درست است كه يوسف از هفده يا هجده متر چاه كنعان و مصر پائين افتاده است. برادران او حسابى كتكش زدند و رفتند؛ ولى حالا داخل چاه جزع و فزع مىكند. يوسف با آن ديدى كه دارد چاه را و خود را نگاه مىكند اين طورى نگاه مىكند كه من ماه هستم و اين چاه محاق است يعنى در تاريكى كامل قرار نمىگيرد از پشت محاق كه در بيايد به طرف شب چهارده حركت مىكند، اين چاه پله اول نردبان حكومت الهى مصر است.
آدم به اين راحتى كه به مقام نمىرسد داخل چاه بايد بيفتد از دست برادرانش كتك بخورد و بعد هم از كاروان رنج ببيند و بعد هم در مصر بايد هفت سال در كاخ عزيز، مصيبت در برابر معصيت انجام نشده بكشد و بعد هم نه سال زندان برود سپس حاكم الهى بشود و بعد هم به پدرش بگويد:
«وَ كَذَ لِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ» خدا اين طور آدم را انتخاب مىكند يعنى از لا به لاى كورههاى آتش انتخاب مىكند، از بستر عافيت طلبى خدا كسى را تا به حال انتخاب نكرده است پول اگر به كسى مىدهد جنبه آزمايش دارد:
«لَتُبْلَوُنَّ فِى أَمْوَ لِكُمْ» خيال نكن پول به تو دادم ثروتمند بشوى و لباس قيمتى بپوشى. فخر به ديگران بفروشى، پول وسيله آزمايش است.