جوانى به موسى بن عمران عليه السلام شكايت كرد و گفت: اين مادر زن من، به هيچ شكلى نمىگذارد من راحت باشم. حسود، نمىتواند خودش آرام باشد و نمىگذارد ديگران نيز آرام باشند. اين بيمارى خيلى عجيب است. خدا در قرآن نمىفرمايد: از شرّ آدم حريص و بخيل به من پناه بياوريد، اما در مورد حسود مىفرمايد:
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبّ الْفَلَقِ* مِن شَرّ مَا خَلَقَ* وَ مِن شَرّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ* وَ مِن شَرّ النَّفثتِ فِى الْعُقَدِ* وَ مِن شَرّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ» من فقط مىتوانم شما را از شرّ حسود نجات دهم. حضرت موسى عليه السلام فرمود: من چه كار كنم؟ عرض كرد: وقتى در كوه طور مناجات مىكنى، از طرف ما به خدا بگو: خدايا! ما داريم مىسوزيم و مىسازيم.
حضرت موسى عليه السلام رفت و حرفها را زد، خطاب رسيد: اى موسى! به آن جوان بگو: اين حال باطنى مادر زن تو با هيچ دوايى خوب نمىشود و تنها دواى او مرگ است، من تا هفته ديگر حضرت عزرائيل را مىفرستم تا جان او را بگيرد و تو راحت شوى. راه ديگر ندارد.