یکی از شیوههای آموزشِ حقیقتِ معاد، نشان دادنِ نمونههای عینی از زنده شدن مردگان است. در قرآن کریم، موارد متعددی از احیای مردگان ذکر شده که هر یک، پاسخی به پرسشهای انسان درباره امکان زنده شدن دوباره است.
۱. ابراهیم(ع) و احیای چهار پرنده
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّ أَرِنی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی...» (بقره: ۲۶۰)
روزی ابراهیم(ع) از کنار دریا میگذشت. مرداری را دید که حیوانات دریایی و خشکی به آن هجوم آوردهاند و اجزای بدنش پراکنده شده است. این منظره، او را به فکر رستاخیز انداخت. او یقین داشت که خدا مردگان را زنده میکند، اما میخواست این حقیقت را با چشم خود ببیند تا «علمالیقین» او به «عینالیقین» تبدیل شود.
خداوند فرمود: چهار پرنده را بگیر، سر ببر و گوشت آنها را در هم بیامیز. سپس بر هر کوهی، پارهای از آن را قرار بده. آنگاه پرندگان را صدا بزن. ابراهیم(ع) چنین کرد و پرندگان در برابر چشمانش جان گرفتند و شتابان به سوی او پریدند.[۱]
۲. عزیر و صد سال مرگ
«أَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ...» (بقره: ۲۵۹)
یکی از برگزیدگان خدا (که در روایات، «عزیر» یا «ارمیا» نامیده شده) از کنار شهری گذشت که دیوارهایش فرو ریخته و استخوانهای مردگانش پراکنده شده بود. با خود گفت: «خدا چگونه این مردگان را زنده میکند؟»
خداوند او را صد سال میراند، سپس زنده کرد و پرسید: «چقدر درنگ کردی؟» گفت: «یک روز یا نیم روز.» خداوند برای اثبات این صد سال، سه نشانه به او داد:
۳. اصحاب کهف؛ خفتگان ۳۰۹ ساله
«فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنینَ عَدَداً» (کهف: ۱۱)
گروهی از جوانان مؤمن، برای فرار از حاکم ستمگری به نام «دقیانوس»، به غاری پناه بردند. خداوند آنان را ۳۰۹ سال به خواب فرو برد!
این خواب، شباهتی شگفتانگیز به مرگ داشت: تنفس و جابهجایی محدود بدن، اما توقف کامل فعالیتهای طبیعی. وقتی بیدار شدند، گمان کردند یک روز یا نیم روز خوابیدهاند. یکی از آنان با سکهای کهنه به شهر رفت تا غذا بخرد و مردم از دیدن سکه و چهرهاش، دریافتند که او از همان جوانان گمشده قرنها پیش است.
این ماجرا، نمادی از امکان احیای مردگان و رستاخیز بود که برای مردم آن شهر آشکار شد.[۳]
۴. زنده شدن مقتول بنیاسرائیل
«فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کَذلِکَ یُحْیِ اللّهُ الْمَوْتی» (بقره: ۷۳)
مردی از بنیاسرائیل توسط پسرعمویش کشته شد. قاتل، جسد را در جاده انداخت و خود به سراغ موسی(ع) رفت و شیون کنان گفت: «پسرعمویم را کشتهاند!»
از جانب خدا دستور آمد: گاوی را سر ببرید و بخشی از آن را به بدن مقتول بزنید. بنیاسرائیل پس از پرسشهای فراوان (که در قرآن آمده)، گاو را یافتند و سر بریدند. وقتی عضو گاو را به بدن مرده زدند، مقتول زنده شد و قاتل خود را معرفی کرد.
خداوند در پایان این آیه میفرماید: «اینگونه خداوند مردگان را زنده میکند.»[۴]
۵. زنده کردن مردگان توسط حضرت عیسی(ع)
«وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ» (آلعمران: ۴۹)
قرآن تصریح میکند که عیسی(ع) به اذن خدا، مردگان را زنده میکرد؛ نابینای مادرزاد و پیسی را شفا میداد و این معجزات، نشانهای از قدرت خداوند و حقانیت دعوتش بود.
۶. هفتاد نفری که با صاعقه مردند و زنده شدند
«ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» (بقره: ۵۶)
وقتی بنیاسرائیل به موسی(ع) گفتند: «تا خدا را آشکارا نبینیم، به تو ایمان نمیآوریم»، هفتاد نفر از آنان همراه موسی به کوه طور رفتند. در آنجا صاعقهای آمد و همگی را کشت. سپس به دعای موسی(ع) همگی زنده شدند. این نیز نمونهای آشکار از احیای مردگان بود.[۵]
۷. هزاران نفری که از ترس مرگ گریختند
«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ» (بقره: ۲۴۳)
گروهی از بنیاسرائیل بر اثر شیوع بیماری، خانههای خود را ترک کردند. خداوند در نیمه راه، جانشان را گرفت. سپس به دعای پیامبری به نام «حزقیل» زنده شدند. این نیز درسی بود برای آنان و آیندگان که از مرگ گریزی نیست.[۶]
مرگ برای مؤمنان، دروازهای به سوی دیدار محبوب است. در این بخش، با حالات پیامبران و اولیای الهی در لحظات پایانی عمر آشنا میشویم.
پیامبر اکرم(ص): ورود عزرائیل با اجازه
در لحظات آخر عمر پیامبر(ص)، عزرائیل در خانه را کوبید. فاطمه(س) پشت در رفت و گفت: «کیستی؟» گفت: «مرد غریبی هستم که برای دیدار پیامبر آمدهام.»
فاطمه(س) به او گفت بازگردد. لحظاتی بعد، دوباره در کوبیده شد. پیامبر(ص) به هوش آمد و فرمود: «فاطمه جان! میدانی این غریب کیست؟ این ملکالموت است. برای قبض روح هیچکس پیش از من و پس از من اجازه نمیگیرد، اما به خاطر مقامم، از من اجازه میخواهد. به او اجازه بده!»
عزرائیل وارد شد و گفت: «سلام بر اهل خانه رسول خدا» و لحظاتی بعد، روح گرانقدر پیامبر(ص) را به ملکوت اعلی برد.[۷]
حضرت سلیمان(ع): دیدار ملکالموت در اوج قدرت
سلیمان(ع) به اصحابش فرمود: «میخواهم بر بلندترین جای قصرم بروم و مملکتم را ببینم. به کسی اجازه ورود ندهید.» بر بام قصر رفت و به عصایش تکیه زد. ناگهان جوانی خوشرو و پاکیزهجامه را دید. پرسید: «چه کسی تو را راه داد؟ امروز میخواستم تنها باشم.»
جوان گفت: «پروردگار این قصر، مرا راه داد.»
سلیمان پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «من ملکالموتم. برای قبض روح تو آمدهام.»
سلیمان گفت: «بیا و آنچه را مأمور شدهای، انجام بده. امروز میخواستم شاد باشم، ولی خدا نخواست شادی من جز در لقای او باشد.»
عزرائیل همانجا روح سلیمان را قبض کرد. چند روز بعد، موریانهای عصای سلیمان را خورد و پیکرش بر زمین افتاد و تازه آن زمان بود که جنیان و انسانها از مرگش آگاه شدند.[۸]
حضرت ابراهیم(ع): گفتوگوی عاشقانه با عزرائیل
وقتی عزرائیل به سراغ ابراهیم(ع) آمد، ابراهیم(ع) گفت: «آمدی مرا به سوی پروردگارم بخوانی که با اختیار اجابت کنم، یا خبر مرگم را آوردهای و به اضطرار باید شربت مرگ را بنوشم؟»
عزرائیل گفت: «آمدی تو را به اختیار به سوی خدایت ببرم.»
ابراهیم(ع) گفت: «آیا دیدهای دوست، دوست خود را بکشد؟»
عزرائیل به خدا عرض کرد. خداوند فرمود: «به ابراهیم بگو: آیا دیدهای محبوبی از دیدار محبوبش گریزان باشد؟» وقتی ابراهیم(ع) این پیام را شنید، گفت: «به حق که حبیب، دوست دارد محبوب را دیدار کند.» و سپس جان به جانآفرین تسلیم کرد.[۹]
حضرت موسی(ع): انتخاب زمان و مکان مرگ
وقتی عمر موسی(ع) به پایان رسید، عزرائیل نزدش آمد و گفت: «آمدهام روحت را قبض کنم.» موسی(ع) از هر عضوی که عزرائیل نام میبرد تا روح را از آن خارج کند، دلیلی میآورد: «از دهانم؟ با همین دهان با خدا سخن گفتهام! از دستانم؟ تورات را با این دستها گرفتهام! از پاهایم؟ با همین پاها به کوه طور رفتهام!»
خداوند به عزرائیل وحی کرد: «او را واگذار، تا هر وقت خودش بخواهد.»
مدتی بعد، موسی(ع) مردی را دید که قبری میکَند. کمکش کرد. وقتی قبر آماده شد، موسی(ع) درون آن خوابید تا اندازهاش را ببیند. در همان لحظه، خداوند پرده از چشمانش برداشت و جایگاهش را در بهشت دید. عرض کرد: «خدایا! روحم را به سوی خودت ببر!» و همان دم، عزرائیل جانش را گرفت.
آن مرد قبرکن، عزرائیل بود که به آن صورت درآمده بود.[۱۰]
گزیدهای از کلام پیامبر اکرم(ص):
درباره حقیقت مرگ:
مرگ برای مؤمن، رسیدن به آسایش ابدی است، اما برای بدکار، تنها آسودن مردم از شر اوست. پیامبر(ص) میفرماید: «مرگ برای مؤمن مانند بوییدن دستهگلی خوشبوست» و نیز فرمود: «بیرون رفتن مؤمن از دنیا مانند بیرون آمدن نوزاد از شکم مادر است؛ از تنگنا و تاریکی، به روشنایی و گشایش.»[۱۱]
درباره یاد مرگ:
«بهترین زهد، یاد مرگ است و برترین عبادت، اندیشیدن. هر که یاد مرگ وجودش را پُر کند، گور خود را باغی از باغهای بهشت خواهد یافت.»[۱۲]
درباره آمادگی برای مرگ:
«دنیا را بسازید، اما برای آخرتتان چنان کار کنید که گویی فردا خواهید مرد.»[۱۳]
گزیدهای از کلام امام علی(ع):
سخنان سایر معصومان(ع):
امام حسن(ع):
«مرگ، بزرگترین شادی است که به مؤمنان میرسد؛ زیرا از سرای رنج و بدبختی، به نعمت جاودان منتقل میشوند.»[۱۹]
امام سجاد(ع):
«مرگ برای مؤمن، مانند برکندن جامهای چرکین از تن، گسستن غل و زنجیرهای گران، و پوشیدن فاخرترین و خوشبوترین جامهها و سوار شدن بر راهوارترین مرکبها و ورود به امنترین منزلهاست.»[۲۰]
امام صادق(ع):
«مرگ را فراوان یاد کنید؛ زیرا هیچ انسانی مرگ را بسیار یاد نکرد، مگر اینکه به دنیا بیرغبت شد.»[۲۱] و نیز فرمود: «یاد مرگ، خواهشهای نفس را میمیراند، کشتزارهای غفلت را ریشهکن میکند، دل را با وعدههای خدا نیرو میبخشد، پرچمهای هوس را درهم میشکند، آتش آزمندی را فرو مینشاند و دنیا را در نظر کوچک میکند.»[۲۲]
امام کاظم(ع):
«مرگ، صافیای است که مؤمنان را از گناهانشان پاک میکند؛ آخرین دردی است که به عنوان کفارهٔ آخرین گناه به آنان میرسد.»[۲۳]
پیامبر اعظم(ص) همواره به یاد معاد بود.
نقل است که آن حضرت در همهٔ شرایط، چه در مسجد، چه در جنگ و چه در زمان صلح، مردم را به یاد قیامت میانداخت. هرگاه با رخدادی روبهرو میشد که نشانهٔ زوال و ناپایداری بود، آیهٔ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» را تلاوت میفرمود.
حتی نقل است که فرمود: «اگر نهالی در دست شماست و اجلتان فرا رسیده، آن را بکارید و بمیرید که پاداش خواهید برد.»[۲۴] این روایت نشان میدهد که انسان باید همیشه یاد مرگ باشد و تا لحظه آخر سعی در کار خیر داشته باشد.
شوق امام علی(ع) به مرگ
امام علی(ع) میفرمود: «سوگند به خدا که فرزند ابوطالب، اُنسش به مرگ بیشتر از اُنس کودک به سینهٔ مادرش است!»
پس از ضربت خوردنش، وقتی اصبغ بن نباته گریهکنان بر بالینش نشست، حضرت فرمود: «ای اصبغ! برخیز و گریه مکن! من راه بهشت را در پیش دارم.»
شوق امام حسین(ع) به مرگ
امام سجاد(ع) در توصیف حال پدرش در روز عاشورا میفرماید: «هر چه کار بر حسین(ع) سختتر میشد، رنگ چهرهاش برافروختهتر میشد و اعضای بدنش آرامتر میگشت.» برخی به یکدیگر میگفتند: «ببینید! گویی این مرد هیچ باکی از مرگ ندارد.»
امام حسین(ع) به یارانش فرمود: «صبر کنید ای بزرگزادگان! مرگ، پلی بیش نیست که شما را از گرفتاریها به بهشتهای گسترده و نعمتهای جاودان میرساند. کدامیک از شما ناپسند میدارد که از زندانی به قصری منتقل شود؟»[۲۵]
قبر حضرت عیسی(ع) و مادر داغدیده
روزی حضرت عیسی(ع) از کنار گورستانی میگذشت. پیرزنی را دید که بر سر قبری نشسته و زار زار میگرید. پرسید: «این قبر کیست؟» گفت: «پسرم است.»
عیسی(ع) فرمود: «میخواهی دعا کنم زنده شود؟» پیرزن گفت: «آری.» پس عیسی(ع) دعا کرد. مردی از گور برخاست با رویی زرد، مویی سفید و پشتی خمیده. پیرزن فریاد زد: «این پسر من نیست! پسر من جوانی خوبروی بود!»
آن مرد گفت: «من پسر تو هستم. زردی رویم از تاریکی قبر، پشت خمیدهام از تنگی لحد، و سفیدی مویم از هول منکر و نکیر است. این است نخستین منزل از منازل آخرت.»[۲۶]
طبیب وارسته و سند قرض پنج تومانی
یکی از علمای نجف در حال احتضار بود. دوستانش شهادتین را به او تلقین کردند، ولی او روی برمیگرداند. حاضران تعجب کردند. چند روز بعد، حالش بهبود یافت. علت را پرسیدند.
گفت: «من پنج تومان به کسی قرض داده بودم و سندش را در این صندوقچه گذاشته بودم. وقتی به من شهادتین را تلقین میکردید، دیدم مردی با محاسن سفید کنار صندوقچه ایستاده و میگوید: اگر شهادتین را بگویی، این سند را بیرون میآورم و آتش میزنم. من هم برای آنکه سندم نسوزد، شهادتین را به زبان نمیآوردم! همین که حالم خوب شد، فوراً آن سند را پاره کردم تا دیگر دلم در گرو آن نباشد و شیطان از این راه مرا نفریبد.»[۲۷]
اسکندر و دستان خالی
گویند اسکندر وصیت کرد وقتی جنازهاش را تشییع میکنند، دو دستش را از تابوت بیرون بگذارند. پس از مرگش، چنان کردند. مردم از یکدیگر میپرسیدند: «علت چیست؟»
عارفی گفت: «میخواهد به ما بگوید اسکندر با آن همه قدرت و کشورگشایی، با دستانی تهی از دنیا رفت و چیزی با خود نبرد!»[۲۸]
دنیا چون نردبانی زیر پا
دنیا چون نردبانی زیر پای انسان است؛ پس از بالا رفتن، این نردبان را از زیر پایت خواهند کشید.
هر که بالاتر رفته باشد، بیشتر آسیب میبیند.
تمثیلی است از سخن امام علی(ع) که فرمود: «دنیا و آخرت، دو دشمن یکدیگرند و دو راه جداگانه. هر که دوستی دنیا را در دل گیرد، آخرت را دشمن داشته است.»[۲۹]
جمعبندی نهایی
۱. قاطعانهترین آیندهٔ هر انسان، مرگ است. هیچ چیز از مرگ قطعیتر نیست و شگفتآور اینجاست که هیچ چیز به اندازهٔ مرگ، مورد غفلت ما نیست.
۲. مرگ برای مؤمن، لحظهٔ دیدار محبوب و برای کافر لحظهٔ هول و هراس است. اولیای خدا چنان شیفتهٔ لقای حق بودند که از مرگ استقبال میکردند. امام علی(ع) میفرمود: «اُنس فرزند ابوطالب به مرگ، بیشتر از اُنس کودک به سینهٔ مادرش است.»
۳. یاد مرگ، درمان دلبستگیهای بیمارگونه به دنیاست. پیامبر(ص) فرمود: «مرگ را فراوان یاد کنید؛ که هیچ چیز به اندازهٔ یاد مرگ، خواهشهای نفس را نمیمیراند و آتش حرص را خاموش نمیکند.»
۴. دنیا پلی است به سوی آخرت. این جهان، فرصتی برای ساختن خانهٔ جاودان است. «دنیا را بسازید، اما برای آخرتتان چنان کار کنید که گویی فردا میمیرید.»
۵. مرگ، پایان نیست؛ انتقال است. در نگاه مؤمنان، مرگ دریچهای است به جهانی بیکران. پیامبر(ص) فرمود: «مرگ برای مؤمن، مانند بوییدن دستهگلی خوشبوست.»
پانوشتها:
[۱] جعفر سبحانی، منشور جاوید، ج ۹، ص ۹۲-۹۴
[۲] همان، ص ۹۵-۹۶
[۳] همان، ص ۱۰۰-۱۰۱
[۴] ر.ک: تفسیر آیات ۶۷-۷۳ سوره بقره
[۵] سبحانی، منشور جاوید، ص ۱۰۴-۱۰۵
[۶] همان، ص ۱۰۵
[۷] محمد محمدی اشتهاردی، داستانهای خواندنی از پیامبران، ص ۲۸۶-۲۸۸
[۸] محمدباقر مجلسی، تاریخ پیامبران، ترجمه امامیان، ج ۲، ص ۱۰۰۶
[۹] بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۲۷
[۱۰] سیدمهدی شمسالدین، داستانهای تفسیر کشفالاسرار، ص ۱۹۶-۱۹۸
[۱۱] میزان الحکمه، ج ۱۲، ص ۵۶۷۳-۵۶۷۵
[۱۲] همان، ص ۵۶۸۱
[۱۳] همان، ص ۵۶۸۹
[۱۴] گفتار امیرالمؤمنین(ع)، ج ۲، ص ۱۳۷۲
[۱۵] همان، ص ۱۳۷۷
[۱۶] همان، ص ۱۳۷۸
[۱۷] مستدرک الوسائل، ج ۱، ص ۱۸
[۱۸] نهجالبلاغه، حکمت ۲۴۳
[۱۹] میزان الحکمه، ص ۵۶۶۹
[۲۰] همان، ص ۵۶۷۱
[۲۱] همان، ص ۵۶۸۵
[۲۲] همان، ص ۵۶۸۱
[۲۳] همان، ص ۵۶۷۱
[۲۴] مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۴۶۰
[۲۵] معانی الاخبار، ج ۲، ص ۱۹۶
[۲۶] بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۱۷۳
[۲۷] علیرضا رجایی تهرانی، قبض روح، ص ۱۲۶
[۲۸] شعبانعلی لامعی، حکایات برگزیده، ص ۵۹۶
[۲۹] نهجالبلاغه، حکمت ۱۰۰