در طبيعت بدنى، بدن كارى بالاتر از اين را ندارد. اين غير از آن زمانى است كه بدن مسخّر روح شده است و روح نيز مسخّر اسماء و اسماء نيز جلوه حق است.
روح حدود، بالا، پايين، پس و پيش، اندازه و ظرفيت ندارد و قابل اندازهگيرى نيست.
|
زير و بالا، پيش و پس وصف تن است |
بىجهتها ذات جان روشن است |
|
وقتى مفاهيم اسماء تعليم شد، روح حد و حدود ندارد. بقا به روح مربوط است، نه بدن. بدن ما بعد از چهل سالگى شروع به شكسته شدن مىكند. اين كوزه ترك مىخورد، سرش مىشكند، اين ساختمان رو به خرابى مىرود، ديگر نه چشمى داريم، نه گوشى و نه معدهاى. مرده متحركى هستيم كه خانواده مىگويند:
خدايا! ديگر مرگش را برسان.
در اين ناحيه ما چيزى نيستيم. بله، اگر بدن در استخدام روح در بيايد، روحى كه در استخدام جلوههاى اسماى الهى است و جلوههاى اسمائى كه در ارتباط با حضرت محبوب و بىنهايت است، در آن جهت ما هم بىنهايت هستيم.
تمام روشنايىها به خاطر آزادى روح از بدن است والا اگر روح اسير بدن باشد، يعنى زندانيى كه در تاريكى است؛ چون نور زمين براى خورشيد است، اگر خورشيد در نيمكره غربى طلوع كند، در نيمكره شرقى تاريكى محض است، چشم چشم را نمىبيند. تمام بدن ما از عناصر اين خانه تاريك است.
روح «مَطْلَعِ الْفَجْرِ» طلوع اسماى الهيه است و «كليم الله» مىسازد، نه بدن.
چون اگر غذا به بدن بدهيم، طول و عرض و حجم مىسازد، آن هم تا اندازه معيّنى، يعنى ما اگر هفتاد سال در دنيا باشيم، در حدّ معينى قد مىكشيم و با خوردن چاق مىشويم.