دنياى دنياپرستان
نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان
اسلام از بازشناساندن دشمنان بشر به بشر كوتاهى نكرده، و در اين زمينه چه در قرآن چه در رايات از بيان هيچ برنامه مثبتى فروگذار ننموده است.
در آنجا كه از دنيا بعنوان يك دشمن سرخست و خطرناك ياد ميكند، منظورش اجزاء بهم پيوستهاى نيست كه از مجموعش منظومه شمسى پديد آمده، مقصدش چنانچه دانشمندان اسلامى بخصوص علامه عاليقدر و روشن ضمير پاك نهاد مرحوم مجلسى در ذيل آيات و روايات مربوط به دنياى مذموم بيان كرده، نوع برداشت انسان از عوامل زندگيست برداشتى كه منتهى به از دست دادن شرف و فضيلت و دين و كيان انسانى ميگردد، دنيائى است كه روى آوردن بآن مساوى با ويران شدن اساس فطرت و وجدان و اخلاق و مبانى انسانيت است.
دنيائيكه همچون تيشه در برابر ريشه انسانيت قرار ميگيرد، و آدمى را از حق و حقيقت دور ميكند، نبايد بآن چشم طمع دوخت، و حيف از انديشه و فكر كه در بدست آوردن اينچنين دنيا خرج شود.
دنيا بايد براى انسان خانه پرستش خدا و بنا بگفته على عليه السلام بايد مسجد عبادت براى الله باشد.
بريدن از حق و گرايش بماديت صرف از دنيا براى انسان بتخانه ميسازد و آدمى را وادار بپرستش هزاران بت جاندار و بيجان ميكند، و پس از تلف شدن عمر و در باختن تمام فضائل بابليس، از انسان جز هيزمى براى جهنم چيزى نميماند.
آنگونه بايد زندگى كرد، كه دنيا براى انسان شهوتسرا نشود، و آدمى در آن همچون درندهاى در جنگل جلوه نكند.
آنانكه دنيا را بعنوان هدف انتخاب ميكنند، در تمام زواياى حيات مطابق برداشتى كه از عوامل مادى برميدارند، بشكلگيرى مشغول شده، و در اين راه تمام ارزشهاى واقعى را از دست داده، و بهر جنايتى براى رسيدن بوصال اين عروس فريبنده كه به مليونها داماد شوهر كرده و هنوز عروس است خود را آلوده ميكنند!
آنان كه دنيا را براى خود بتكده يا شهوتسرا انتخاب ميكنند، از افتادن در منجلاب رذائل بىباك گشته، و تمام علف هرزههاى سيئات اخلاقى در سرزمين وجودشان ميرويد.
هم اينانند كه براى پيشگيرى از روشن شدن چراغ وجود موسى، هزاران طفل بيگناه را سر ميبرند، و براى جلوگيرى از شكوفا شدن انديشه و حسنات اخلاقى ملتها، دست بانواع جنايات غير قابل جبران ميزنند، و عمال و نوكران بدبختتر از آنان براى بدست آوردن چند لقمه چرب، به پيروى كوركورانه از آنان اقدام كرده و بصورت چاكران خانهزاد بر خاك كثيف بارگاه شيطانى آنان سر مىنهند.
در حقيقت بايد گفت: پرستش فرعونها، يا بتهاى بيجان برگشت به پرستش درهم و دينار، و براى بيشتر بدست آوردن زرق و برق و عيش و نوش آزادتر ميكند، كه اسلام از مجموع اين برنامهها تعبير بدنياپرستى كرده و از پرستندگان بعنوان عبيد دنيا ياد نموده است.
بندگان دنيا
پرسندگان دنيا، اگر خواهان دين، اخلاق، فرهنگ، تمدن، علم، و هنر باشند تا جائى خواستار اين برنامههايند، كه بدنياى آنان زيان نرساند، و بمكتب فكرى غلط و سيستم بىپايه انديشه آنان ضرر وارد نياورد.
هم اينان بودند كه بوسيله ابو طالب براى متوقف كردن برنامههاى پيامبر آنحضرت پيام دادند: هدف از رسالت و نبوت شما اگر بدست آوردن قدرت و مقام است تا در سايه آن بتوانى برياست قبائل نائل شوى، يا بكام زيباترين دختران عرب برسى، يا بمال فراوان دستيابى، هم اكنون ببرنامهات پايان بده، تا ما هريك از اين سه خواسته را كه بخواهى برايت فراهم آريم.
آن مردم پست كه همهچيز را از پشت عينك دنياپرستى ميديدند، و از پيامبر چونان وضع خود تصور برداشته بودند، تاروپود انديشه غلط و تصور باطلشان با جواب پيامبر بباد رفت، عموى عزيز باين مردم بگوى اگر توان و نيروى شما بانجا برسد كه آفتاب را در دست راستم نهيد و ماه را بدست چپم بسپاريد، از نشر توحيد و دعوت بفضيلت و آزاد كردن مردم از زير بار ستم طاغوتها دست برنميدارم، آنان پيشرفت فرهنگ اللّه را نمىپسندند زيرا فرهنگ الهى با تمام برنامهاى آنان مخالف بود و اين مخالفت بخير دنيا و آخرت ايشان تمام ميشد، اينان ميخواستند پيامبر با آنان همكارى كند، و برنامههائى ارائه دهد كه زيانى بدنياپرستى آنان نداشته باشد.
پس از مدتى پيام دادند، براى خاتمه تمام آلام و رنجها و نگرانيهائيكه از طرف ما بشما ميرسد، بيا هفته را دو تقسيم كن، قسمتى از هفته را ما بعبادت خداى تو ميشتابيم، و قسمت ديگرش را تو بپرستش بتهاى ما روىآور، اهل مكه نميخواستند تن بقبول فرهنگ و دانش و دينى بدهند، كه با تجاوزات آنان سر آشتى ندارد، اينبار خداى بزرگ در جواب آنان فرمود:
قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ، وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ، وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ، وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ.
مبارزات يهود و مسيحيت در طول تاريخ و بخصوص در اين زمان با اسلام دنباله همان برنامههاى كثيف بتپرستان مكه است.
اسلام ميخواهد به تجاوز متجاوزان در تمام جبهههاى حيات خاتمه دهد ولى متجاوز متكبر آئينى را ميطلبد كه با اوه هم گام و همراه باشد.
صهيونيست و امپرياليسم و كمونيست مادهپرست و شهوتران كه دوست دارد تمام برنامهها بنفع خواستههايش باشد، و رسيدن باين خواستهها گرچه به كشتن و زجر دادن ملتها و غارت اموالشان منتهى گردد برايش مهم نيست فرهنگ خدا را نميخواهد.
اينان طالب قواعدى هستند كه بآنان اباحه مطلق دهد، و اتفاقا تابع چنين راه و رسمى هم هستند.
دين ميگويد مردم بنده حقند، آزاد آفريده شده و بايد آزاد زيست كنند، و بخاطر عقل و روحى كه دارند بايد از تمام مواهب زندگى برخوردار باشند، و حقوق آنان در تمام زمينهها رعايت گردد، ولى اينان چنين مسلكى را نخواسته و نميخواهند، آرى بنده دنيا بودن و جز دنيا نديدن و نخواستن و نگفتن گوئى ماهيت آدمى را تغيير داده و انسان را به پستترين مرحله سقوط و بدبختى ميكشاند.
راستى عجيب است، تا روزيكه پيامبر مبعوث برسالت نبود، در ميان عرب معروف بمحمد امين بود، او را راستگو و درستكار ميشناختند، اما از وقتى بر عليه آن متجاوزان مأمور بقيام و مبارزه شد، او را مجنون، كاذب، بدقول، ساحر، و ... خواندند، اينست نتيجه گرفتار آمدن بدام دنيا، يا محصول برداشت غلط از ميدان زندگى، كه آدمى را تا مرز مبارزه با انبياء و مكتب حق ميكشاند!!
مسجد و بتخانه
دنيا براى پيامبران راستين، و ائمه هدايت و عاشقان الهى مركز عبادت و كلاس رشد و تكامل بود.
انبياء وقتى قدم بدنيا ميگذاشتند، ميديدند ناسپاسان اين مركز پاك را تبديل به بتخانه كرده، و در آن بتهايجاندار و بيجان فراوانى گذاشته، و از طريق اين بتها خود را باسارت هواى نفس و ابليس درافكنده و ساير مردم را نيز باسارت گرفته و از تمام برنامههاى آنان ميدوشند.
پيامبران عزيز خدا تمام بتهاى جاندار و بيجان را بىعنوان و پست و بىاثر و بىاراده معرفى كرده، و بباز گرداندن انسان بمدار پرستش الله اقدام ميكردند.
انبياء دماغ سركشان را بخاك مذلت ماليده، و گردن گردنفرازان را با پتك توحيد كوبيده، و زنجيرهاى اسارت را از دست و پاى ملتهاى زير يوغ استعمار پاره ميكردند.
آنان بدرهم ريخنن خرافات و اوهام برخاسته، و از انسان گنهكار و متجاوز و گرفتار ذلت مادهپرستى انسانى عادل و كامل بوجود آورده، انسانيكه تمام عوامل مادى را وسيله رشد گرفتن، و هدفى جز الله نداشته باشد، اما ناسپاسان وقتى قدم بدنيا ميگذارند آنجا را تبديل به بتخانه و مركز فحشاء و منكرات كرده، حتى پاكترين محل يعنى خانه كعبه هم از دستبرد خائنانه آنان سالم نميماند، جائيكه صورت پاك پيامبران بعنوان تواضع و فروتنى در پيشگاه الهى بخاك بندگى نهاده شه مركز سيصد و شصت بت شده، و از طريق اين بتها اقوام و قبائل باسارت انسانهاى كافر و ناسپاس كشيده ميشوند.
انبياء همچون باغبانان بشكوفا كردن نيروى فطرت، وجدان و ساير استعدادهاى بشرى همت ميگماشتند، تا بتسازان بدست خويش بدرهم كوبيدن بتها برخيزند، و خود را از قفس زبونى و ذلت برهانند.
انسانها همچون طلا بايد در كوره امتحان و تمرين نيكيها و دورى از زشتىها قرار بگيرند، تا شهوات و غرائز آنان تعديل شده و بر پليديها پيروز شوند، و اساس سلامت دنيا و آخرت خود را تأمين كنند.
آنان كه از حق روىگردانند، چارهاى جز تبديل محيط زندگى به بتخانه و سجده آوردن در برابر بتان، براى گذراندن اين چند روزه زندگى ندارند، اينان همان مردمى هستند كه بدست خود فرعون و نمرود و معاويه و يزيد را پرورش داده و بساختن لات و عزّى و هبل برخاسته، تا از جنب آنان بارضاء شكم و شهوت خويش آنطور كه دلخواه آنان است برخيزند. چه نيكوست هك از دنيا همانند پيامبران و ائمه استفاده كنيم، آنان كه كلامشان نور، فرمانشان رشد، سفارششان تقوا، كارشان نيكى، و عادتشان احسان بود.
آرى اگر احمدوار قدم بدنياگذارى بتها را شكسته، و بتخانهها را ويران كرده و جايگاه زندگى را تبديل بخانه توحيد خواهى كرد، و در مسير رشد و تكامل قرار خواهى گرفت، اما اگر چ ون بو جهل قدم بدنيا بگذارى مسجد را تبديل به بتخانه كرده، و بند ذلت طاغوت و بت را بگردن خواهى نهاد.
ارزيابى مسئله سياست در زندگى على (ع)
در بخش امامت و رهبرى از مسئله سياست در اسلام بطور مشروح سخن رانده شده در آنجا دانستيد كه منظور از سياست در اسلام حكومتى است كه نسبت بتمام شئون زندگى فراگير است، و حاكم در حكومت اسلامى با منتخب خداست، يا كسى كه اوصاف و شرايط خدا خواسته درا و جمع باشد، و حاكم مسئوليت دارد مردم را در جهت آباد كردن دنيا و آخرت هدايت كند، و با موانع راه خدا بسختى مبارزه نمايد، در سياست اسلامى از دنيا بعنوان وسيله براى رسيدن بعاليترين هدف كه الله است استفاده ميگردد، و بدون ترديد در رأس تمام سياستمداران حوزه حق انبياء و ائمه هستند، نظرى بحكومت على عليه السلام اين معنا را روشن ميكند كه سياست در اسلام بر اساس رعايت حقوق مادى و معنوى جامعه قرار دارد، و حاكم اسلامى در مسلك سياسى خود تابع فرامين الله و سنت پيامبر است.
با توجه باين واقعيت در مقدمه نهج البلاغه عبده بمسألهاى برميخوريم كه محى الدين خياط عنوان كرده، و راستى اينگونه قضاوت ناحق از كسى كه ادعاى دانش دارد اعجابانگيز است، محى الدين خياط پس از بيان قسمتى از ويژهگيهاى فكرى و روحى على عليه السلام ميگويد اگر سياست على همانند كياستش بود، و آراءش همانند پيشروى و جلوداريش، و تدبيرش مانند بلاغتش و تيزهوشيش مانند قاضوتش هر آينه در رأس سياستمداران بود و از بهترين افرادى كه اين لباس را پوشيد!! «1»
راستى وقتى يك انسان از هدايت الهى دور ميماند، دچار چه بدبختىهائى ميشود، محى الدين خياط آرزو دارد، على هم در سياست همانند اربابان اموى و عباسى جناب محى الدين باشد، توجه ندارد كه على در سياست تابع فرمان قاطع الهى بوه و سياست با دنيادارى و سلطنت نزد على فرق داشت على از برنامههاى غلط بيزار بود، و نميخواست براى بقاى حكومت و امارتش بمردم از غير قانون الهى استفاده كند، و بايد گفت: على دنياخواه و دنيادار بنود، مشى سياسى او قرآن بود و بس، او نميخواست خود را به امارت و حكومت ارضاء كند، او خود را در زمينه خلافت امين خدا در مردم ميدانست و بهتر اينكه از قول مولاى متقيان جواب جناب محى الدين خياط را بدهيم.
و اللّه ما معاوية بادهى منّى و لكنّه يغدر و يفجر و لولا كراهيّة الغدر لكنت من ادهى النّاس و لكن كلّ غدرة فجرة و كلّ فجرة كفرة و لكلّ غاغدر لواء يعرف به يوم القيامة و اللّه ما استغفل بالمكيدة و لا استغمز بالشدّيدة: «2»
بخدا قسم معاويه زيركتر از من نيست، او حيلهگر است و خائن، اگر خيانت و نارو زدن نكوهيده نبود من زرنگترين مردم بودم، هر مكرى گناه است و هر گناهى نافرمانى از خدا، قيامت حيلهگران بوسيله علامتى كه با آنهاست شناخته ميشوند، بخدا قسم من اهل غافلگير كردن نبودم تا دربارهام فكر كنند و از سختى و گرفتارى گريزى ندارم، زيرا مردى ثابت و پابرجايم.
آرى على سياست دنياپرستى و مقامخواهى نداشت، بيخبران از حقايق او را متهم به نقص در سياست ميكنند، نميدانم بنظر آنان اصول سياست چيست.
على عليه السلام در فراز ديگر ميفرمايد:
اما و الّذى فلقا لحبّة وبرء النسمة لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر و ما اخذ اللّه على العلماءا ن لا يقارّوا على كظّة الظّالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها و لسقّيت آخرها بكأس اولّها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عفطة عنّز: «3»
بخدائى كه دانه گياه را شكافت، و بآفرينش انسان دست زد، اگر حضور ملت و جمعيت فعلى امت و يارى يارىدهندگان نبود، و اگر پيمان الهى بانديشمندان قرار نداشت كه بر ستم ستمكار و از دست رفتن حق مظلوم نبايد صبر كرد، مهار شتر حكومت را بر كوهانش ميانداختم و پايان خلافت را بهمان اولش رها ميكردم، شما ميدانيد كه دنياتان پيش من از عطسه بز ماده بىارزشتر است.
اينست سياست على، سياست كنارهگيرى از دنياى غلط، سياست، دورى از مكر و حيله و خيانت، سياست، دورى از شهوت و غرائز ضد حق و سياست دورى از ظلم و تجاوز، اين نقص در سياست است؟!
آرى دنيا مسجد پاكان و بتخانه ناپاكان است، و اين است دو چهره از دنيا كه در قرآن و روايت ترسيم شده.
ميگويند هشت نفر اهل حال و بيدار نيمه شبى بر پشتبام خانه امير بلخ كه غرق در لذت سلطنت بود، و غافل از اوضاع مردم بگونهاى حركت ميكردند كه صداى پايشان امير را از خواب ناز بيدار كرد، سر از پنجره درآورد و گفت با توجه بقدرت و حكومت من، كسى جرأت حركت بر بام كاخ من را ندارد، من فكر ميكنم شما از جنس آدميان نباشيد ورنه جرأت اين جسارت در شما نبود، همه سر جلو آورده و گفتند ما نه از گروه جنيم و نه از طايفه ملك بلكه آدم هستيم قطار شترى از ما گم شده و ما در بام كاخ تو بجستجوى گم شده خويشيم.
امير بلخ با يك دنيا تعجب گفت، چگونه قطار شترى كه طبيعتا بايد در سطح حركت كند ببامى اينچنين بلند آنهم بام كاخ من برآمده؟! گفتند جناب كار ما هم همانند كار تست، سركار روى تخت حكومت درحاليكه غرق در هر نوع شهوت و گناهى، و حقوق ضعيفان با تكيه بر قدرت تو بدست كارمندانت پايمال است دنبال سعادت و سلامتى و در طلب امنيت و عافيت، تو به بام دنياپرستى دنبال مقصودى و ما بر بام تو در جستجوى قطار شتر! نوشتهاند امير بلخ تغيير حال داد و از افراد نيكوكار و شايسته گرديد، در اينجا بىتناسب نيست كه بيك روايت قدسى كه نمايشگر اوصاف اهل دنياست اشاره شود.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- نهج البلاغه عبده ص 3
(2)- نهج البلاغه خطبه 200
(3)- نهج البلاغه قسمت آخر خطبه شقشقيه
مطالب فوق برگرفته شده از
کتاب : نظام تربيت در اسلام
English