قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

عیادت ائمه قدس سرهما از دوستان خود

مرحوم راشد، در کتاب « فضیلت هاى فراموش شده » مى نویسد : روز یک شنبه، ساعت ده صبح در دِه کانیز ـ از روستاهاى شهر تربت ـ بالاى سر پدرم، مرحوم آخوند ملا عباس بودم. پدرم آخرین روزهاى عمرش را مى گذراند. ناگهان بستر پدرم غرق در نور شد و پدرم بلافاصله با کمال ادب گفت : «السلام علیک یا رسول اللّه ! یا امیرالمومنین! یا فاطمه الزهراء! یا حسن بن على! یا حسین بن على!» و تا امام عصر علیه السلام را نام برد. آن گاه گفت : اى زینب کبرى! من در این هفتاد سال عمرم، براى تو بسیار گریه کردم و اشک ریختم. سپس رو به مادرش کرد و گفت : سلام بر تو اى مادر! هر چه دارم، از آن شیرى است که به من دادى.پس از لحظه اى آن نور ناپدید شد. سرم را جلو بردم و گفتم : پدر! چه خبر شده بود؟ ایشان گفت : پسرم! رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین و زینب کبرى قدس سرهما و مادرم به این جا آمده بودند. من گمان کردم آنان آمده اند تا مرا با خود ببرند ؛ ولى رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود : ملا عباس! ما به عیادت تو آمده ایم، یک شنبه دیگر، در همین ساعت مى آییم و تو را مى بریم.

 

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه