كارل ، در قسمت اوّل كتاب ارزشمندش «انسان موجود ناشناخته» درباره جهل ما نسبت به اين نعمت عظيم كه همراه با هزاران مسائل محيّر العقول است مىگويد : محققا بشريّت تلاش زيادى براى شناسايى خود كرده است ؛ ولى با آنكه ما امروز وارث گنجينههايى از مطالعات دانشمندان و فلاسفه و عرفا و شعرا هستيم هنوز جز به اطلاعاتى ناقص در مورد انسان دسترسى نداريم كه آنها نيز زاييده روشهاى تحقيقى ماست و حقيقت وجود ما در ميان جمع اشباحى كه از خود ساختهايم مجهول مانده است .
در واقع ، جهل ما از خود زياد و نواحى وسيعى از دنياى درونى ما هنوز ناشناخته مانده است و بيشتر پرسشهايى كه مطالعه كنندگان زندگى انسان طرح مىكنند ، بدون پاسخ مىماند .
چه گونه مولكولهاى اجسام شيميايى در ساختمان پيچيده و موقّتى سلّولها سهم مىگيرند و زندگى خود را نگه مىدارند ؟
چه گونه ژنهاى موجود در هسته سلّولهاى جنسى ، خصائص ارثى را مشخص و نمودار مىكنند ؟
سلّولها با اجتماعات خود چه گونه اشكال بافتى و اندامى را به وجود مىآورند؟گويى اينها نيز مانند زنبور عسل و مورچه ، وظيفهاى را كه در اجتماع به عهده دارند از پيش مىدانند ؛ ولى طرقى را كه آنها براى ايجاد يك بدن پيچيده و در عين حال ساده به كار مىبرند نمىشناسيم .
ماهيّت حقيقى عمر انسانى ، يعنى زمان روانى و زمان فيزيولوژيكى چيست ؟
اگرچه مىدانيم كه تركيبى از بافتها و اندامها و هورمونها و نفس عاقله هستيم ، ولى چگونگى روابط اعمال روانى با سلولهاى مغزى بر ما پوشيده است و ما حتى به فيزيولوژى سلّولهاى مغزى آشنايى نداريم . در چه حدودى ، اراده مىتواند در تغيير وضع موجود مؤثر باشد ؟ چه گونه حالت اعضا بر روحيه تأثير مىگذارد ؟ خصائص عضوى و روانى كه هركس از پدر و مادر خود به ارث مىبرد ، چه طور با شرايط خاصّ زندگى محيط و تحت تأثير مواد شيميايى اغذيه و آب و هوا و اصول فيزيولوژيكى و اخلاقى تغيير مىكند ؟
ما هنوز براى شناسايى روابطى كه بين رشد استخوانها و عضلات و اندامها با فعاليّت روانى و معنوى ما در كار است ، ناتوانيم و همچنين عامل تأمين كننده تعادل دستگاه عصبى و مقاومت در برابر بيمارىها و خستگى را نمىشناسيم .
اهميّت نسبى فعّاليتهاى فكرى و اخلاقى و جمالى و عرفانى تا چه اندازه است ؟
شكل خاصّى از انرژى كه باعث ايجاد تلپاتى مىگردد كدام است ؟ بلاشك ، بعضى عوامل بدنى و روانى وجود دارند كه بدبختى و نيك بختى هركس وابسته به آنهاست ؛ ولى اينها براى ما مجهول است . به خوبى واضح است كه مساعى تمام علومى كه انسان را مورد مطالعه قرار دادهاند ، به جايى نرسيده است و شناسايى ما از خود ، هنوز نواقص زيادى دربر دارد .
عزيزان ! اين است صفحه هستى و وجود ما كه دانشمندان جهان از توضيح و تشريحش عاجزند ، چرا ؟ چون دنيايى است فوق العاده وسيع كه فقط خالق آن از تمامى نواحى وجود آن آگاه است و اين كارگاه عظمت را با نعمتهاى ديگر در اختيار ما قرار داده كه ما در تمام شؤون زندگى بنده او باشيم و اين بندگى در حقيقت ، شكر ما نسبت به عنايت او باشد .
بياييد بر عمر گذشته تأسف خورده و از اين كه نعمت با عظمت حياتى را در راه غير محبوب مصرف كردهايم زار زار بناليم و شبى در گوشه خلوت ، زانوى غم بغل گرفته و به اين مناجات كه سوز دل فقيرى دل شكسته است ، زبان را طراوت دهيم :
*
دل ز گنه تيره و افسرده شد
رفت ز كف عمر گرانمايهام
روز و شب و سال و مهم شد تباه
كو عمل صالح و ايمان من
از چه اسيرم به كف ديو و دد
از چه شدم غرق به درياى نفس
اى تو مرا چشمه فضل و كرم
خالق من داور من يار من
ساتر من نور دل و جان من
اى تو مرا رب غفور و ودود
اى كرمت نور چراغ وجود
گر تو نگيرى ز من خسته دست
اى ره من عشق من و دين من
كن نظرى بر من مسكين زار
تا كه شود نيك مرا روزگار
*
گلشن جانم همه پژمرده شد
لحظه مرگ آمده بىمايهام
حاصل عمرم نبود غير آه
كو دل من رفت كجا جان من
از چه گناهم شده بيرون ز حد
واى من و واى دل و واى نفس
سايه لطفت ز وفا بر سرم
هر نفس اى دوست تو غمخوار من
فيض عميم من و جانان من
اى ز تو برپا شده بود و نبود
مرحمتت شامل غيب و شهود
پشت وجودم همه خواهد شكست
در دو جهان مهر تو آيين من
تا كه شود نيك مرا روزگار