استعجال
اما استعجال ونزق : بدان كه اين خصلتى است كه به واسطه او مقصود فائت شود و بنده را در معصيت اندازد و چهار آفت از او پديد آيد :اوّل آن كه مرد عابد قصد خير دارد و در آن جدّ و جهد مىنمايد و وقت باشد كه در حصول مقصود تعجيل مىنمايد و هنوز نه وقت آن باشد كه به مقصود رسد ، پس يا نااميد شود و اجتهاد بگذارد و از آن منزلت محروم گردد ، يا غلو كند در اجتهاد و تعب و از آن منقطع شود ، پس ميان افراط و تفريط بماند و هر دو نتيجه استعجالاند .روايت است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود :
إِنَّ دينَنا هذا مَتينٌ ، فَأَوْغِلْ فيهِ بِرِفْقٍ ، فَإِنَّ الْمُنْبَتَّ لا أَرْضاً قَطِعَ وَلا ظَهْراً بَقِىَ .دين ما محكم است به آهستگى و نرمى و مدارا در آن توان رفت كه آن كس كه چهارپاى بشتاب راند ، نه راه ببرد و نه چهارپاى زنده بماند .
در مثل آمده : إِنْ لَمْ تَسْتَعْجِلْ تَصِلْ ، اگر عجله نكنى برسى .
و شاعر مىگويد :
قد يدرك المتأنّى بعض حاجته وقد يكون من المستعجل الزلل
آهسته رو به برخى از خواستههايش مىرسد ، ولى آدم عجول دچار لغزشهاى گوناگون مىشود .
دوّم آن كه مرد عابد دعا مىكند و حاجتى مىخواهد به جدّ و اجتهاد و اجابت دعا را به تعجيل خواهد و نيابد ، نااميد شود و محروم بماند از حاجت .
سوّم آن كه مظلوم باشد و از سر خشم بر ظالم دعا مىكند ، تا مسلمانى هلاك شود به سبب او و باشد از حد تجاوز نمايد و در معصيت و هلاك افتد.قال اللّه تعالى : وَيَدْعُ الإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ وَكَانَ الإِنْسَانُ عَجُولاً .و انسان به همان صورت كه نيكىها را مىطلبد [ بدون توجه به عواقب امور و به سبب جهل به مصالح و مفاسد خويش ، گزند و آسيب و ] بدىها را مىطلبد و انسان بسيار شتاب زده و عجول است .
چهارم آن كه اصل عبادت و ملاك آن ورع است و اصل ورع به نظر و تأمّل و بحث تمام ، توان يافت در همه چيزى از اكل و شرب و لبس و غير اين و چون مرد مستعجل باشد ، توقف در كارها نكند ، هر سخنى كه فرازبان آيد بگويد و هر طعامى كه به دست آيد بخورد و در حرام و شبهت افتد در اين و در غير اين ، پس ورع فوت شود و چه چيز باشد در عبادت بىورع ؟ و چون خصلتى چنين باشد كه از خيرات حرمان آرد و از حاجات منقطع گرداند ، بر مرد متعبّد لازم باشد كه در اصلاح نفس خود كوشد و آن را از خود زايل كند .
امير حسين بن عالم بن الحسن الحسينى ، جامع علوم ظاهريه و باطنيه و حاوى فضايل عقليه و نقليه مىگويد :
آنجا كه حريم بىنيازى است انديشه ما خيال بازى است
حرفى كه رود ز راه تقليد خرسندى طبع دان نه توحيد
قومى كه زجمله پيش ديدند در آينه عكس خويش ديدند
همواره بگرد خود تنى تو آنگه دم معرفت زنى تو
در آينه ديدهاى هوا را گويى كه شناختم خدا را
English