يك رفيق خيلى خوب داشتم. به من گفت: زمان شاه با خانواده به مشهد رفتم كه ده روز بمانم. يك نفر به من گفت: اگر اتاق مىخواهى برو از فلانى اجاره كن، جاى خوب و تميزى است. رفتم پيش صاحب خانه، به من گفت: الان مسافر دارم، دو تا از اتاقهاى من فردا شب خالى مىشود. براى شب اول يك جايى را موقت گرفتيم تا فردا شب.
شب وجود مبارك حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديدم، يك طرف ايستاده بودند، فردى كه سرى كاملًا شبيه خوك داشت طرف ديگرى ايستاده بود. امام هشتم عليه السلام با ناراحتى به من گفتند: در اين ده روز مىخواهى در خانه او بروى؟ از او مىخواهى اتاق اجاره بكنى؟ من از خواب پريدم. فهميدم منظور حضرت همان كسى است كه فردا شب مىخواهم به خانه او بروم. صبح پيش او رفتم و بدون واهمه به او گفتم: من ديشب چنين خوابى را ديدهام، بدنت، بدن آميزاد و سرت شبيه به خوك بود، امام هشتم عليه السلام هم به من فرمودند: از تو اتاق اجاره نكنم. گفت: حضرت رضا عليه السلام درست فرمودند، من گرفتار حرام مالى و گناه هستم. به خانه ما نيا، اما به حرم كه مىروى براى من دعا كن تا خدا مرا آدم كند.