توجه به نعمتهای الهی
انسان اگر به باطن واقعیات نگاه کند و نعمتهای وجود مقدس الهی را بر اساس هدایت خود پروردگار هزینه کند، کمال سعادت دنیا و آخرت نصیب او میشود. در این آیات چه راهنماییهای سودمندی برای مردم دارد و به همه میفرماید:
)وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذي واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُور
ای مردم به واژه «نعمت الله» توجه کنید و ببینید که بین کلمه نعمت و الله فاصلهای نیست، یعنی هر چیزی از نعمتهای خدا را لمس کنید خدا را لمس کردهاید، مخصوصا نعمتهای معنوی را. امام علی(ع) میفرماید:
ما رَاَیتُ شَیئا الّا وَ رَاَیتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَه.
کسانی که یک ذره بیدار بودهاند، از این رابطه حقیقت را فهمیدهاند.
کلمة نعمت به الله وصل است. اینجا را با دید عرفانی باید نگاه کرد نه با دید لغوی، و نه با دید صرف و نحوی؛ فقط با دید باطنی. والله مسأله خیلی سنگین است و با توجه به این رابطه وقتی نعمت الله به انسان میرسد چه احساسی باید به انسان دست بدهد و انسان چه حالی باید پیدا بکند؟
آیا میدانید آنهایی که به حداقل حلال و حداقل خوراک و پوشاک و چیزهای دیگر قناعت میکردند، در عین حال همانها از نظر بدنی بندگی و عبادت را در حد اعلا رعایت میکردند؟ آنان کمتر میخوردند و کمتر میپوشیدند ولی بیشتر عبادت و کار میکردند. امیرمؤمنان(ع) میفرماید: پوست آنها به استخوانشان چسبیده بود و شکم آنها مساوی با پهلو و پشتشان بود. مردم به اینها که نگاه میکردند میگفتند آنها مریضاند در حالی که مریض نبودند. اینان روزها شیر بیشۀ کارزار و شبها عابد و زاهد و متهجد بودند، چون نعمت را محاسبه میکردند و میگفتند ما به حداقل قناعت میکنیم و به اندازه کارکردمان از این سفره برداشت میکنیم. آنها میدانستند که نعمتها خیلی با ارزشاند.
حضرت سیدالشهدا(ع) در دعای عرفه میگوید: مولای من، آن جاده میانبر را به من نشان بده تا زودتر به تو برسم.
جوانی بیمار شده بود و با هیچ دوایی خوب نمیشد. سراغ شیخ الرئیس رفتند و او را بر بستر او آوردند. چشمهایش را نگاه کرد و از دواها و معالجاتش پرسید و فهمید که همه آنها بیفایده بوده است. بعد شیخ نام چند خیابان را در شهر گفت و مواظب قیافه بیمار هم بود. یکی از خیابانها را که نام برد دید حال مریض دگرگون شد و نبض او از حالت طبیعی خارج شد. سپس چند كوچه از آن خیابان را نام برد، به یك كوچه که رسید حال بیمار بدتر شد. و وقتی خانههای کوچه را شروع به نام بردن کرد به نام خانهای رسید و دید که وضع مریض خیلی بدتر شد و قلبش مضطرب گردید. به پدر آن جوان گفت: آن خانه یک دختر دارد و پسرتان عاشق اوست.
English