آراستگى اهل معنى
نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان
قال على عليه السلام: الناسُ أبناءُ ما يُحسِنونَ هداية العلم: 127
كسب حسنات
اهل معنى آن پاكدلانى هستند كه بر اثر تحصيل بصيرت، دنيا را تجارتخانهاى براى كسب حسنات و فضايل مىدانند و آن را كشتزارى براى به دست آوردن محصولات آخرت و جهان ابدى به حساب مىآورند.
آنان دنيا را و هرچه در آن است با چشم دل مهمانخانهى حضرت حق مىبينند و خود را مهمانى كه بايد با مصرف كردن نعمتهاى حضرت محبوب در كار بندگى خالصانه براى خدا و خدمت به مردم قرار گيرند. و توجه دارند كه جز از راه معرفت دينى و عمل به آيات الهى و آراسته شدن به حسناتى كه به آنان جمال معنوى و زيبايى باطنى مىبخشد رسيدن به مقام عبادت و خدمت ميسّر نيست.
آنان علاوه بر تأمين معاش مادى از راه كسب حلال بر اساس گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود:
الكاسِبُ حَبيبُ اللَّه
كسب كننده براى روزى حلال دوست و حبيب خداست.
به كسب حسنات و فضايل و امور معنوى و روحى و تأمين نيازهاى باطنى و ساختن زندگى پاك و آخرت آباد اقدام مىكنند و در اين مسير باارزش از هيچ كوششى دريغ نمىورزند. آنان بخشى از اوقات خود را به شناخت قرآن و روايات و فهم تكاليف و مسؤوليتها اختصاص مىدهند و مىكوشند كه تمام حركات و اعمال و حالات خود را با آيات كتاب حق و روايات اهل بيت عصمت هماهنگ كنند.
اين فقير به برخى از آيات و رواياتى كه هميشه اهل معنى دنبال آن بودند تا خود را با آن آيات و روايات تطبيق دهند اشاره مىكنم، باشد كه همهى ما از آن آراستگان به حقايق درس بگيريم و وجود مباركشان را در همهى امور زندگى سرمشق خود قرار دهيم.
اهل معنى و توحيد
اهل معنى با به كارگيرى خرد و عقل، حق را در همهى شؤون پذيرفتند و از تكبر در برابر آن اجتناب ورزيدند و به دنبال اين آيهى كريمه با همهى وجود تسليم توحيد شدند و از هر بت و طاغوتى دورى جستند و به رحمانيت و رحيميت حضرت معبود متصل شدند:
«وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ» «1».
و معبود شما معبود يكتاست، هيچ معبودى جز او نيست، رحمتش بىاندازه و مهربانىاش هميشگى است.
اهل معنى در همهى حالات و در همهى شؤون و در همهى شرايط و در حادثههاى شيرين و تلخ، شرك نمىورزند و از اتصال به وحدانيت حق يك چشم به هم زدن غفلت نمىورزند و هر معبود باطلى را از خيمهى حيات خود نفى مىكنند و در ظاهر و باطن با هر معبود باطلى در جنگ و ستيزند.
آنان مطلع الفجر توحيد ذات و توحيد افعال و توحيد صفاتند، و سراپا آيينهى تمام نماى اسما و صفات حضرت محبوبند.
آنان قدمشان قدم عبادت، و حركتشان در جهت خدمت به خلق، و زبانشان زبان هدايت، و گوششان گوش شنيدن حقايق و معارف، و نيت و فكرشان خدا و آخرت، و عملشان عمل صالح است؛ و اين همه را از بركت توحيد و اتصال به حق و كرنش و فروتنى در برابر معبود يكتا دارند.
آنان به زبان حال و قال به محضر حضرت حبيب عرضه مىدارند:
|
تن خاك راه دوست كنم حسبى الحبيب |
جان نيز در رهش فكنم حسبى الحبيب |
|
|
چون عشق در سراى وجودم نزول كرد |
از خويشتن طمع بكنم حسبى الحبيب |
|
|
دل سوخت چون در آتش سوداى عشق او |
جان هم در آتشش فكنم حسبى الحبيب |
|
|
چون ناصر من اوست چو منصور مىروم |
خود را به دار عشق زنم حسبى الحبيب |
|
|
حلاج عشق چون بزند پنبهى تنم |
بر دست و بازوى كه تنم حسبى الحبيب |
|
|
مهرش چو ذره ذره كند پيكر مرا |
من در هواش رقص كنم حسبى الحبيب |
|
|
دل بر كنم چو فيض ز بود و نبود خويش |
بر هرچه راى اوست تنم حسبى الحبيب «2» |
|
اهل معنى و نبوت
دل باختگان به حق، بصيران عاشق، عارفان صادق با توجه به حقايق اصيل و دلايل قويم و براهين جلى به اين واقعيت آگاه شدند كه معلمان واقعى و راهنمايان حقيقى و دل سوزان شفيق و مصلحان رفيق و آنان كه خير دنيا و آخرتشان را تضمين مىكنند و خوشبختى و سعادت امروز و فردايشان را تأمين مىنمايند، پيامبران الهى هستند.
اهل معنى وجودشان را به اين شجرهى طيّبه و درخت ملكوتيّه پيوند زدند و سراپا تسليم آن بزرگواران شدند و در همهى شؤون زندگى به آن انوار الهى اقتدا كردند.
آنان به اين حقيقت قرآنى با عمق باطن توجه نمودند كه اميد مثبت بستن به خدا و طمع در آخرتِ آباد ورزيدن و غرق شدن در ياد خدا، فقط و فقط در سايهى اقتدا به نبوت و رسالت و اسوه و سرمشق قرار دادن پيامبر حاصل مىشود:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً» «3».
يقيناً براى شما در همهى شؤون رسول خدا سرمشق نيكويى است، سرمشق نيكو براى كسى كه پيوسته به خدا و روز قيامت اميد مىبندد و بسيار ياد خدا مىكند.
اهل معنى نوحوار به اجراى مسؤوليتها و تكاليف خود ادامه مىدهند و در اين راه از هيچ حادثهاى نمىهراسند و سستى و خستگى به خود راه نمىدهند.
اهل معنى ابراهيموار با بت و بتپرست و طاغوت و طاغوتپرست مبارزه مىكنند و از آتش كينه و دشمنى دشمنان و آزار و اذيت آنان هراسى به دل نمىگيرند.
اهل معنى موسىوار با فرعون درون و برون و با فرعونيان پست و زبون و با قارونها و هامانهاى زمانه مبارزه مىكنند و تا هلاك شدن ستمگران از پاى نمىنشينند.
اهل معنى عيسىوار به نجات مردم از شرّ يهوديان مادىگر و تحريفگران از خدا بىخبر و ثروتمندان غرقشده در شهوت و دنيا پرستان ستمگر برمىخيزند و به احياى قلب و جان مردگان اقدام مىكنند و كوردلان غافل را چشم بصيرت مىبخشند، و بيماران فكرى و روانى را شفا مىدهند.
اهل معنى احمدوار قدم به بتخانهى درون و برون مىگذارند و با دست عقل، علىصفت بتها را مىشكنند و از خانهى دلها بيرون مىريزند و قلب را تبديل به عرش رحمان و حرم محبوب مىكنند و ابوجهلها و ابولهبهاى درونى و برونى را از سر راه زندگى بندگان خدا برمىدارند.
اهل معنى ايوبوار در راه خدا صبر و استقامت مىورزند و براى حل مشكلات در آب خنك رحمت و ارادهى خدا فرو مىروند و از اين راه به بهرههاى فراوان مادى و معنوى دست مىيابند و خود را با بندگى خالص به اوج رضاى دوست مىرسانند.
اهل معنى يوسفوار بر آزار برادران استقامت مىورزند و در تاريكى چاه دنيا از طريق بندگى و راز و نياز به خدا متوسل مىشوند و در كاخ شهوت و ثروت با زليخاى نفس مبارزه مىكنند و در زندان دنيا به خاطر خدا پايدارى و صبر مىنمايند و خود را از نردبان تقوا و استقامت به عزيزى مصر وجود مىرسانند.
اهل معنى خضروار به دنبال چشمهى معرفت و عرفانند، تا با نوشيدن از آن مايهى حيات به حيات جاودان رسند و به كشف اسرار نايل آيند و مردمان را از ظلمت تن رهايى بخشند و آنان را به اين معنى آگاهى دهند كه علم و معرفت و عرفان و بصيرت سرمايهى جاودانى و دستمايهى خير دنيا و آخرت و كيمياى طلا كنندهى مس وجود و روزنهى ورود به حقايق غيب و شهود است.
|
آن را كه فضل و دانش و تقوا مسلم است |
هرجا قدم نهد قدمش خير مقدم است |
|
|
كس را به مال نيست بر اهل كمال فخر |
علم است آن كه مفخر اولاد آدم است |
|
|
در پيشگاه علم مقامى عظيم نيست |
كز هر مقام و مرتبهاى علم اعظم است |
|
|
جاهل اگر چه جست تقدّم مؤخّر است |
عالم اگر چه زاد مؤخّر مقدّم است |
|
|
عالم به نور علم و يقين كاشف الغطاست |
كانوار علم كاشف اسرار مبهم است |
|
|
اى طالب فضيلت و اى سالك طريق |
اى آن كه آرزوى بهشتت فراهم است |
|
|
غافل مشو كه صحبت ارباب معرفت |
آب حيات و چشمهى صافى زمزم است |
|
|
دامن بكش ز صحبت نادان كه فى المثل |
جهل آتش است و صحبت جاهل جهنّم است |
|
|
در معرض سوانح و در عرصهى زمان |
عالم كسى كه واقف از اوضاع عالم است «4» |
|
اهل معنى و قرآن
اهل معنى قرآن را به عنوان كتاب زندگى، كتاب فرمانها و احكام حق، كتاب دانش و بصيرت، كتاب عرفان و حقيقت، كتاب حق و واقعيت، كتاب ذكر و حكمت و كتاب صدق و هدايت مىنگرند.
قرآن را پيشواى زندگى، درياى نور، چراغ راهنما، شفاى دردها، شفيع قيامت مىدانند.
اهل معنى به اين حقيقت يقين دارند كه نزول قرآن مجيد براى راهنمايى انسان به سوى حقايق غيب و شهود است، به اين خاطر آنى از قرآن و هدايتش غفلت نمىورزند و صبح و شام همهى حركات خود را با قرآن هماهنگ مىكنند.
آنان بر اين آيهى شريفه تكيه دارند و از نور اين آيه در همهى شؤون زندگى و حيات بهره مىگيرند:
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً» «5».
بىترديد اين قرآن به استوارترين راه هدايت مىكند و مؤمنينى را كه همواره عمل شايسته انجام مىدهند بشارت مىدهد كه براى آنان پاداش بزرگى است.
اهل معنى به اين آيهى كريمه توجه قلبى و عملى دارند كه در آن چهار ويژگى به نفع انسان بيان مىكند:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» «6».
اى مردم از سوى پروردگارتان براى شما كتابى سراسر پند و موعظه و درمان دردهايى كه در سينههاست آمد و اين كتاب براى مؤمنان هدايت و رحمت است.
اهل معنى پيوسته از پندها و موعظههاى قرآن بهره مىگيرند. دردهاى معنوى و بيمارىهاى اخلاقى و روحى خود را با عمل به آيات قرآن درمان مىكنند و از هدايتش نصيب مىبرند و خود را به وسيلهى قرآن مجيد به رحمت بىنهايت حق متصل مىكنند.
اهل معنى نسبت به همهى آيات قرآن كه به وسيلهى خدا و پيامبر و امامان براى هدايت مردمان قرائت شده است سراپا گوشند تا بشنوند و عمل كنند و سراپا هوشند تا حقايقش را بفهمند و سراپا سكوتند و هرگز از پيش خود قانونى و حكمى در برابر قرآن نمىآورند تا با اين عمل و فهم و سكوت به رحمت خدا برسند.
«وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» «7».
و هنگامى كه قرآن قرائت شود به آن (براى عمل كردن) گوش فرا دهيد و نسبت به آن سكوت ورزيد (و با آوردن حكم و قانونى در برابرش زبان درازى نكنيد) تا مورد رحمت قرار گيريد.
اهل معنى مىدانند كه ايستادگى در برابر قرآن و آوردن قانونى و حكمى بر ضد آن نتيجهاى جز هلاكت و بدبختى ندارد و زبان بازان كه از پيش خود بر خلاف قرآن قانون و حكم مىسازند و مردم را از ساحت كتاب حق دور مىكنند به عذاب ابد و آتش هميشگى دچار مىشوند.
داستانى از زيان شكستن سكوت
دو لك لك و يك لاك پشت در صحرايى سبز و خرم و در كنار درختانى پربار و چشمهاى از آب خوشگوار و رودى سرشار از مايهى حيات، روزگار به خوشى مىگذراندند.
دو لك لك با فرا رسيدن فصل خزان و هجوم باد پاييزى به محلى ديگر كه داراى هواى مطبوعى بود و در آنجا آذوقه و غذا به وفور وجود داشت، سفر مىكردند و در اواسط بهار و سرسبزى صحرا به جايگاه اصلى باز مىگشتند.
لاك پشت از غيبت چند ماههى دو يار ديرين خود غم و غصه داشت و علاقهمند بود همراه آن دو دوست مهربانش ييلاق و قشلاق كند.
نزديك فصل خزان از دو لك لك درخواست كرد كه او را همراه خود به منطقهاى كه از خزان و سرماى زمستان در امان است ببرند.
به او گفتند: با اين كيفيتى كه تو حركت مىكنى همراهى با ما برايت ميسر نيست؛ زيرا ما اين سفر را در مدتى كوتاه و طى چند روز به پايان مىبريم و براى تو اين قدرت نيست كه مسير سفر را حتى در طول چند ماه طى كنى، اگر علاقه دارى با ما در اين سفر همراه شوى بايد در برابر نقشهاى كه ما براى بردن تو داريم تسليم محض باشى و هرگز در طول سفر دهان براى سخن گفتن باز نكنى و سكوت حكيمانه و عاقلانه را نشكنى؛ زيرا شكستن سكوتت با هلاكتت مساوى خواهد بود.
لاك پشت به دو يار مهربانش قول داد در طول سفر از سكوت دست برندارد و زبان به سخن گفتن باز نكند و از فضولى در برابر نقشهى آنان بپرهيزد.
دو لك لك چوبى كوتاه و مناسب آوردند و به لاك پشت گفتند تو وسط اين چوب را با دهانت محكم بگير و ما هم دو سر چوب را با پاى خود محكم مىگيريم و سپس به پرواز مىآييم و تو را به اين صورت بدون كندى و معطّلى به قشلاق مىبريم.
دو لك لك، لاك پشت را با خود برداشتند و با پروازى تيز به سوى محل مورد نظر به حركت درآمدند. در راه از بالاى قريهاى در حال عبور بودند كه اهل قريه با ديدن اين منظره شگفتزده شدند و گفتند اين چه داستانى است؟ دو لك لك لاك پشتى را اسير خود كرده و با مقيد كردنش به چوبى خشك او را با خود به سفر مىبرند! لاك پشت از سخن اهل قريه دلگير شد، خواست پاسخ آنان را بدهد، مجبور به باز كردن دهان شد، باز كردن دهان همان و از اوج هوا به زمين افتادن همان و به هلاكت رسيدن همان!!
آرى، سزاى زبان درازان و قانون پردازان در برابر قرآن كه مىخواهد انسان را به اوج معنويت و رشد و كمال پرواز دهد و دنيا و آخرتى آباد براى او بسازد جز سرنگونى و نگونسارى و هلاكت چيزى نيست، به همين خاطر قرآن مجيد مىگويد: در برابر من فقط گوش باشيد، براى به هوش بودن و عمل كردن، و سكوت باشيد براى نجات يافتن، تا مورد رحمت خدا قرار گيريد و به سعادت دنيا و آخرت برسيد.
اهل معنى و ولايت و امامت
اهل معنى از طريق قرآن به اين حقيقت آگاهند كه دين بدون امام معصوم و رهبرى و ولايت او كامل نيست و نعمت حق بىوجود او بر بندگان تمام نخواهد بود و اسلام بى امام معصوم مورد رضاى خدا نمىباشد.
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» «8».
امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [به عنوان] آيين برگزيدم.
اين آيه بر اساس اغلب تفاسير اهل سنت و همهى تفاسير شيعه در روز هجدهم ذوالحجه كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به فرمان خدا على بن ابى طالب اميرالمؤمنين عليه السلام را به رهبرى و ولايت و زمامدارى امت نصب كرد نازل شد، و به اين خاطر خداى مهربان بيان داشت كه امروز كه على بن ابى طالب به ولايت و رهبرى و ادارهى امور امت منصوب شد دين شما را برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را با وجود على براى شما به عنوان دين رضايت دادم.
اگر مردم پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله، ولايت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام را مىپذيرفتند و زير بار غير متخصص نمىرفتند به تدريج ملتهاى جهان به اسلام مىگراييدند وسفرهى دانش و معرفت و عدل و عدالت و درستى و امانت و همبستگى و وحدت در پهنهى زمين پهن مىشد و انسان تا قيامت از تفرقه و فتنه و آشوب و پليدى و بىدينى و فساد و شر و گناه و معصيت در امان مىماند.
حضرت باقر عليه السلام مىفرمايد: فريضههاى الهى كه يكى پس از ديگرى به تدريج نازل شد، ولايت و رهبرى آخرين فريضهاى بود كه اعلام شد و پس از آن، آيهى اكمال دين و اتمام نعمت نازل گشت «9».
آرى، خدا فرايض را با ولايت امام معصوم كامل كرد؛ زيرا پيامبر اسلام آنچه را خدا از دانش و معرفت و علم و بصيرت نزد او به وديعت نهاده بود به آگاهى و اطلاع على عليه السلام رساند و پس از على عليه السلام در يازده فرزندش كه به فرمان حق اوصيا و جانشينان پيامبر بودند قرار گرفت و به همين خاطر اهل بيت عليهم السلام پس از قرآن به عنوان ثقل ديگر دين معرفى شدند و از سوى پيامبر اعلام شد كه اگر امت به اين دو ثقل تمسك جويند هرگز چهرهى سياه و زشت گمراهى را نخواهند ديد.
حضرت باقر عليه السلام دربارهى اهميت و عظمت ولايت و رهبرى معصوم مىفرمايد:
بُنِىَ الإسلامُ عَلَى خَمسٍ: عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَالصَّومِ وَالحَجِّ وَالوِلايَةِ، وَلَم يُنادَ بِشىءٍ كَما نُودِىَ بِالوَلايَةِ «10»
. اسلام بر پنج حقيقت بنا شده: بر نماز و زكات و روزه و حج و رهبرى و ولايت، و مردم را به چيزى هم چون ولايت ندا ندادهاند.
اهل معنى پس از پيامبر و قرآن حقايق و معارف و احكام و سنن و حلال و حرام و رموز و اشارات و لطايف و معانى را از طريق دارندهى ولايت و رهبرى دريافت مىكنند و احدى را به جاى آن قبول ندارند و به دستور قرآن از صاحبان ولايت حقه به عنوان اولوالامر اطاعت و پيروى مىنمايند.
از حضرت صادق عليه السلام در رابطه با معناى شجرهى طيّبه كه در آيهى بيست و ششم سورهى ابراهيم ذكر شده است «11» پرسيدند. حضرت پاسخ داد:
رسول خدا ريشهى درخت و اميرالمؤمنين تنهى آن و امامان از نسل پيامبر و على شاخههاى آن و دانش و معرفت امامان ميوهى آن و شيعيانِ مؤمنشان برگهاى آن هستند... «12».
اهل معنى و عمل
بينايان راه و آگاهان طريق اللَّه و عارفان شيدا كه همهى ظواهر زندگى را براى دست يافتن به معنا مىخواهند بر اساس آيات كتاب خدا كه آنان را به عمل صالح خوانده و به جهاد در راه دوست دعوت كرده با همهى وجود فرمان «وَ اعْمَلُوا صالِحاً» «13» را با گوش جان شنيده و طوق بندگى حق را به گردن انداخته و لحظهاى از عمل غافل نمىشوند و با معرفت و همت و عشق قدم در وادى عمل مىگذارند و خالص و بىريا به كوشش برمىخيزند و پاداشش را فقط به خدا اميد دارند.
«وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ...» «14».
و آنان را كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته انجام دادهاند بشارت ده كه براى آنان بهشتهايى است كه از زير درختانش نهرها جارى است.
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» «15».
بىترديد كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادن و نماز را برپا داشتند و زكات پرداختند پاداششان براى آنان نزد پروردگارشان محفوظ است، نه هيچ ترسى بر آنان است و نه اندوهگين مىشوند.
اهل معنى در عمل، اهل تجزيه و تفكيك احكام الهى نيستند؛ همهى احكام خدا و حلال و حرام او در مرحلهى عمل و ترك براى آنان يكسان است. آنان واجبات بدنى، مالى و حقوقى را بدون تفاوت گذاشتن ميان آنها ادا مىكنند و در اين زمينه از ملامت هيچ ملامتگرى نمىهراسند.
|
نهادم سر به فرمانش بكن گوهر چه مىخواهد |
سرم شد گوى چوگانش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
كند گر هستيم ويران زند گر بر همم سامان |
من و حسن به سامانش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
اگر روزم سيه دارد و گر عمرم تبه دارد |
من و زلف پريشانش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
ز دست من چه مىآيد مگر مسكينى و زارى |
زدم دستى به دامانش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش |
من و لطف فراوانش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
شنيدم گفت مىخواهم سرش از تن جدا سازم |
سر و تن هر دو قربانش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
نباشد گر روا در دين كه خون عاشقان ريزند |
بلا گردان ايمانش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
اگر دل مىبرد از من و گر جان مىكشد از تن |
فدا هم اين و هم آنش بكن گو، هر چه مىخواهد |
|
|
تو را اى فيض كارى نيست با دردى كزو آيد |
به او بگذار درمانش بكن گو، هر چه مىخواهد «16» |
|
اهل معنى كه اهل توحيد و نبوت و قرآن و ولايت و عمل هستند اين حقايق را در وجود خود با حسنات اخلاقى و تقواى فكرى و قلبى و روحى تكميل مىكنند و ساختمانى ملكوتى و حصارى عرشى براى خود به وجود مىآورند كه با قرار گرفتن در آن از شرّ هر شيطانى و هجوم هر خنّاسى امان مىيابند و به تدريج نيروهايى الهى در آنان ظهور مىكند كه با توسل به آن نيروها كارهايى شگفت در چهارچوب واقعيات دينى و شرعى از آنان سر مىزند كه باور كردنش براى ظاهر بينان مشكل و براى بيرون رفتگان از دايرهى انسانيت غيرممكن است.
استاد اخلاق ما در درس اخلاقش كه در پارهاى از مجلات دينى هم چاپ شده است مىفرمود:
انسان از روح كه جنبهى ملكوتى دارد و جسم كه جهت ناسوتى و حيوانى دارد تركيب شده است، از نظر روحى برتر از ملائكه و معنون به عنوان خليفة اللَّه، مظهر اسما و صفات حق، برتر از همهى موجودات، امين اللَّه و روح است، و از نظر جسمى هم معنون به عنوان ظلوم، جهول، كفّار، عجول، هلوع و جزوع است.
اين دو عنصر مادى و معنوى با هم تركيب شدهاند و كيفيت چنين تركيبى را هيچ كس جز حق يا كسانى كه عملشان شهودى است نمىداند.
تركيب اين دو ضدّ، شاهكار خلقت است، با اين تركيب انسان ميل به استكمال دارد و مىتواند به جايى برسد كه به جز خدا نداند و نبيند.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- بقره (2): 163.
(2)- فيض كاشانى، ديوان شعر، غزل 57.
(3)- احزاب (33): 21.
(4)- صادق سرمد.
(5)- اسراء (17): 9.
(6)- يونس (10): 57.
(7)- اعراف (7): 204.
(8)- مائده (5): 3.
(9)- كافى: 1/ 298، باب ما نص اللَّه عز و جل و رسوله على الأئمة، حديث 4؛ تفسير صافى: 1/ 421.
(10)- كافى: 2/ 18، باب دعائم الإسلام، حديث 1.
(11)- «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» ابراهيم (14): 24.
(12)- عن عمرو بن حريث قال: سالت ابا عبد اللَّه عليه السلام عن قول اللَّه «كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» قال: فقال: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اصلها، واميرالمومِنِينَ عليه السلام فرعها، والأئمة من ذريتهما اغصانها، وعلم الأئمة ثمرتها، وشيعتهم المؤمنون ورقها، هل فيها فضل، قال قلت لا واللَّه قال واللَّه ان المؤمن ليولد فتورق ورقة فيها وان المؤمن ليموت فتسقط ورقة منها.
كافى: 1/ 428، باب فيه نكت و نتف من التنزيل بالولاية، حديث 80؛ تفسير صافى: 1/ 886؛ تفسير عياشى: 42/ 22؛ بحار الانوار: 64/ 37.
(13)- مؤمنون (23): 51.
(14)- بقره (2): 25.
(15)- بقره (2): 277. (16)- فيض كاشانى، ديوان اشعار، غزل 298.
مطالب فوق برگرفته شده از
کتاب : زيبائى هاى اخلاق
English