بخش اول
اولين مطلب و سوال حضرت سجاد در دعاى مكارم الاخلاق اين بود:
اللهم بلغ بايمانى اكمل الايمان.
خدايا! ايمان مرا به كاملترين درجه ايمان برسان.
ما در جلسه گذشته ايمان را معنا كرديم و گفتيم كه ايمان عبارت است از تصديق به خدا و ذات بارى تعالى كه واجد همه صفات كماليه و مبرا از همه نقايص و كمبودهاست. ايمان اعتقاد به چنين خدايى است و اعتقاد به اينكه پيامبران از جانب خدا آمده اند، شريعت آورده اند، و آخر آنها خاتم الانبياست. ايمان آن است كه شريعتى را كه پيامبر اسلام آورده است از جانب خدا بدانيم و هر چه را كه آورده است قبول داشته باشيم و نيز ساير اصول دين مانند معاد- با وجود اينكه دليل عقلى هم برايش اقامه كرده اند- و امامت را كه بنابر مذهب شيعه مى باشد و آن هم از جانب پيامبر است، بپذيريم. اين ايمان قابل كم و زياد شدن است كه ان شاءالله در درسهاى بعد خواهيم گفت. در اين جلسه مى خواهيم ببينيم چرا چنين تصديقى را ايمان مى نامند.
ريشه ى ايمان
ايمان از ريشه ى امن است. امن مقابل خوف و به معناى ايمنى و آسايش و اطمينان است. ايمان كه باب افعال همان واژه است، به معناى اطمينان دهنده، تامين كننده، و امنيت دهنده به شخص است، «آمن فلان فلانا» يعنى او را مطمئن ساخت و به او امنيت داد. پس اصل و ريشه ايمان به معناى تامين مى باشد. در اين تصديق هم كه آن را ايمان گفته اند، همين معنا نهفته است. اين تصديق موجب امنيت خاطر انسان مى شود. كسى كه ايمان بياورد، از خطر فساد، و هلاكت تامين پيدا مى كند. به عبارت امروزى، ايمان انسان را بيمه مى كند. بيمه هم به معنى تامين است. عربها هم بيمه را تامين مى گويند. بيمه يعنى امنيت دهنده و تامين كننده. ايمان را ايمان گفته اند، براى اينكه انسان را بيمه مى كند و او را از خطرهاى آخرتى، عذاب الهى، و هلاكت اخروى امنيت مى دهد. اگر انسان ايمان آورد، از عذاب آخرت و هلاكت اخروى مصون است. از اين گذشته، ايمان حتى حيات دنيوى انسان را هم بيمه مى كند، نه تنها سعادت و خوشى اخروى را تامين مى كند، بلكه سعادت دنيوى را هم تامين مى كند. يعنى اگر انسان ايمان نداشته باشد، اصلا سعادت دنيا را نخواهد داشت و اگر سعادتى در دنيا براى انسان حاصل بشود در سايه ايمان تحقق پيدا مى كند. از اين آيه شايد بتوان همين معنى را استفاده كرد:
(من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مومن فلنحيينه حياه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون.)
كسى كه عمل صالح انجام دهد و كار نيك بكند، چه مرد باشد چه زن، در صورتى كه مومن باشد، ما او را زنده مى داريم به حيات پاكيزه و طيبه، و اجرى بسيار بهتر از عمل نيكى كه كرده است به او عطا مى كنيم.
طيبه يعنى عطرآگين، و حيات طيبه يعنى حيات پاكيزه اى كه راحتى و آسايش سايه آن باشد. بعضى حيات طيبه را معنى كرده اند به بهشت و آخرت. ولى بعضى ديگر آن را به طور عام معنى كرده اند، و داعى نداريم كه آن را اختصاص به حيات آخرتى بدهيم. خدا حيات دنيوى انسان را هم پاكيزه و مقرون به سعادت مى كند و زندگى را عطرآگين و پاكيزه قرار مى دهد. آيات ديگرى نيز به همين مضمون در قرآن هست.
شايد در فروعات اين موضوع، مطالب ديگرى بگوييم، ولى آنچه مقصود ماست اين است كه ايمان سعادت دنيوى انسان را تامين مى كند. يعنى اگر در دنيا هم سعادتى باشد و بتوانيم به آن سعادت دنيوى بگوييم، به مومن اختصاص دارد. خوشى، سعادت، و آرامش در غير سايه ايمان براى انسان حاصل نمى شود.
در توضيح اين مطلب بايد بگوييم كه البته اصل و اساس ايمان براى اين است كه حيات اخروى را تامين كند- هدف اصلى، حيات اخروى است- ولى حيات دنيوى انسان را نيز به تبع حيات اخروى تامين مى كند. به خاطر اين است كه مى گوييم سعادت انسان از اينجا شروع مى شود، يعنى اين حيات به حيات آخرت متصل مى شود. بنابراين، اگر حيات آخرتى كسى تامين شود، حيات دنيوى او هم تامين مى شود و اگر حيات اخروى اش تامين نشود، حيات دنيوى او نيز تامين نمى گردد.
مطلب را بيشتر مى گشاييم. مدعاى ما اين است كه اگر سعادت، خوشى و لذتى در دنيا متصور باشد براى مومن است و براى كافر سعادت و لذت نيست. شايد بر حسب ظاهر به ذهن خطور كند كه كفار مقاماتى دارند، پول و ثروت و قدرت و سلطنت دارند، پس چگونه فقط مومن سعادت دنيوى دارد؟ ما مى گوييم اصلا بايد زندگى دنيا را ارزيابى و تجزيه و تحليل كنيم و ببينيم آيا در دنيا سعادتى هست يا نه، و اگر هست چگونه است و چه كسى آن را دارد؟
اگر حيات دنيا را تجزيه و تحليل كنيم، مى بينيم كه اصلا در دنيا لذت نيست. بزرگان و فلاسفه گفته اند دفع الم است. چطور؟ شما گرسنه مى شويد. دردى را كه از گرسنگى پيدا مى كنيد، با خوردن غذا دفع مى كنيد. دفع الم از لذت بردن است. همچنين وقتى كه لباس مى پوشيد يا بخارى را روشن مى كنيد تا خودتان را گرم كنيد و خوشتان مى آيد و مى گوييد لذت است، اين لذت نيست، دفع الم است. سرما به شما فشار آورده و درد سرما را به اين ترتيب دفع كرده ايد. لذات دنيا از اين قبيل است.
حالا فرض كنيم كه در دنيا لذتهايى هم باشد و خوشى هايى وجود داشته باشد كه بتوان اسم آن را لذت گذاشت. ليكن ما بايد خوشى ها و ناخوشى هاى دنيا را بسنجيم و آنها را جمع و تفريق كنيم، و آنگاه ببينيم كه آيا در مجموع دنيا خوش است يا ناخوش. اگر شربت شيرينى بخوريم كه صدى پنج تلخى داشته باشد و باقى آن شيرينى باشد، در اينجا مى شود گفت كه شربت شيرينى را خورده ايم، به جهت اينكه پنج درصد آن تلخى و مابقى اش شيرينى است، ولى اگر پنجاه درصد آن تلخ باشد، آيا مى توانيم بگوييم اين شربت شيرين است؟ چه برسد به اينكه نود درصدش تلخ و ده درصدش شيرين باشد. اصلا اين مقدار هم در تلخى مستهلك مى گردد و همه آن تلخ مى شود.
اگر خوشى ها و ناخوشى هاى دنيا را با هم مقايسه كنيم، مى بينيم كه به مراتب ناخوشى ها، ناراحتى ها، و تلخى هاى دنيا از خوشيها و شيرينى هايش بيشتر است و اگر مقدارى خوشى هم باشد در ناخوشى هاى دنيا مستهلك مى شود، به طورى كه مى شود گفت: «دنيا خوشى ندارد». اين روزگار در مقابل دهها تازيانه اى كه بر گرده انسان فرود مى آورد، شايد يك دست شفقت هم به چهره انسان نكشد.
همه مى دانيم- و اين، مطلبى واضح است- روزگار با اينكه دائما در جام زندگى انسان تلخى و زهر مى ريزد، در مقابل شايد يك دفعه هم شهد و شيرينى در كام انسان نريزد.
آرى دنيا مملو است از ناخوشى ها و ناراحتى ها. شما اگر يك بار اين فقرها و فراقها، بيمارى ها، دردها، المها، سرماخوردنها، گرماخوردنها، و همه اينها را روى هم بگذاريد، آن خوشى هم كه داريد در اين ناخوشى ها مستهلك مى شود. اگر روزى فرزندتان يا كودكى ديگر لبخندى به شما بزند و دل شما را خوش كند- كه اتفاقا يكى از لذات دنيا اين است كه انسان فرزند داشته باشد و به رويش لبخند بزند- در مقابل، ناله ها، اشكها، گريه ها و بى تابى هاى همين كودك يا كودكان ديگر بار غم بر دلتان مى گذارد. اگر يك دوست صميمى- كه خيلى كم پيدا مى شود- كنار شما بنشيند و با تبسم و كلام و لبخند خودش روح و دل شما را بنوازد، در مقابل، دهن كجى ها و فريادهاى خشمناك و گوشخراش دشمنان روح انسان را آزار مى دهد. باقى آن را خودتان مقايسه كنيد.
خلاصه در برابر رنجها و ناراحتى هايى كه انسان در اين دنيا مى بيند، راحتى ها و خوشى ها آن قدر محسوس نيست. هنگامى كه انسان به دنيا مى آيد، آن قدر رنج مى كشد تا بزرگ شود. جوان هم كه مى شود، رنجهاى ديگرى دارد. بعد هم به پيرى مى رسد- و پيرى كه جز رنج چيز ديگرى ندارد- وقتى انسان فكر مى كند، مى بيند سرتاسر زندگى انسان مشقت و ناراحتى است، و اين، محتاج به اثبات كردن نيست.
مقصود من از اين رنجهاى دنيا اين نيست كه تنها محرومان دنيا رنج دارند. نه، اين رنجها عمومى است و طبيعت دنيا اقتضا مى كند كه انسان در رنج باشد. محرومان و غيرمحرومان با هم يكى هستند. اينها كه مى بينيد عمارت خوب يا رياست دارند- كه به نظر شما مى آيد- ناراحتى ها و ناخوشى هاى آنها به مراتب بيشتر است. مقدارى از ناراحتى ها و مشقتها بين آنها كه دنيا دارند و آنها كه محرومند، مشترك است. غنى و فقير هر دو مريض مى شوند و هر دو تصادف مى كنند. بسيارى از مصيبتهاى دنيا براى فقير و غنى مشترك است. البته محروميتها و مشقتهايى كه محرومان دنيا دارند، اغنيا ندارند، ولى عكس آن هم صادق است آنها كه اهل دنيا و ثروت و رياست اند و از نظر دنيايى مرتبه بالايى دارند نيز بلاها، غمها، و ناآرامى هايى دارند كه فقرا ندارند.
بنابراين، اگر بگوييم كه فقرا ناراحت تر از اغنيا هستند درست نيست. مثلا يك فقير، شب، غذاى خوبى نمى خورد و نان خالى مى خورد، يا زيراندازش فرش نيست، يا خانه اش زر و زيور ندارد يا در خانه ى اجاره اى است و مالك خانه اى نيست، فرق محرومان دنيا با اغنياى دنيا همين است. ولى از آن طرف، اگر انسان وسعت داشته باشد زحمتش هم بيشتر است، هر كه بامش بيش، برفش بيشتر.
بنابراين، تعدادى از مصايب بين غنى و فقير، و مترفان و محرومان مشترك است، تعدادى هم اختصاص به فقرا يا اغنيا دارد، ولى در مجموع همه در رنج و زحمتند.
اقسام رنجها و مشقتهاى دنيا
رنجها و مشقتهاى دنيا دو دسته اند:
1- بدبختى ها و رنجها و مشقتهايى كه لازمه طبيعتند و نتيجه عمل كسى نيستند. سيل، زلزله، مرض، تصادف، و... زاده ى طبيعتند و ما اسم آنها را بلاى آسمانها مى گذاريم. اين بلاها را كسى براى بشر ايجاد نكرده است.
2- بلاها و مصيبتهايى كه از سوى خود بشر ايجاد مى گردند. عجيب اين است كه اين بلاها ناراحت كننده تر و رنج آورتر از بلاهاى طبيعى اند، به ويژه كه چون بلاهاى طبيعى مقتضاى طبيعت و ناشى از خواست خدا هستند، انسان آنها را تحمل مى كند، ولى بلاهايى كه از دست ظالمان و مترفان به بشر مى رسد، تحملشان سخت تر است، چنانكه خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد:
(ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس).
اين فساد به دست مردم در دريا و خشكى پيدا شده است.
اين فسادها- به خصوص در عصر ما كه مى بينيم حتى بلاهاى طبيعى در مقابل آنها نسبت به سابق كم شده است- مثل قتلها، غارتها، جنگها، چپاولها، استضعافها، استكبارها، سلطه جويى ها، و زورگويى ها بلاهايى اند كه از دست خود بشر بر بشر وارد مى آيند. اين قسم از بلاها و مصيبتهايى كه به دست خود بشر دامنگير بشر مى شود ، هم قابل تخفيف است و هم قابل دفع، يعنى اين گونه بلاها را مى شود رفع كرد برخلاف بلاهايى كه تنها راه دفعشان ايمان است، زيرا تا بشر ايمان نداشته باشد و معتقد به خدا و آخرت نباشد، ظالم و متعدى و برترى جو و مستكبر است و طبيعتش اين است. بدين ترتيب امكان ندارد اين بلاها و مصيبتهاى اجتماعى رفع شود، مگر اينكه انسان به دين و ايمان رو بياورد.
اين توهم درست نيست كه پيشرفت بشر در علم يا تكنيك منشاء اين است كه بلاهاى اجتماعى از ميان بشر برداشته شود. علم نمى تواند اين فقرها، بيچارگى ها، گرسنگى ها، كشتارها، و ظلمها را از بين ببرد، بلكه به عكس، اگر ايمان نباشد به موازات پيشرفت علم و صنعت، اين بلاهاى اجتماعى هم زيادتر مى شود. مشاهده مى كنيم امروز كه علم و صنعت پيشرفت كرده است، اين بلاهاى اجتماعى كه از دست بشر بر سر بشر مى آيد به مراتب بيشتر از آن بلاهايى شده است كه در زمان توحش بشر يا ماقبل تاريخ يا قرون وسطى بر سر بشر مى آمد و اصلا با آنها قابل مقايسه نيست. با اينكه بشر در مراحل علم و تكنيك به رتبه عالى رسيده است، ولى مى بينيم به بلاها و مصيبتهايى كه از بشر بر سر بشر مى آيد، اضافه شده است. تنها چيزى كه مى تواند از اين بلاها جلوگيرى كند، ايمان، توجه به معنويات و خداشناسى، اعتقاد به آخرت و عمل به دستورات دينى است. اگر عدالت اجتماعى پياده شود، بلاها هم رفع مى شود.
اما بايد توجه داشت كه ايمان فردى فايده اى ندارد. رافع بلاهاى اجتماعى آن است كه جامعه ايمان بياورد. اگر بخواهيم بلاهاى اجتماعى جامعه ى ما تا حدى رفع شود، جامعه ى ايرانى بايد مومن شود. مثلا در شهر يزد، اگر صدها مومن هم باشد، ولى مجموعه و اكثريت مردم مومن نباشند و به ايمان خود عمل نكنند، اين بلاهاى اجتماعى رفع نمى شود، گرچه تخفيف پيدا مى كند- و در هر حال، يك مومن هم اگر باشد، به همان نسبت رفع بلا مى شود.
بنابراين مى توانم بگويم كه اگر جامعه اى مومن باشد اغلب ناملايمات، فسادها، ناهمواريها، و عذابهايى كه بشر از دست خود مى بيند، تخفيف پيدا مى كند و رفع مى شود- امنيت آخرتى كه مفروغ عنه است- همين ايمان انسان را از خطرها دور مى كند، مظالم را از بشر دور مى كند، و بشر را در مقابل خسارات اجتماعى و انسانى بيمه مى سازد. مقصود از اينكه انسان را بيمه مى كند اين است كه انسانى كه ايمان بياورد- و لو اينكه همه ى اين گرفتاريها هم باشد- در همين دنيا تامين مى شود. البته اين تامين دو نوع دارد، زيرا بدبختى هايى كه در دنيا دامنگير شخص مى شود، دو نوع است كه يك نوع آن دست خودش است- از ماست كه بر ماست- يعنى در نتيجه اعمال و افعال خودمان، مصيبتهايى دامنگيرمان مى شود و اين همان چيزى است كه خداوند در قرآن درباره آن مى فرمايد:
(و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير)
و آنچه از رنج و مصايب به شما مى رسد، همه از دست اعمال زشت شماست، در صورتى كه خدا بسيارى از اعمال زشت را عفو مى كند.
بسيارى از بيماريها در نتيجه افراط در شهوات نفسانيه است، مثل پرخورى، پر آشاميدن، افراط در غريزه جنسى، حتى فقر، خوف، ترس، و بدبختى هايى كه دامنگير انسان مى شود، دست خودش است. انسان شهوترانى دارد، پرخورى دارد، حب جاه و رياست و مال دارد، و قهرا از خطاهايى كه مى كند بدبختى هايى دامنگيرش مى شود.
آدمى كه دزدى مى كند، حبس هم بايد برود، اين حبس به دست خودش ايجاد شده است. آدمى كه مال مردم را برد، كتك هم بايد بخورد. اينها به دست خود انسان است. چه چيزى مى تواند اينها را علاج كند؟ ايمان است، كه انسان را تامين مى كند. پس منشاء بلاهايى كه بر سر انسان مى آيد، انحراف از دستورات خداست، همان طورى كه خداى مى فرمايد:
(فبما كسبت ايديكم.)
گذشته از اين، اگر انسان ايمان داشته باشد و عمل صالح انجام ندهد، به درد نمى خورد. ايمانى كه عمل صالح در آن نباشد، اصلا ايمان نيست. ايمان بايد همراه با عمل صالح باشد. ايمانى كه واقعى باشد، انحراف از دستورات عقل و شرع پيدا نمى كند. وقتى كه انحراف پيدا نكرد، خيلى از بلاها هم عايد نمى شود. شما اگر فكر كنيد، مى بينيد كه خيلى از گرفتاريهايى كه دامنگير اشخاص مى شود، در اثر عمل خودشان است.
بنابراين، ايمان انسان را از مصيبتهاى دنيوى بيمه مى كند و مومن را تامين مى بخشد. ولى كافر اين طور نيست. كافر تمام اعمال شر را انجام مى دهد و اثرش را هم مى بيند.
گفتيم كه دسته اى از بلاها به دست خود انسان نيست، بلكه به دست مابقى مردم يا بلاى آسمانى است. داغ ديدن، فراق كشيدن، بى خانمانى، كشته شدن، حبس رفتن... اينها بلاهايى است كه به دست خود انسان نيست، يا به دست ظالمان است يا به دست طبيعت- كه دست خداست- ايمان نمى تواند اين بلاها را بردارد و انسان را از آنها تامين دهد. ايمان نمى تواند كارى بكند كه من به دردى مبتلا نشوم. نمى تواند مرا از مرگ نجات دهد. ولى از همين جا هم ايمان يك بيمه براى انسان دارد و آن اين است كه آرامش خاطر، تسكين، و همدردى به انسان مى دهد، كارى مى كند كه اين بلاها بر انسان اثر نكند، زياد رنج نبرد، اضطراب و پريشانى پيدا نكند. ايمان اين گونه انسان را بيمه مى كند. ايمان آدم را تامين مى دهد، يعنى دست تسلى به دل آدم مى گذارد. بالاخره انسان در اين دنيا در مصيبت است. همواره بدبختى و بيچارگى دارد. حوادث روزگار پياپى او را از سويى به سوى ديگر مى افكند. گردبادهاى بلايا و حوادث عظيم او را دائما مانند پر كاه به اين طرف و آن طرف- به فراز و نشيب، به دريا و دشت و كوه- مى زند، حوادث روزگار استخوانهاى بشر را خرد مى كند. كم و بيش انسان ناراحتى، گرفتارى و بيچارگى دارد.
ائمه ما تعبيراتى از همين دست از دنيا كرده اند. اميرالمومنين (ع) هنگامى كه در نهج البلاغه دنيا را وصف و مجسم مى كند، همين معانى را با كمال لطافت و زيبايى بيان مى فرمايد:
«دار بالبلاء محفوفه».
خانه اى است كه اطرافش را بلا گرفته است.
مانند اينكه شما در خانه اى باشيد كه دور تا دور آن را دشمنانى فراگرفته باشند كه كمر به قتل شما بسته اند. در جايى ديگر مى فرمايد:
«يا ايها الناس، انما انتم فى هذه الدنيا غرض تنتضل فيه المنايا».
اى مردم! شما در اين دنيا مانند هدف و نشانه اى هستيد كه براى تير آن را هدف قرار مى دهند.
مرگ و سختى ها، همه، تفنگهايشان را كشيده اند و به سوى شما تيراندازى مى كنند. شما هدف تيراندازى بلا هستيد. بلايا و مصايب شما را براى تيرانداختن هدف گرفته اند.
اميرالمومنين در جاى ديگر مى فرمايد:
«و لا تنالون نعمه الا بفراق اخرى».
و به هيچ نعمتى نمى رسيد مگر به از دست دادن نعمتى ديگر.
و در سخنى ديگر مى فرمايد:
به راستى آب اين جهان هميشه تيره و با گل و لاى توام بوده است. منظره اى دلفريب و سرانجامى خطرناك و هلاك كننده دارد.
«فان الدنيا رنق مشربها، ردغ مشربها، يونق منظرها، و يوبق مخبرها».
دنيا جايى است كه آبهايى كه مى خوريم- هم مشرب و هم آشاميدنى- همه اش آلوده است. يعنى هر لذتى كه مى خواهيم ببريم به هزار گرفتارى، آلوده است. آبشخورهايى كه انسان در اين دنيا دارد، لجنزار است.
دنيا طورى است كه ظاهرش خيلى دلربا و دلنواز است ولى باطنش جز هلاكت و بدبختى و بيچارگى نيست. اميرالمومنين عليه السلام در جايى ديگر مى فرمايد:
«فانما مثل الدنيا مثل الحيه لين مسها قاتل سمها».
داستان دنيا، چون داستان مار است كه وقتى دست بر آن بكشى نرم مى نمايد ولى در اندرونش زهر كشنده است.
و در جايى ديگر مى فرمايد:
«مع كل جرعه شرق، و فى كل اكله غصص».
با هر جرعه اى گلو جستنى هست و با هر لقمه اى گلوگيرى اى.
هنگامى كه آب مى خوريم و به گلوى ما مى جهد و به سرفه مى افتيم، گاهى حالتى خطرناك، شبيه به خفگى پيدا مى شود- در عربى به اين حالت شرق مى گويند و ما گلوگيرى مى گوييم- در هر شربتى كه انسان بخورد، شرق است، يعنى در گلوى انسان مى جهد، انسان را اذيت مى كند. انسان نمى تواند هيچ خوشى اى بدون رنج و غصه در دنيا داشته باشد- ما هم براى آب و هم براى نان كلمه ى خوردن را به كار مى بريم، ولى در عرب اكل براى غذاهاى غيرمايع وشرب براى مايعات به كار مى رود- در هر آشاميدنى گلوجستنهاست و در هر لقمه نانى كه انسان مى خورد، گلوگيرى ها، يعنى هميشه راحتى و خوشى دنيا همراه با انواع مصيبتها و ناراحتى هاست.
اين مصيبتها در دنيا هست و قابل دفع هم نيست. كم و بيش هست. حالا شايد بعضى از بلاهاى طبيعى را بتوان دفع كرد يا تخفيف داد، مثلا تا حدى از بروز بيماريهاى سرخك يا سياه سرفه يا آبله- در نتيجه ى پيشرفت علم- جلوگيرى شده است. ولى باز هم نمى توان به طور كلى از بروز بلاهاى طبيعى جلوگيرى كرد. ايمان هم نمى تواند از آنها جلوگيرى بكند، اما به كار مى آيد، زيرا به انسان تسلى خاطر مى دهد. انسانى كه در اين دنيا غرق در بلا و مصيبت و رنج فقر و محروميت- و تصادفا غصه و داغ ديدن- است، مى تواند تكيه گاهى داشته باشد كه لااقل دست تسلى به دلش بگذارد. در اين مواقع، جز ايمان چه چيزى براى انسان فايده دارد؟ آيا ثروت، فاميل و دوست و رفيق فايده اى دارد؟ هيچ كدام از اينها نمى توانند انسان را از بلاهايى كه او را احاطه كرده اند نجات دهند يا تسليتش بخشند، زيرا به هر كس كه مراجعه كند مى بيند مثل خودش مبتلاست. همه مبتلا هستند، پس اينها فايده اى براى انسان ندارد.
اگر انسان بى ايمان باشد، واقعا دنيا برايش جهنمى است، زيرا زندگى دنيا را به همين زندگى- كه عبارت است از به دنيا آمدن، خوردن، خوابيدن، از متاعهاى دنيوى استفاده كردن، و بعد هم مردن- محدود مى سازد. او به حيات آخرت اعتقاد ندارد، چنين شخصى چگونه مى تواند در اين دنيا راحت زندگى كند. وى مثل اسپند روى آتش همواره منقلب مى شود. اگر انسان ايمان به آخرت نداشته باشد، يك داغ ديدن ارزش ندارد به همه دنيا، در صورتى كه زندگى مردن است. همه زندگى رنج و زحمت و گرفتارى است. در برابر اين گرفتاريها، انسان بى ايمان واقعا مضطرب مى شود، نمى تواند در دنيا آرامش بگيرد، همواره در غم و اندوه است. اگر ايمانى نباشد، انسان به ياد مرگ كه مى افتد، چه قدر ناراحت مى شود، چه رسد به مصيبتهايى كه بر او وارد مى شود! اگر انسان به خدا و روز جزا ايمان نداشته باشد، بهتر است كه انتحار كند و به اين بدبختى خاتمه دهد، زيرا انتحار يك دقيقه درد و ناراحتى دارد و آنگاه انسان از همه رنج پنجاه شصت، بيست، يا سى سال عمر خلاص مى شود.
اگر انسان ايمان نداشته باشد، واقعا در اين دنيا آسايش ندارد و هيچ كس هم دست تسلى به دلش نمى گذارد.
گاهى انسان فريادش بلند مى شود، فحش مى دهد، به همه عالم خشمناك مى شود، به طبيعت بد مى گويد و احساساتى در وى پيدا مى شود كه اين چه زندگى است كه ما داريم كه همه آن رنج و زحمت است؟ براى چه به دنيا آمده ايم؟ چه فايده اى داشته است به دنيا آمدن ما؟ آيا اين هم زندگى شد كه انسان بيايد بخورد، بنوشد، هزار رنج و زحمت بكشد، بعد هم بميرد و فانى شود؟
ولى مومن معتقد است ه به عبث آفريده نشده است. مومن معتقد است كه خدا خير محض است. مومن معتقد است كه انسان براى حيات ديگرى آفريده شده است و اين زحمتها و رنجهايى كه انسان در اين دنيا مى كشد، در كمال و رسيدنش به حيات ابدى موثر است. مومن دنيا را رهگذرى مى داند. رهگذر از ناراحتى ها و رنجهايى كه در راه پيدا مى شود، ناراحت نمى گردد، مومن معتقد است كه خداوند عالم و حكيم است و هر كارى كه مى كند از روى مصلحت است و تمام خلقتش از روى صلاح است- و من هم كه يكى از مخلوقات او هستم، بلكه به فرمايش خودش اشرف مخلوقات وى هستم- مرا هم بيهوده نيافريده است. مصيبتهايى كه بر سر من مى آيد، به صلاح من و باعث مزيد اجر و مزد، و تكامل من مى شود.
وقتى انسان مومن اين افكار را داشته باشد، راحت مى شود و نفس راحت مى كشد. و آن وقت همه گرفتاريهايى را كه برايش پيش مى آيد، با آغوش باز مى پذيرد و در برابرشان تزلزل پيدا نمى كند. آرامش و سكون و استقامت پيدا مى كند. در مقابل بلاها خسته نمى شود، ناشكرى نمى كند. بر بلا صابر و نسبت به نعمت شاكر مى شود. بدين ترتيب زندگى آرام و لذت بخشى برايش ايجاد مى گردد. مومن واقعا گرفتاريها را مصيبت نمى داند، زيرا عقيده دارد كه هر چه از خدا برسد به صلاح انسان است و مصيبت نيست، بلكه نعمت است. اگر داغ مى بينم مصيبت نيست، بلكه اجر و مزدى است كه خدا به من مى دهد. اگر رنجهاى ديگرى مى كشم و در راه خدا صبر مى كنم، همه اين رنجها ذخيره آخرتم مى شود و ثواب آخرتم زيادتر مى گردد.
وقتى كه مومن زندگى را اين گونه ارزيابى مى كند و نظرش به زندگى اين طور است ، اصلا از ناراحتى هاى دنيا ناراحت نمى شود، آسايش و آرامش پيدا مى كند و زندگى برايش ارزشمند مى شود. قرآن مى فرمايد:
(الا بذكر الله تطمئن القلوب).
ولى اگر مومن نباشيم زندگى دنيا هيچ ارزشى برايمان ندارد. پس ارزش زندگانى دنيا و سعادت آن مستند به اين است كه انسان ايمان داشته باشد، اگر ايمان نداشته باشد، مصيبت و ناراحتى زندگى دنيا او را از بين مى برد. اگر سعادت در دنيا تصور مى شود، بسته به اين است كه دنيا را مقدمه آخرت بدانيم. در اين صورت دنيايمان خوش و همراه با سعادت است، ولى اگر به دنيا به نظر استقلالى نگاه كنيم و دنيا را، جدا از آخرت، خانه اى براى خود بشماريم برايمان جهنم مى شود، در حالى كه اگر به نظر مقدمه اى نگاه كنيم- كه بگوييم دنيا مقدمه آخرت است- سعادت دنيا برايمان حاصل مى گردد.
پس اگر كسى سعادت آخرت را تحصيل كند، سعادت دنيا را هم خواهد داشت و اگر سعادت آخرت پيدا نكند، خسران دنيا را خواهد داشت. از اين روست كه خداوند مى فرمايد:
(خسر الدنيا و الاخره).
و باز مى فرمايد:
(و ان جهنم لمحيطه بالكافرين).
لمحيطه يعنى الان كافران در جهنم هستند. واقعا دنيا براى آدم كافر و بى ايمان جهنم است و هيچ ارزشى ندارد.
خدا به حق محمد و آل محمد همه ما را از ايمان وافر بهره مند فرمايد.
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
English