لطفا منتظر باشید

اندیشه در اسلام - جلسه چهارم - (متن کامل + عناوین)

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.

موضوع سخن گفتارهای پیشین درباره انديشه بود. قرآن كريم براى درمان بسيارى از دردها مردم را به فكر كردن دعوت مى‏كند و آن را راهى براى رسيدن به توحيد و سلسله معارفى مى‏داند كه بر محور توحيد بنا شده‌اند. در نتيجه، هر كس ‏كه از راه انديشه به توحيد و معارف مرتبط با آن برسد، به بسيارى از واقعيات عالى عالَم رسيده است. كسی كه به واقعيات عالم برسد نیز از رشد و كمالى كه قرآن مى‏فرمايد برخوردار مى‏شود. لذا، وجود او هم براى خودش و هم براى ديگران به منبع خير تبديل خواهد شد.

انديشه: نقطه حركت انبيا

قرآن نخستين حركت انبيا را حركت فكرى مى‏داند و به ويژه در آيات سوره ابراهيم اين مساله را به صورت گسترده توضيح مى‏دهد. تواریخ در احوالات رهبر بزرگ اسلامنوشته‏اند كه پيش از اين‏كه به رسالت مبعوث شوند، مهم‏ترين كارشان در طول اين چهل سال فكر كردن بوده است. بر اثر همين حركت فكرى، ايشان بسيارى از مشكلات مردم را پيش از بعثت حل مى‏كردند و وجود مقدّسشان نيز، در ميان بدترين مردم، به بهترين انسان معروف شده بود. به گونه‏اى كه همه از او به «امين» تعبير مى‏كردند.[1] اميرالمؤمنين، عليه‌السلام، هنگامى‏ كه از وجود مبارک پيامبر اسلام، صلى‌الله‌عليه‌وآله، تعريف مى‏كند، تفكر را مهم‏ترين ركن وجود ایشان معرفى مى‏كند.[2]

قرآن از تمام مخالفان حقيقت دعوت مى‏كند كه براى درمان مخالفتشان به فكر كردن در واقعيات روى آورند. مخالفان زمان پيامبر، صلى‌الله‌عليه‌وآله، به شدّت با او مخالفت مى‏كردند و در فضاى مخالفتشان تهمت كذب، سحر و جنون به آن وجود مقدّس مى‏زدند.[3] پروردگار عالم از مخالفان چنين دعوت مى‏كند:

«تتفكروا ما بصاحبكم من جنة».[4]

درباره رفيقتان [محمّد كه عمرى با پاكى، امانت، صدق و درستى در ميان شما زندگى كرده است] بينديشيد كه هيچ گونه جنونى ندارد.

بدون دليل درباره پيامبر قضاوت نكنيد؛ عجولانه در مورد اين مرد الهى دهان باز نكنيد؛ عقل و فكر خود را در تمام حالات وجود مقدّس او به‏كار بگيريد تا به حقيقت برسيد. بدترين پرده و ننگين‏ترين حجاب حجاب جهل و نادانى است[5] و او اين پرده را با دست پر قدرت عقل كنار زده است. اگر انسان با چراغ انديشه حركت كند، به ويژه در مواقعى كه از انديشه انديشمندان الهى كمك مى‏گيرد، موجود باارزشى مى‏شود.

آثار انديشه در روايات‏

سلسله‌ای از روايات بسيار مهم در باب انديشه وارد شده است كه از بهترين روايات مكتب اسلام است و نمى‏توان در فرهنگ‏هاى دیگر جهان نمونه‌ای برای آن‌ها پیدا کرد. از جمله، در روايتى از اميرالمؤمنين، ‏عليه‌السلام، مى‏خوانيم:

«التفكر يدعو إلى البر والعمل به».[6]

انديشه و فكر نتيجه‏اش اين است كه انسان را با همه نيكى‏ها آشنا مى‏كند.

دل انسان، چون به طور فطرى عاشق پاكى‏ها و نيكى‏هاست، انديشه کردن او را به آگاه شدن از نيكى‏ها و عمل كردن به آن‌ها وادار مى‏كند. در حقيقت، اميرالمؤمنين،‏ عليه‌السلام، انديشه را ريشه عمل به تمام نيكى‏ها مى‏داند. بنابراين، تفكر می‌تواند افراد و گروه‏های بسیاری را از مشکلات نجات دهد.

انديشه پاك: ريشه حلّ اختلاف‏

زمانى در مکهسيل آمده بود و ديوارهاى كعبهبر اثر فشار سيل خراب شده بود. اين رويداد زمانى رخ داد كه هنوز پيامبر، صلى‌الله‌عليه‌وآله، به رسالت مبعوث نشده بود و جوانى 25 يا 30 ساله بود.

اهل مكه از متعصب‏ترين مردم منطقه بودند و هر قبيله‏اى دوست داشت برای اين‌كه اسم قبيله‏اش مطرح شود، در هر كارى جلو بيفتد. هنگامى ‏كه خانه كعبه را دوباره ساختند، در نصب حجرالأسودميان رؤساى قبايل كه تعدادشان هم زیاد بود اختلاف افتاد، زيرا هر كدام اصرار داشتند حجرالأسود را قبيله آن‌ها نصب كند.

آن‌ها مردمى كينه‏ورز و بداخلاق بودند و اگر در مساله‏اى اختلاف مى‏كردند و اختلافشان به جنگ منتهى مى‏شد، معلوم نبود تا چه زمانى این جنگ به طول بينجامد؛ چنان‏كه دو قبيله اوسو خزرجدر مدينهبر سر موضوعى اختلاف كردند و اختلافشان حل نشد و کارشان به جنگ انجاميد؛ جنگى كه يك قرن و نسل به نسل طول كشيد. آن‌ها در مساله نصب حجرالأسود هم دست از تعصب برنداشتند و نزديك بود شمشيرها از نیام كشيده شده جنگی آغاز شود كه رهبر باكرامت اسلام وارد مسجدالحرامشد و چون همه به فكر او اهميت مى‏دادند گفتند: صبر كنيد تا ايشان قضاوت كند.

رئيس هر قبيله‏اى تصورش اين بود كه اگر قبيله او موفق به اين امر شود، اين مساله تا قيامت براى آن‌ها شرافت بسيار مهمى تلقی خواهد شد. البته، از قِبَل اين شرافت درآمد خوبى نیز به دست مى‏آوردند.

پيامبر، صلى‌الله‌عليه‌وآله، در ابتدا فرمود: شمشيرها را غلاف كنيد! همه همين كار را كردند. بعد، ايشان عباى مباركشان را روى زمين پهن كردند و حجرالأسود را روى عبا گذاشتند و فرمودند: نمايندگان قبايل بيايند يك گوشه از عبا را بگيرند و سنگ را سر جايش نصب كنند تا اين افتخار نصيب همه قبايل شود. و بدين ترتيب، به دعوا خاتمه دادند.[7]

جنايات هولناك بر اثر بى‏فكرى‏

گاهى انديشه، يك كشور را از خطرها حفظ مى‏كند. آلمانيازده سال در دست ديوانه‏اى به نام هيتلر[8] بود. کسی فكرش را هم نمى‏كرد که این کشور يازده سال در دست او باقی بماند، ولی ماند. آن هم در دست كسى‏ كه فقط به دنبال شهرت بود. او كه انسانى بى‏فكر و ضعيف‏العقل بود در آخرين لحظات زندگى‏اش، یعنی زمانى كه كسى در اطرافش نبود و نیروهای متفقینخيابان‏هاى برلینرا اشغال كرده بودند و ارتش آلمانمتلاشى شده بود، با اسلحه اول زنش و بعد خودش را كشت! نتيجه اين يازده سال نیز اين بود كه 35 ميليون انسان، كه هيتلر حتى يكى از آن‌ها را هم نمى‏شناخت، كشته شدند.

مگر عزيزان خود ما را كه در جبهه‌های جنگ و بمباران شهرها در دوران دفاع مقدسشهيد شدند، صداممى‏شناخت؟ لذا، اگر از او بپرسند: چرا كسانى را كشتى كه حتى آن‌ها را نمى‏شناختى؟ پاسخى ندارد. آری، چندين هزار شهيد و خانواده شهدا و معلولان و اسيران و زنان و کودکان یتیم، در ایرانو عراق، همه نتيجه خودخواهى يك ديوانه بى‏فكر بود.

عبرت گرفتن از بى‏فكرها

از زندگى بى‏فكرها مى‏توان فهميد كه فكر چه قدر ارزش دارد. از لقمانپرسیدند: ادب از كه آموختى؟ گفت: از بى ادبان. پرسيدند: انسانى به اين مؤدبى چه طور از بى‏ادبان ادب آموخته؟ گفت: كارهايشان را نگاه ‏كردم و نتيجه آن‌ها را ‏ديدم. فكر ‏كردم اين كار چه قدر بيهوده است. از اين رو، خود ديگر آن كار را انجام ندادم.[9]

از زندگى بى‏فكرها بايد به ارزش فكر پى برد. فكر كردن هم كار مشكلى نيست. انسان اگر پشت پرده احساسات و غرايز و شهوات زندگى نكند و جلوى همه اين‌ها قرار بگيرد، فكر كردن براى او كار آسانى خواهد شد. او باید فكر كند كه آيا به لذتش مى‏ارزد آبرويم را تا وقتى زنده هستم ببرم و روز قيامت به سخت‏ترين شكل مجازات شوم؟[10] آيا سزاوار است با به دام انداختن دخترى جوان و بى‏آبرو كردن او تا آخر عمر او و پدر و مادرش را دچار بلا و عذاب كنم؟ آری، فكر ريشه نيكى‏ها و پاكى‏ها و درستى‏هاست.

شخصيت واقعى و غير واقعى‏

شخصى كه شش سال با خانواده زنش اختلاف داشت، شبى در يكى از مجالس خصوصى به من گفت: از اين‏كه شش سال است با خانواده همسرم، به ويژه مادرش، اختلاف دارم رنج مى‏برم. زندگى‏ام بسيار تلخ شده و آرامش روحى ندارم! بيست دقيقه با او حرف زدم و او را به حركت فكرى وادار كردم. تمام دورنماها را نزديكش آوردم، با اين‏كه خانواده‏اش را نمى‏شناختم. وقتی خوب به همه مسائل نگاه كرد، ساكت شدم. پس از لحظاتى فكر كردن درباره دورنماى زندگى همسرش، بچه‏ها و آينده آن‌ها گفت: حالا چه كار كنم؟ گفتم: بايد كارى انجام دهى كه مى‏دانم براى روح تو مقدارى سنگين است، ولى بايد انجامش دهى. كارى كه اگر براى من بود، نه تنها سنگين نبود، بسيار آسان هم بود.

كسانى‏ كه گرفتار غرور و پول و شخصيت كاذب هستند از عهده چنين كارهایى بر نمى‏آيند. انسان اگر شخصيتش حقيقى باشد، خودش كليد حلّ مشكل است، اما آن‏كه شخصيت كاذبى دارد نمى‏تواند مشكلش را حل كند. آدم‏هايى كه شخصيت كاذب دارند همه كاره‏اند: هم مرجع تقليدند، هم شاه، هم رئيس جمهور، هم غرب و هم شرق. و با اين شخصيت كاذب زير بار هيچ كار خيرى نمى‏روند.

با او حرف‏هاى فراوانى زدم. گفت: من اين كار را مى‏كنم، اگر چه ده پيراهن از او بيشتر پاره كرده‌ام. گفتم: پس بلند شو به دكان خياطى برويم و هزار مرتبه جلوى قيچى تعظيم كنیم، چون هزار پيراهن از ما بيشتر پاره كرده است. گفت: حالا چه‏ كنم؟ گفتم: من تا فردا زندگى تو را از عسل شيرين‏تر مى‏كنم و از آيات و روايات برايت دليل مى‏آورم، به شرط اين‏كه زير بار بروى. گفت: الان شش سال است كه با مادر خانمم اختلاف شديد دارم و اصلاً او را نديده‏ام. اگر هم بخواهم با ماشين از آن كوچه رد شوم، سعى مى‏كنم از دو كوچه بالاتر بروم تا او را نبينم. اصلاً از جايى كه مادر زنم زندگى مى‏كند عبور نمى‏كنم! اما هر كارى كه شما بگويى انجام مى‏دهم. گفتم: بايد اطمينان بدهى تا من به تو اعتماد كنم. گفتم: فردا يك قواره پارچه خيلى خوب و يك جعبه شيرينى مى‏خرى و به منزل مادر خانمت مى‏روى. سلام مى‏كنى و احوالش را مى‏پرسى و پارچه و جعبه شيرينى را هم به او مى‏دهى. بعد هم می‌روی بليط هواپيما مى‏گيرى و با همسر و مادر خانمت براى زيارت امام هشتمبه مشهدمى‏رويد. از آن‌ها خوب پذيرايى مى‏كنى و مى‏بينى كه پس از برگشت، اختلافات شش ساله ريشه‏كن شده است. گفت: حتماً این کار را می‌کنم.

نمى‏دانم انجام اين كار چه قدر برایش سخت بود. در هر صورت، او پيش از فرا رسيدن مرگش اين‏كار را انجام داد. پس از مدتى كه او را ديدم، از وضعش پرسیدم. گفت: تمام تلخى‏هاى اين شش ساله از بين رفت. خدا پدر تو را رحمت كند که زندگى ما را از این بلاى سنگين نجات دادى!

اين بحث بسيار ريشه‏دار و عيمق است. اگر به كتاب‏هاى بزرگ و باارزش شيعه مراجعه کنیم، پى خواهيم برد كه پيش از بحث نماز و ازدواج، نخستين كتاب ما در روايات باب عقل و جهل است.

امام صادق، عليه‌السلام، درباره اندیشه می‌فرماید:

«أفضل العبادة ادمان التفكر في اللّه وفي قدرته».[11]

یعنی بهترين عبادت فكر كردن درباره وجود مقدّس حضرت حق است تا انسان بداند و بفهمد كه چه مولا و پروردگار لطيف و خبيرى دارد. على، ‏عليه‌السلام، نیز می‌فرماید:

«نبه بالتفكر قلبك».

دل خوابيده‏ات را با فكر و انديشه بيدار كن.

«وجاف عن الليل جنبك».

شب را تا نزديك صبح به رختخواب نچسب، بلکه مقداری از شب را براى عبادت خدا از رختخواب دور بمان.

«واتّق اللَّه ربك».[12]

و نسبت به خدايت حريم‌دارى كن.

اگر حالِ عبادت هم نداریم عيبى ندارد. کافی است يك ربع به اذان صبح مانده بلند شویم و رو به قبله بنشينیم و مقداری درباره خودمان فكر كنیم. پرونده عمرمان را در اين نيم ساعت ورق بزنیم و مرور كنیم؛ كارهايمان را ارزيابى كنیم و ببينیم فلان كار را بپذيریم بهتر است يا نپذيریم؛ فلان عمل را انجام بدهیم بهتر است يا انجام ندهیم؟

امام رضا، عليه‌السلام، مى‏فرمايد:

«ليس العباده كثرة الصلوة والصوم».

زياد نماز خواندن و زياد روزه گرفتن عبادت نيست.

«إنما العبادة التفكر في أمر اللَّه عزّوجلّ».[13]

عبادت واقعی انديشه كردن در آيات خداست.

دو روايت تكان دهنده‏

از رسول خدانقل شده است که فرمودند:

«قال رسول الله، صلى‌الله‌عليه‌وآله: قالت الحواريون لعيسى: يا روح الله! من نجالس؟ قال: من يذكركم الله رؤيته، ويزيد في علمكم منطقه ويرغبكم في الآخرة عمله».[14]

حواریون از حضرت عیسی پرسیدند: با چه کسی نشست و برخاست و همنشینی کنیم؟ گفت: کسی که دیدارش شما را به یاد خدا می‌اندازد و سخنانش بر علم شما می‌افزاید و رفتارش شما را برای به دست اوردن آخرت راغب می‌کند.

تنها كسى‏ كه سخنش چراغ راه و مشكل‏گشاست، گفتارش دردهای آدمی را درمان كرده مردم را از ناراحتى نجات مى‏دهد، سكوتش تفكر و نگاه كردنش مایه عبرت گرفتن است، شایسته همنشینی است.

پيامبر اسلام، ‏صلى‌الله‌عليه‌وآله، مى‏فرمايد:

«اعطوا أعينكم حظها من العبادة».

لذت عبادت را به چشمانتان بچشانيد.

گفتند: چگونه؟ فرمودند:

«النظر في المصحف»

با نظر کردن بر آیات قرآن.

«والتفكر فيه»

و تفکر در آياتش.

«والاعتبار عند عجائبه».[15]

و عبرت گرفتن از واقعيات موجود در آن.

حكايت عجيبى از تأثير كلام خدا

در كتابى به نام تفسير يوسف كه هشتصد سال پيش به عربى نوشته شده و هنوز به فارسی ترجمه نشده از قول اصمعى، اديب معروف عرب، نقل شده است که گفت: نزديك ايّام حج بود و من در بصرهبودم. تصميم گرفتم از بصره به مكهبروم، ولی كاروان حجاج از پیش حرکت کرده بودند. لذا به تنهایی به سوی مكه راه افتادم. در بين راه بصره تا عربستانبا دزدى بيابانگرد رو به رو شدم. گفت: هر چه پول دارى بده! گفتم: چشم! ولى يك مقدارش را براى خودم بگذار.

گفت: نمی‌شود، همه را بايد بدهى. من هم که چهارصد دينار بيشتر نداشتم، همه را به او دادم.

سپس، او رو به من کرد و گفت: تو كيستى؟

گفتم: اهل بغدادم.

گفت: از كجا مى‏آيى؟

گفتم: از بصره‏.

گفت: از كجاى بصره؟

گفتم: خانه خودم‏.

گفت: كجا مى‏روى؟

گفتم: مكه‏.

گفت: مكه كجاست؟

گفتم: فلان منطقه‏.

گفت: براى چه مى‏روى؟

گفتم: به خانه خدا مى‏روم.

گفت: مگر خدا خانه دارد؟

گفتم: نه از آن‌ خانه‌هايى كه تو فكر مى‏كنى. خانه خدا جاى بسيار محترم و آبرومندی است كه به وجود مقدّس او وابسته است.

گفت: خانه خدا مى‏روي چه كار كني؟

گفتم: مى‏روم و حرف‏هاى خدا را مى‏خوانم.

گفت: مگر خدا حرف دارد؟

گفتم: بله‏.

گفت: آيا چيزى از حرف‏هاى خدا در خاطر داری؟

گفتم: بله. با خودم فكر كردم كجاى قرآن را براى اين دزد كه پول‏هاى مردم را مى‏برد بخوانم. گفتم: بنشين تا برايت بخوانم. بعد، سوره مباركه ذاريات را شروع به خواندن كردم. اين دزد عرب بود و مى‏فهميد چه مى‏گويم. تا به اين آيه رسيدم:

«وفى السماء رزقكم وما توعدون».[16]

و رزق شما و آن‌چه به آن وعده داده مى‏شويد در آسمان است.

یعنی من روزى حلال زندگى شما را پيش خود رقم زده و معین کرده‌ام و شما بايد با كار كردن آن را به دست آوريد.

تا اين آيه را خواندم، ديدم بدن این مرد مى‏لرزد. لحظه‌ای به فكر فرو رفت كه خداى من روزى مرا همواره رسانده و اين يك حقيقت است: زمانى كه در رحم مادر بودم، سينه مادر را پُر از شير كرد و هنوز به دنيا نيامده بودم که سفره نعمت‌هایش پهن بود. حالا چگونه در اين بيابان سفره ديگران را خالى كنم؟ و كاملاً منقلب شد. (این اثر فکر است).

بعد گفت: مرا با خودت به اين سفر ببر! هر چه هم خرجم باشد خودم مى‏دهم. پذيرفتم و با هم حركت كرديم تا به جایی رسيديم كه بايد مُحرم می‌شدیم. به راستی، هيچ كس مانند اين دزد محرم نشد و هيچ كسى حال او را نداشت. پس از احرام او را گم كردم. این مساله گذشت تا اين‏كه سال بعد از بغدادبا كاروان بسيار خوبى براى حج به مكهآمدم. عمره تمتع را به‏جا آوردم و پس از انجام اعمال دوباره محرم شدم و براى انجام حج تمتع اوّل به عرفاترفتم و شب به مشعرو منی و سپس به مكهبرگشتم. اعمال مكه كه تمام شد، در حال طواف مستحبى بودم كه ديدم كسى روى شانه‏ام می‌زند. گفت: مرا مى‏شناسى؟ هر چه قيافه او را نگاه كردم نشناختم. گفتم: نه! چون زمانى كه او را ديده بودم دزد بود و قيافه دزد با قيافه ملكوتى بسيار تفاوت دارد.

گفت: ولى من تو را مى‏شناسم. يادت هست پارسال حرف‏هاى خدا را در بيابان براى من خواندى؟ من از سال گذشته تاكنون اين‏جا هستم تا صاحبان اموال دزدى شده را پيدا كنم و اموالشان را به آن‌ها برگردانم. كسانى را هم كه نمى‏شناسم، آن قدر كار می‌کنم و ردّ مظالم مى‏دهم تا پاك شوم. آيا از حرف‏هاى خدا باز هم چیزی مى‏دانى؟

گفتم: بله. فكر كردم پارسال تا كجاى سوره را خواندم و چه كلامى او را بيدار كرد؟

«وفى السماء رزقكم وما توعدون».

و رزق شما و آن‌چه به آن وعده داده مى‏شويد، در آسمان است.

سپس اين آيه را برايش خواندم:

«فورب السماء والأرض إنه لحق مثل ما أنكم تنطقون».[17]

پس سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه آن‌چه را وعده داده مى‏شويد، حق و يقينى است، همان گونه كه شما [وقت سخن گفتن يقين داريد که] سخن مى‏گوييد.

همان‌گونه كه با پروردگار آسمان و زمين سخن مى‏گوييد و حرف زدنتان براى خودتان امری یقینی است، اطمينان داشته باشيد كه با كار حلال روزى‏تان را مى‏دهم. با شنيدن اين سخنان فريادی زد، دلش را گرفت و بى‏طاقت شد. ديدم ديگر نفس نمى‏كشد. دوستان را صدا كردم، زير بغلش را گرفتیم و آن ‏طرف حجر اسماعيلگذاردیم. اما ديديم از دنيا رفته است.

اين اثر و نتيجه انديشه است كه انسان را از طبقه هفتم جهنم به طبقه هشتم بهشت مى‏رساند.[18]²

پی‌نوشت

.[1] الحدائق الناضرة، محقق بحراني، ج 14، ص 7: «فلما بلغ البنيان إلى موضع الحجر الأسود تشاجرت قريش في وضعه فقال كل قبيلة: نحن أولى به ونحن نضعه، فلما كثر بينهم تراضوا بقضاء من يدخل من باب بني شيبة فطلع رسول الله، صلى‌الله‌عليه‌وآله، فقالوا هذا الأمين قد جاء فحكموه فبسط رداءه - وقال بعضهم كساء طاروني كان له - ووضع الحجر فيه ثم قال: يأتي من كل ربع من قريش رجل فكانوا عتبة بن ربيعة ابن عبد شمس والأسود بن المطلب من بني أسد بن عبد العزى وأبو حذيفة بن المغيرة من بني مخزوم وقيس بن عدي من بني سهم فرفعوه ووضعه النبي، صلى‌الله‌عليه‌وآله، في موضعه»؛ نيز المجازات النبوية، شريف رضي، ص 185؛ و با اختلاف در مناقب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 43: «إنه، عليه‌الصلاةوالسلام، لما نزلت هذه الآية أتى على أبى قبيس ونادى: يا صباحاه، فلما اجتمع الناس إليه قال لهم يا معشر قريش:لو كنت مخبركم بأن جيشا يطلع عليكم من هذه الثنية أكنتم مصدقي؟ قالوا أجل والله ما علمناك إلا صادقا مصدقا. قال:فإني نذير لكم بين يدي عذاب شديد».

[2]. نهج البلاغه، خطبه 213: (منها في ذكر النبي، صلى‌الله‌عليه‌وآله): «أرسله بالضياء وقدّمه في الاصطفاء فرتق به المفاتق، وساور به المغالب. وذلل به الصعوبة، وسهل به الحزونة حتى سرح الضلال عن يمين وشمال».

[3]. ص، 4: «وعجبوا أن جاءهم منذر منهم وقال الكافرون هذا ساحر كذاب»؛ نيز ذاريات، 51: «كذلك ما أتى الذين من قبلهم من رسول إلا قالوا ساحر أو مجنون»؛ حجر، 6 «وقالوا يا أيها الذي نزل عليه الذكر إنك لمجنون»؛ قلم، 51–52: «وإن يكاد الذين كفروا ليزلقونك بأبصارهم لما سمعوا الذكر ويقولون إنه لمجنون * وما هو إلا ذكر للعالمين»؛ صافات، 36: «ويقولون أئنا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون»؛ دخان، 14: «ثم تولوا عنه وقالوا معلم مجنون»؛ طور، 28: «فذكر فما أنت بنعمة ربك بكاهن ولا مجنون».

[4]. سبأ، 46: «قل إنما أعظكم بواحدة أن تقوموا لله مثنى وفرادى ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنة إن هو إلا نذير لكم بين يدي عذاب شديد»؛ نيز اعراف، 184: «أولم يتفكروا ما بصاحبهم من جنة إن هو إلا نذير مبين».

[5]. عيون الحكم والواعظ، ليثي واسطي، ص36: «الجهل موت»؛ نيز همين كتاب، ص45: «الجاهل ميت وأن كان حياً».

[6]. كافي، ج 2، ص 55؛ نيز مشكاة الأنوار، طبرسي، ص 82.

[7]. كافي، ج4، ص 217؛ نيز الحدائق الناضرة، بحراني، ج 14، ص 6: «علي بن إبراهيم، وغيره بأسانيد مختلفة رفعوه قالوا: إنما هدمت قريش الكعبة لان السيل كان يأتيهم من أعلا مكة فيدخلها فانصدعت وسرق من الكعبة غزال من ذهب رجلاه من جوهر وكان حائطها قصيرا وكان ذلك قبل مبعث النبي، صلى‌الله‌عليه‌وآله، بثلاثين سنة فأرادت قريش أن يهدموا الكعبة ويبنوها ويزيدوا في عرصتها ثم أشفقوا من ذلك وخافوا أن وضعوا فيها المعادل أن تنزل عليهم عقوبة، فقال الوليد بن المغيرة دعوني أبدء فإن كان لله رضى لم يصبني شئ وإن كان غير ذلك كففنا، فصعد على الكعبة وحرك منه حجرا فخرجت عليه حية وانكسفت الشمس فما رأوا ذلك بكوا وتضرعوا وقالوا: اللهم إنا لا نريد إلا الاصلاح، فغابت عنهم الحية فهدموه ونحوا حجارته حوله حتى بلغوا القواعد التي وضعها إبراهيم، عليه‌السلام، فلما أرادوا أن يزيدوا في عرصته وحركوا القواعد التي وضعها إبراهيم، عليه‌السلام، أصابتهم زلزلة شديدة وظلمة فكفوا عنه وكان بنيان إبراهيم الطول ثلاثون ذراعا والعرض اثنان وعشرون ذراعا والسمك تسعة أذرع، فقالت قريش: نزيد في سمكها فبنوها فلما بلغ البناء إلى موضع الحجر الأسود تشاجرت قريش في موضعه فقال كل قبيلة: نحن أولى به نحن نضعه فلما كثر بينهم تراضوا بقضاء من يدخل من باب بني شيبة فطلع رسول الله، صلى‌الله‌عليه‌وآله، فقالوا:هذا الأمين قد جاء فحكموه فبسط رداءه وقال بعضهم: كساء طاروني كان له ووضع الحجر فيه ثم قال: يأتي من كل ربع من قريش رجل فكانوا عتبة بن ربيعة بن عبد شمس والأسود بن المطلب من بني أسد بن عبد العزى. وأبو حذيفة بن المغيرة من بني مخزوم. وقيس بن عدي من بني سهم فرفعوه ووضعه النبي، صلى‌الله‌عليه‌وآله، في موضعه»؛ نيز دعائم الإسلام، قاضي نعمان، ج1، ص292: «عن علي، عليه‌السلام، أنه قال: «أوحى الله إلى إبراهيم أن ابن لي بيتا في الأرض أعبد فيه، فضاق به ذرعا، فبعث الله إليه السكينة وهي ريح لها رأسان، يتبع أحدهما صاحبه، فدارت على أس البيت الذي بنته الملائكة فوضع إبراهيم البناء على كل شئ استقرت عليه السكينة، وكان إبراهيم، عليه‌السلام، يبنى وإسماعيل يناوله الحجر، ويرفع إليه القواعد، فلما صار إلى مكان الركن الأسود، قال إبراهيم لإسماعيل: أعطني الحجر لهذا الموضع، فلم يجده وتلكأ فقال: اذهب فاطلبه، فذهب ليأتيه به، فأتاه جبرئيل، عليه‌السلام، بالحجر الأسود، فجاء إسماعيل، عليه‌السلام، وقد وضعه إبراهيم موضعه، فقال: من جاءك بهذا؟ فقال: من لم يتكل على بنائك، فمكث البيت حينا فانهدم فبنته العمالقة، ثم مكث حينا فانهدم، فبنته جرهم، ثم انهدم، فبنته قريش ورسول الله يومئذ غلام، وقد نشأ على الطهارة وأخلاق الأنبياء، وكانوا يدعونه الأمين. فلما انتهوا إلى موضع الحجر أراد كل بطن من بطون قريش أن يلي وضعه موضعه. فاختلفوا في ذلك، ثم اتفقوا على أن يحكموا في ذلك أول من يطلع عليهم، فكان ذلك رسول الله، صلي‌الله‌عليه‌وآله، فقالوا: هذا الأمين، قد طلع، فأخبروه الخبر، فانتزع رسول الله صلي الله عليه وآله إزاره ووضع الحجر فيه، وقال: يأخذ من كل بطن من قريش رجل بحاشية الإزار وارفعوه معا، فأعجبهم ما حكم به، وأرضاهم وفعلوا، حتى إذا صار إلى موضعه وضعه فيه رسول الله».

[8]. آدولف هیتلر (1889- 1945م) پیشوای آلمان. وی در یکی از قرای اتریش متولد شد. ابتدا تحصیل معماری می‌کرد. در جنگ جهانی اول سمت سرجوخگی داشت. پس از ختم جنگ به نقاشی پرداخت. در 1919م در مونیخ، پایتخت باواریا، عضو حزب کارگر آلمان شد و به زودی طرفدارانی پیدا کرد. چون خیال عمده او قیام بر ضد معاهدات صلح و ضدیت با یهودیان و تقویت قدرت مرکزی دولت بود، با آن‌که عقاید سوسیالیستی داشت خود را طرفدار آن‌گونه سوسیالیستی که بر اساس ملیت باشد می‌دانست و حزب خود را سوسیالیسم ملی (ناسیونال سوسیالیسم) که مختصر آن «نازی» است نامید. ابتدا، برای مبارزه با کمونیست‌ها در 1923م در باواریا قیام نمود و دستگیر شد. در مدت 8 ماهی که در زندان بود کتاب نبرد من را در شرح اصول و عقاید سیاسی خود نوشت. هیتلر نژاد ژرمن را برترین نژاد و شاسته فرمانروایی بر جهان می‌دانست. چون قدرت او رو به فزونی گذاشت هیندنبورگ، رئیس جمهور آلمان، در ژانویه 1933م او را به مقام صدارت برگزید و چون در 1934م هیندنبورگ مرد هیتلر مقام صدارت و ریاست جمهوری – هر دو را در اختیار گرفت و خود را پیشوای آلمان نامید. وی در سیاست داخلی به قلع ریشه کمونست‌ها و سوسیالیست‌ها و زجر یهودیان پرداخت و در سیاست خارجی با گسستن رشته پیمان‌های قبلی آلمان به وسعت خاک آلمان افزود و با حمله به دالان دانتزیگ (1939م) جنگ جهانی دوم را آغاز کرد که سرانجام به شکست آلمان و خودکشی او انجامید. رک: فرهنگ معین، ذیل مدخل هیتلر.

[9]. برگرفته از گلستان سعدی است.

[10]. ابن ابي عمران الهلالي قال: سمعت أبا عبد الله جعفر بن محمد (عليهما السلام) يقول: كم من صبر ساعة قد اورثت فرحا طويلا، وكم من لذة ساعة قد اورثت حزنا طويلا.

[11]. كافي، ج2، ص55.

[12]. كافي، ج 2، ص 54؛ نيز با اختلاف كلمات در امالي، شيخ مفيد، ص208: «عن أبي عبد الله، عليه‌السلام، قال: كان أمير المؤمنين، عليه‌السلام، يقول: «نبه بالتفكر قلبك، وجاف عن النوم جنبك، واتق الله ربك».

[13]. كافي، ج 2، ص 55.

[14]. كافي، ج 1، ص 39؛ نیز عوالي اللئالي، إحسائي، ج 4، ص 78؛ و با اختلاف كلمات در كنز العمال، متقي هندي، ج 9، ص 178: «عن ابن عباس قال: قلنا يا رسول الله من نجالس؟ قال:من يزيد في علمكم منطقه، ويرغبكم في الآخرة عمله، ويزهدكم في الدنيا فعله».

[15]. كنز العمال، متقي هندي، ج 1، ص 510؛ نيز تفسير، قرطبي، ج 1، ص 28.

[16]. ذاريات، 22.

[17]. ذاريات، 23.

[18]. حجر، 43–44: «وإن جهنم لموعدهم أجمعين * لها سبعة أبواب لكل باب منهم جزء مقسوم»؛ نيز مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 444: «ابي الحسن الرضا، عليه‌السلام: قد وضع الله أشياء على ثمانية: العرش قوله:"ويحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية"، وأبواب الجنة لقوله: "وسيق الذين اتقوا ربهم إلى الجنة زمرا حتى إذا جاؤها وفتحت أبوابها" (جمله بعدي ظاهرا از راوي است) قالوا أثبت: الواو لزيادة الباب الثامن، و...».

منبع :
نظرات کاربران (1)
محمود مومنی ( 18 فروردين 1393 )
مطالب بسیا خوب و عمیقی است اما بدلیل غلط های املائی که قبلا دیده نمی شد شأن سایت محترم و وزین ارفان مخدوش شده است شاید بیش از بیست مورد اشتباهات املائی بد منظر ناشی از عدم رعایت فاصله بین پسوند ها و حرف ه در آخر کلمه چشم آزاری می کند
ارسال دیدگاه