قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

مرگ و فرصتها - جلسه دوم

بسم الله الرحمن الرحیم
 
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
مردى به محضر مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت: «أتأذن لى أن أتمنّى الموت» به من اجازه مى دهيد كه از خدا درخواست مرگ كنم؟ كه خدا مرگ مرا برساند؟ چه انسان با ارزشى از نظر عقلى بوده است كه حتى آووز و درخواستش را از خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه گرفته است. خيلى خوب است كه انسان در زندگى، به خصوص در امور مهم، به تنهايى و خودسر تصميم نگيرد. هر انسانى بايد بداند كه عاقل تر و بصيرتر از خودش نيز در دنيا هست. در اين باره قرآن كريم مى فرمايد:«وَ فَوْقَ كُلّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ»
اگر كسى صاحب دانش و علم است، خيال نكند كه در كلاس آخر قرار دارد و فوق همه است، يا اين كه چون داراى علم است، هر تصميمى كه بگيرد، درست و هر نقشه اى كه بكشد، صحيح است.
اين آيه درباره عالمان است كه خدا مى فرمايد: «وَ فَوْقَ كُلّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» هر عالمى بايد بداند كه برتر از خودش نيز در دانش و علم وجود دارد. در عصر هر پيغمبرى، فوق همه عالمان، همان پيغمبر است، ولى پيغمبر، كلاس آخر و فرد آخر نبود، بلكه فوق پيغمبر نيز پروردگار عالم است، چه برسد به توده مردم كه از سواد بالايى برخوردار نيستند و دانش فراوانى را كسب نكردند. كسانى كه در زندگى، به خصوص در امور بسيار مهم زندگى خودشان مستقلًا تصميم بگيرند، اكثر اين تصميم ها عملًا به ضرر و زيان برمى خورد.
اين است كه قرآن مجيد مسأله در ميان گذاشتن خواسته ها، تصميمات و تدبيرات با اهلش را به مردم امر مى كند. بالاتر از اين نمى شود كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در سوره آل عمران مى فرمايد: اى پيامبر صلى الله عليه و آله! تو نيز در امور با عقلاى قومت مشورت كن.  «وَشَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكّلِينَ»
بعد از مشورت اگر تصميم گرفتى كه كارى را انجام دهى، انجام نده مگر با توكل به پروردگار، خيال نكنيد كه علم و تصميم شما واقعاً در هر جايگاهى شما را به نتيجه مى رساند، اين طور نيست، چرا كه اگر من نخواهم، علم، عقل، مشورت و دست به دست دادن شما به نتيجه نمى رسد. خداوند عز و جل در قرآن مجيد مى فرمايد:  «وَ إِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَآدَّ لِفَضْلِهِ» به پيغمبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: اگر من بخواهم خيرى را به تو برسانم، اگر كل عالم جمع شوند تا جلوى آن را بگيرند، نمى توانند و اگر در زندگيت مشكلى ايجاد كنم، جز من، كسى نمى تواند اين گره را باز كند. اين آيات قرآن، مردم را راهنمايى مى كند كه خودسر عمل نكنيد، مغرور به فكر، نفرات، جمعيت و عقل خود نشويد. مگر نديديد كه بعد از جنگ بدر، مؤمنين واقعى مغرور شدند و بعد از جنگ، ديگر حرف خدا را نزدند، بلكه از خودشان حرف زدند. «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»
اگر تصميم گرفتيد و بعد از مشورت تدبير كرديد، به خدا تكيه كنيد كه دست خدا در كار شما باشد، والا اگر خدا را كنار بگذاريد، همان عقل، مشورت و تصميم تان نيز شكست مى خورد. چنانچه در جنگ احد، دشمن كمرتان را شكست، هفتاد نفر از شما را كشت، شيرازه لشكرتان از هم پاشيد، با اين كه فرمانده لشكرتان پيامبر صلى الله عليه و آله بود، اما خيال نكنيد كه چون پيامبر در ميان شما است، در هر كارى برنده هستيد، بلكه خدا بايد به شما كمك كند.
 تمهيد شرايط سفر به آخرت
آفرين به اين مرد كه آمد و تصميمش را با پيغمبر صلى الله عليه و آله در ميان گذاشت؛ «أتأذن لى أن أتمنّى الموت» به من اجازه مى دهيد كه از خدا درخواست مرگ كنم؟ آدم خسته اى نبود كه بگوييم از زندگى خسته شده، يا مشكلات به او فشار آورده كه ديگر دلش نمى خواهد در دنيا بماند. حال و زندگى طبيعى داشته است. با خود گفته بود كه عمرى خورديم و خوابيديم و عبادت كرديم، اين چند سال باقيمانده را از خدا بخواهم كه به عمرم خاتمه دهد و مرا به عالم بعد منتقل نمايد.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: مرگ امرى قطعى است، بخواهى يا نخواهى از راه مى رسد، راهش نيز راهى طولانى است؛ «سفر طويل» اما من به تو اجازه مى دهم كه درخواست مرگ كنى، ولى قبل از رفتنت، براى ده نفر هديه بفرست، بعد از اين كه اين هدايا را فرستادى، مطمئن شدى كه به دست همه رسيده است، آن گاه اگر آرزوى مرگ كنى عيبى ندارد.
بعد فرمودند: هديه هايى را بايد براى ملك الموت، قبر، دو ملكى كه سؤال كننده در عالم برزخ هستند، ترازوى خدا در قيامت، صراط و مسير، جبرئيل، پيغمبر و خدا بفرستى، مضمون فرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله اين بود كه اول آن طرف را آباد كن تا زندگى خوبى در آنجا داشته باشى و بعد بگويى: خدايا! مرا ببر.
اما اگر اثاث زندگى، يار، شفيع، نجات دهنده و جايگاه خوبى در آنجا نداشته باشى، مى خواهى كجا بروى؟ چون انسان اگر اين ها را نداشته باشد، به قول قرآن مجيد: هيچ چاره اى جز دوزخ ندارد.
  هداياى ارسالى به ملك الموت
اما چهار هديه براى ملك الموت، فرمودند:  «رضا الخَصْمَاءَ وَ قَضَاء الفَوائِتِ وَ الشُّوْقُ الى اللّهِ وَ التَمَنّىِ لِلْمَوْتِ»
اين چهار هديه ملك الموت است.
 «رضا الخصماء» به هر كسى كه مديون هستيد، دَين خود را ادا كن و حتى يك طلبكار مالى نيز باقى نگذاريد. طلبكار مالى يعنى تمام كسانى كه از شما پول طلب دارند، حتى كسانى كه به آنها بدهكاريد و خود آنها نمى دانند، بايد همه اين ها پرداخت شود. «1» اسلام مى گويد: آنهايى را كه مى شناسى، برو و پول آنها را بده. اما آنهايى كه نمى شناسى، هر چقدر پولش شد، از عالم بزرگى مانند مراجع تقليد يا وكيل آنها اجازه مى گيرى و به عنوان ردّ مظالم، به خانواده هاى مستحق و آبرودار به نيّت صاحب پول و به عنوان صدقه مى پردازى وگرنه، اگر خانواده مستحق شرعى سراغ ندارى، براى اين كه خدا اين بدهى را از پرونده تو پاك كند، پول را به مراجع تقليد يا وكيلش مى دهى، كه از گردن تو رد مى شود و به گردن آنها مى افتد، آنها نيز مى دانند كه به كجا برسانند. اين رحمت خداست كه اين راه را گذاشته است تا مردم در عالم برزخ و قيامت مبتلا نباشند.
حكايتى عجيب از اميرالمؤمنين عليه السلام
شخصى خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد، عرض كرد: على جان! هزار دينار در اين شهر نزد فلان شخص گذاشتم و به مدينه آمدم، اكنون مى گويند كه او مرده است. به پسرش مراجعه كردم، گفتم: من نزد پدر شما هزار دينار امانت گذاشتم، آمده ام بگيرم. پسرش گفت: والله پدر ما در هيچ كجا، نه در دفترى و نه در وصيتش، چيزى نگفته است.
طلبكار گفت: على جان! من واقعاً به اين پول نياز دارم، چه كنم؟ حضرت فرمودند: من نمى گذارم كه حق تو پايمال شود. به پسر بدهكار فرمود: بيرون مدينه، پشت تپه اى مى روى و آنجا مى ايستى، تعداد سگ مى آيند كه يكى از سگها از همه زشت تر و بدتركيب تر است، به او بگو: چنين كسى آمده و مى گويد كه من هزار دينار نزد تو امانت گذاشته ام، آن را كجا گذاشته اى؟
اميرالمؤمنين عليه السلام اين قدرت را دارد كه گوشه پرده برزخ را كنار بزند و به پسر ميّت بگويد كه پدرت را ببين. نه اين كه حضرت آنها را به دنيا آورده باشد، چون عالم برزخ، عالمى بين دنيا و آخرت است.
سند وجود برزخ بين دنيا و آخرت در قرآن است:  «وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»
يعنى شما چهار دنيا را بايد طى كنيد؛ رحم مادر، دنيا، برزخ و قيامت. قيامت آخرين مرز است كه ديگر بعد از آن دنيايى وجود ندارد.
نه اين كه اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را از برزخ به دنيا آورده باشند، بلكه پسر را فرستاد و گوشه پرده را كنار زد كه آن دنياى برزخ را ببيند.
پسر رفت، بين آن چند سگ، به سگى كه از همه سياه تر، بدتر و زشت تر بود، گفت: پدر! چنين داستانى است، آيا اين طلبكار راست مى گويد؟ گفت: اين هزار دينارش، در خانه و زير فلان ديوار است. آدرس داد، گفت: برو بردار و به او بده. اى پسر! اين را نيز به تو بگويم كه تنها راهى كه در اين عالم درست است، راه على عليه السلام است و ما بى راهه رفتيم و گرفتار شديم. اين راه ما راه على عليه السلام نيست، بلكه راه ضدّ على عليه السلام است و روندگان در راه ضدّ على عليه السلام، بعد از مرگ، به همين صورت محشور مى شوند.
در قرآن مى خوانيد:  «وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ»
خدا حيوان ها را نيز محشور مى كند، يعنى همين حيوان ها، والّا پروردگار كه حيوان ديگرى را در قيامت نمى آورد. آنهايى كه انسان آفريده شدند، ولى «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ»
سگ هار شدند و به همه مى پرند اگر چه شكل فعلى او شكل انسان دو پا است، ولى در قيامت مانند چهار پا محشور مى شوند.
گفت: پسرم! ما كه ديگر تمام دربها به رويمان بسته شده است. ولى به تو بگويم كه راه سالم فقط راه على عليه السلام است. جالب اين است كه علماى اهل تسنن نيز اين معنا را مى دانند، نه عوام آنان.
تفسيرى از تفاسير علمى، به نام تفسير «مفاتيح الغيب» است كه نويسنده اش اهل شهررى بوده، به نام فخر رازى، «3» كه رازى يعنى اهل رى. اى فخر رازى از علماى رده اول اهل تسنن است. او در تفسير سوره فاتحة الكتاب بحث مى كند كه آيا ترك وى در عصر خوارزمشاهيان مى زيست و جاه و منزلت و نفوذ كلام او در نزد سلطان محمد خوارزمشاه بسيار بود.
وى در علم كلام و معقولات سرآمد عصر بود و در فنون مختلف تاليفات دارد. فخر رازى در غالب اصول مسلم فلسفى شك كرده و بر فلاسفه مقدم ايراداتى وارد آورده به سبب همين قدرت در تشكيك وى را امام المشككين لقب داده اند. از آثار او نهايه العقول؛ كتاب الاربعين؛ المطالب العاليه؛ محصل افكار المتقدمين والمتاخرين؛ مفاتيح الغيب و ...
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» سوره فاتحه نمازِ واجب، جايز است؟ اگر نگويد، نمازش صحيح است يا نه؟  آنهايى كه مكّه رفته اند، ديدند كه امام جماعت مكه، وقتى «اللّه اكبر» مى گويد، مقدارى مكث مى كند، بعد مى گويد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ الْعلَمِينَ» يعنى «بِسْمِ اللَّه» آن را مى دزدد و نمى گويد. فخر مى نويسد: آيا ترك «بِسْمِ اللَّه» جايز است؟ و آيا «بِسْمِ اللَّه» را آهسته بايد گفت- مانند علماى مدينه، چون مذهب علماى مدينه با علماى مكه فرق مى كند- يا بايد بلند گفت؟ مى گويد: بسيارى از علماى بزرگ «بِسْمِ اللَّه» را نمى گويند، ما از آنها پيروى كنيم و نگوييم؟ بسيارى «بِسْمِ اللَّه» را آهسته مى گويند، ما نيز آهسته بگوييم؟ چه بايد كرد؟
مى گويد: من جستجو و تحقيق كردم كه در امت پيامبر صلى الله عليه و آله- حرف انسان سگ نما را يادتان نرود كه به پسرش گفت: راه على عليه السلام درست است- گفت: من دقت كردم، يقين پيدا كردم كه على بن ابى طالب عليه السلام در تمام نمازها «بِسْمِ اللَّه» را بلند مى گفت و من در اين مسأله به على عليه السلام اقتدا مى كنم، چون راه او حق است؛ يعنى نمازهايم را با «بِسْمِ اللَّه» مى خوانم و بلند مى گويم.
مرحوم فيض كاشانى نوشته است: در حروف مقطعه قرآن، اگر حروف تكرارى مقطعه را حذف كنيد و تمام آنها را تركيب كنيد و جمله بسازيد، اين جمله در مى آيد: «صراط على حق نمسكه»؛ در اين دنيا فقط راه على عليه السلام حق است. فقط در اين راه حركت كن! ما نيز به آن راه چنگ انداخته ايم. اين حروف مقطعه قرآن است كه حرف خداست. «2» اهل سنت مى گويند: ما در راه پيغمبر هستيم، ولى ما با هزار دليل ثابت كرديم كه در راه پيغمبر صلى الله عليه و آله نيستند. يك دليلش اين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در غدير خم فرمودند: على بر شما ولايت دارد. دو ماه بعد، پيغمبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفتند، شما ابوبكر را ولىّ خودتان كرديد. شما كجا در راه پيغمبر هستيد؟
اين هديه براى ملك الموت؛ «رضا الخصماء» كه تمام طلبكارها را تا نمرده اى از خودت راضى كنى. اگر راضى نكنى چه مى شود؟ اين را بايد از قرآن و روايات بررسى كنيم تا ببينيد در قيامت چه افتضاحى به بار مى آيد؟ مال مردم خوردن آسان نيست.
 سفارش ابى عبداللّه عليه السلام به فرزندش
آخرين فرمايش ابى عبداللّه عليه السلام در روز عاشورا به حضرت زين العابدين عليه السلام اين بود: پسرم! باغى در مدينه دارم كه ملك من است. بعد از سفر مكه برنامه هايى داشتم، كه سه هزار درهم يعنى سيصد دينار طلا مى شود، على جان! من آن سيصد دينار را بدهكارم، از شام كه برگشتى، به مدينه كه رسيدى، اول قرض مرا ادا كن كه من در برزخ ناراحت نباشم.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته


منبع : روابط عمومی و امور بین الملل مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان الشیعی
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه