اندیشه در اسلام - جلسه چهارم - (متن کامل + عناوین)
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
موضوع سخن گفتارهای پیشین درباره انديشه بود. قرآن كريم براى درمان بسيارى از دردها مردم را به فكر كردن دعوت مىكند و آن را راهى براى رسيدن به توحيد و سلسله معارفى مىداند كه بر محور توحيد بنا شدهاند. در نتيجه، هر كس كه از راه انديشه به توحيد و معارف مرتبط با آن برسد، به بسيارى از واقعيات عالى عالَم رسيده است. كسی كه به واقعيات عالم برسد نیز از رشد و كمالى كه قرآن مىفرمايد برخوردار مىشود. لذا، وجود او هم براى خودش و هم براى ديگران به منبع خير تبديل خواهد شد.
انديشه: نقطه حركت انبيا
قرآن نخستين حركت انبيا را حركت فكرى مىداند و به ويژه در آيات سوره ابراهيم اين مساله را به صورت گسترده توضيح مىدهد. تواریخ در احوالات رهبر بزرگ اسلامنوشتهاند كه پيش از اينكه به رسالت مبعوث شوند، مهمترين كارشان در طول اين چهل سال فكر كردن بوده است. بر اثر همين حركت فكرى، ايشان بسيارى از مشكلات مردم را پيش از بعثت حل مىكردند و وجود مقدّسشان نيز، در ميان بدترين مردم، به بهترين انسان معروف شده بود. به گونهاى كه همه از او به «امين» تعبير مىكردند.[1] اميرالمؤمنين، عليهالسلام، هنگامى كه از وجود مبارک پيامبر اسلام، صلىاللهعليهوآله، تعريف مىكند، تفكر را مهمترين ركن وجود ایشان معرفى مىكند.[2]
قرآن از تمام مخالفان حقيقت دعوت مىكند كه براى درمان مخالفتشان به فكر كردن در واقعيات روى آورند. مخالفان زمان پيامبر، صلىاللهعليهوآله، به شدّت با او مخالفت مىكردند و در فضاى مخالفتشان تهمت كذب، سحر و جنون به آن وجود مقدّس مىزدند.[3] پروردگار عالم از مخالفان چنين دعوت مىكند:
«تتفكروا ما بصاحبكم من جنة».[4]
درباره رفيقتان [محمّد كه عمرى با پاكى، امانت، صدق و درستى در ميان شما زندگى كرده است] بينديشيد كه هيچ گونه جنونى ندارد.
بدون دليل درباره پيامبر قضاوت نكنيد؛ عجولانه در مورد اين مرد الهى دهان باز نكنيد؛ عقل و فكر خود را در تمام حالات وجود مقدّس او بهكار بگيريد تا به حقيقت برسيد. بدترين پرده و ننگينترين حجاب حجاب جهل و نادانى است[5] و او اين پرده را با دست پر قدرت عقل كنار زده است. اگر انسان با چراغ انديشه حركت كند، به ويژه در مواقعى كه از انديشه انديشمندان الهى كمك مىگيرد، موجود باارزشى مىشود.
آثار انديشه در روايات
سلسلهای از روايات بسيار مهم در باب انديشه وارد شده است كه از بهترين روايات مكتب اسلام است و نمىتوان در فرهنگهاى دیگر جهان نمونهای برای آنها پیدا کرد. از جمله، در روايتى از اميرالمؤمنين، عليهالسلام، مىخوانيم:
«التفكر يدعو إلى البر والعمل به».[6]
انديشه و فكر نتيجهاش اين است كه انسان را با همه نيكىها آشنا مىكند.
دل انسان، چون به طور فطرى عاشق پاكىها و نيكىهاست، انديشه کردن او را به آگاه شدن از نيكىها و عمل كردن به آنها وادار مىكند. در حقيقت، اميرالمؤمنين، عليهالسلام، انديشه را ريشه عمل به تمام نيكىها مىداند. بنابراين، تفكر میتواند افراد و گروههای بسیاری را از مشکلات نجات دهد.
انديشه پاك: ريشه حلّ اختلاف
زمانى در مکهسيل آمده بود و ديوارهاى كعبهبر اثر فشار سيل خراب شده بود. اين رويداد زمانى رخ داد كه هنوز پيامبر، صلىاللهعليهوآله، به رسالت مبعوث نشده بود و جوانى 25 يا 30 ساله بود.
اهل مكه از متعصبترين مردم منطقه بودند و هر قبيلهاى دوست داشت برای اينكه اسم قبيلهاش مطرح شود، در هر كارى جلو بيفتد. هنگامى كه خانه كعبه را دوباره ساختند، در نصب حجرالأسودميان رؤساى قبايل كه تعدادشان هم زیاد بود اختلاف افتاد، زيرا هر كدام اصرار داشتند حجرالأسود را قبيله آنها نصب كند.
آنها مردمى كينهورز و بداخلاق بودند و اگر در مسالهاى اختلاف مىكردند و اختلافشان به جنگ منتهى مىشد، معلوم نبود تا چه زمانى این جنگ به طول بينجامد؛ چنانكه دو قبيله اوسو خزرجدر مدينهبر سر موضوعى اختلاف كردند و اختلافشان حل نشد و کارشان به جنگ انجاميد؛ جنگى كه يك قرن و نسل به نسل طول كشيد. آنها در مساله نصب حجرالأسود هم دست از تعصب برنداشتند و نزديك بود شمشيرها از نیام كشيده شده جنگی آغاز شود كه رهبر باكرامت اسلام وارد مسجدالحرامشد و چون همه به فكر او اهميت مىدادند گفتند: صبر كنيد تا ايشان قضاوت كند.
رئيس هر قبيلهاى تصورش اين بود كه اگر قبيله او موفق به اين امر شود، اين مساله تا قيامت براى آنها شرافت بسيار مهمى تلقی خواهد شد. البته، از قِبَل اين شرافت درآمد خوبى نیز به دست مىآوردند.
پيامبر، صلىاللهعليهوآله، در ابتدا فرمود: شمشيرها را غلاف كنيد! همه همين كار را كردند. بعد، ايشان عباى مباركشان را روى زمين پهن كردند و حجرالأسود را روى عبا گذاشتند و فرمودند: نمايندگان قبايل بيايند يك گوشه از عبا را بگيرند و سنگ را سر جايش نصب كنند تا اين افتخار نصيب همه قبايل شود. و بدين ترتيب، به دعوا خاتمه دادند.[7]
جنايات هولناك بر اثر بىفكرى
گاهى انديشه، يك كشور را از خطرها حفظ مىكند. آلمانيازده سال در دست ديوانهاى به نام هيتلر[8] بود. کسی فكرش را هم نمىكرد که این کشور يازده سال در دست او باقی بماند، ولی ماند. آن هم در دست كسى كه فقط به دنبال شهرت بود. او كه انسانى بىفكر و ضعيفالعقل بود در آخرين لحظات زندگىاش، یعنی زمانى كه كسى در اطرافش نبود و نیروهای متفقینخيابانهاى برلینرا اشغال كرده بودند و ارتش آلمانمتلاشى شده بود، با اسلحه اول زنش و بعد خودش را كشت! نتيجه اين يازده سال نیز اين بود كه 35 ميليون انسان، كه هيتلر حتى يكى از آنها را هم نمىشناخت، كشته شدند.
مگر عزيزان خود ما را كه در جبهههای جنگ و بمباران شهرها در دوران دفاع مقدسشهيد شدند، صداممىشناخت؟ لذا، اگر از او بپرسند: چرا كسانى را كشتى كه حتى آنها را نمىشناختى؟ پاسخى ندارد. آری، چندين هزار شهيد و خانواده شهدا و معلولان و اسيران و زنان و کودکان یتیم، در ایرانو عراق، همه نتيجه خودخواهى يك ديوانه بىفكر بود.
عبرت گرفتن از بىفكرها
از زندگى بىفكرها مىتوان فهميد كه فكر چه قدر ارزش دارد. از لقمانپرسیدند: ادب از كه آموختى؟ گفت: از بى ادبان. پرسيدند: انسانى به اين مؤدبى چه طور از بىادبان ادب آموخته؟ گفت: كارهايشان را نگاه كردم و نتيجه آنها را ديدم. فكر كردم اين كار چه قدر بيهوده است. از اين رو، خود ديگر آن كار را انجام ندادم.[9]
از زندگى بىفكرها بايد به ارزش فكر پى برد. فكر كردن هم كار مشكلى نيست. انسان اگر پشت پرده احساسات و غرايز و شهوات زندگى نكند و جلوى همه اينها قرار بگيرد، فكر كردن براى او كار آسانى خواهد شد. او باید فكر كند كه آيا به لذتش مىارزد آبرويم را تا وقتى زنده هستم ببرم و روز قيامت به سختترين شكل مجازات شوم؟[10] آيا سزاوار است با به دام انداختن دخترى جوان و بىآبرو كردن او تا آخر عمر او و پدر و مادرش را دچار بلا و عذاب كنم؟ آری، فكر ريشه نيكىها و پاكىها و درستىهاست.
شخصيت واقعى و غير واقعى
شخصى كه شش سال با خانواده زنش اختلاف داشت، شبى در يكى از مجالس خصوصى به من گفت: از اينكه شش سال است با خانواده همسرم، به ويژه مادرش، اختلاف دارم رنج مىبرم. زندگىام بسيار تلخ شده و آرامش روحى ندارم! بيست دقيقه با او حرف زدم و او را به حركت فكرى وادار كردم. تمام دورنماها را نزديكش آوردم، با اينكه خانوادهاش را نمىشناختم. وقتی خوب به همه مسائل نگاه كرد، ساكت شدم. پس از لحظاتى فكر كردن درباره دورنماى زندگى همسرش، بچهها و آينده آنها گفت: حالا چه كار كنم؟ گفتم: بايد كارى انجام دهى كه مىدانم براى روح تو مقدارى سنگين است، ولى بايد انجامش دهى. كارى كه اگر براى من بود، نه تنها سنگين نبود، بسيار آسان هم بود.
كسانى كه گرفتار غرور و پول و شخصيت كاذب هستند از عهده چنين كارهایى بر نمىآيند. انسان اگر شخصيتش حقيقى باشد، خودش كليد حلّ مشكل است، اما آنكه شخصيت كاذبى دارد نمىتواند مشكلش را حل كند. آدمهايى كه شخصيت كاذب دارند همه كارهاند: هم مرجع تقليدند، هم شاه، هم رئيس جمهور، هم غرب و هم شرق. و با اين شخصيت كاذب زير بار هيچ كار خيرى نمىروند.
با او حرفهاى فراوانى زدم. گفت: من اين كار را مىكنم، اگر چه ده پيراهن از او بيشتر پاره كردهام. گفتم: پس بلند شو به دكان خياطى برويم و هزار مرتبه جلوى قيچى تعظيم كنیم، چون هزار پيراهن از ما بيشتر پاره كرده است. گفت: حالا چه كنم؟ گفتم: من تا فردا زندگى تو را از عسل شيرينتر مىكنم و از آيات و روايات برايت دليل مىآورم، به شرط اينكه زير بار بروى. گفت: الان شش سال است كه با مادر خانمم اختلاف شديد دارم و اصلاً او را نديدهام. اگر هم بخواهم با ماشين از آن كوچه رد شوم، سعى مىكنم از دو كوچه بالاتر بروم تا او را نبينم. اصلاً از جايى كه مادر زنم زندگى مىكند عبور نمىكنم! اما هر كارى كه شما بگويى انجام مىدهم. گفتم: بايد اطمينان بدهى تا من به تو اعتماد كنم. گفتم: فردا يك قواره پارچه خيلى خوب و يك جعبه شيرينى مىخرى و به منزل مادر خانمت مىروى. سلام مىكنى و احوالش را مىپرسى و پارچه و جعبه شيرينى را هم به او مىدهى. بعد هم میروی بليط هواپيما مىگيرى و با همسر و مادر خانمت براى زيارت امام هشتمبه مشهدمىرويد. از آنها خوب پذيرايى مىكنى و مىبينى كه پس از برگشت، اختلافات شش ساله ريشهكن شده است. گفت: حتماً این کار را میکنم.
نمىدانم انجام اين كار چه قدر برایش سخت بود. در هر صورت، او پيش از فرا رسيدن مرگش اينكار را انجام داد. پس از مدتى كه او را ديدم، از وضعش پرسیدم. گفت: تمام تلخىهاى اين شش ساله از بين رفت. خدا پدر تو را رحمت كند که زندگى ما را از این بلاى سنگين نجات دادى!
اين بحث بسيار ريشهدار و عيمق است. اگر به كتابهاى بزرگ و باارزش شيعه مراجعه کنیم، پى خواهيم برد كه پيش از بحث نماز و ازدواج، نخستين كتاب ما در روايات باب عقل و جهل است.
امام صادق، عليهالسلام، درباره اندیشه میفرماید:
«أفضل العبادة ادمان التفكر في اللّه وفي قدرته».[11]
یعنی بهترين عبادت فكر كردن درباره وجود مقدّس حضرت حق است تا انسان بداند و بفهمد كه چه مولا و پروردگار لطيف و خبيرى دارد. على، عليهالسلام، نیز میفرماید:
«نبه بالتفكر قلبك».
دل خوابيدهات را با فكر و انديشه بيدار كن.
«وجاف عن الليل جنبك».
شب را تا نزديك صبح به رختخواب نچسب، بلکه مقداری از شب را براى عبادت خدا از رختخواب دور بمان.
«واتّق اللَّه ربك».[12]
و نسبت به خدايت حريمدارى كن.
اگر حالِ عبادت هم نداریم عيبى ندارد. کافی است يك ربع به اذان صبح مانده بلند شویم و رو به قبله بنشينیم و مقداری درباره خودمان فكر كنیم. پرونده عمرمان را در اين نيم ساعت ورق بزنیم و مرور كنیم؛ كارهايمان را ارزيابى كنیم و ببينیم فلان كار را بپذيریم بهتر است يا نپذيریم؛ فلان عمل را انجام بدهیم بهتر است يا انجام ندهیم؟
امام رضا، عليهالسلام، مىفرمايد:
«ليس العباده كثرة الصلوة والصوم».
زياد نماز خواندن و زياد روزه گرفتن عبادت نيست.
«إنما العبادة التفكر في أمر اللَّه عزّوجلّ».[13]
عبادت واقعی انديشه كردن در آيات خداست.
دو روايت تكان دهنده
از رسول خدانقل شده است که فرمودند:
«قال رسول الله، صلىاللهعليهوآله: قالت الحواريون لعيسى: يا روح الله! من نجالس؟ قال: من يذكركم الله رؤيته، ويزيد في علمكم منطقه ويرغبكم في الآخرة عمله».[14]
حواریون از حضرت عیسی پرسیدند: با چه کسی نشست و برخاست و همنشینی کنیم؟ گفت: کسی که دیدارش شما را به یاد خدا میاندازد و سخنانش بر علم شما میافزاید و رفتارش شما را برای به دست اوردن آخرت راغب میکند.
تنها كسى كه سخنش چراغ راه و مشكلگشاست، گفتارش دردهای آدمی را درمان كرده مردم را از ناراحتى نجات مىدهد، سكوتش تفكر و نگاه كردنش مایه عبرت گرفتن است، شایسته همنشینی است.
پيامبر اسلام، صلىاللهعليهوآله، مىفرمايد:
«اعطوا أعينكم حظها من العبادة».
لذت عبادت را به چشمانتان بچشانيد.
گفتند: چگونه؟ فرمودند:
«النظر في المصحف»
با نظر کردن بر آیات قرآن.
«والتفكر فيه»
و تفکر در آياتش.
«والاعتبار عند عجائبه».[15]
و عبرت گرفتن از واقعيات موجود در آن.
حكايت عجيبى از تأثير كلام خدا
در كتابى به نام تفسير يوسف كه هشتصد سال پيش به عربى نوشته شده و هنوز به فارسی ترجمه نشده از قول اصمعى، اديب معروف عرب، نقل شده است که گفت: نزديك ايّام حج بود و من در بصرهبودم. تصميم گرفتم از بصره به مكهبروم، ولی كاروان حجاج از پیش حرکت کرده بودند. لذا به تنهایی به سوی مكه راه افتادم. در بين راه بصره تا عربستانبا دزدى بيابانگرد رو به رو شدم. گفت: هر چه پول دارى بده! گفتم: چشم! ولى يك مقدارش را براى خودم بگذار.
گفت: نمیشود، همه را بايد بدهى. من هم که چهارصد دينار بيشتر نداشتم، همه را به او دادم.
سپس، او رو به من کرد و گفت: تو كيستى؟
گفتم: اهل بغدادم.
گفت: از كجا مىآيى؟
گفتم: از بصره.
گفت: از كجاى بصره؟
گفتم: خانه خودم.
گفت: كجا مىروى؟
گفتم: مكه.
گفت: مكه كجاست؟
گفتم: فلان منطقه.
گفت: براى چه مىروى؟
گفتم: به خانه خدا مىروم.
گفت: مگر خدا خانه دارد؟
گفتم: نه از آن خانههايى كه تو فكر مىكنى. خانه خدا جاى بسيار محترم و آبرومندی است كه به وجود مقدّس او وابسته است.
گفت: خانه خدا مىروي چه كار كني؟
گفتم: مىروم و حرفهاى خدا را مىخوانم.
گفت: مگر خدا حرف دارد؟
گفتم: بله.
گفت: آيا چيزى از حرفهاى خدا در خاطر داری؟
گفتم: بله. با خودم فكر كردم كجاى قرآن را براى اين دزد كه پولهاى مردم را مىبرد بخوانم. گفتم: بنشين تا برايت بخوانم. بعد، سوره مباركه ذاريات را شروع به خواندن كردم. اين دزد عرب بود و مىفهميد چه مىگويم. تا به اين آيه رسيدم:
«وفى السماء رزقكم وما توعدون».[16]
و رزق شما و آنچه به آن وعده داده مىشويد در آسمان است.
یعنی من روزى حلال زندگى شما را پيش خود رقم زده و معین کردهام و شما بايد با كار كردن آن را به دست آوريد.
تا اين آيه را خواندم، ديدم بدن این مرد مىلرزد. لحظهای به فكر فرو رفت كه خداى من روزى مرا همواره رسانده و اين يك حقيقت است: زمانى كه در رحم مادر بودم، سينه مادر را پُر از شير كرد و هنوز به دنيا نيامده بودم که سفره نعمتهایش پهن بود. حالا چگونه در اين بيابان سفره ديگران را خالى كنم؟ و كاملاً منقلب شد. (این اثر فکر است).
بعد گفت: مرا با خودت به اين سفر ببر! هر چه هم خرجم باشد خودم مىدهم. پذيرفتم و با هم حركت كرديم تا به جایی رسيديم كه بايد مُحرم میشدیم. به راستی، هيچ كس مانند اين دزد محرم نشد و هيچ كسى حال او را نداشت. پس از احرام او را گم كردم. این مساله گذشت تا اينكه سال بعد از بغدادبا كاروان بسيار خوبى براى حج به مكهآمدم. عمره تمتع را بهجا آوردم و پس از انجام اعمال دوباره محرم شدم و براى انجام حج تمتع اوّل به عرفاترفتم و شب به مشعرو منی و سپس به مكهبرگشتم. اعمال مكه كه تمام شد، در حال طواف مستحبى بودم كه ديدم كسى روى شانهام میزند. گفت: مرا مىشناسى؟ هر چه قيافه او را نگاه كردم نشناختم. گفتم: نه! چون زمانى كه او را ديده بودم دزد بود و قيافه دزد با قيافه ملكوتى بسيار تفاوت دارد.
گفت: ولى من تو را مىشناسم. يادت هست پارسال حرفهاى خدا را در بيابان براى من خواندى؟ من از سال گذشته تاكنون اينجا هستم تا صاحبان اموال دزدى شده را پيدا كنم و اموالشان را به آنها برگردانم. كسانى را هم كه نمىشناسم، آن قدر كار میکنم و ردّ مظالم مىدهم تا پاك شوم. آيا از حرفهاى خدا باز هم چیزی مىدانى؟
گفتم: بله. فكر كردم پارسال تا كجاى سوره را خواندم و چه كلامى او را بيدار كرد؟
«وفى السماء رزقكم وما توعدون».
و رزق شما و آنچه به آن وعده داده مىشويد، در آسمان است.
سپس اين آيه را برايش خواندم:
«فورب السماء والأرض إنه لحق مثل ما أنكم تنطقون».[17]
پس سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه آنچه را وعده داده مىشويد، حق و يقينى است، همان گونه كه شما [وقت سخن گفتن يقين داريد که] سخن مىگوييد.
همانگونه كه با پروردگار آسمان و زمين سخن مىگوييد و حرف زدنتان براى خودتان امری یقینی است، اطمينان داشته باشيد كه با كار حلال روزىتان را مىدهم. با شنيدن اين سخنان فريادی زد، دلش را گرفت و بىطاقت شد. ديدم ديگر نفس نمىكشد. دوستان را صدا كردم، زير بغلش را گرفتیم و آن طرف حجر اسماعيلگذاردیم. اما ديديم از دنيا رفته است.
اين اثر و نتيجه انديشه است كه انسان را از طبقه هفتم جهنم به طبقه هشتم بهشت مىرساند.[18]²
پینوشت
.[1] الحدائق الناضرة، محقق بحراني، ج 14، ص 7: «فلما بلغ البنيان إلى موضع الحجر الأسود تشاجرت قريش في وضعه فقال كل قبيلة: نحن أولى به ونحن نضعه، فلما كثر بينهم تراضوا بقضاء من يدخل من باب بني شيبة فطلع رسول الله، صلىاللهعليهوآله، فقالوا هذا الأمين قد جاء فحكموه فبسط رداءه - وقال بعضهم كساء طاروني كان له - ووضع الحجر فيه ثم قال: يأتي من كل ربع من قريش رجل فكانوا عتبة بن ربيعة ابن عبد شمس والأسود بن المطلب من بني أسد بن عبد العزى وأبو حذيفة بن المغيرة من بني مخزوم وقيس بن عدي من بني سهم فرفعوه ووضعه النبي، صلىاللهعليهوآله، في موضعه»؛ نيز المجازات النبوية، شريف رضي، ص 185؛ و با اختلاف در مناقب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 43: «إنه، عليهالصلاةوالسلام، لما نزلت هذه الآية أتى على أبى قبيس ونادى: يا صباحاه، فلما اجتمع الناس إليه قال لهم يا معشر قريش:لو كنت مخبركم بأن جيشا يطلع عليكم من هذه الثنية أكنتم مصدقي؟ قالوا أجل والله ما علمناك إلا صادقا مصدقا. قال:فإني نذير لكم بين يدي عذاب شديد».
[2]. نهج البلاغه، خطبه 213: (منها في ذكر النبي، صلىاللهعليهوآله): «أرسله بالضياء وقدّمه في الاصطفاء فرتق به المفاتق، وساور به المغالب. وذلل به الصعوبة، وسهل به الحزونة حتى سرح الضلال عن يمين وشمال».
[3]. ص، 4: «وعجبوا أن جاءهم منذر منهم وقال الكافرون هذا ساحر كذاب»؛ نيز ذاريات، 51: «كذلك ما أتى الذين من قبلهم من رسول إلا قالوا ساحر أو مجنون»؛ حجر، 6 «وقالوا يا أيها الذي نزل عليه الذكر إنك لمجنون»؛ قلم، 51–52: «وإن يكاد الذين كفروا ليزلقونك بأبصارهم لما سمعوا الذكر ويقولون إنه لمجنون * وما هو إلا ذكر للعالمين»؛ صافات، 36: «ويقولون أئنا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون»؛ دخان، 14: «ثم تولوا عنه وقالوا معلم مجنون»؛ طور، 28: «فذكر فما أنت بنعمة ربك بكاهن ولا مجنون».
[4]. سبأ، 46: «قل إنما أعظكم بواحدة أن تقوموا لله مثنى وفرادى ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنة إن هو إلا نذير لكم بين يدي عذاب شديد»؛ نيز اعراف، 184: «أولم يتفكروا ما بصاحبهم من جنة إن هو إلا نذير مبين».
[5]. عيون الحكم والواعظ، ليثي واسطي، ص36: «الجهل موت»؛ نيز همين كتاب، ص45: «الجاهل ميت وأن كان حياً».
[6]. كافي، ج 2، ص 55؛ نيز مشكاة الأنوار، طبرسي، ص 82.
[7]. كافي، ج4، ص 217؛ نيز الحدائق الناضرة، بحراني، ج 14، ص 6: «علي بن إبراهيم، وغيره بأسانيد مختلفة رفعوه قالوا: إنما هدمت قريش الكعبة لان السيل كان يأتيهم من أعلا مكة فيدخلها فانصدعت وسرق من الكعبة غزال من ذهب رجلاه من جوهر وكان حائطها قصيرا وكان ذلك قبل مبعث النبي، صلىاللهعليهوآله، بثلاثين سنة فأرادت قريش أن يهدموا الكعبة ويبنوها ويزيدوا في عرصتها ثم أشفقوا من ذلك وخافوا أن وضعوا فيها المعادل أن تنزل عليهم عقوبة، فقال الوليد بن المغيرة دعوني أبدء فإن كان لله رضى لم يصبني شئ وإن كان غير ذلك كففنا، فصعد على الكعبة وحرك منه حجرا فخرجت عليه حية وانكسفت الشمس فما رأوا ذلك بكوا وتضرعوا وقالوا: اللهم إنا لا نريد إلا الاصلاح، فغابت عنهم الحية فهدموه ونحوا حجارته حوله حتى بلغوا القواعد التي وضعها إبراهيم، عليهالسلام، فلما أرادوا أن يزيدوا في عرصته وحركوا القواعد التي وضعها إبراهيم، عليهالسلام، أصابتهم زلزلة شديدة وظلمة فكفوا عنه وكان بنيان إبراهيم الطول ثلاثون ذراعا والعرض اثنان وعشرون ذراعا والسمك تسعة أذرع، فقالت قريش: نزيد في سمكها فبنوها فلما بلغ البناء إلى موضع الحجر الأسود تشاجرت قريش في موضعه فقال كل قبيلة: نحن أولى به نحن نضعه فلما كثر بينهم تراضوا بقضاء من يدخل من باب بني شيبة فطلع رسول الله، صلىاللهعليهوآله، فقالوا:هذا الأمين قد جاء فحكموه فبسط رداءه وقال بعضهم: كساء طاروني كان له ووضع الحجر فيه ثم قال: يأتي من كل ربع من قريش رجل فكانوا عتبة بن ربيعة بن عبد شمس والأسود بن المطلب من بني أسد بن عبد العزى. وأبو حذيفة بن المغيرة من بني مخزوم. وقيس بن عدي من بني سهم فرفعوه ووضعه النبي، صلىاللهعليهوآله، في موضعه»؛ نيز دعائم الإسلام، قاضي نعمان، ج1، ص292: «عن علي، عليهالسلام، أنه قال: «أوحى الله إلى إبراهيم أن ابن لي بيتا في الأرض أعبد فيه، فضاق به ذرعا، فبعث الله إليه السكينة وهي ريح لها رأسان، يتبع أحدهما صاحبه، فدارت على أس البيت الذي بنته الملائكة فوضع إبراهيم البناء على كل شئ استقرت عليه السكينة، وكان إبراهيم، عليهالسلام، يبنى وإسماعيل يناوله الحجر، ويرفع إليه القواعد، فلما صار إلى مكان الركن الأسود، قال إبراهيم لإسماعيل: أعطني الحجر لهذا الموضع، فلم يجده وتلكأ فقال: اذهب فاطلبه، فذهب ليأتيه به، فأتاه جبرئيل، عليهالسلام، بالحجر الأسود، فجاء إسماعيل، عليهالسلام، وقد وضعه إبراهيم موضعه، فقال: من جاءك بهذا؟ فقال: من لم يتكل على بنائك، فمكث البيت حينا فانهدم فبنته العمالقة، ثم مكث حينا فانهدم، فبنته جرهم، ثم انهدم، فبنته قريش ورسول الله يومئذ غلام، وقد نشأ على الطهارة وأخلاق الأنبياء، وكانوا يدعونه الأمين. فلما انتهوا إلى موضع الحجر أراد كل بطن من بطون قريش أن يلي وضعه موضعه. فاختلفوا في ذلك، ثم اتفقوا على أن يحكموا في ذلك أول من يطلع عليهم، فكان ذلك رسول الله، صلياللهعليهوآله، فقالوا: هذا الأمين، قد طلع، فأخبروه الخبر، فانتزع رسول الله صلي الله عليه وآله إزاره ووضع الحجر فيه، وقال: يأخذ من كل بطن من قريش رجل بحاشية الإزار وارفعوه معا، فأعجبهم ما حكم به، وأرضاهم وفعلوا، حتى إذا صار إلى موضعه وضعه فيه رسول الله».
[8]. آدولف هیتلر (1889- 1945م) پیشوای آلمان. وی در یکی از قرای اتریش متولد شد. ابتدا تحصیل معماری میکرد. در جنگ جهانی اول سمت سرجوخگی داشت. پس از ختم جنگ به نقاشی پرداخت. در 1919م در مونیخ، پایتخت باواریا، عضو حزب کارگر آلمان شد و به زودی طرفدارانی پیدا کرد. چون خیال عمده او قیام بر ضد معاهدات صلح و ضدیت با یهودیان و تقویت قدرت مرکزی دولت بود، با آنکه عقاید سوسیالیستی داشت خود را طرفدار آنگونه سوسیالیستی که بر اساس ملیت باشد میدانست و حزب خود را سوسیالیسم ملی (ناسیونال سوسیالیسم) که مختصر آن «نازی» است نامید. ابتدا، برای مبارزه با کمونیستها در 1923م در باواریا قیام نمود و دستگیر شد. در مدت 8 ماهی که در زندان بود کتاب نبرد من را در شرح اصول و عقاید سیاسی خود نوشت. هیتلر نژاد ژرمن را برترین نژاد و شاسته فرمانروایی بر جهان میدانست. چون قدرت او رو به فزونی گذاشت هیندنبورگ، رئیس جمهور آلمان، در ژانویه 1933م او را به مقام صدارت برگزید و چون در 1934م هیندنبورگ مرد هیتلر مقام صدارت و ریاست جمهوری – هر دو را در اختیار گرفت و خود را پیشوای آلمان نامید. وی در سیاست داخلی به قلع ریشه کمونستها و سوسیالیستها و زجر یهودیان پرداخت و در سیاست خارجی با گسستن رشته پیمانهای قبلی آلمان به وسعت خاک آلمان افزود و با حمله به دالان دانتزیگ (1939م) جنگ جهانی دوم را آغاز کرد که سرانجام به شکست آلمان و خودکشی او انجامید. رک: فرهنگ معین، ذیل مدخل هیتلر.
[9]. برگرفته از گلستان سعدی است.
[10]. ابن ابي عمران الهلالي قال: سمعت أبا عبد الله جعفر بن محمد (عليهما السلام) يقول: كم من صبر ساعة قد اورثت فرحا طويلا، وكم من لذة ساعة قد اورثت حزنا طويلا.
[11]. كافي، ج2، ص55.
[12]. كافي، ج 2، ص 54؛ نيز با اختلاف كلمات در امالي، شيخ مفيد، ص208: «عن أبي عبد الله، عليهالسلام، قال: كان أمير المؤمنين، عليهالسلام، يقول: «نبه بالتفكر قلبك، وجاف عن النوم جنبك، واتق الله ربك».
[13]. كافي، ج 2، ص 55.
[14]. كافي، ج 1، ص 39؛ نیز عوالي اللئالي، إحسائي، ج 4، ص 78؛ و با اختلاف كلمات در كنز العمال، متقي هندي، ج 9، ص 178: «عن ابن عباس قال: قلنا يا رسول الله من نجالس؟ قال:من يزيد في علمكم منطقه، ويرغبكم في الآخرة عمله، ويزهدكم في الدنيا فعله».
[15]. كنز العمال، متقي هندي، ج 1، ص 510؛ نيز تفسير، قرطبي، ج 1، ص 28.
[16]. ذاريات، 22.
[17]. ذاريات، 23.
[18]. حجر، 43–44: «وإن جهنم لموعدهم أجمعين * لها سبعة أبواب لكل باب منهم جزء مقسوم»؛ نيز مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 444: «ابي الحسن الرضا، عليهالسلام: قد وضع الله أشياء على ثمانية: العرش قوله:"ويحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية"، وأبواب الجنة لقوله: "وسيق الذين اتقوا ربهم إلى الجنة زمرا حتى إذا جاؤها وفتحت أبوابها" (جمله بعدي ظاهرا از راوي است) قالوا أثبت: الواو لزيادة الباب الثامن، و...».
English