حكايتى از جبرئيل عليه السلام در قبولى عمل عابد پانصد ساله
روايت مهمى را نقل مىكنند كه جبرئيل عليه السلام به محضر مقدس نبى عالىقدر صلى الله عليه وآله نازل شد. وقتي او آيهاى را كه آورده بود، تلاوت كرد و امر نزول آيه تمام شد، نبى بزرگ كه در تواضع و اخلاق بىنمونه بود، به جبرئيل عليه السلام فرمود: براى عبرت گرفتن، از عجايبى كه از زمان خلقت خود تا الان در عالم مشاهده كردى، براى من تعريف كن.
اميرمؤمنان عليه السلام دربارة عبرت گرفتن ميفرمايد: «مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ.» : چقدر من در حال تعجّب هستم كه هيچ كلاسى براى تعليم گرفتن و آموختن مانند كلاس روزگار نيست، ولى اين كلاس شاگرد خيلى كمي دارد.
ز دام طبيعت پريدن خوش است گل از باغ لاهوت چيدن خوش است
به كاخ تجرّد نشستن نكوست در آن جا رخ يار ديدن خوش است
مي عشق نوشيدن از دست يار ز آن باده جان پروريدن خوش است
نسيمى وزد تاز باغ وصال چو گل جامه از تن دريدن خوش است
از اين شهر و اين خانه تا كوى يار چو آهوى وحشى دويدن خوش است
همه شب به اميد صبح وصال چو نى ناله از دل كشيدن خوش است
الهى! به شوق غزالان عشق به صحراى وحدت چريدن خوش است
الهي قمشهاي
جبرئيل عليه السلام گفت: آقا! قرار بود من بر يكى از انبيا نازل شوم، در هنگام نازل شدن، در منطقۀ محدودى كه جزيرهمانند بود، به درياى آرامى برخورد كردم. در هنگامى كه مىرفتم آن پيغمبر را ملاقات كنم، كسى را در اين جزيره ديدم كه فعاليت جسمى و فعاليت كارى داشت. از نظر عبادت، ظرف وجود او را كه نظر كردم، ديدم خيلى دقيق بود. از نظر عمر، در ديوان عمر او كه نظر كردم، ديدم خداى عزيز و توانا پانصد سال عمر به او عنايت كرده است. من وقتى به او برخورد كردم، در سجده بود و اشك مىريخت. من به اين جملة او رسيدم كه مىگفت: الهى! تمام تقاضاى من از تو در يك جمله است، و آن اين است كه من از تو مىخواهم ساعت مرگ من و جان دادن مرا در حال سجده بر خودت قرار بدهى؛ من آن وقتى كه مىخواهم جانم را به تو بدهم، در حال سجده بر تو باشم. الهى! از تو تقاضا مىكنم، حال عبادت مرا تا شب مرگ تداوم بدهى، و تقاضا مىكنم روز مرا در قيامت در حال سجده محشور كنى. يا رسول الله! من به ديوان قبولى نظريات بندگان نگاه كردم و ديدم خدا همة برنامههايش را پذيرفته است.
جبرئيل عليه السلام به منزلة وزير دربار الهى، و امين وحى پروردگار است و اسرار خدا پيش او ميباشد؛ او داراي وجودى بىنظير است. خداي متعال در قرآن مجيد در آية صد و هفتاد و هفت سوره بقرة، ايمان را به پنج صورت بيان مىكند كه يكى از آنها ايمان به ملايكه است.[13]
جبرئيل عليه السلام گفت: يا رسول الله! اين برنامهها خيلى براى من جالب بود، و دوست داشتم صحنة قيامت او را هم ببينم. من آن را در ديوان قيامت و در علم خدا مشاهده كردم. چون در آية سي و دو سورة يس، خدا مىفرمايد:
} وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ{
همة عالم، از اول تا آخر، هر چه كه هست، نزد من حاضر است.
در علم پروردگار گذشته، حال و آينده وجود ندارد، و گذشتگان، و افراد زمان حاضر و آيندگان همه معلوم و مسلّم است. اين مطلب را در حكمت عاليه متعاليه بحث كردهاند. علاوه بر قرآن مجيد كه خيلى دقيق و لطيف آن را بيان كرده است، مرحوم حاجى، در منظومة حكمت و صدرالمتألهين در علم پروردگار در كتاب اسفار و ديگران نظرياتى دارند. ولى عالىترين مبناي علم الهي همين آية سي ودو سورة يس است كه بيان ميكند، اصل موجودات جهان چه موجودات گذشته، چه موجودات حال و چه موجودات آينده در علم الهي منعكس است؛ چون خدا است و محيط، و براى او غيبت معنا و مفهوم ندارد كه آينده بيايد تا او ببيند چه مىخواهد باشد. غيبت متعلّق به محدودين هست. ما الان بين دو غيب قرار گرفتيم: گذشته و آينده، و نه از اول عالم اطلاع داريم و نه از آخر عالم. اين وسط هم معلومات ما خيلى كم و كوچك است. اين قدر كوچك است كه راوى ميگويد، در محضر امام صادق عليه السلام نشسته بود، كسي پرسيد: آقا! اندازۀ كرة زمين چقدر است؟ حضرت به او فرمود: در ذهن خود بيابان بدون اول و آخرى را در نظر بياور. سايل گفت: بيابانى را در نظر آوردم كه نه اول دارد و نه آخر. بعد حضرت فرمود: دانة ارزنى را در اين بيابان بى اول و آخر رها كن. گفت: رها كردم. حضرت فرمود: ذهن خود را از بيابان خارج كن. گفت: خارج كردم. حالا ميبينم در اين بيابان حوادث عجيبى اتفاق مىافتد؛ موجوداتى مىآيند؛ خلقتى وجود دارد؛ برنامههايى هست. حضرت فرمود: حالا برو آن دانة ارزن را در بيابان پيدا كن. گفت: آقا! آن دانة ارزن، بين اين همه حوادثى كه در اين بيابان اتفاق مىافتد، قابل پيدا كردن نيست. امام عليه السلام فرمود: كرة زمين در مقابل آنچه با چشم مىبينيم، نه چيزهايى كه نمىبينيم، مانند دانۀ ارزنى در يك بيابان بىاول و آخر است و تو درون اين دانه ارزن هستى. خانۀ تو اين قدر كوچك است. خودت را ببين كه در مقابل اين خانه چقدر كوچك هستى.
گذشتة متعلّق به مايي هست كه اين قدركوچك هستيم؛ آينده هم متعلّق به مايي هست كه غيب با آن وسعت در برابرمان قرار دارد و ما هم اين قدر كوچك هستيم. براي همين نميتوانيم نسبت به آنها احاطۀ علمي پيدا كنيم. از حال هم كه ما اطلاعات زيادى نداريم.
اين گونه بود، نبى اكرم صلى الله عليه و آله با آن بزرگي كه داشت، اول هر نمازى در برابر خدا كه ميايستاد، مىگفت: «مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ.»[14]
خدايا! من نتوانستم آن طورى كه تو هستى تو را بشناسم، مرا ببخش، من در مقابل تو كوچك هستم.
English