بخش دوم
گفتيم كه ايمان داراى درجات و مراتب بى شمارى است و اعمال انسان نمايانگر ايمان و مراتب ايمان اوست، يعنى رفتار و كردار و اخلاق انسان تعيين كننده و مقياس تشخيص ميزان ايمان وى است.
در دنباله سخن بايد بگوييم كه ممكن است هر درجه اى از ايمان به نامى غير از ايمان ناميده شود. مثلا زمان به درجات و مراتبى منقسم مى شود. درجه اول زمان ثانيه است، درجه دوم آن، دقيقه كه عبارت است از مجموع ثانيه ها، و 60 دقيقه يك ساعت مى باشد. ولى همه آنها از تقسيمات زمان هستند.
اگر براى ايمان هم درجه اى فرض كنيم- كه درجه درجه بالا مى آيد- مجموعه اى از درجات به نام ديگرى نيز ناميده مى شود، مانند مجموع دقايق كه ساعت ناميده مى شوند. يكى از مراتب ايمان كه مرتبه عاليه آن است، يقين مى باشد. در روايات وارد شده كه براى ايمان درجاتى است و بالاترين درجه آن يقين است. در روايتى امام عليه السلام مى فرمايد:
براى ايمان درجاتى است: اسلام، ايمان، تقوا، و يقين.
در اين روايت امام راوى را متوجه مى سازد و مى گويد آگاه باشيد كه آدمهاى معمولى فقط درج پايين از ايمان را دارند و خيلى بايد مواظب باشند كه همين مقدار هم از دستشان نرود، چون اگر ايمان به مرتبه تقوا نرسيده باشد، خيلى ضعيف و در معرض زوال است و ممكن است زود از دست برود. گذشته از اين، بهره هايى كه بايد از ايمان گرفته شود، با نبود تقوا گرفته نمى شود. بنابراين، ترقى دادن ايمان و سير كردن تا درجه صعودى اش به خاطر آن است كه لااقل به مرتبه تقوا برسيم تا از ايمانتان بهره ببريم و آنگاه به مرحله بالاتر يعنى يقين دست يابيم.
فرق تقوا و يقين
تقوا يعنى آنكه نيروى ايمان، به طورى در انسان قوى شده باشد كه او را از معصيت دور كند و مراقب وى باشد تا راه كج نرود و انحراف پيدا نكند. يقين بالاتر از تقواست. مرتبه يقين مرتبه اى است كه در آن ديگر احتياج به مراقبت هم نيست. در اين مرتبه انسان به جايى رسيده است كه ديگر نياز ندارد مراقب خودش باشد.
تقوا مقدمه يقين است، يعنى انسان تا اين درجات را طى نكند، نمى تواند به درجه بالاتر برسد، اول بايد به مقام تقوا برسد و بعد به مرتبه يقين دست يابد.
يقين نيز خود مراتبى دارد و به خاطر همين است كه امام در اين دعا مى فرمايند :
و اجعل يقينى افضل اليقين.
يقين مرا بالاترين مرتبه يقين قرار بده.
در فراز قبل گفت: «خدايا! ايمان مرا به حد كمال و بالاترين مرتبه برسان» همان گونه در اينجا مى فرمايد: «يقين مرا افضل يقينها قرار بده.»
پس يقين يكى از مراتب ايمان است، منتهى مرتبه عاليه آن است.
معنى يقين
يقين يعنى شناخت و علمى كه انسان شك و شبهه در آن ندارد، به عبارت ديگر يعنى ادراك و شناختن چيزى بدون اينكه ذره اى شك در آن راه داشته باشد. اين همان است كه در اصطلاح عاميانه مى گويند «ديگر مو لاى درزش نمى رود.»
يقين مراتبى دارد كه از لحاظ شدت و ضعف متفاوتند. علماى اخلاق و عرفان براى درجات يقين مثال زده اند و براى هر مرتبه اى اسمى گذاشته اند كه ماخوذ از قرآن كريم است.
مراتب يقين
يقين داراى سه مرتبه است: علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين. اين هر سه اصطلاح از قرآن گرفته شده است. قرآن مى فرمايد:
(كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم).
اگر با علم يقين بدانيد، جهنم و عذاب الهى را مى بينيد و درك مى كنيد.
در آيه ى بعد مى گويد:
(ثم لترونها عين اليقين).
بعد از اينكه يقينتان شديد شد، با عين اليقين جهنم را درك مى كنيد.
در جايى ديگر مى فرمايد:
(ان هذا لهو حق اليقين).
اين البته يقين و حق و حقيقت است.
مراتب يقين را به شناخت آتش مثل زده اند. شما ممكن است آتش را به وجوه و راههاى گوناگونى بشناسيد. گاهى ممكن است آتش نبينيد و حرارتى احساس نكنيد، ولى چون از جايى دودى بلند است، يقين پيدا مى كنيد كه آتشى در آنجا موجود است. از آنجا كه دود از لوازم و خواص آتش است، اگر از جايى دودى بلند شود، به وجود آتش پس مى بريد و آن را مى شناسيد. اين مرتبه اى از يقين است كه در آن از راه نشانه ها و آثار چيزى به وجود آن پى مى بريد. همان طور كه در عالم محسوس از آثار يك چيز وجود آن را در مى يابيد، در عالم غيب و شناخت امور ماوراءالطبيعه- خدا، پيامبر- دين، و...- نيز از روى آثار و شواهد به وجود مبدا حق و حقانيت و رسالت رسول و معاد و روز بازخواست يقين پيدا مى كنيد. و اين همان چيزى است كه قرآن از آن به آيات انفس و آفاقى تعبير مى كند، يعنى اگر شما در اوضاع جهان و خلقت و مخلوقات خدا و حكمت و علم و نظمى كه خدا در جهان قرار داده است تدبر كنيد، از اين شواهد و دليلها مى توانيد به وجود خدا و عدل و حكمت و قدرت و ديگر صفات او پى ببريد.
اما گاهى آتش در پيش شما حاضر و جلوى چشمتان است، نگاه مى كنيد و شعله ها و جسمش را مى بينيد. اين هم يقين است. در اينجا به آتش يقين داريد و شناخت شما نسبت به آن شناخت يقين است. ولى آيا اين يقين با يقين اولى يكسان است؟ نه، فرق دارد. در اينجا يقين محكمتر است. گر چه در علمى كه از آثار و نشانه ها حاصل مى شد، شك نداشتيد، ولى اينجا كه با چشم آتش را مى بينيد، يقين محكمتر و شديدترى برايتان حاصل مى گردد. به يقين اولى علم اليقين مى گويند، يعنى از راه ادله ى علمى به وجود آتش يقين پيدا مى كنيد. و به دومى عين اليقين مى گويند، يعنى به چشم آتش را مى بينيد. در معرفت الهى و امور دينى هم مرتبه اى وجود دارد كه بالاتر از مرتبه ى اول است و عرفا از آن به كشف و شهود تعبير مى كنند. در اين مرتبه، پرده ها از جلوى انسان برداشته مى شود و انسان با چشم دل خدا و روز جزا را مى بيند- با چشم دل نه با چشم ظاهرى-. اگر چه اينها متعلق به ماوراءالطبيعه و عالم غيبند، ولى با چشم دل ديده مى شوند، گويى خدا و روز جزا پيش چشم انسان حاضر مى شود. اين هم مرتبه اى از يقين در امور غيبى است كه به آن عين اليقين مى گويند.
براى يقين مرتبه ى بالاترى هم هست كه به آن حق اليقين مى گويند كه واقعا و حقيقتا حق يقين آن است.
در مثال آتش گفتيم كه گاهى دود را مى بينى و مى فهمى كه آتش است. در مرتبه ديگر آتش جلوى شما قرار مى گيرد و آن را با چشم مى بينى. اما گاهى هم بدن شما آتش را لمس مى كند و خود در آتش مى افتيد. آيا شناخت آتش در اين حالت با شناخت از راه اول و دوم يكسان است؟ نه! حالا مى فهميد آتش چيست. الان آتش را لمس مى كنيد. در آتش افتاده ايد و در حال سوختنيد. حق يقين اين است، زيرا حالا واقعا معلوم مى شود كه آتش چيست. تاكنون چيزى را مى ديديد يا مى شنيديد، ولى حالا با تمام وجود آتش را درك مى كنيد و اين بالاترين و مهمترين مرتبه يقين است. در امور غيبى و معنويات هم همين گونه است.
گاهى انسان در نتيجه مجاهده، كوشش، تدبر و تامل، و اعمال صالحه به جايى مى رسد كه ديگر به عالم غيب متصل مى شود و همان طور كه آتش را لمس مى كند، امور الهى و مساله ى عذاب و عقاب را درمى يابد. عرفا از اين رتبه به «فناء فى الله» يعنى ذوب شدگى در خدا، تعبير مى كنند. در اين مرحله انسان با تمام وجودش به مقام الهى مى رسد. به اين مرتبه حق اليقين مى گويند، حقا يقين اين گونه است- حقى است كه يقين است و يقينى است كه حق است-.
ديديد كه براى يقين درجاتى است و امام مى فرمايند. «اين يقين مرا كه يقين به امور دين و شناخت امور دين است، بالاترين درجه قرار بده.»
يعنى به درجه حق اليقين- اتصال به مبدا اعلا- برسان. اين، مقامى است كه شايد براى من كه گوينده ام و شما كه شنونده ايد افسانه در نظر آيد كه چگونه ممكن است انسان خود را متصل به خدا بداند و واقعا متصل به او باشد، به طورى كه ثوابها و عقابهاى الهى را لمس كند. حتى مقام قبل از آن- عين اليقين- براى ما بعيد است، چه برسد به مقام حق اليقين. ولى اينها افسانه نيست و حقيقت دارد.
البته چنان است كه امام در روايتى مى فرمايد: «اين چيزى است كه شمار كمى از شما از آن بهره مى بريد.» اما منظور ايشان از كم، كم نسبى است. مثلا شايد از يك ميليون مومن، ده، بيست، يا صد نفر اين گونه باشند، لكن كسانى كه به اين مرتبه از يقين رسيده اند، در مجموع خيلى اند، از قبيل پيامبران و اولياء و كسانى كه به مقامات اوليا نزديكند. در عصر خودمان هم ممكن است بعضى باشند كه به اين مرتبه از يقين رسيده باشند.
اين مرتبه يقين را نمى توان وصف كرد. شعر معروفى است كه:
پرسيد كسى كه عاشقى چيست
گفتا كه چو من شوى بدانى
يعنى يكى از من سوال كرد «اين عشقى كه مى گوييد و عرفا و شعرا از آن تعريف مى كنند و به اصطلاح آن شب هجران و فراق و آن ساز و سوزى را كه در عشق است برايم تعريف كن.» گفتم: «عشق تعريف كردنى نيست. اگر خودت عاشق شدى و به آن مقام رسيدى، آن وقت مى توانى بفهمى يعنى چه.»
مرتبه يقين هم اين طور است، نمى توانيم وصف كنيم كه مرتبه حق اليقين چگونه است و اين تعبيراتى كه مى كنيم «اتصال به مقام غيب، فناء فى الله، ذوب فى الله و...» امورى است كه آدم تا به آن نرسد، درست درك نمى كند كه چيست. از اين روست كه مى بينيم وقتى معناى يقين را از پيشوايان و ائمه مى پرسند، خود يقين را تشريح نمى كنند. بسيارى از عوالم بالا هم همين طور است، مثل بسيارى از احوال قيامت و برزخ- كه در قرآن آمده است-. اينها گوشه هايى از آن امور است، يعنى بيشتر از آن نمى شود تعريف كرد، و الا آنچه وجود دارد، وراى اينها و بالاتر از اينهاست.
امام باقر (ع) در روايتى، بعد از اينكه درجات ايمان را تعريف مى كنند، بالاترين درجه اش را معين مى كنند و مى فرمايند: «بالاترين درجه ايمان يقين است، و يقين به اندكى نصيب كسى شده است.» مخاطب سوال مى كند: فاى شى ء اليقين «اين يقين كه مى گوييد چه چيز است؟» اما در پاسخ به برشمردن نشانه ها و آثار يقين مى پردازد- زيرا نمى توان خود يقين را تعريف كرد-.
«الايمان اربعه اركان: الرضا بقضاء الله، و التوكل على الله و تفويض الامر الى الله و التسليم لامر الله».
اينها خود يقين نيست، بلكه از آثار يقين و ميوه هاى آن است، و الا توكل و تسليم غير از يقينند. هنگامى كه انسان به درجه يقين مى رسد، اين صفات و حالات در او پيدا مى شود.
معنى توكل به خدا
معناى اجمالى توكل اين است كه انسان در جميع امور به خدا تكيه كند، يعنى همه چيزش را به خدا واگذارد، همان طور كه اگر كسى مالش را بفروشد و پولش را بگيرد، ديگر هيچ دخالتى و تصرفى در آن ندارد، انسان متوكل هم در همه امور زندگى اش به خدا اميد دارد و كارها را به او وامى گذارد.
البته توكل هم مراتبى دارد. گايه توكل مى كنيد و به وكيلتان وكالت مى دهيد، ولى در عين حال وقتى وكالت را انجام داد ناخشنوديد و مى گوييد: «كاش كار را اين گونه انجام نداده بودى.» همين حالت راجع به توكل به خدا نيز وجود دارد. گاهى به خدا توكل مى كنيد و كار را به او واگذار مى كنيد كه هر چه مى خواهد انجام دهد، ولى با اين همه اگر از اين رهگذر امرى برايتان حادث شود، تسليم نيستيد و قدرى ناراحتيد كه چرا اين گونه شد، چرا بچه ام مرد؟ چرا در معامله ضرر كردم؟- توكل هم كردى، گفتى «توكل به خدا، هر طور مى خواهد بشود»- در مسافرت مى گويى توكل به خدا، به مقصد كه مى خواهى برسى مى گويى توكل به خدا- ولى با اين همه وقتى امر خدا واقع شد و جريان حاصل گشت، كمى شانه ات تنگ مى آيد. داغ بچه ات را ديده اى، فقير شده اى، قرض دارى، سودى به دستت نيامده است، در معامله ضرر كرده اى، اول توكل كردى، ولى حالا كه اين امور واقع شده است، كمى ناخشنود هستى. از اين روست كه امام مى گويد: «و التسليم لامر الله» يعنى آدم تسليم باشد، نه تنها وكالت به خدا بدهد، بلكه بعد هم هر كارى خدا كرد تسليم گردد و هيچ بگومگو نكند.
و از اين هم بالاتر: «و الرضا بقضاء الله» و گاهى تسليم هستى و مى گويى «چون خدا خواسته است، من هم تسليمم و ناسپاسى نمى كنم.» اما گاهى هم نه تنها ناراضى نيستى، بلكه خشنودى و كار خدا را مى پسندى. رضا به معناى پسنديدن است، يعنى هر كارى كه خدا نسبت به تو مى كند، آن را مى پسندى و اصلا مى گويى پسند من همين است.
در احاديث وارد است كه امام محمد باقر (ع) از جابر بن عبدالله انصارى سوال مى كند: «احوالت چطور است؟ چه وضعى دارى؟» جابر مى گويد: «الحمدلله، خدا را شكر مى كنم كه فقر را بهتر مى پسندم تا غنا، نادارى و تنگدستى را خوشتر مى دارم تا ثروتمندى و مالدارى، مرض را خوشتر مى دارم تا صحت، بيمارى از جانب خدا را بهتر استقبال مى كنم تا صحت و تندرستى.»
امام مى گويد ما كه اين طور نيستيم. ما مى گوييم هر چه خدا خواست، ما هم آن را مى خواهيم. ما نمى گوييم كه اين را خوشتر مى داريم. اگر خدا فقر را براى ما خواست و فقيرمان كرد، مى گوييم «اين خوب است، من همين را مى خواستم و پسندم همين است، چون پسند و رضاى خداست. اگر غنا و ثروت به ما روى آورد، آن را مى پسنديم و مى گوييم خدا خواسته است.»
و بالاتر از آن «التفويض الى الله» يعنى مى گويد: «من چه كسى هستم؟ چكاره ام؟ من اصلا چه كار دارم كه بپسندم يا نپسندم؟ من چكاره ام كه راضى باشم يا نباشم؟ خدا حى و خالق است.
له الحكم و له الحمد.
براى اوست حكم و براى اوست حمد.
حمد و سپاس من بايد پيش او باشد. اين گونه نيست كه من بگويم راضى هستم يا نيستم، مى پسندم يا نمى پسندم. اصلا من هيچ كاره ام. خودم مخلوق خدايم. اصلا خودى از بين رفته است. همه چيز و همه كار فقط به خدا تفويض گشته است.
گفتيم اينها يقين نيست، خاصيتهاى يقين است. خود يقين شناخت قلبى است، آن چنان كه انسان به مبدا حق اتصال معنوى پيدا كند. اين روايت نشان مى دهد كسى كه يقين داشته باشد اين صفات در او پيدا مى شود. همچنين به ما مى آموزد كه اگر بخواهيم داراى مرتبه يقين بشويم، بايد اين كارها را بكنيم. اينها ميوه يقينند و در يكديگر تاثير متبادل دارند. يعنى از يك طرف يقين موجب اين اخلاق و كردارها مى شود و از طرف ديگر اگر انسان آنها را در خود اجرا كند، موجب افزايش يقينش مى گردد.
امام روايتى ديگر در مساله توكل دارند:
«التوكل على الله درجات، منها ان تتوكل على الله فى امورك كلها.»
توكل بر خدا درجاتى دارد. يكى از آنها اين است كه در تمام كارهايت به خدا توكل كنى.
يعنى همه چيز را به خدا واگذارى و تكبر بر او نكنى، كه نتيجه اشس اين باشد:
فما فعل بك كنت عنه راضيا.
هر كار كه خدا با تو بكند راضى باشى.
بپسندى، چون و چرا نكنى، در دلت هم ناراضى نگردى و از خدا خشنود باشى.
تعلم انه يالوك خيرا و فضلا.
علم داشته باشى كه خدا جز خير براى تو نخواسته است.
وقتى انسان علم داشته باشد، ديگر ناراضى نيست. وقتى من علم دارم كه خدا هر كارى بكند خير مرا خواسته است، خشنودم.
و تعلم ان الحكم فى ذلك له.
و بدانى كه اصلا حكم هم به سوى اوست.
تو كارت را به او واگذار كردى. او هم كسى است كه خير تو را مى خواهد و هر كارى بكند به مصلحت توست، غرض و دشمنى ندارد و براى هيچ كس بد نمى خواهد، خوبى را براى همه كس خواسته است و كارها همه در دست اوست و اين كارها را به بهترين نحو كه به مصلحت هر يك از عبادش باشد انجام مى دهد.
وقتى دانستى كه او جز خيرت را نمى خواهد و كارها همه به دست اوست و او خير تو را مى خواهد- هر چند پيشامدهايى هم برايت پيش بياورد- و غير او هم كسى نمى تواند كارى بكند:
«فتوكل على الله بتفويض ذلك اليه وثق به فيها و فى غيرها.»
قهرا از ژرفاى دل همه كارهايت را به او تفويض مى كنى و مى گويى: «اى خدا! خودت مى دانى كه من هيچم. من اصلا تفويض كردم. من چه كسى هستم كه چون و چرا كنم يا خوشم بيايد يا بدم بيايد. من همه كارها را به تو تفويض كردم و هر چه تو بخواهى، من از آن راضى ام.»
همان طور كه گفته شد، اينها نشانه هاى يقين است. اصل يقين اتصال معنوى به مبدا حق و امور غيبى است، يعنى انسان به راحتى و آسودگى به مبدا حق متصل شود، مثل آب كوزه و آب گنديده كه به آب دريا متصل شود.
روايتى است در اصول كافى از امام صادق (ع) كه مى فرمايند:
يك روز صبح، بعد از اينكه رسول خدا از نماز جماعت فارغ شد، نگاهش به جوانى افتاد. ديد كه رنگ از صورت او پريده و چشمهايش به گودى فرو رفته است و از شدت بى خوابى سرش دائما تكان مى خورد و روى زمين مى آيد. اين حالت جوان توجه حضرت رسول را جلب كرد. حضرت به پيش او آمد و گفت: «حالت چطور است، جوان؟ چگونه صبح كردى؟»
جوان گفت: «اصبحت موقنا صبح كردم، در حالى كه داراى يقينم.» حضرت تعجب كرد، زيرا هر كس شايسته يقين نيست. از اين رو پرسيد: «علامت يقينت چيست؟» جوان شرح مى دهد: «يقين من طورى است كه شبها مرا به بيدارى كشانده است، يعنى سبب شده است كه همه شب را عبادت كنم و روزهايم را به روزه گرفتن و تحمل تشنگى در راه خدا بگذرانم. يقين من مرا به اين مرتبه رسانده است كه- الان كه اينجا نشسته ام- مى بينم كه حساب الهى و محكمه عدل الهى گشايش يافته است و خلايق براى حساب محشور شده اند و مخلوقات را به حساب مى كشند. من به چشم خود اهل بهشت را مى بينم كه در بهشت متنعم هستند و بر بالشها تكيه كرده اند و روى تختها نشسته اند و با يكديگر انس گرفته اند.
اينها به همان اوصافى اشاره دارد كه خدا در سوره ى واقعه مى فرمايد. البته تختهايى كه خداوند مى گويد كه اهل بهشت روى آن قرار مى گيرند، مثل تخت و صندلى ما نيست. خداوند وقتى مى خواهد آن را جلوه بدهد، بايد به چيزى تشبيهش كند، مثل اينكه ما در تشبيه علم مى گوييم «مثل آفتاب نورافشانى مى كند.»
خداوند هم اهل بهشت را اين گونه تشبيه مى كند و مى گويد:
(على سرر موضونه).
بر روى تختهايى كه خيلى خوب منظم و مرتب شده اند، قرار دارند.
(متكئين عليها متقابلين).
اهل بهشت يكايك بر بالشها تكيه زده اند و رو به روى هم نشسته اند.
اهل بهشت جز صفا و معنويت، جز صدق و خوشى، هيچ ندارند. در همين سوره ى واقعه، در آيه ديگر مى فرمايد:
(لايسمعون فيها لغوا و لا تاثيما).
در ركعت اول نماز نافله- كه دو ركعت است و بعد از نماز عشا مى خوانند- مستحب است سوره واقعه را بخوانند. اگر شما سوره واقعه را بخوانيد، مى فهميد كه خدا چطور اهل بهشت را توصيف كرده است.
... اين جوان هم مى گويد كه من الان با چشم خود وضعى را كه اهل بهشت دارند و به نعمتهاى الهى متنعمند مى بينم، نه اينكه بشنوم، مى بينم. به همين سان، اهل جهنم را هم مى بينم. الان صداى ناله اهل جهنم كه معذبند، در گوش من پيچيده است، فريادهاى اهل عذاب را مى شنوم.
جوان اين گونه توصيف كرد. حضرت هنگامى كه سخنان وى را شنيد. نخست به اصحاب نگاه كرد و آنگاه گفت: «اين مرد كسى است كه خدا دل او را به نور ايمان تابناك كرده است و تابش نور ايمان در دل او به منتها درجه رسيده است.»
بعد رو به جوان كرد و گفت: «جوان! حالا كه به اين مقام رسيدى، سعى و كوشش كن كه در آن ثابت باشى. خوشا به حال تو. خيلى مراقب باش كه اين حالت يقين را از دست ندهى.»
جوان به پيامبر نزديك شد و گفت: «يا رسول الله! من آروزى شهادت دارم و مى خواهم شما دعا كنيد تا در ركابتان شهيد شوم».- اكنون ديگر مقام شهيد را مى خواهد كه عالى ترين مقام است. كسى كه به آن مرتبه رسيده است، باز آرزوى شهادت دارد- حضرت برايش دعا كرد. و هم او بود كه در يكى از غزوات، در خدمت حضرت رسول، شهيد شد.
مقصودم اين است كه اينها اوصافى براى يقين است، ولى باز هم ما آن را درك نمى كنيم، مگر اينكه خدا به ما توفيق دهد، كه من براى خود خيلى بعيد مى دانم آن را، ولى:
(انه لايياس من روح الله الا القوم الكافرين).
نبايد از رحمتهاى خدا مايوس شويم. همه ما بايد اميدوار باشيم و سعى كنيم كه ان شاءالله به مرتبه يقين برسيم. وگرنه ما كجا و آن مرتبه هاى يقين كجا؟
راه رسيدن به مرتبه يقين
راه رسيدن به يقين همان تقواست. خدا در قرآن مى فرمايد:
(و من يطع الله و رسوله و يخش الله و يتقه فاولئك هم الفائزون).
كسانى كه فرمانبردارى خدا و رسول كنند و خوف و خشيت خدا را داشته باشند و تقوا را پيشه خود سازند، رستگارند.
رستگارى و رسيدن به مرتبه يقين در سايه تقوا براى انسانها حاصل مى شود. تقوا يعنى مراقب خود بودن. مثلا هنگامى كه سوار اسب مى شويد، مهارش كاملا در دستتان است و مواظبيد كه راه كج نرود، نانجيبى نكند، و لگد نزند. تقوا دهنه اى براى نفس انسان است، يعنى نيرويى كه انسان بايد آن را در خود توليد كند، هميشه پرهيزكار باشد، از ترس خدا غافل نباشد، و پيرامون معصيت خدا نرود. به عبارت ديگر تقوا نيرويى است كه اعمال و اخلاق انسان را كنترل مى كند، يعنى تمام افعال و اعمال و كردار و اخلاق او را زيرنظر مى گيرد و مراقبت مى كند كه مبادا از راه كج برود. اگر تقوا را پيشه خود ساختيد و كم كم ترقى اش داديد، ممكن است در همان مرتبه به يقين هم برسيد. در اين مرحله ديگر كارى به تقوا نداريم. تقوا هست، ولى ما ديگر كارى به آن نداريم. البته نفس در معرض معصيت است، گاهى مى خواهد معصيت كند، چشم چرانى كند، دست به خيانت بزند، ثروت و مال جمع كند، ولى تقوا مراقبش است، نگاهش مى دارد، حفظش مى كند، و نمى گذارد اين كارها را بكند.
گاهى نفس انسان- مثل اسبى كه مثال زده شد- به قدرى رام و تعليم ديده است كه افسارش را رويش مى اندازند و او هر جا كه بايد برود مى رود. حتى اگر سوار آن شوى و بخوابى و اصلا مراقبش نباشى، او كار خودش را مى كند.
در انسان اگر مرتبه تقوى شديد شود، به يقين مى رسد. مرتبه يقين اين است كه ديگر انسان از اينها گذشته باشد. آدم كر مى شود. ديگر به معصيت توجه پيدا نمى كند كه تقوا بخواهد نگاهش دارد. او در معرض معصيت نيست. خودش راه خودش را مى رود.
غرض اين است كه ما نبايد مايوس باشيم. اين مرتبه يقين كه اين گونه رسول الله آن را وصف مى كند و نمايش هم مى دهد- كه آن جوان اين طور است- شايد به نظر بسيار بعيد بيايد و به خودمان بگوييم اينها يعنى چه، اينها محال است، ما چطور مى توانيم به مرحله يقين برسيم؟ نه، بايد اميدوار باشيم و به آن طمع بورزيم، راهش هم تقواست، يعنى سعى كنيم كه همواره اعمال و اخلاقمان منطبق با دستورات دين باشد و از فرمانهاى پيامبران و ائمه پيروى كنيم. اگر كوشش ورزيم و كم كم رفتار و اخلاقمان را با دستورات شرع انطباق دهيم و اين راه را پشت سر نهيم، خدا هم باب يقين را به سوى ما بازمى كند. رحمت خدا براى همه كس هست.
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
English