پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

مهرورزى مايه جلب رحمت

مهرورزى مايه جلب رحمت

مهر و محبّت ، علت جلب رحمت حق به سوى عبد است .قرآن مجيد در آياتى فراوان به اين نكته بسيار مهم اشاره دارد كه مهر و رحمت حق بى‏علت نصيب كسى نمى‏شود ، ايمان ، جهاد ، هجرت ، عبادت ، رحم و محبّت به ديگران و نظاير اين‏ها ، از علل جلب و جذب رحمت حق به سوى انسان است و به قول لسان الغيب ، حافظ :

 طفيل هستى عشق‏اند آدمى و پرى   ارادتى بنما تا سعادتى ببرى

كسى كه همه حالات مثبت و به ويژه مهر و محبّت و عشق‏ورزى را در سرزمين وجود خويش نابود كرده و جز حركت فيزيكى كه محصول تنفس هوا و خورد و خوراك است از او باقى نمانده و از هستى خويش غير كويرى خشك بجا نگذارده و استعداد و قواى ملكوتى خود را نابود نموده ، چگونه نور رحمت پروردگار از افق تاريك حياتش جلوه كند و خورشيد مهر اهلى به سرزمين هستى‏اش كه پشت به خورشيد دارد بتابد ؟ !چگونه كسى كه مهر و محبت و مهرورزى را در دل خود نپرورانده و متخلق به اين اخلاق نشده و در قلب خود جايى را براى اين حقيقت بسيار با ارزش بازنكرده اميد رحمت حضرت حق را دارد ؟ !حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله مى‏فرمايد :« مَنْ لا يَرْحَمِ الناسَ لا يَرْحَمْهُ اللّه‏ُ ».كسى كه به مردم مهربانى نكند خداوند به او مهربانى نمى‏كند .با اين بيان رسول خدا صلي الله عليه و آله مشخص مى‏شود كه مايه جلب رحمت حضرت حق ، مهرورزى و محبت و مهربانى نسبت به مردم است .حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام مى‏فرمايد :عَجِبْتُ لِمَنْ يَرجُو رَحمَةَ مَنْ فَوقَهُ كيفَ لا يَرحَمُ مَنْ دُونَهُ .تعجب مى‏كنم از كسى كه به مهر و محبت بالا دست خود اميدوار است چگونه به زير دست خود مهربانى نمى‏كند .كسى كه اميدوار به رحمت حضرت حق است كه مافوق همه قدرت‏هاى عالم است چرا زمانى كه خود مى‏تواند توجه به زيردستان خود داشته باشد و با آن‏ها محبت و ملاطفت داشته باشد مهربانى نمى‏كند ؟ !درياى مواج رحمت حضرتش با مهرورزى به هم نوعان و زيردستان و حتى بى‏ارزش‏ترين موجودات به خروش مى‏آيد و موجبات جلب رحمت بى‏نهايتش فراهم مى‏شود .پيامبر رحمت صلي الله عليه و آله مى‏فرمايد :مَنْ رَحِمَ وَلَوْ ذَبيحَةَ عُصْفورٍ رَحِمَهُ اللّه‏ُ يَوْمَ القِيامَةِ  .هر كس رحم كند اگر چه به لاشه گنجشكى خداوند در روز قيامت به او رحم خواهد كرد .در روايتى ديگر مى‏فرمايد :« يُنادى مُنادٍ فى النارِ : يا حَنّانُ يا مَنّانُ نَجِّنِى مِنَ النّارِ فيأمُرُ اللّه‏ُ مَلَكاً فَيُخْرِجُه حَتّى يَقِفَ بَينَ يَدَيْهِ فَيَقولُ اللّه‏ُ عَزَّوجَلَّ : هَل رَحِمتَ عُصفُوراً ؟ » .ندا دهنده‏اى در آتش دوزخ فرياد مى‏زند : اى خداى مهربان ! اى بخشايشگر ! مرا از آتش نجات ده . پس خداى متعال به فرشته‏اى دستور مى‏دهد پس او را از آتش بيرون مى‏آورد و در پيشگاه حضرت حق مى‏ايستد . خداى متعال به او مى‏فرمايد : آيا تو به گنجشكى رحم كردى [ تا امروز مورد مهر و محبت من قرارگيرى ] ؟ !

اميد رحمت از خدا با مهرورزى

انسان‏هايى كه نسبت به امور ديگران بى‏تفاوت‏اند و جز براى شكم و رفاه حال خود دغدغه‏اى ندارند و به قول اهل دل چون چوب خشك هستند و قلب آنان از حالات مثبت به ويژه عشق و محبّت محروم است ، اگر از خدا توقع محبّت و رحمت و مهر و شفقت داشته باشند يقيناً توقع بى‏جا و بى‏موردى است ، ولى آنان كه دلى غرق محبّت و مهر دارند و نسبت به امور ديگران بى‏تفاوت نيستند و پيوسته مهر و عشق خود را عملاً براى خلق خدا هزينه مى‏كنند اگر از خدا اميد محبّت و رحمت داشته باشند ، اميدشان اميدى مثبت و توقعشان توقعى بجا و بر حق است و بر اساس آيات و روايات ، يقيناً مورد مهر خداوندى در دنيا و آخرت قرار مى‏گيرند و حضرت دوست محبّت و عشق‏ورزى آنان را نسبت به ديگران از طريق لطف و احسان خود تبديل به شيرين‏ترين محصول ابدى و ميوه سرمدى يعنى بهشت عنبر سرشت و رضوان اكبر و عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ مى‏كند و تبديل حالات معنوى و اعمال صالحه به بهشت و رضوان ، بر خدا آسان است ،. . . إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّه‏َ يَسِيرٌ  .. . . بى‏ترديد [ ثبت در آن كتاب ] بر خدا آسان است .

بى‏مهرى مايه سلب رحمت

از آيات قرآن و روايات اهل بيت قدس سرهما استفاده مى‏شود كه بى‏مهرى و به عبارت ديگر سنگدلى ، گناهى باطنى است كه قابل كيفر است و حالتى درونى است كه سبب ستمكارى و ظلم به ديگران و پايمال كردن حقوق مردم است .سعيد بن جبير مى‏گويد :به ابن عباس گفتند كه : گروهى از ما گمان مى‏كنند كه عبد گناهى مرتكب مى‏شود و به سبب آن از رزق محروم مى‏شود ، ابن عباس گفت : به خدايى كه خدايى جز او نيست اين محروميت از رزق ، حقيقتى است كه در كتاب خدا روشن‏تر از خورشيد درخشان است ، خدا در سوره « ن والقلم » در هفده آيه به آن حقيقت در ضمن داستانى اشاره كرده است .مرد وزين و آراسته‏اى بود كه در سنى بالا قرار داشت ، مالك باغى بود ، ميوه‏اى از آن باغ را به خانه‏اش نمى‏برد مگر اين كه به هر صاحب حقى و مستمندى و دردمندى از آن ميوه مى‏بخشيد .او تا پايان عمرش به اين بذل و بخشش و اداى حقوق مالى به خاطر علاقه‏اى كه به قواعد دين داشت و به سبب مهر و محبتى كه نسبت به بندگان خدا در قلبش موج مى‏زد ، ادامه داد . هنگامى كه پيرمرد از دنيا رفت پنج فرزند او باغش را به ارث بردند و در همان سالى كه باغ را بهارث بردند از نظر ميوه و محصول سال بى‏نظيرى بود .يك روز پس از نماز عصر به سوى باغ رفتند ، باغى را ديدند كه زمان حيات پدرشان نمونه آن را نديده بودند ، هنگامى كه ميوه‏ها و محصولات فراوان را مشاهده كردند ، دچار طغيان و تجاوز روحى و اختلال فكرى شدند و به يكديگر گفتند : پدرمان به عمرى طولانى و سنى بالا رسيده بود و به اين خاطر عقلش را از دست داده و دچار حماقت شده بود ! !بياييد با هم پيمان ببنديم كه امسال چيزى از ميوه‏هاى اين درختان را به يك نفر از نيازمندان نپردازيم تا ثروت بيش‏ترى به دست آوريم و سال‏هاى پس از اين هم اين روش را ادامه دهيم ، چهار نفر از برادران به اين پيمان رضايت دادند و پنجمى از آنان از اين مطلب خشمگين شد و او همان است كه خدا درباره او فرمود :
قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ لَوْلاَ تُسَبِّحُونَ

عاقل‏ترينشان گفت : آيا به شما نگفتم كه چرا خدا را [ به پاك بودن از هر عيب و نقصى [ياد نمى‏كنيد [ و چرا او را از انتقام گرفتن درمانده مى‏دانيد ؟ ! ] .آن مرد به ابن عباس گفت : اوسط آنان در سن بود ؟ ابن عباس گفت : نه ؛ بلكه از نظر سن كوچك‏تر بود و از جهت عقل عاقل‏ترين آنان بود .اوسط قوم يعنى بهترين آنان ، دليل اين مطلب در قرآن است كه امت محمد از نظر عدد كم‏ترين قوم است ولى از همه امت‏ها بهتر است ، خدا فرموده :وَكَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً. . . و همان گونه [ كه شما را به راه راست هدايت كرديم ] شما را امتى ميانه [ ومعتدل و پيراسته از افراط و تفريط ] قرار داديم . . .عاقل‏ترين برادرها گفت : تقواى الهى را مراعات كنيد و بر راه و روش پدرتان باشيد تا سالم بمانيد و از عنايات حق بهره‏مند گرديد .برادران به او حمله بردند و او را به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند ، هنگامى كه يقين كرد مى‏خواهند او را به قتل برسانند در حاليكه از پيشنهاد آنان نفرت داشت ، تسليم خواسته آنان شد و نهايتاً به خانه‏هايشان بازگشتند و سوگند ياد كردند كه صبح به چيدن ميوه‏هاى باغ اقدام كنند و در اين زمينه توجهى به حضرت حق ننمودند .خداى منتقم ، آنان را به آثار اين گناه كه كمال بى‏مهرى به نيازمندان بود ، دچار كرد و داستان آنان را در قرآن مجيد به اين صورت خبر داد :بى‏ترديد ما آنان را [ كه در مكه بودند ] آزموديم همان گونه كه صاحبان آن باغ را [ در منطقه يمن [آزموديم ، * هنگامى كه سوگند خوردند كه صبحگاهان حتماً ميوه‏هاى باغ را بچينند ، و چيزى از آن را [ براى تهيدستان و نيازمندان [استثنا نكردند . * پس در حالى كه صاحبان باغ در خواب بودند ، بلايى فراگير از سوى پروردگارت آن باغ را فرا گرفت . * پس [ آن باغ ] به صورت شبى تاريك درآمد [ و جز خاكستر چيزى در آن ديده نمى‏شد!] * وهنگام صبح يكديگر را آوازدادند ، * كه اگر قصد چيدن ميوه داريد بامدادان به سوى كشتزار و باغتان حركت كنيد ؛ * پس به راه افتادند در حالى كه آهسته به هم مى‏گفتند : * امروز نبايد نيازمندى در اين باغ بر شما وارد شود ، * و بامدادان به قصد اين كه تهيدستان را محروم گذارند به سوى باغ روان شدند . * پس چون [ به باغ رسيدند و آن را نابود ] ديدند ، گفتند : يقيناً ما گمراه بوده‏ايم [ كه چنان تصميم خلاف حقّى درباره مستمندان و تهيدستان گرفتيم . * بلكه ما [ از لطف خدا هم [ محروميم . * عاقل‏ترينشان گفت : آيا به شما نگفتم كه چرا خدا را [ به پاك بودن از هر عيب و نقصى [ياد نمى‏كنيد [ و چرا او را از انتقام گرفتن درمانده مى‏دانيد ؟ !.ما اهل مكه را آزموديم همان گونه كه اهل باغ را آزموديم ، هنگامى كه سوگند خوردند كه صبحگاهان ميوه‏هاى باغ را بچينند و چيزى از آن استثنا نكنند ، پس عذابى فراگير بر باغشان در حاليكه همه خواب بودند ، فرود آمد و آن باغ پر از محصول و ميوه همچون شب سياه و ظلمانى گشت .صبحگاهان يكديگر را صدا زدند كه چنانچه قصد چيدن ميوه‏هاى باغتان را داريد به سوى آن حركت كنيد ، آنان حركت كردند در حاليكه با يكديگر آهسته سخن مى‏گفتند : مراقب باشيد امروز حتى يك فقير و تهيدست بر شما وارد نگردد زيرا صبحگاهان نيّت داشتند كه با قدرت از نيازمندان و مستحقان جلوگيرى كنند ، هنگامى كه باغ را « سوخته و نابود و سياه و ظلمانى » ديدند ، گفتند : بى‏ترديد ما گمراهيم بلكه « از رحمت حق » محروميم ، عاقل‏ترينشان گفت : آيا به شما نگفتم چرا خدا را تسبيح نمى‏گوييد ؟ !خدا آنان را به سبب محروم كردن مستمندان و بى‏مهرى به نيازمندان به چنين كيفرى دچار كرد و كم‏ترين ستمى به آنان با اين كيفر روا نداشت .

بر گرفته از کتاب فرهنگ مهرورزی استاد حسین انصاریان