لطفا منتظر باشید

نياز انسان به عدالت‏

  انسان، يعنى موجودى بزرگ، شريف، لايق، مستعد، و بزرگوار؛ يعنى وجودى كه آفرينش تمامي قدرت ابداع خود را به كار گرفت تا او به وجود آيد؛ يعنى همان وجودى كه همت خود را به كار گرفت تا اين تمدّن و زندگى را براى ادارة امور حيات به وجود آورد؛ يعنى موجودى كه جزء‌اي از اين پيكرة بزرگ عالم خلقت هست.

  تمام بينايان عالم كه مى‏گويند: اساس جهان بر عدل و عدالت مبتنى است، آيا مى‏توانند بگويند: زندگى و نظام خلقت با اين برنامة منظم در صورتى برپاست كه تكيه بر عدل داشته باشد، به جز نظام حيات انسان؟ آن‌ها نمى‏توانند بگويند، از كوچك‌ترين جزء عالم تا بزرگ‌ترين شى‏ء عالم، عدل را مى‏خواهد، ولى انسان عدل را نمى‏خواهد!

  تعبير را گسترده‏تر كنيم: آن‌ها نمى‏توانند بگويند جهان هستي، حكومتِ مقررات عادلانه مى‏خواهد، ولى انسان چنين مقرّراتي را نمى‏خواهد! مي‌پرسيم مگر انسان موجودي بريده از اين عالم است؟ مگر انسان موجودي وابسته به اجزاي اين عالم نيست؟ مگر بدن انسان از زمان نطفه بودن تا هنگام مرگ، محكوم به مقررات عدل نيست؟ مگر دستگاة تنفّس به اندازة عادلانه هوا نمى‏گيرد؟ مگر بدن به اندازة عادلانه نور نمى‏گيرد؟ مگر بدن به اندازة عادلانة استعدادش رشد نمى‏كند؟ مگر بدن به اندازة استعداد عدالتش گلبول قرمز و گلبول سفيد نمى‏سازد؛ سلول درست نمى‏كند؛ به مبارزه با نابسامانى‏هاى كشور بدن و برقراري حكومت عدل در آن برنمى‏خيزد؟ بله. تمام اين واقعيات مسلم است. اگر مزاج انسان از جادة عدالت منحرف شود، صاحبش مريض مي‌شود؛ اگر چشم از جادة عدالت منحرف شود، صاحبش به طرف كورى مى‏رود؛ اگر گوش از جادة عدالت منحرف شود، او به طرف كرى مى‏رود؛ حيات كه از جادة عدالت منحرف شود، به طرف مرگ مى‏رود. براي همين بايد گفت، بنيان بدن  هماهنگ با بنيان عالم، متكى بر عدل است.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه