غزوه تبوک از مهمترین و دشوارترین حرکتهای نظامی مسلمانان در سالهای پایانی حیات پیامبر اکرم(ص) به شمار میرود. دوری راه، گرمای شدید، کمبود امکانات و همزمانی حرکت سپاه با فصل برداشت محصول، این سفر را به آزمونی بزرگ برای مسلمانان تبدیل کرد. در این ماجرا، علاوه بر آمادگی مسلمانان برای رویارویی با سپاه روم، حوادث مهمی همچون آشکار شدن چهره منافقان، ماجرای حضور نداشتن امیرمؤمنان علی(ع) در سپاه، داستان ابوذر و نیز ماجرای مسجد ضرار رخ داد.
دژ بلند و استواری را که در کنار چشمه آبی ساخته شده بود و در نوار مرزی کشور «سوریه»، در میان راه «حِجر» و «شام» قرار داشت، «تبوک» میگفتند.
ارتش روم، مرکب از چهل هزار سوارهنظام و پیادهنظام، مجهز به آخرین نمونههای سلاح آن زمان، در نوار مرزی شام مستقر گردید. قبایل مرزنشین، مانند قبیلههای «لخم»، «عامله»، «غسان» و «جذام» نیز به آنان پیوستند و پیشقراولان سپاه تا «بلقاء» پیشروی کردند.
استقرار گروهی از سربازان روم در نوار مرزی شام، بهوسیله کاروانهایی که در مسیر حجاز و شام به بازرگانی میپرداختند، به گوش پیامبر رسید. پیامبر چارهای جز این ندید که با لشکری عظیم پاسخ تجاوزکاران را بدهد و آیینی را که به قیمت خون عزیزان اسلام و فداکاریهای شخص وی استقرار یافته و میرفت که در سراسر جهان انتشار یابد، از ضربات غافلگیرانه دشمن حفظ کند.
این خبر ناگوار هنگامی رسید که مردم مدینه و اطراف آن هنوز محصول خود را گرد نیاورده بودند و خرماها در حال رسیدن بود. از سوی دیگر، نوعی قحطی بر مدینه و اطراف آن سایه افکنده بود؛ ولی برای مردان خدا، زندگی معنوی، حفظ اهداف عالی و جهاد در راه خدا بر همه چیز مقدم است.
پیامبر از توان و ورزیدگی دشمن، بهطور اجمال، آگاه بود. ازاینرو مطمئن بود که پیروزی در این جنگ، علاوه بر سرمایه معنوی، به نیروی عظیمی نیازمند است. به همین منظور، افرادی را به «مکه» و اطراف «مدینه» اعزام کرد تا مسلمانان را برای نبرد در راه خدا فراخوانند و افراد متمکن از مسلمانان نیز هزینه جنگ را با پرداخت زکات تأمین کنند.
سرانجام، سی هزار تن آمادگی خود را برای نبرد اعلام کرده و در لشکرگاه مدینه، «ثنیةالوداع»، اجتماع نمودند. هزینه نبرد نیز با گرفتن زکات تا حدودی تأمین گردید. از میان آنان، ده هزار نفر سوارهنظام و بیست هزار نفر پیادهنظام بودند. سپس پیامبر دستور داد که هر قبیلهای برای خود پرچمی انتخاب نماید.
نبرد تبوک بهترین محک برای شناسایی افراد فداکار از مدعیان و منافقان بود؛ زیرا اعلام بسیج عمومی هنگامی رخ داد که هوا بهشدت گرم بود و مردم تجارتپیشه مدینه خود را برای جمعآوری محصول و چیدن خرما آماده کرده بودند.
تخلف گروهی از آنان به عناوین گوناگون، پرده از چهره واقعی آنها برداشت و آیاتی در مذمت آنان، که همگی در سوره «برائت» است، نازل گردید. گروهی به علل زیر از شرکت در این جهاد تخلف ورزیدند:
هنگامی که پیامبر به «جد بن قیس»، که مرد متنفذی بود، پیشنهاد کرد در نبرد با رومیان شرکت کند، وی در پاسخ گفت: من مردی هستم که به زنان علاقه شدیدی دارم و میترسم چشمم به زنان رومیان بیفتد و نتوانم خویشتنداری کنم.
شنیدن این عذر کودکانه، پیامبر را بر آن داشت که او را رها کند و به سراغ دیگران برود. وحی الهی در مذمت وی چنین نازل گردید:
«برخی از آنان میگویند: به ما اجازه بده در مدینه بمانیم و در این جهاد، که سراپا مایه فتنه و فریفتگی یا تجربه و آزمون است، شرکت نکنیم. به آنان بگو: اکنون گرفتار فتنه بزرگتری شدید و دوزخ، کافران را دربرگرفته است.»
گروهی به اسلام تظاهر میکردند، ولی بهرهای از آن نداشتند. آنان به عناوین گوناگون، مردم را از شرکت در این جهاد بازمیداشتند. گاهی گرمی هوا را بهانه قرار میدادند که وحی الهی در پاسخ آنان فرمود:
«بگو آتش دوزخ گرمتر از حرارت هواست، اگر اهل تعقل باشند.»
گزارشی به پیامبر رسید که خانه «سویلم» یهودی، مرکزی برای جنبشهای ضداسلامی شده است و منافقان در آنجا گرد آمده و نقشه میکشند تا مسلمانان را از شرکت در این جهاد مقدس بازدارند.
پیامبر برای ارعاب توطئهکنندگان، «طلحه بن عبیدالله» را مأمور ساخت که با گروهی از یاران دلاور خود، خانه را هنگام تشکیل جلسه آتش زده و رعب و هراس شدیدی در دل آنان ایجاد کند.
وی توطئهکنندگان را در حالی که گرمِ سخن گفتن و نقشه کشیدن بر ضد اسلام بودند، غافلگیر ساخت و خانه را آتش زد. همه آنان از میان شعلههای آتش فرار کردند و پای یکی از آنان شکست. این اقدام چنان مؤثر واقع شد که بعدها برای گروه منافقان درس عبرتی گردید.
عدهای از یاران پیامبر که علاقه شدیدی به شرکت در این جهاد مقدس داشتند، به حضور پیامبر شرفیاب شده و از او وسیله سفر خواستند تا به وظیفه مقدس دینی خود عمل نمایند. آنان هنگامی که با پاسخ منفی پیامبر روبهرو شدند و دریافتند که او مرکبی در اختیار ندارد تا به آنان بدهد، سخت گریستند و اشک بر چهرههایشان سرازیر شد.
برخی دیگر، مانند «کعب»، «هلال» و «مراره»، با اینکه کاملاً به اسلام و جهاد علاقهمند بودند، از آنجا که محصول خود را گرد نیاورده بودند، تصمیم گرفتند پس از جمعآوری محصول از مدینه حرکت کرده و به مجاهدان اسلام بپیوندند.
گروهی نیز با فراهم ساختن وسیله مسافرت، آماده حرکت بودند و در این راه سر از پا نمیشناختند.
تبوک دورترین نقطهای بود که پیامبر در طول غزوات خود به آنجا سفر نمود. پیامبر کاملاً احساس میکرد که در غیاب او ممکن است گروههای ضداسلامی اوضاع را دگرگون سازند و همفکران خود را از نقاط مختلف حجاز گرد آورده و متشکل شوند.
او با اینکه «محمد بن مسلمه» را جانشین خود در مدینه قرار داده بود، به علی(ع) فرمود: تو سرپرست اهلبیت و خویشاوندان من و گروه مهاجران هستی و برای این کار، جز من و تو، کسی شایستگی ندارد.
اقامت امیرمؤمنان در مدینه، توطئهگران را سخت ناراحت ساخت؛ زیرا فهمیدند که با وجود علی(ع) و مراقبتهای پیگیر او، دیگر نمیتوانند نقشههای خود را عملی سازند.
ازاینرو، برای بیرون رفتن علی(ع) از مدینه نقشهای ریختند و شایع کردند که پیامبر با کمال میل علی را برای شرکت در جهاد دعوت کرده، ولی او به دلیل دوری راه و شدت گرما از شرکت در این نبرد مقدس امتناع کرده است.
علی(ع) برای ابطال این تهمت به محضر پیامبر شرفیاب گردید و جریان را با آن حضرت در میان گذاشت. پیامبر سخن تاریخی خود را که از دلایل روشن امامت و جانشینی او پس از پیامبر شمرده شده است، درباره وی بیان فرمود:
برادرم، به مدینه بازگرد؛ زیرا برای حفظ شئون و اوضاع مدینه، جز من و تو کسی شایستگی ندارد. تو نماینده من در میان اهلبیت و خویشاوندان من هستی... آیا خشنود نمیشوی که نسبت تو به من، مانند نسبت هارون به موسی باشد، جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟ همانگونه که او وصی و جانشین موسی بود، تو نیز جانشین و خلیفه پس از من هستی.
روش پیامبر اسلام این بود که هنگام حرکت برای سرکوب گروهی که مانع پیشرفت آیین اسلام بودند یا قصد حمله و تخریب داشتند، هدف و مقصد خود را برای سربازان و افسران خویش آشکار نمیساخت، سپاه اسلام را از راهی غیرمعمول حرکت میداد و دشمن را از عزیمت خود آگاه نمیکرد تا او را غافلگیر سازد.
ولی در ماجرای اجتماع رومیان در مرزهای شام، از روزی که بسیج عمومی اعلام گردید، هدف و مقصد را روشن ساخت. علت آن بود که مجاهدان از اهمیت سفر و سختی راه آگاه شوند و توشه کافی برای راه بردارند.
افزون بر این، پیامبر برای نیرومند ساختن ارتش اسلام ناچار بود از قبیلههای «تمیم»، «غطفان» و «طی»، که در نقاط دور از مدینه زندگی میکردند، کمک بگیرد.
پیامبر به همین منظور نامههایی به سران قبایل یادشده نوشت و نامهای نیز برای «عتاب بن اسید»، فرماندار جوان مکه، فرستاد و افراد این قبایل و جوانان مکه را برای شرکت در این جهاد مقدس دعوت نمود.
چنین دعوت عمومیای با پنهان ساختن هدف امکانپذیر نبود؛ زیرا لازم بود جریان با سران قبایل در میان گذاشته شود و اهمیت موضوع به آنان گوشزد گردد تا زاد و راحله کافی در اختیار افراد خود قرار دهند.
روز حرکت سپاه اسلام فرا رسید. پیامبر اسلام در آن روز از سپاه خویش در لشکرگاه مدینه سان دید.
منظره باشکوه رژه گروهی باایمان و فداکار که سختی و مرگ در راه هدف را بر سایهنشینی، استراحتطلبی، تجارت و ثروتاندوزی ترجیح داده بودند و با سرهای پرشور و دلهای مالامال از ایمان به استقبال مرگ میرفتند، بسیار جالب بود و در روان تماشاگران اثر میگذاشت.
رهبر بزرگ مسلمانان در لحظه حرکت، برای تقویت روحیه مجاهدان خطبهای ایراد نمود و هدف خود را از این بسیج عمومی برای آنان تشریح کرد. سپس فرمان حرکت صادر نمود و سربازان از مسیری که پیامبر تعیین فرموده بود، رهسپار شام شدند.
مالک بن قیس، پس از حرکت سپاه اسلام، در روزی که هوا بهشدت گرم بود، از سفر خود به مدینه بازگشت. مدینه را خلوت دید و از حرکت سربازان اسلام آگاه گردید.
در این هنگام وارد باغ خود شد. دید همسر زیبای وی در میان باغ سایبانی برای او آماده کرده است. نگاهی به چهره دلآرای همسر خود نمود و لحظهای در غذا و آبی که برایش آماده شده بود خیره شد. سپس اندکی در اوضاع رقتانگیز پیامبر و یاران فداکار وی، که در آن هوای گرم به سوی جهاد در راه خدا میشتافتند، اندیشید.
تصمیم گرفت از آب و غذایی که همسرش برای او آماده کرده و سایبانی که فراهم ساخته بود استفاده نکند و هرچه زودتر بر مرکب خود سوار شده و به صفوف مجاهدان بپیوندد.
رو به همسر خود کرد و گفت: انصاف نیست که من زیر سایبان، در کنار همسرم، به استراحت بپردازم و غذای لذیذ بخورم و آب سرد و گوارا بنوشم، ولی سرور من زیر آفتاب گرم به سوی جهاد بشتابد. نه! این کار بسیار دور از انصاف و آیین دوستی است و ایمان و اخلاص به من اجازه چنین کاری را نمیدهد.
این جمله را گفت و با توشه مختصری به راه افتاد. در نیمه راه به «عمر بن وهب» که گویا از سپاه اسلام عقب مانده بود، پیوست و هر دو، هنگامی که پیامبر وارد سرزمین تبوک شده بود، به حضور وی رسیدند.
این مرد فداکار در آغاز کار سعادت همراهی پیامبر را نیافته بود، ولی سرانجام با فداکاری شایسته تقدیری خود را به آغوش خوشبختی افکند. او هرگز مانند گروهی نبود که سعادت تا آستانه خانه آنان میآید، اما بر اثر نداشتن لیاقت و شایستگی، خود را از آن دور کرده و در آغوش ضلالت و شقاوت میافکنند.
برای نمونه، عبدالله بن ابی، رئیس منافقان، در لشکرگاه پیامبر خیمه زده بود تا در رکاب پیامبر در این جهاد شرکت کند؛ ولی از آنجا که فردی ناپاک و دشمن جدی اسلام بود، در لحظه حرکت سپاه تصمیم خود را تغییر داد و همراه هواداران خود برای ایجاد اغتشاش به مدینه بازگشت.
چون پیامبر اسلام از نفاق و دورویی او آگاه بود و شرکت او را در جهاد چندان مفید نمیدانست، کوچکترین اعتنایی به وی نکرد.
سپاه اسلام در مسیر مدینه تا تبوک با سختیهای بسیاری روبهرو شد. به همین جهت، این سپاه را «جیش العُسره» نامیدهاند؛ ولی ایمان و علاقه آنان همه این مشکلات را آسان کرده بود و با آغوش باز از مصائب استقبال میکردند.
وقتی سپاه اسلام به سرزمین «ثمودیان» رسید، بر اثر وزیدن بادهای داغ و سوزان، پیامبر صورت خود را با پارچهای پوشانید و از کنار خانههای آنان بهسرعت عبور کرد. سپس به یاران خود فرمود که درباره سرانجام زندگی قوم ثمود، که بر اثر سرکشی و نافرمانی گرفتار قهر الهی گردیدند، بیندیشند.
سکوت مرگبار آن سرزمین و خانههای ویرانی که در خاموشی عمیقی فرو رفته بودند، برای اقوام دیگر درس عبرت و پند و اندرز بود.
پیامبر سپس دستور داد سربازان اسلام از آب آن سرزمین ننوشند، با آن غذا و نان تهیه نکنند و حتی با آن وضو نگیرند. اگر کسی از آب آنجا غذایی پخته یا آردی خمیر کرده بود، باید آن را به چهارپایان میداد.
ارتش اسلام پس از دریافت این دستورها، به رهبری پیشوای بزرگ خود، به راهپیمایی ادامه داد. پاسی از شب گذشته بود که بر سر چاهی که ناقه صالح از آن آب مینوشید رسیدند. پیامبر دستور داد همگی فرود آیند و به استراحت بپردازند.
پیامبر از بادهای مسموم و تند و طوفانهای شدید آن سرزمین، که گاه انسان و شتر را در بر میگرفت و زیر تودههای ریگ و خاک مدفون میساخت، کاملاً آگاه بود.
ازاینرو دستور داد زانوهای شتران را ببندند و هیچکس نیمهشب بهتنهایی از استراحتگاه خود بیرون نرود.
تجربه نشان داد که دستورهای احتیاطی آن حضرت بسیار مفید بود؛ زیرا دو نفر از قبیله «بنیساعده» بیانضباطی کرده و نیمهشب بهتنهایی از استراحتگاه بیرون رفتند. در نتیجه، شدت طوفان یکی را خفه کرد و دیگری را به سینه کوهی پرتاب نمود.
پیامبر از این جریان آگاه شد و از این بیانضباطی سخت ناراحت گردید و بار دیگر سربازان را به رعایت نظم دعوت نمود.
«عباد بن بشر»، که در رأس گروهی حفاظت ارتش اسلام را برعهده داشت، به پیامبر گزارش داد که سربازان اسلام در مضیقه بیآبی قرار گرفتهاند و نزدیک است تمام ذخایر آبی به پایان برسد.
گروهی ناچار شدند با کشتن شتران گرانقیمت، از آب موجود در شکم آنها استفاده کنند و برخی نیز تن به قضا داده و با دل سوزان در انتظار فرج الهی بودند.
خدایی که نوید نصرت و پیروزی به پیامبر خود داده بود، بار دیگر به وی و یاران باوفایش کمک کرد. بارانی سیلآسا بارید و همه را سیراب کرد و مأموران ذخایر و افراد ارتش، هر اندازه میخواستند آب برداشتند.
در نیمه راه، شتر پیامبر گم شد و گروهی از یاران پیامبر به جستوجوی آن پرداختند.
یکی از منافقان برخاست و گفت: او میگوید من پیامبر خدا هستم و از عالم بالا خبر میدهم، ولی شگفتآور است که جای شتر خود را نمیداند!
خبر به پیامبر رسید. آن حضرت با بیانی روشن فرمود:
من فقط آنچه را خدا به من تعلیم دهد، میدانم. اکنون نیز خدا مرا از جای شتر آگاه ساخته است. شتر من در این بیابان، در فلان دره است و افسارش به درختی پیچیده و آن را از حرکت بازداشته است. بروید و آن را بیاورید.
چند نفر بیدرنگ به نقطهای که پیامبر فرموده بود رفتند و شتر را به همان حالتی که آن حضرت توصیف کرده بود، یافتند.
شتر «ابوذر» از راه رفتن بازماند و سرانجام او از ارتش اسلام عقب افتاد. ابوذر مدتی صبر کرد تا شاید شتر برخیزد و حرکت کند، ولی انتظارش سودی نبخشید.
ازاینرو شتر را رها کرد، اثاث سفر را بر پشت خود نهاد و به راه افتاد تا هرچه زودتر به مسلمانان برسد.
ارتش اسلام در نقطهای به دستور پیامبر توقف کرده و به استراحت پرداخته بود. ناگهان از دور، سیمای شخصی که زیر باری سنگین راه میپیمود، نمایان شد.
یکی از یاران، رسول خدا را از این موضوع آگاه ساخت. پیامبر فرمود:
«وی ابوذر است؛ رحم الله أبا ذر، یمشی وحده و یموت وحده و یبعث وحده.»
یعنی: خدا ابوذر را بیامرزد؛ تنها راه میرود، تنها میمیرد و تنها برانگیخته میشود.
آینده نشان داد که خبر پیامبر تحقق یافت؛ زیرا ابوذر در بیابان «ربذه»، دور از اجتماع و در کنار خانواده خویش، با وضعی رقتبار جان سپرد.
این پیشگویی پیامبر(ص) در جنگ تبوک، پس از سالها تحقق یافت. این رادمرد الهی که به جرم حقگویی و دعوت به عدل و داد به ربذه تبعید شده بود، بهتدریج قوای بدنی خود را از دست داد و در بستر بیماری افتاد.
او واپسین دقایق عمر پرفرازونشیب خود را سپری میکرد. همسرش به سیمای نورانی و تکیده او مینگریست و به تلخی میگریست و قطرات عرق پیشانی همسر خود را پاک میکرد.
ابوذر پرسید: چرا گریه میکنی؟
زن پاسخ داد: برای این گریه میکنم که اکنون میمیری و من لباسی که پیکرت را با آن کفن کنم، در اختیار ندارم!
لبخندی اندوهگین بر لبهای ابوذر نقش بست و گفت:
آرام باش و گریه نکن. من روزی با گروهی از یاران پیامبر(ص) در محضر او نشسته بودم. پیامبر رو به ما کرد و فرمود: «یکی از شما در یکی از بیابانها، تنها و دور از جمعیت، از دنیا میرود و گروهی از مؤمنان او را به خاک میسپارند.»
همه کسانی که در آن مجلس بودند، در میان مردم و در آبادی از دنیا رفتهاند و اکنون غیر از من کسی از آنان باقی نمانده است. اینک یقین دارم شخصی که پیامبر از او خبر داده، من هستم.
پس از مرگ من، سر راه حاجیان عراق بنشین. طولی نمیکشد که گروهی از مؤمنان میآیند؛ آنان را از مرگ من آگاه ساز.
همسرش گفت: اکنون هنگام عبور کاروان سپری شده است.
ابوذر گفت: تو مراقب راه باش. به خدا سوگند، نه دروغ میگویم و نه دروغ شنیدهام.
این را گفت و مرغ روحش به سوی فردوس برین بال و پر گشود.
ابوذر راست گفته بود. کاروانی از مسلمانان بهسرعت پیش میآمد که در میان آنان شخصیتهای بزرگی همچون «عبدالله بن مسعود»، «حجر بن عدی» و «مالک اشتر» حضور داشتند.
عبدالله از دور منظره عجیبی دید؛ پیکر بیجانی در کنار راه افتاده بود و در نزدیکی آن، زنی و پسربچهای گریه میکردند.
عبدالله لجام مرکب را به سوی آنان گرداند و کاروانیان نیز به دنبال او روانه شدند. هنگامی که عبدالله به جسد نگاه کرد، چشمش به چهره دوست و برادرش در اسلام، ابوذر، افتاد.
چشمانش پر از اشک شد. بالای پیکر پاک ابوذر ایستاد و با یادآوری سخن پیامبر اسلام(ص) در جنگ تبوک گفت:
پیامبر اسلام راست فرمود که تو تنها میروی، تنها میمیری و تنها از گور برانگیخته میشوی.
آنگاه عبدالله بن مسعود بر پیکر او نماز گزارد و سپس او را به خاک سپردند.
هنگامی که از دفن او فارغ شدند، مالک اشتر در کنار قبر او ایستاد و چنین گفت:
پروردگارا! این ابوذر، یار پیامبر است که عمری تو را پرستش کرد و در راه تو با مشرکان جهاد نمود و هرگز در پیروی از آیین حق، روش و مسیر خود را تغییر نداد؛ ولی چون با زبان و قلب خود به مبارزه با فساد و منکر پرداخت، مورد جفا، ستم، محرومیت و تحقیر واقع شد و تبعید گردید و سرانجام در سرزمین غربت، تنها جان سپرد.
سپاه توحید در آغاز ماه شعبان سال نهم هجرت، به سرزمین تبوک گام نهاد؛ اما اثری از اجتماع و سپاه روم ندید.
گویا سران روم از افزونی سپاه اسلام و شهامت و فداکاری کمنظیر آنان، که نمونه کوچکی از آن را در نبرد «موته» از نزدیک مشاهده کرده بودند، آگاهی یافته و صلاح دیده بودند سپاه خویش را به داخل کشور بازگردانند.
آنان در عمل، خبر اجتماع بر ضد مسلمانان را تکذیب کردند و چنین وانمود ساختند که هرگز فکر حملهای در سر نداشته و این گزارش چیزی جز شایعه نبوده است. از این طریق میخواستند بیطرفی خود را نسبت به حوادث عربستان نشان دهند.
در این هنگام، پیامبر اسلام افسران عالیرتبه خود را گرد آورد و بر اساس اصل مسلم اسلامیِ «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ»، درباره پیشروی در خاک دشمن یا بازگشت به مدینه با آنان مشورت نمود.
نتیجه شورای نظامی این شد که سپاه اسلام، با توجه به سختیهای بسیاری که در مسیر تبوک تحمل کرده بود، برای تجدید قوا به مدینه بازگردد.
افزون بر این، مسلمانان در این سفر به هدف اصلی خود، یعنی پراکنده ساختن سپاه روم، رسیده و رعب و هراس شدیدی در دل رومیان افکنده بودند. این ترس میتوانست تا مدتی آنان را از اندیشه حمله و تشکیل سپاه بازدارد و امنیت عربستان را از ناحیه شمال تأمین کند.
سران شورا، برای حفظ موقعیت پیامبر و تأکید بر اینکه نظر آنان قابل رد است، افزودند:
با این شرایط، اگر از ناحیه خدا مأمور به ادامه پیشروی هستی، فرمان حرکت صادر کن و ما نیز در پی تو خواهیم بود.
پیامبر فرمود: دستوری از خدا نرسیده است و اگر چنین فرمانی از سوی خدا رسیده بود، هرگز با شما مشورت نمیکردم. بنابراین، نظر شورا را محترم میشمارم و از همینجا به مدینه بازمیگردم.
پیامبر با مرزداران و فرمانروایانی که در نزدیکی تبوک زندگی میکردند، شخصاً تماس گرفت و تحت شرایطی با آنان پیمان عدم تعرض بست. دستههایی را نیز به نقاط دور از تبوک اعزام کرد تا از این راه امنیت بیشتری برای مسلمانان فراهم شود.
پیامبر شخصاً با فرمانروایان «ایله»، «اذرع» و «جرباء» تماس گرفت و میان طرفین پیمان عدم تعرض بسته شد.
«ایله» شهری ساحلی بود که در کنار دریای سرخ قرار داشت و فاصله چندانی با شام نداشت. فرمانروای آنجا، «یحنا بن روبه»، در حالی که صلیبی طلایی به سینه داشت، از مقر فرمانروایی خود به سرزمین تبوک آمد و استری سفید به پیامبر تقدیم کرد و اطاعت خود را از پیامبر اسلام آشکار ساخت.
پیامبر نیز مقدم او را گرامی داشت و متقابلاً هدیهای به وی بخشید.
او پذیرفت که بر آیین مسیحیت باقی بماند و هر سال سیصد دینار بهعنوان جزیه بپردازد و از هر مسلمانی که از منطقه «ایله» میگذرد، پذیرایی نماید. در این زمینه تأمیننامهای میان طرفین به امضا رسید.
پیامبر با دیگر مرزداران، مانند مردم «اذرع» و «جربا» که سرزمین آنان از نظر سوقالجیشی اهمیت فراوانی داشت، پیمانهایی امضا کرد و امنیت منطقه اسلامی را از ناحیه شمال تأمین نمود.
در طول راه، منطقه آبادی که دارای درختان سرسبز و آب جاری بود و در آغوش دژی محکم قرار داشت و تقریباً پنجاه فرسخ با شام فاصله داشت، «دومهالجندل» نامیده میشد.
«اکیدر بن عبدالملک» مسیحی در آن زمان بر این منطقه حکومت میکرد.
پیامبر بیم آن داشت که در حمله احتمالی سپاه روم، فرمانروای مسیحی دومه به کمک آنان بشتابد و از این طریق امنیت عربستان را به خطر اندازد.
ازاینرو لازم دید از نیروی موجود حداکثر استفاده را کرده و با اعزام گروهی به سرپرستی خالد، منطقه مزبور را مطیع سازد.
خالد بن ولید با گروهی سوارهنظام تا نزدیکی دومهالجندل پیش رفت و در بیرون دژ کمین کرد.
در آن شب مهتابی، اکیدر همراه برادر خود «حسان» برای شکار از دژ بیرون آمد. هنوز چندان از دژ فاصله نگرفته بودند که با سپاه خالد روبهرو شدند.
در زد و خورد کوتاهی که میان آنان و سربازان اسلام رخ داد، برادر اکیدر کشته شد. همراهان وی به داخل دژ پناه بردند و درها را بستند؛ ولی خود اکیدر دستگیر گردید.
خالد با او پیمان بست که اگر ساکنان دژ به دستور او درها را به روی ارتش اسلام بگشایند و سلاحهای خود را تحویل دهند، از تقصیر وی خواهد گذشت و او را به حضور رسول خدا خواهد برد.
اکیدر که از پایبندی مسلمانان به قول و پیمان آگاه بود، دستور داد درهای دژ را باز کنند و سلاحها را تحویل دهند.
سلاحهای موجود در دژ عبارت بود از چهارصد زره، پانصد شمشیر و چهارصد نیزه.
خالد با این غنائم، در حالی که اکیدر نیز همراه آنان بود، رهسپار مدینه گردید.
خالد پیش از ورود به مدینه، شنل زربفت اکیدر را برای پیامبر فرستاد. دیدگان گروهی از دنیاطلبان از مشاهده این جامه زربفت خیره شد، در حالی که پیامبر با کمال بیاعتنایی به آن فرمود: لباسهای بهشتیان از این شگفتانگیزتر است.
اکیدر به حضور پیامبر رسید و از پذیرش اسلام خودداری کرد، ولی حاضر شد باجگزار مسلمانان باشد و نامهای نیز میان او و پیامبر نوشته شد.
سپس پیامبر هدیه گرانبهایی به او داد و «عباد بن بشر» را مأمور ساخت که او را به سلامت به دومهالجندل برساند.
پیامبر نزدیک به ده روز در تبوک اقامت نمود و پس از اعزام خالد به دومه، راه مدینه را در پیش گرفت.
دوازده نفر از منافقان تصمیم گرفتند شتر پیامبر را از فراز گردنهای که در میان راه مدینه و شام قرار داشت، رم دهند و آن حضرت را در دره بیفکنند.
وقتی سپاه اسلام به نخستین نقطه گردنه رسید، پیامبر فرمود هرکس مایل است مسیر خود را از وسط بیابان قرار دهد، زیرا بیابان وسیع است.
اما خود پیامبر، در حالی که «حذیفه» شتر او را میراند و «عمار» مهار آن را در دست داشت، از گردنه بالا رفت.
هنوز پیامبر فاصله زیادی در گردنه طی نکرده بود که به پشت سر خود نگاه کرد. در نیمهشب مهتابی، سوارانی را دید که از پشت سر او را تعقیب میکنند و برای اینکه شناخته نشوند، چهرههای خود را پوشانده و آهسته با یکدیگر سخن میگویند.
پیامبر نهیبی بر آنان زد و به حذیفه دستور داد با عصای خود شتران آنان را بازگرداند.
نهیب رسول خدا رعب شدیدی در دل آنان افکند. فهمیدند که پیامبر از نقشهشان آگاه شده است؛ ازاینرو بیدرنگ از همان راهی که آمده بودند بازگشتند و به سپاهیان پیوستند.
حذیفه میگوید: من آنان را از نشانههای شترانشان شناختم و به پیامبر گفتم: میتوانم آنان را به شما معرفی کنم تا به سزای عمل خویش برسانی.
پیامبر با لحنی آمیخته با عطوفت به من دستور داد از افشای راز آنان خودداری کنم؛ شاید راه توبه را در پیش گیرند.
آن حضرت همچنین افزود: اگر آنان را مجازات کنم، بیگانگان خواهند گفت محمد پس از آنکه به اوج قدرت رسید، شمشیر بر گردن یاران خود نهاد.
ارتش اسلام پس از پیمودن فاصله میان تبوک و مدینه، باشکوه هرچه بیشتر وارد مدینه شد.
سربازان اسلام از شوق و شعف در پوست نمیگنجیدند. غرور سربازی و احساس غلبه بر دشمن از گفتار و رفتار آنان آشکار بود.
دلیل آن نیز روشن بود؛ زیرا دولت قدرتمندی را که حریف نیرومند خود، ایران، را به زانو درآورده بود، به عقب رانده و رعب و هراسی در دل رومیان پدید آورده بودند. همچنین گروهی از مرزنشینان شام و حجاز را نیز مطیع و فرمانبردار ساخته بودند.
بهطور مسلم، غلبه بر دشمن افتخاری بود که نصیب این گروه شده بود و جا داشت بر کسانی که بدون عذر در مدینه مانده بودند مباهات کنند.
ولی از آنجا که ممکن بود این طرز تفکر و بازگشت پیروزمندانه، در افراد کمظرفیت غرور بیش از حد ایجاد کند و موجب اهانت به کسانی شود که با عذر موجه از همراهی سپاه بازمانده بودند، پیامبر در نزدیکی مدینه رو به مسلمانان کرد و فرمود:
گروههایی در مدینه هستند که در این سفر با شما شریک بودهاند و به هرجا که قدم نهادید، آنان نیز با شما بودهاند.
عرض کردند: چگونه ممکن است آنان در مدینه مانده باشند و در این سفر همراه ما به شمار آیند؟
فرمود: آنان کسانی هستند که با وجود اشتیاق و علاقه به وظیفه بزرگ اسلامی جهاد، بر اثر عذری موجه از شرکت در آن بازماندهاند.
اگر پیامبر با این سخن از غرور بیجای مجاهدان کاست و مقام افراد معذور را حفظ نمود، در مقابل تصمیم گرفت با متخلفان بدون عذر برخورد کند و عرصه را بر آنان تنگ سازد.
روزی که در مدینه بسیج عمومی اعلام گردید، سه نفر از مسلمانان به نامهای «هلال»، «کعب» و «مراره» به حضور پیامبر شرفیاب شدند و برای شرکت نکردن فوری در جهاد عذر آوردند.
عذر آنان این بود که هنوز محصولشان از صحرا و باغ گردآوری نشده و کار آن نیمهتمام است. با این حال، به پیامبر قول دادند پس از چند روز و سامان دادن به محصول خود، از مدینه حرکت کرده و به ارتش اسلام در تبوک بپیوندند.
افرادی که منافع مادی را با استقلال سیاسی و زندگی شرافتمندانه در یک سطح مینگرند، افرادی کوتاهنظرند که لذتهای زودگذر مادی را با زندگی شرافتمندانه انسانی، که زیر سایه استقلال فکری، سیاسی و فرهنگی شکل میگیرد، برابر دانسته و گاه حتی اولی را بر دومی ترجیح میدهند.
پیامبر ناچار بود پس از بازگشت با چنین افرادی برخورد کند و از سرایت این سستی به دیگران جلوگیری نماید.
آنان نهتنها در این جهاد شرکت نکردند، بلکه به پیمانی که با پیامبر بسته بودند نیز عمل ننمودند.
همچنان سرگرم تجارت و مالاندوزی بودند که ناگهان خبر بازگشت پیروزمندانه پیامبر در مدینه منتشر شد.
این سه نفر برای جبران کوتاهی خود به استقبال پیامبر شتافتند و مانند دیگران به حضور او رسیدند و سلام و تبریک عرض کردند.
پیامبر از آنان روی برتافت و کوچکترین اعتنایی به آنها ننمود.
هنگامی که به مدینه رسید، در آن اجتماع باشکوه و در میان غریو شادی مردم، پیامبر شروع به سخن گفتن کرد و نخستین سخنی که در آن جمع بزرگ بیان نمود این بود:
ای مردم! این سه نفر حکم اسلامی را سبک شمردند و به پیمانی که با من بسته بودند عمل نکردند و سودپرستی را بر زندگی شرافتمندانه زیر لوای توحید مقدم داشتند؛ ازاینرو، همه روابط خود را با این افراد قطع کنید.
«ابوعامر»، پدر «حنظله»، شهید معروف غزوه احد، گویا در دوران جاهلیت تمایل شدیدی به آیین مسیحیت پیدا کرده و در سلک راهبان درآمده بود.
هنگامی که ستاره اسلام از افق مدینه طلوع کرد و اقلیتهای مذهبی را در خود هضم نمود، ابوعامر سخت از این جریان ناراحت شد و همکاری نزدیکی با منافقان «اوس» و «خزرج» آغاز کرد.
پیامبر از نقشههای تخریبی وی آگاه گردید و خواست او را دستگیر کند. او از مدینه به مکه، از آنجا به طائف و پس از سقوط طائف به شام گریخت و از آنجا شبکه حزب منافقان را رهبری میکرد.
او در یکی از نامههای خود به دوستانش چنین نوشت:
در دهکده قبا مسجدی در برابر مسجد مسلمانان بسازید و هنگام نماز در آنجا گرد آیید. به بهانه ادای فریضه، درباره مسائل مربوط به اسلام و مسلمانان و چگونگی اجرای نقشههای حزبی بحث و گفتوگو کنید.
ابوعامر میدانست که پیامبر به هیچ عنوان به حزب منافقان اجازه نخواهد داد مرکزی برای خود ایجاد کنند، مگر اینکه به آن مرکز رنگ مذهبی بدهند و تحت عنوان مسجد و ساختن عبادتگاه، محفلی برای خود فراهم سازند.
هنگامی که پیامبر عازم تبوک بود، نمایندگان حزب نفاق خدمت پیامبر رسیدند و به بهانه اینکه پیران و بیماران آنان در شبهای تار و بارانی نمیتوانند فاصله میان خانههایشان و مسجد «قبا» را طی کنند، از او خواستند اجازه دهد در محله خود مسجدی بسازند.
پیامبر در پاسخ به درخواست آنان، نفیاً و اثباتاً سخنی نگفت و تصمیم نهایی را به پس از بازگشت از سفر موکول کرد.
حزب نفاق در غیاب پیامبر، محلی را در نظر گرفت و با شتاب هرچه بیشتر، ساختمان محفل خود را به نام مسجد به پایان رساند.
روزی که پیامبر به مدینه بازگشت، از آن حضرت خواستند این عبادتگاه را با خواندن چند رکعت نماز افتتاح کند.
در این هنگام، فرشته وحی نازل گردید و پیامبر را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و آنجا را مسجد «ضرار» معرفی کرد؛ مسجدی که برای دستهبندیهای سیاسی و ایجاد تفرقه در میان مسلمانان بنا شده بود.
پیامبر دستور داد ساختمان مسجد ضرار را ویران کنند و تیرهای آن را بسوزانند و برای مدتی محل آن به جایگاهی برای ریختن زباله تبدیل شود.
ویران کردن مسجد ضرار ضربهای سخت بر حزب نفاق وارد کرد. از آن پس رشته حزب از هم گسست و یگانه حامی آنان، عبدالله بن ابی، دو ماه پس از جنگ تبوک درگذشت.
تبوک آخرین غزوهای بود که پیامبر اسلام(ص) شخصاً در آن شرکت کرد و پس از آن، در هیچ نبرد دیگری حضور نیافت.
غزوه تبوک اگرچه به رویارویی مستقیم و گسترده نظامی با سپاه روم نینجامید، از جهات مختلف برای جامعه اسلامی اهمیت داشت. این حرکت، توان و آمادگی مسلمانان را در برابر یکی از قدرتهای بزرگ آن روزگار آشکار ساخت، امنیت مرزهای شمالی را تقویت کرد و زمینه انعقاد پیمانهایی با فرمانروایان مناطق مرزی را فراهم آورد. در عین حال، حوادث این سفر به آزمونی برای شناخت مؤمنان، متخلفان و منافقان تبدیل شد و رخدادهایی همچون ماجرای ابوذر، حدیث منزلت و مسجد ضرار، بخش مهمی از گزارشهای تاریخی مربوط به این غزوه را تشکیل داد.
منبع: برگرفته از کتاب «فروغ ابدیت»، تألیف آیتالله جعفر سبحانی.