لطفا منتظر باشید

آراستگى اهل معنى‏

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

قال على عليه السلام: الناسُ أبناءُ ما يُحسِنونَ‏ هداية العلم: 127

كسب حسنات‏

اهل معنى آن پاك‏دلانى هستند كه بر اثر تحصيل بصيرت، دنيا را تجارتخانه‏اى براى كسب حسنات و فضايل مى‏دانند و آن را كشتزارى براى به دست آوردن محصولات آخرت و جهان ابدى به حساب مى‏آورند.

آنان دنيا را و هرچه در آن است با چشم دل مهمانخانه‏ى حضرت حق مى‏بينند و خود را مهمانى كه بايد با مصرف كردن نعمت‏هاى حضرت محبوب در كار بندگى خالصانه براى خدا و خدمت به مردم قرار گيرند. و توجه دارند كه جز از راه معرفت دينى و عمل به آيات الهى و آراسته شدن به حسناتى كه به آنان جمال معنوى و زيبايى باطنى مى‏بخشد رسيدن به مقام عبادت و خدمت ميسّر نيست.

آنان علاوه بر تأمين معاش مادى از راه كسب حلال بر اساس گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود:

الكاسِبُ حَبيبُ اللَّه‏

 كسب كننده براى روزى حلال دوست و حبيب خداست.

به كسب حسنات و فضايل و امور معنوى و روحى و تأمين نيازهاى باطنى و ساختن زندگى پاك و آخرت آباد اقدام مى‏كنند و در اين مسير باارزش از هيچ كوششى دريغ نمى‏ورزند. آنان بخشى از اوقات خود را به شناخت قرآن‏ و روايات و فهم تكاليف و مسؤوليت‏ها اختصاص مى‏دهند و مى‏كوشند كه تمام حركات و اعمال و حالات خود را با آيات كتاب حق و روايات اهل بيت عصمت هماهنگ كنند.

اين فقير به برخى از آيات و رواياتى كه هميشه اهل معنى دنبال آن بودند تا خود را با آن آيات و روايات تطبيق دهند اشاره مى‏كنم، باشد كه همه‏ى ما از آن آراستگان به حقايق درس بگيريم و وجود مباركشان را در همه‏ى امور زندگى سرمشق خود قرار دهيم.

اهل معنى و توحيد

اهل معنى با به كارگيرى خرد و عقل، حق را در همه‏ى شؤون پذيرفتند و از تكبر در برابر آن اجتناب ورزيدند و به دنبال اين آيه‏ى كريمه با همه‏ى وجود تسليم توحيد شدند و از هر بت و طاغوتى دورى جستند و به رحمانيت و رحيميت حضرت معبود متصل شدند:

«وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ» «1».

و معبود شما معبود يكتاست، هيچ معبودى جز او نيست، رحمتش بى‏اندازه و مهربانى‏اش هميشگى است.

اهل معنى در همه‏ى حالات و در همه‏ى شؤون و در همه‏ى شرايط و در حادثه‏هاى شيرين و تلخ، شرك نمى‏ورزند و از اتصال به وحدانيت حق يك چشم به هم زدن غفلت نمى‏ورزند و هر معبود باطلى را از خيمه‏ى حيات خود نفى مى‏كنند و در ظاهر و باطن با هر معبود باطلى در جنگ و ستيزند.

آنان مطلع الفجر توحيد ذات و توحيد افعال و توحيد صفاتند، و سراپا آيينه‏ى‏ تمام نماى اسما و صفات حضرت محبوبند.

آنان قدمشان قدم عبادت، و حركتشان در جهت خدمت به خلق، و زبانشان زبان هدايت، و گوششان گوش شنيدن حقايق و معارف، و نيت و فكرشان خدا و آخرت، و عملشان عمل صالح است؛ و اين همه را از بركت توحيد و اتصال به حق و كرنش و فروتنى در برابر معبود يكتا دارند.

آنان به زبان حال و قال به محضر حضرت حبيب عرضه مى‏دارند:

تن خاك راه دوست كنم حسبى الحبيب‏

جان نيز در رهش فكنم حسبى الحبيب‏

چون عشق در سراى وجودم نزول كرد

از خويشتن طمع بكنم حسبى الحبيب‏

دل سوخت چون در آتش سوداى عشق او

جان هم در آتشش فكنم حسبى الحبيب‏

چون ناصر من اوست چو منصور مى‏روم‏

خود را به دار عشق زنم حسبى الحبيب‏

حلاج عشق چون بزند پنبه‏ى تنم‏

بر دست و بازوى كه تنم حسبى الحبيب‏

مهرش چو ذره ذره كند پيكر مرا

من در هواش رقص كنم حسبى الحبيب‏

دل بر كنم چو فيض ز بود و نبود خويش‏

بر هرچه راى اوست تنم حسبى الحبيب‏ «2»

اهل معنى و نبوت‏

دل باختگان به حق، بصيران عاشق، عارفان صادق با توجه به حقايق اصيل و دلايل قويم و براهين جلى به اين واقعيت آگاه شدند كه معلمان واقعى و راهنمايان حقيقى و دل سوزان شفيق و مصلحان رفيق و آنان كه خير دنيا و آخرتشان را تضمين مى‏كنند و خوشبختى و سعادت امروز و فردايشان را تأمين مى‏نمايند، پيامبران الهى هستند.

اهل معنى وجودشان را به اين شجره‏ى طيّبه و درخت ملكوتيّه پيوند زدند و سراپا تسليم آن بزرگواران شدند و در همه‏ى شؤون زندگى به آن انوار الهى اقتدا كردند.

آنان به اين حقيقت قرآنى با عمق باطن توجه نمودند كه اميد مثبت بستن به خدا و طمع در آخرتِ آباد ورزيدن و غرق شدن در ياد خدا، فقط و فقط در سايه‏ى اقتدا به نبوت و رسالت و اسوه و سرمشق قرار دادن پيامبر حاصل مى‏شود:

«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً» «3».

يقيناً براى شما در همه‏ى شؤون رسول خدا سرمشق نيكويى است، سرمشق نيكو براى كسى كه پيوسته به خدا و روز قيامت اميد مى‏بندد و بسيار ياد خدا مى‏كند.

اهل معنى نوح‏وار به اجراى مسؤوليت‏ها و تكاليف خود ادامه مى‏دهند و در اين راه از هيچ حادثه‏اى نمى‏هراسند و سستى و خستگى به خود راه نمى‏دهند.

اهل معنى ابراهيم‏وار با بت و بت‏پرست و طاغوت و طاغوت‏پرست مبارزه مى‏كنند و از آتش كينه و دشمنى دشمنان و آزار و اذيت آنان هراسى به دل نمى‏گيرند.

اهل معنى موسى‏وار با فرعون درون و برون و با فرعونيان پست و زبون و با قارون‏ها و هامان‏هاى زمانه مبارزه مى‏كنند و تا هلاك شدن ستمگران از پاى نمى‏نشينند.

اهل معنى عيسى‏وار به نجات مردم از شرّ يهوديان مادى‏گر و تحريف‏گران از خدا بى‏خبر و ثروتمندان غرق‏شده در شهوت و دنيا پرستان ستمگر برمى‏خيزند و به احياى قلب و جان مردگان اقدام مى‏كنند و كوردلان غافل را چشم بصيرت مى‏بخشند، و بيماران فكرى و روانى را شفا مى‏دهند.

اهل معنى احمدوار قدم به بتخانه‏ى درون و برون مى‏گذارند و با دست عقل، على‏صفت بت‏ها را مى‏شكنند و از خانه‏ى دل‏ها بيرون مى‏ريزند و قلب را تبديل به عرش رحمان و حرم محبوب مى‏كنند و ابوجهل‏ها و ابولهب‏هاى درونى و برونى را از سر راه زندگى بندگان خدا برمى‏دارند.

اهل معنى ايوب‏وار در راه خدا صبر و استقامت مى‏ورزند و براى حل مشكلات در آب خنك رحمت و اراده‏ى خدا فرو مى‏روند و از اين راه به بهره‏هاى فراوان مادى و معنوى دست مى‏يابند و خود را با بندگى خالص به اوج رضاى دوست مى‏رسانند.

اهل معنى يوسف‏وار بر آزار برادران استقامت مى‏ورزند و در تاريكى چاه دنيا از طريق بندگى و راز و نياز به خدا متوسل مى‏شوند و در كاخ شهوت و ثروت با زليخاى نفس مبارزه مى‏كنند و در زندان دنيا به خاطر خدا پايدارى و صبر مى‏نمايند و خود را از نردبان تقوا و استقامت به عزيزى مصر وجود مى‏رسانند.

اهل معنى خضروار به دنبال چشمه‏ى معرفت و عرفانند، تا با نوشيدن از آن مايه‏ى حيات به حيات جاودان رسند و به كشف اسرار نايل آيند و مردمان را از ظلمت تن رهايى بخشند و آنان را به اين معنى آگاهى دهند كه علم و معرفت و عرفان و بصيرت سرمايه‏ى جاودانى و دست‏مايه‏ى خير دنيا و آخرت و كيمياى طلا كننده‏ى مس وجود و روزنه‏ى ورود به حقايق غيب و شهود است.

آن را كه فضل و دانش و تقوا مسلم است‏

هرجا قدم نهد قدمش خير مقدم است‏

كس را به مال نيست بر اهل كمال فخر

علم است آن كه مفخر اولاد آدم است‏

در پيشگاه علم مقامى عظيم نيست‏

كز هر مقام و مرتبه‏اى علم اعظم است‏

جاهل اگر چه جست تقدّم مؤخّر است‏

عالم اگر چه زاد مؤخّر مقدّم است‏

عالم به نور علم و يقين كاشف الغطاست‏

كانوار علم كاشف اسرار مبهم است‏

اى طالب فضيلت و اى سالك طريق‏

اى آن كه آرزوى بهشتت فراهم است‏

غافل مشو كه صحبت ارباب معرفت‏

آب حيات و چشمه‏ى صافى زمزم است‏

دامن بكش ز صحبت نادان كه فى المثل‏

جهل آتش است و صحبت جاهل جهنّم است‏

در معرض سوانح و در عرصه‏ى زمان‏

عالم كسى كه واقف از اوضاع عالم است‏ «4»

اهل معنى و قرآن‏

اهل معنى قرآن را به عنوان كتاب زندگى، كتاب فرمان‏ها و احكام حق، كتاب دانش و بصيرت، كتاب عرفان و حقيقت، كتاب حق و واقعيت، كتاب ذكر و حكمت و كتاب صدق و هدايت مى‏نگرند.

قرآن را پيشواى زندگى، درياى نور، چراغ راهنما، شفاى دردها، شفيع قيامت مى‏دانند.

اهل معنى به اين حقيقت يقين دارند كه نزول قرآن مجيد براى راهنمايى انسان به سوى حقايق غيب و شهود است، به اين خاطر آنى از قرآن و هدايتش غفلت نمى‏ورزند و صبح و شام همه‏ى حركات خود را با قرآن هماهنگ مى‏كنند.

آنان بر اين آيه‏ى شريفه تكيه دارند و از نور اين آيه در همه‏ى شؤون زندگى و حيات بهره مى‏گيرند:

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً» «5».

بى‏ترديد اين قرآن به استوارترين راه هدايت مى‏كند و مؤمنينى را كه همواره عمل شايسته انجام مى‏دهند بشارت مى‏دهد كه براى آنان پاداش بزرگى است.

اهل معنى به اين آيه‏ى كريمه توجه قلبى و عملى دارند كه در آن چهار ويژگى به نفع انسان بيان مى‏كند:

«يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» «6».

اى مردم از سوى پروردگارتان براى شما كتابى سراسر پند و موعظه و درمان دردهايى كه در سينه‏هاست آمد و اين كتاب براى مؤمنان هدايت و رحمت است.

اهل معنى پيوسته از پندها و موعظه‏هاى قرآن بهره مى‏گيرند. دردهاى معنوى و بيمارى‏هاى اخلاقى و روحى خود را با عمل به آيات قرآن درمان مى‏كنند و از هدايتش نصيب مى‏برند و خود را به وسيله‏ى قرآن مجيد به رحمت بى‏نهايت حق متصل مى‏كنند.

اهل معنى نسبت به همه‏ى آيات قرآن كه به وسيله‏ى خدا و پيامبر و امامان براى هدايت مردمان قرائت شده است سراپا گوشند تا بشنوند و عمل كنند و سراپا هوشند تا حقايقش را بفهمند و سراپا سكوتند و هرگز از پيش خود قانونى و حكمى در برابر قرآن نمى‏آورند تا با اين عمل و فهم و سكوت به رحمت خدا برسند.

«وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» «7».

و هنگامى كه قرآن قرائت شود به آن (براى عمل كردن) گوش فرا دهيد و نسبت به آن سكوت ورزيد (و با آوردن حكم و قانونى در برابرش زبان درازى نكنيد) تا مورد رحمت قرار گيريد.

اهل معنى مى‏دانند كه ايستادگى در برابر قرآن و آوردن قانونى و حكمى بر ضد آن نتيجه‏اى جز هلاكت و بدبختى ندارد و زبان بازان كه از پيش خود بر خلاف قرآن قانون و حكم مى‏سازند و مردم را از ساحت كتاب حق دور مى‏كنند به عذاب ابد و آتش هميشگى دچار مى‏شوند.

داستانى از زيان شكستن سكوت‏

دو لك لك و يك لاك پشت در صحرايى سبز و خرم و در كنار درختانى پربار و چشمه‏اى از آب خوشگوار و رودى سرشار از مايه‏ى حيات، روزگار به خوشى مى‏گذراندند.

دو لك لك با فرا رسيدن فصل خزان و هجوم باد پاييزى به محلى ديگر كه داراى هواى مطبوعى بود و در آنجا آذوقه و غذا به وفور وجود داشت، سفر مى‏كردند و در اواسط بهار و سرسبزى صحرا به جايگاه اصلى باز مى‏گشتند.

لاك پشت از غيبت چند ماهه‏ى دو يار ديرين خود غم و غصه داشت و علاقه‏مند بود همراه آن دو دوست مهربانش ييلاق و قشلاق كند.

نزديك فصل خزان از دو لك لك درخواست كرد كه او را همراه خود به منطقه‏اى كه از خزان و سرماى زمستان در امان است ببرند.

به او گفتند: با اين كيفيتى كه تو حركت مى‏كنى همراهى با ما برايت ميسر نيست؛ زيرا ما اين سفر را در مدتى كوتاه و طى چند روز به پايان مى‏بريم و براى تو اين قدرت نيست كه مسير سفر را حتى در طول چند ماه طى كنى، اگر علاقه دارى با ما در اين سفر همراه شوى بايد در برابر نقشه‏اى كه ما براى بردن تو داريم تسليم محض باشى و هرگز در طول سفر دهان براى سخن گفتن باز نكنى‏ و سكوت حكيمانه و عاقلانه را نشكنى؛ زيرا شكستن سكوتت با هلاكتت مساوى خواهد بود.

لاك پشت به دو يار مهربانش قول داد در طول سفر از سكوت دست برندارد و زبان به سخن گفتن باز نكند و از فضولى در برابر نقشه‏ى آنان بپرهيزد.

دو لك لك چوبى كوتاه و مناسب آوردند و به لاك پشت گفتند تو وسط اين چوب را با دهانت محكم بگير و ما هم دو سر چوب را با پاى خود محكم مى‏گيريم و سپس به پرواز مى‏آييم و تو را به اين صورت بدون كندى و معطّلى به قشلاق مى‏بريم.

دو لك لك، لاك پشت را با خود برداشتند و با پروازى تيز به سوى محل مورد نظر به حركت درآمدند. در راه از بالاى قريه‏اى در حال عبور بودند كه اهل قريه با ديدن اين منظره شگفت‏زده شدند و گفتند اين چه داستانى است؟ دو لك لك لاك پشتى را اسير خود كرده و با مقيد كردنش به چوبى خشك او را با خود به سفر مى‏برند! لاك پشت از سخن اهل قريه دلگير شد، خواست پاسخ آنان را بدهد، مجبور به باز كردن دهان شد، باز كردن دهان همان و از اوج هوا به زمين افتادن همان و به هلاكت رسيدن همان!!

آرى، سزاى زبان درازان و قانون پردازان در برابر قرآن كه مى‏خواهد انسان را به اوج معنويت و رشد و كمال پرواز دهد و دنيا و آخرتى آباد براى او بسازد جز سرنگونى و نگونسارى و هلاكت چيزى نيست، به همين خاطر قرآن مجيد مى‏گويد: در برابر من فقط گوش باشيد، براى به هوش بودن و عمل كردن، و سكوت باشيد براى نجات يافتن، تا مورد رحمت خدا قرار گيريد و به سعادت دنيا و آخرت برسيد.

اهل معنى و ولايت و امامت‏

اهل معنى از طريق قرآن به اين حقيقت آگاهند كه دين بدون امام معصوم‏ و رهبرى و ولايت او كامل نيست و نعمت حق بى‏وجود او بر بندگان تمام نخواهد بود و اسلام بى امام معصوم مورد رضاى خدا نمى‏باشد.

«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» «8».

امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [به عنوان‏] آيين برگزيدم.

اين آيه بر اساس اغلب تفاسير اهل سنت و همه‏ى تفاسير شيعه در روز هجدهم ذوالحجه كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به فرمان خدا على بن ابى طالب اميرالمؤمنين عليه السلام را به رهبرى و ولايت و زمامدارى امت نصب كرد نازل شد، و به اين خاطر خداى مهربان بيان داشت كه امروز كه على بن ابى طالب به ولايت و رهبرى و اداره‏ى امور امت منصوب شد دين شما را برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را با وجود على براى شما به عنوان دين رضايت دادم.

اگر مردم پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله، ولايت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام را مى‏پذيرفتند و زير بار غير متخصص نمى‏رفتند به تدريج ملت‏هاى جهان به اسلام مى‏گراييدند وسفره‏ى دانش و معرفت و عدل و عدالت و درستى و امانت و همبستگى و وحدت در پهنه‏ى زمين پهن مى‏شد و انسان تا قيامت از تفرقه و فتنه و آشوب و پليدى و بى‏دينى و فساد و شر و گناه و معصيت در امان مى‏ماند.

حضرت باقر عليه السلام مى‏فرمايد: فريضه‏هاى الهى كه يكى پس از ديگرى به تدريج نازل شد، ولايت و رهبرى آخرين فريضه‏اى بود كه اعلام شد و پس از آن، آيه‏ى اكمال دين و اتمام نعمت نازل گشت‏ «9».

آرى، خدا فرايض را با ولايت امام معصوم كامل كرد؛ زيرا پيامبر اسلام آنچه را خدا از دانش و معرفت و علم و بصيرت نزد او به وديعت نهاده بود به آگاهى و اطلاع على عليه السلام رساند و پس از على عليه السلام در يازده فرزندش كه به فرمان حق اوصيا و جانشينان پيامبر بودند قرار گرفت و به همين خاطر اهل بيت عليهم السلام پس از قرآن به عنوان ثقل ديگر دين معرفى شدند و از سوى پيامبر اعلام شد كه اگر امت به اين دو ثقل تمسك جويند هرگز چهره‏ى سياه و زشت گمراهى را نخواهند ديد.

حضرت باقر عليه السلام درباره‏ى اهميت و عظمت ولايت و رهبرى معصوم مى‏فرمايد:

بُنِىَ الإسلامُ عَلَى خَمسٍ: عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَالصَّومِ وَالحَجِّ وَالوِلايَةِ، وَلَم يُنادَ بِشى‏ءٍ كَما نُودِىَ بِالوَلايَةِ «10»

. اسلام بر پنج حقيقت بنا شده: بر نماز و زكات و روزه و حج و رهبرى و ولايت، و مردم را به چيزى هم چون ولايت ندا نداده‏اند.

اهل معنى پس از پيامبر و قرآن حقايق و معارف و احكام و سنن و حلال و حرام و رموز و اشارات و لطايف و معانى را از طريق دارنده‏ى ولايت و رهبرى دريافت مى‏كنند و احدى را به جاى آن قبول ندارند و به دستور قرآن از صاحبان ولايت حقه به عنوان اولوالامر اطاعت و پيروى مى‏نمايند.

از حضرت صادق عليه السلام در رابطه با معناى شجره‏ى طيّبه كه در آيه‏ى بيست‏ و ششم سوره‏ى ابراهيم ذكر شده است‏ «11» پرسيدند. حضرت پاسخ داد:

رسول خدا ريشه‏ى درخت و اميرالمؤمنين تنه‏ى آن و امامان از نسل پيامبر و على شاخه‏هاى آن و دانش و معرفت امامان ميوه‏ى آن و شيعيانِ مؤمنشان برگ‏هاى آن هستند... «12».

اهل معنى و عمل‏

بينايان راه و آگاهان طريق اللَّه و عارفان شيدا كه همه‏ى ظواهر زندگى را براى دست يافتن به معنا مى‏خواهند بر اساس آيات كتاب خدا كه آنان را به عمل صالح خوانده و به جهاد در راه دوست دعوت كرده با همه‏ى وجود فرمان‏ «وَ اعْمَلُوا صالِحاً» «13» را با گوش جان شنيده و طوق بندگى حق را به گردن انداخته و لحظه‏اى از عمل غافل نمى‏شوند و با معرفت و همت و عشق قدم در وادى عمل مى‏گذارند و خالص و بى‏ريا به كوشش برمى‏خيزند و پاداشش را فقط به خدا اميد دارند.

«وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ...» «14».

و آنان را كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته انجام داده‏اند بشارت ده كه براى آنان بهشت‏هايى است كه از زير درختانش نهرها جارى است.

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» «15».

بى‏ترديد كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادن و نماز را برپا داشتند و زكات پرداختند پاداششان براى آنان نزد پروردگارشان محفوظ است، نه هيچ ترسى بر آنان است و نه اندوهگين مى‏شوند.

اهل معنى در عمل، اهل تجزيه و تفكيك احكام الهى نيستند؛ همه‏ى احكام خدا و حلال و حرام او در مرحله‏ى عمل و ترك براى آنان يكسان است. آنان واجبات بدنى، مالى و حقوقى را بدون تفاوت گذاشتن ميان آنها ادا مى‏كنند و در اين زمينه از ملامت هيچ ملامت‏گرى نمى‏هراسند.

نهادم سر به فرمانش بكن گوهر چه مى‏خواهد

سرم شد گوى چوگانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

كند گر هستيم ويران زند گر بر همم سامان‏

من و حسن به سامانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

اگر روزم سيه دارد و گر عمرم تبه دارد

من و زلف پريشانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

ز دست من چه مى‏آيد مگر مسكينى و زارى‏

زدم دستى به دامانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش‏

من و لطف فراوانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

شنيدم گفت مى‏خواهم سرش از تن جدا سازم‏

سر و تن هر دو قربانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

نباشد گر روا در دين كه خون عاشقان ريزند

بلا گردان ايمانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

اگر دل مى‏برد از من و گر جان مى‏كشد از تن‏

فدا هم اين و هم آنش بكن گو، هر چه مى‏خواهد

تو را اى فيض كارى نيست با دردى كزو آيد

به او بگذار درمانش بكن گو، هر چه مى‏خواهد «16»

اهل معنى كه اهل توحيد و نبوت و قرآن و ولايت و عمل هستند اين حقايق را در وجود خود با حسنات اخلاقى و تقواى فكرى و قلبى و روحى تكميل مى‏كنند و ساختمانى ملكوتى و حصارى عرشى براى خود به وجود مى‏آورند كه با قرار گرفتن در آن از شرّ هر شيطانى و هجوم هر خنّاسى امان مى‏يابند و به تدريج نيروهايى الهى در آنان ظهور مى‏كند كه با توسل به آن نيروها كارهايى شگفت در چهارچوب واقعيات دينى و شرعى از آنان سر مى‏زند كه باور كردنش براى ظاهر بينان مشكل و براى بيرون رفتگان از دايره‏ى انسانيت غيرممكن است.

استاد اخلاق ما در درس اخلاقش كه در پاره‏اى از مجلات دينى هم چاپ شده است مى‏فرمود:

انسان از روح كه جنبه‏ى ملكوتى دارد و جسم كه جهت ناسوتى و حيوانى دارد تركيب شده است، از نظر روحى برتر از ملائكه و معنون به عنوان خليفة اللَّه، مظهر اسما و صفات حق، برتر از همه‏ى موجودات، امين اللَّه و روح است، و از نظر جسمى هم معنون به عنوان ظلوم، جهول، كفّار، عجول، هلوع و جزوع است.

اين دو عنصر مادى و معنوى با هم تركيب شده‏اند و كيفيت چنين تركيبى را هيچ كس جز حق يا كسانى كه عملشان شهودى است نمى‏داند.

تركيب اين دو ضدّ، شاهكار خلقت است، با اين تركيب انسان ميل به استكمال دارد و مى‏تواند به جايى برسد كه به جز خدا نداند و نبيند.

پی نوشت ها:

______________________________

(1)- بقره (2): 163.

(2)- فيض كاشانى، ديوان شعر، غزل 57.

(3)- احزاب (33): 21.

(4)- صادق سرمد.

(5)- اسراء (17): 9.

(6)- يونس (10): 57.

(7)- اعراف (7): 204.

(8)- مائده (5): 3.

(9)- كافى: 1/ 298، باب ما نص اللَّه عز و جل و رسوله على الأئمة، حديث 4؛ تفسير صافى: 1/ 421.

(10)- كافى: 2/ 18، باب دعائم الإسلام، حديث 1.

(11)- «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» ابراهيم (14): 24.

(12)- عن عمرو بن حريث قال: سالت ابا عبد اللَّه عليه السلام عن قول اللَّه‏ «كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» قال: فقال: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اصلها، واميرالمومِنِينَ عليه السلام فرعها، والأئمة من ذريتهما اغصانها، وعلم الأئمة ثمرتها، وشيعتهم المؤمنون ورقها، هل فيها فضل، قال قلت لا واللَّه قال واللَّه ان المؤمن ليولد فتورق ورقة فيها وان المؤمن ليموت فتسقط ورقة منها.

كافى: 1/ 428، باب فيه نكت و نتف من التنزيل بالولاية، حديث 80؛ تفسير صافى: 1/ 886؛ تفسير عياشى: 42/ 22؛ بحار الانوار: 64/ 37.

(13)- مؤمنون (23): 51.

(14)- بقره (2): 25.

(15)- بقره (2): 277. (16)- فيض كاشانى، ديوان اشعار، غزل 298.

 مطالب فوق برگرفته شده از

کتاب : زيبائى هاى اخلاق 

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه