «الحمدلله كما هو اهله و مستحقه» فرشتگان از نوشتن پاداش آن عاجز باشند، خطاب حضرت حق در رسد كه چرا ثواب اين كلمه را كه بنده من به زبان جارى ساخت در نامه عملش ننوشتيد؟ گويند خدايا ما چه دانيم كه ثواب حمدى كه سزاوار تو باشد در چه مرتبهاى است تا بنويسيم خطاب رسد شما اين جمله را ثبت كنيد كه بر عهده من است ثوابى كه در خود من است به او كرامت كنم. «11»
آوردهاند كه: نوح پيغمبر چون از طعام خوردن فارغ شدى الْحَمْدُ لِلَّهِ بر زبان جارى ساختى، و چون سوار كشتى شد همين كلمه را گفت، پس به اين خاطر حضرت رب العزه در حق او فرمود:
إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً: «12»
يقيناً او بندهاى بسيار سپاسگزار بود.
از حضرت رسالت پناهى روايت است كه: سبحان الله نصف ميزان است و الحمدلله همه آن. «13»
داستانى شگفت از اثر الحمدلله.
عكرمه از وهب بن منبه روايت كرده است كه: در بنى اسرائيل عابدى بود، دامن انقطاع از صحبت خلق در چيده، و سر عزلت در گريبان خلوت كشيده، چندان رقم طاعت در صحايف اوقات خويش ثبت گردانيده كه فرشتگان آسمانها او را دوست گرفتند، و جبرئيل كه محرمسرا پرده وحى بود در آرزومندى زيارت وى از حضرت عزت التماس نزول از دايره افلاك به مركز خاك نمود.
فرمان در رسيد كه: اى جبرئيل در لوح محفوظ در نگر تا نام وى كجا بينى؟ جبرئيل نگاه كرد، نام عابد در جريده اشقيا مرقوم ديد، از نقشبندى قضا شفگتزده شد، عنان عزميت از زيارت وى باز كشيد و گفت: الهى كس را با حكم تو طاقت نيست و مشاهده اين بوالعجيبها را قوت نه!
خطاب آمد كه: اى جبرئيل چون آرزوى ديدن وى داشتى و مدتى بود كه تخم اين هوس در مزرعه وجود خود مىكاشتى اكنون برو تا او را ببينى و از آنچه ديدى وى را آگاه كن.
جبرئيل (ع) در صومعه عابد فرود آمد، او را ديد با تنى ضعيف و بدنى نحيف، دل از شعله عشق سوخت و سينه از آتش محبت افروخته، گاهى قنديلوار پيش محراب عبادت و طاعت سوزناك ايستاده، و زمانى سجاده صفت، از روى تواضع به خاك تضرع افتاده، جبرئيل به او سلام كرد و گفت: اى عابد خود را مرنجان كه نام تو در لوح محفوظ داخل صحيفه تيره بختان است! عابد از شنيدن اين سخن چون گلبرگ تازه و شاداب كه از وزش نسيم سحرى شكفته شود، لب به خنده گشود، و چون بلبل خوش نوا كه در مشاهده گل رعنا نغمه شادى سرايد زبان به گفتار الحمدلله در حركت آورد!
جبرئيل گفت: اى پير فقير با چنين خبر دل سوز و پيام غم اندوز تو را ناله استرجاع مىبايد، نعره الحمدلله زنى؟!
تعزيت روزگار خود مىبايد داشت، نشانه تهنيت و مسرت اظهار مىكنى؟
پير گفت از اين سخن در گذر كه من بندهام و او خداى من بنده را با خواست خدا خواستى نباشد، و در پيش ارادت او ارادتى نماند، هر چه خواهد كند، زمام اختيار در قبضه قدرت اوست، و هر جا خواهد ببرد، عنان اقتدار در دست مشيت اوست، الحمدلله اگر در بهشت او را نمىشايم بارى براى هيمه دوزخ بكار آيم، جبرئيل را از حالت عابد گوئى رقت و زارى آمد و به آن حال به مقام خود بازگشت.
فرمان حضرت محبوب به وى در رسيد كه: اى جبرئيل در لوح نگر تا ببينى كه دبير
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ: «14»
خدا هر چه را بخواهد محو مىكند، و هر چه را بخواهد ثابت و پابرجا مىنمايد.
چه نقش انگيخته و مصور
إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ: «15»
خدا هر چه را بخواهد انجام مىدهد.
چه رنگ ريخته
جبرئيل نظر كرد نام عابد را در صحيفه سعادت به قلم نقاش ازل منقوش ديد، وى را حيرت و شگفتى دست داد، گفت: الهى در اين داستان چه رازى است، و در تبديل مجرمى به مَحرمى چه حكمت است؟ پاسخ آمد: اى امين اسرار وحى واى مهبط انوار امر و نهى، چون زاهد را از آن حال كه نامزد وى بود خبر كردى، نناليد و جبين جزع بر زمين نماليد، بلكه قدم در كوى صبر نهاد و به حكم قضاى من رضا داد، و كلمه الحمدلله بر زبان راند و مرا به همه محامد و ستايش ها خواند، كرم من اقتضاى آن كرد كه به بركت گفتار الحمدلله نامش از فرقه تيره بختان زدودم و در زمره نيكبختان ثبت كردم. «16»
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ:
در جواهر التفسير گفته: ارباب حمد سه گروهاند:
اول- اهل نفوس كه عواماند «و از حقايق و معارف عاليه بىخبر» حمد اينان بر نعمتهاى الهى است و توقع اين طايفه يا افزون شدن نعمت است يا حفظ آن و بهره اينان همان است.
دوم- ارباب قلوب كه خواصاند، و حمد ايشان بر اصناف الطاف هدايت و اقسام اكرام كرامت و ولايت است و پاداش اينان ظهور نور مكاشفه است.
سوم- اصحاب اسرار كه اخصاند و حمد اين طايفه بر مشاهده تجليات جمال است كه علىالدوام بر اينان ظاهر مىشود، و اگر چه صاحب اين مرتبه رسيدن به پاداش را ميل ندارد، ولى مراد او بىخواهش و درخواست حاصل است و به مقصود خود بىقصد تكلف واصل.
و اين عبادت احرار و آزادگان است، كه صف پيشاپيش اينان در آزادى طاعت و عبادتشان از طمع در بهشت و بيم از دوزخ پيامبران و امامان معصوماند.
حضرت صادق (ع) مىفرمايند:
«العبّاد ثلاثة: قوم عبدوالله عزوجل خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوالله تبارك و تعالى طلب الثواب، فتلك عبادة الاجراء، و قوم عبدوالله عزوجل حباً له فتلك عبادة الاحرار، و هى افضل العبادة:» «17»
عبادت كنندگان سه گروهند: گروهى خداى عزوجل را از روى ترس عبادت مىكنند، نهايتاً اين عبادت بردگان است، و گروهى خداى تبارك و تعالى به خاطر دريافت پاداش بندگى مىكنند، اين عبادت مزدوران است، و قومى خداى عزوجل را به سبب عشق به او عبادت مىنمايند، اين عبادت آزادگان است، و اين برترين نوع عبادت و بندگى است.
قيصرى حمد كامل و حقيقى را مركب از سه حقيقت مىداند:
«حمد قولى، حمد فعلى، حمد حالى:»
حمد قولى و گفتارى و ثناء و ستايش حضرت او به آن گونهاى كه خودش را با زبان پيامبرانش عليهم السلام ثنا گفته است، حمد فعلى انجام اعمال بدنيه از عبادات و خيرات براى طلب رضاى خدا، و توجه به پيشگاه كريمانه اوست، زيرا حمد بىنطور كه با زبان بر انسان واجب است به همان گونه به همه اعضا و جوارح و در هر احوال واجب است، چنان كه پيامبر مىگفت:
«الحمدلله على كلحال»
و اين حمد تحقق نمىيابد مگر با بكار گرفتن همه اعضا به صورت مشروع در هدفى كه براى آن آفريده شدهاند، اين بكار گيرى بايد به عنوان عبادت حق و اطاعت امر او باشد، نه براى لذت نفس و خوشحالى او. حمد حالى به حسب روح و قلب است و آن اتصال روح و قلب به كمالات علمى و عملى و تخلق به اخلاق الهيه است، زيرا همه مردم به دعوت پيامبران مأمور به تخلق به اخلاق خداى متعال هستند، تا جائى كه اين كمالات راسخ در ذات و نفوسشان شود. «18»
اين آيه شريفه كه معنا و مفهومش چون اقيانوسى بىكران است علاوه بر سوره حمد در پنج سوره ديگر به ترتيب زير به دنبال سلسلهاى از حقايق ذكر شده است:
در سوره انعام به خاطر قطع شدن ريشه ستمگران به دست مؤمنان رزمنده و جهادگر به اراده و اذن خدا. «19» در سوره يونس به خاطر نعمتهاى جاويدى كه به بهشتيان به پاداش اعمال صالحاشان عنايت شده. «20» در سوره صافات پس از يادى از پيامبران كه از اعظم نعمتهاى معنوى حق بر انساناند. «21» در سوره زمر پس از پايان داورى به حق در ميان اهل قيامت. «22» در سوره مؤمن پس از امر به عبادت خالصانه و دور از ريا و شرك. «23»
رَبِّ الْعالَمِينَ:
رب، در لغت عرب به معناى مالك، مربى، مدبر، صاحب و سيد و سرور است.
عالمين، به معناى جهانها و جهانيان است، و دليل اين معنا را گفتگوى فرعون و موسى دانستهاند:
قالَ فِرْعَوْنُ وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ؟ قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ: «24»
فرعون به موسى گفت پروردگار عالمين چيست؟ موسى پاسخ داد پروردگار آسمانها و زمين و مخلوقات ميان آنهاست.
و احتمال قوى دادهاند در بسيارى از آيات به قرينه مورد، به معناى جهانيان يعنى همه انسانها يا انسانها و جن باشد.
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ: «25»
اى بنى اسرائيل نعمتهاى مرا كه به شما عطا كردم و اينكه شما را بر جهانيان (زمان خودتان) برترى دادم ياد كنيد.
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ: «26»
بىترديد خدا آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را (به خاطر شايستگىهاى ويژهاى كه در آنان بود) بر جهانيان برگزيد.
إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ: «27»
ياد آر هنگامى كه فرشتگان به مريم گفتند: اى مريم بىترديد خدا تو را برگزيده و از همه آلودگىهاى ظاهرى و باطنى، پاك نموده، و تو را بر همه زنان جهانيان برترى داده است.
در توضيح كلمه شريفه العالمين، بنابر برخى آيات و روايات به نظر مىرسد ترجمه به جهانها و جهانيان مناسبتر باشد به ويژه اگر نام با عظمت رب، چنان كه در آيه كريمه سوره حمد آمده به آن اضافه شده باشد، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
در زمينه اين معنا به حديث بسيار مهمى كه رئيس محدثين مورد وثوق همه فقها و علماى شيعه شيخ صدوق در كتاب شريف عيون اخبار الرضا به نقل تفسير بسيار با ارزش نورالثقلين روايت كرده توجه كنيد.
مردى به محضر حضرت رضا (ع) آمد و گفت: پسر پيامبر خدا از الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ مرا خبر ده كه تفسيرش چيست؟
حضرت فرمود: پدرم از جدم از حضرت باقر از پدرش زينالعابدين برايم روايت كرد كه مردى حضور اميرالمؤمنين (ع) آمد و گفت: اى اميرمؤمنان مرا از الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ آگاه كن كه تفسيرش چيست، فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ آن است كه خدا پارهاى از نعمتها را كه به بندگانش ارزانى داشته سربسته به آنان شناسانيده است، چون به تفصيل به شناسائى همه آنها قدرت ندارند، زيرا نعمتها و عطاهايش بيش از آن است كه به شماره درآيد و شناخته شود، از اين جهت به آنان فرمود: بگوئيد: ستايش و ثنا ويژه خداست بر نعمتهائى كه به ما عنايت فرمود.
رَبِّ الْعالَمِينَ يعنى مالك و صاحب اختيار جهانهاست و جهانها گروه اجتماعات از همه مخلوقات از جمادات و جانداران است.
اما جانداران و صاحبان حيات، خدا آنان را در حيطه توان و قدرتش زير و زبر مىكند، و از روز و رزقش به آنان مىخوراند، و در سايه حمايتش نگاه مىدارد و بر آنان محيط است، و بر پايه مصلحتش همه را تدبير مىكند.
و اما جمادات: حضرت اوست كه با دست قدرتش آنها را حفظ مىكند. و آنچه را كه به هم پيوند و پيوستگى دارد از سقوطشان جلوگيرى مىنمايد، و آنچه كه در حال انهدام و سقوط است مانع از اتصال و پيوند آن است.
آسمان را از افتادن بر زمين جز با اجازه و اذنش حفظ مىنمايد، و حافظ و نگهدار زمين است كه فرو نيفتد، به راستى كه او به بندگانش رأفت و رحمت دارد.
فرمود: و رَبِّ الْعالَمِينَ: مالك و خالق و روزى رسان به آنان است، از جائى كه مىدانند، و از آنجا كه نمىدانند. پس رزق و روزى معلوم و تقسيم شده است، فرزند آدم به هر روش و آئين كه مىخواهد در دنيا رفتار كند، در هر حال و موقعيتى كه هست، رزق و روزى به او مىرسد، پرهيزكارى پرهيزكار زيادش نمىكند، و تبهكارى بدكار كاهش و نقصانش نمىدهد.
ميان بنىآدم و روزىاش پردهاى است كه روزى جوياى اوست. تا آنجا كه اگر يكى از شما در طلب روزىاش درنگ نمايد، روزىاش به جستجوى اوست، چنان كه مرگ در طلب وى است. «28» رَبِ اين اسم شريف و نام عظيم در رابطه با حضرت حق جلت ثناءه بنابر نظر اهل تحقيق، و لغتشناسان ماهر، و سالكان طريق به معناى مالك و مدبر و خالقى است كه به همه مخلوقات توجه تربيت تكوينى و رشد دادن طبيعى و به انسان كه استعداد خلافت از او، و فراگيرى علم و دانش، و قرارگفتن در گردونه هدايت، و رسيدن به اوج كرامت را داراست.
توجه تربيت تكونى و تشريعى دارد تا موجود در سايه اين توجه به كمالى كه لازمه وجود اوست برسد.
راغب اصفهانى در كتاب علمى المفردات كه توضيحى بر لغات قرآن مجيد است در معناى رب مىگويد:
«الرب فى الاصل، التربية و هو انشاء الشيئ حالا فحالا الى حد التمام:»
رب در اصل و ريشه، به معناى تربيت و رشد دادن است، و آن در حقيقت ايجاد شيى به صورت تدريج تا رساندنش به حد كمال است.
رسيدن شيئ به حد كمال، در سايه تربيت تكوينى، يا تشريعى از آثار ربوبيت حضرت حق است.
آنان كه با ايمان و يقين، و با بصيرت و روشنبينى به مفهوم و معناى كلمه رب نظر كردند، حق را مالك واقعى و خود را بنده گوش به فرمان و مملوك او به حساب آوردند، و تربيت تشريعى او را كه طلوعش از افق نبوت و امامت و تجلىگاهش كتابهاى آسمانى به ويژه قرآن است برترين و كاملترين تربيت لمس كردند، و دانستند كه آزادى واقعى قرار داشتن در عرصه مملوكيت او، و به دست آوردن كمالات انسانى در قبول تربيت تشريعى اوست.
كلمه رب در چشم انداز ارباب سلوك، و اهل قلوب، و عارفان عاشق، و راهروان صادق اسم اعظم است چه آن كه هر اسمى از اسماء الهى را از نظر لفظ مقلوب و برعكس كنند، اطلاقش بر حق تعالى نكنند، و اسم رب را چون مقلوب و برعكس نمايند برّ شود و آن را از اسماء الهى شمرند.
و گروهى كثرت دعوت داعيان را به اين اسم، دليل اعظميت آن دانند، چه اين كه پيامبران و اولياء خاص حق يعنى اهل بيت پيامبر در وقت دعا حضرت كبريا را به اين نام ياد كردهاند، و مالك و مدبر و صاحب و سيد و مربى خود را در هر مرتبه و شأنى كه بودند جز او ندانستند و به مالكيت او كه مالكيت ذاتى است، و سرورى و تدبير و مربى بودنش نسبت به خود مباهات و افتخار داشتند.
امام عارفان، مولاى مؤمنان، محبوب عاشقان، اسدالله الغالب علىبنابىطالب به پيشگاه حضرت رب العزّه عرضه مىداشت:
«الهى كفى بى عزا ان اكون لك عبداً، وكفى بى فخراً ان تكون لى رباً، انت كما احب، فاجعلنى كما تحب:» «29»
خداى من، از نظر عزت همين مرا بس كه بنده و مملوك تو باشم، و از نظر فخر و مباهات همين مرا بس كه تو مالك و مربى من باشى، تو آن چنانى كه من دوست دارم، مرا چنان كن كه تو دوست دارى.
بعثت پيامبران جلوه ربوبيت حق است.
وجود مقدسى كه مالك و صاحب حقيقى انسان است، و مالكيتش همراه با تدبير امور زندگى انسان و توجه تربيتى به اوست، ربوبيتش اقتضا كرد كه پيامبران را كه مبلغ رسالات او هستند، براى هدايت و راهنمائى و تربيت و رشد انسان و تأمين خير دنيا و آخرتش و رساندنش به اوج كمال و عرصه خوشنودى حق و نهايتاً به بهشت آخرت كه محصول ايمان و عمل صالح است برگزيند و آن بزرگواران دلسوز و مهربان را رفيق راه زندگى انسان نمايد.
حضرت نوح هنگامى كه قومش از روى تكبر و لجاجت و عناد و دشمنى به گفتند:
إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ: «30»
بى ترديد ما تو را در گمراهى آشكار مىبينيم!!
پاسخ داد:
يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ: «31»
اى ملت من، هيچ گمراهى و انحرافى در من نيست، بلكه به طور يقين من فرستادهاى از سوى مالك و مربى جهانها و جهانيانم.
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ .... «32»
و ياد كن هنگامى كه ابراهيم را پروردگارش به امورى (دشوار و سخت) آزمايش كرد، پس او همه را به طور كامل به انجام رسانيد، پروردگارش گفت: من تو را براى همه مردم پيشوا و امام قرار دادم.
خداوند هنگامى كه به موسى و برادرش هارون مأموريت داد براى هدايت فرعون و قومش به سوى مصر رهسپار شوند به هر دو خطاب كرد:
فَأْتِيا فِرْعَوْنَ فَقُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ: «33»
خود را به فرعون برسانيد و بگوئيد: بىترديد ما فرستاده مالك و مربى جهانها و جهانيانيم.
عيسى و انجيلش نيز مانند پيامبران اولوالعزم پيش از خودش از سوى حضرت رب به عنوان فرستادهاى كه بر همه مردم جهان واجب است به او ايمان بياورند مطرح است.
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ ... «34»
(شما مردم از روى صدق نيت)، بگوئيد ما به خدا و آنچه به سوى ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و يعقوب و نوادگان «داراى مقام نبوت» آنان فرو آمده، و به آنچه به موسى و عيسى و آنچه به پيامبران از ناحيه مالك و مربىشان داده شده ايمان آورديم.
اشراف و سران قوم عاد كه مذهبى جز كفر نداشتند به حضرت هود گفتند: ما تو را در سبك مغزى و نادانى مىبينيم و تو را از دروغگويان مىپنداريم!!
حضرت در پاسخ آن نامرد مردمان گفت:
يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ: «35»
اى ملت من، در وجود من هيچ سبك مغزى و نادانى نيست، بلكه بدون ترديد من فرستادهاى سوى مالك و مربى جهانها و جهانيان هستم.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- كشفالغمة، ج
(2)- تفسير كبير ج 1، ص 220.
(3)- اسرا 111- مؤمنون 28- نمل 59- 93 عنكبوت 63- لقمان 25.
(4)- تفسير فاتحه الكتاب يكى از دانشمندان پس از عصر فيض كاشانى، 101 با اندكى توضيح و تصرف در عبارت.
(5)- يونس 10.
(6)- تفسير كبير ج 1، ص 225.
(7)- تفسير كبير ج 1، ص 223.
(8)- نورالثقلين ج 1، 12، 13.
(9)- نورالثقلين ج 1، 12، 13.
(10)- تفسير فاتحة الكتاب 105- 106.
(11)- تفسير فاتحة الكتاب 105- 106.
(21)- اسراء 3.
(31)- تفسير فاتحةالكتاب 106.
(14)- رعد 39.
(15)- حج 18.
(16)- تفسير فاتحه الكتاب 107.
(17)- اصول كافى ج 2، ص 68، باب العبادة.
(18)- روح البيان ج 1، ص 32.
(19)- انعام 45.
(20)- يونس 10.
(21)- صافات 182.
(22)- زمر 75.
(23)- مؤمن 65.
(24)- شعراء 23- 24.
(25)- بقره 47.
(26)- آل عمران 33.
(27)- آل عمران 42.
(28)- نورالثقلين ج 1، ص 14.
(29)- مفاتيح الجنان انتشارات فارابى ص 218.
(30)- اعراف، 60.
(31)- اعراف، 61.
(32)- بقره 124.
(33)- شعراء 16.
(34)- بقره 136.
(35)- اعراف 67.
English