ابن سيرين و تعبير خواب
نامش محمد فرزند سيرين بصرى است، در تعبير خواب قدرت فوقالعادهاى داشت، سرچشمهى تعبيرش ذوق سالم و فكر نافذ او بود.
در تطبيق خواب با حقايق انسان عجيبى بود، براى تعبير خواب از لطايف قرآن و روايات استفاده مىكرد.
نوشتهاند مردى از او پرسيد: تعبير اذان گفتن در عالم خواب چيست؟ گفت:
رفتن به حج. ديگرى همين مسأله را پرسيد، گفت: دست به دزدى بردهاى.
آنگاه دربارهى اختلاف اين دو تعبير با اينكه خواب هر دو يكى بود گفت:
چهرهى اولى را چهرهاى نيكو و پسنديده و دينى ديدم، تعبير خوابش را از آيهى «وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» «1» گرفتم. اما چهرهى دومى را چهرهى خوبى نديدم، تعبير
______________________________
(1)- حج (22): 27.
خوابش را از آيهى «أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» «1» گرفتم.
ابن سيرين مىگويد: در بازار به شغل بزازى اشتغال داشتم، زنى زيبا براى خريد به مغازهام آمد، در حالى كه نمىدانستم به خاطر جوانى و زيباييم عاشق من است، مقدارى پارچه از من خريد و در ميان بغچه پيچيد، ناگهان گفت: اى مرد بزاز! فراموش كردهام پول همراه خود بياورم، اين بغچه را به كمك من تا منزل من بياور و آنجا پولش را دريافت كن! من به ناچار تا كنار خانهى او رفتم، مرا به دهليز خانه خواست، چون قدم در آنجا گذاشتم در را بست و پوشش از جمال خود برگرفت و اظهار كرد: مدتى است شيفتهى جمال توام و راه رسيدن به وصالت را در اين طريق ديدم، اكنون در اين خانه تويى و من، بايد كام مرا برآورى، ورنه كارت را به رسوايى مىكشم.
به او گفتم: از خدا بترس، دامن به زنا آلوده مكن، زنا از گناهان كبيره و موجب ورود به آتش جهنم است. نصيحتم فايده نكرد، موعظهام اثر نبخشيد، از او خواستم از رفتن من به دستشويى مانع نشود، به خيال اينكه قضاى حاجت دارم مرا آزاد گذاشت. به دستشويى رفتم، براى حفظ ايمان و آخرت و كرامت انسانىام سراپاى خود را به نجاست آلوده كردم، چون با آن وضع از آن محل بيرون آمدم، درب منزل را گشود و مرا بيرون كرد، خود را به آب رساندم، بدن و لباسم را شستم، در عوض اينكه به خاطر دينم خود را ساعتى به بوى بد آلودم، خداوند بويم را همچون بوى عطر قرار داد و دانش تعبير خواب را به من مرحمت فرمود «2»!
______________________________
(1)- يوسف (12): 70.
(2)- سفينة البحار: 4/ 352، باب السين بعده الياء.
ثروت خداداده و دانش فراوان
فقيه و اصولى بزرگ، چهرهى معروف علم و دانش و عبادت و عمل، حجة الاسلام شفتى مشهور به سيد، در ابتداى تحصيل در نجف اشرف به سر مىبرد، از نظر فقر و تهيدستى و ندارى و تنگدستى به او بسيار سخت مىگذشت. اكثر براى يك وعده غذا مشكل داشت، ماندن در نجف براى او طاقتفرسا شد، با رنج فراوان براى ادامهى تحصيل، خود را به حوزهى اصفهان كه در آن روزگار از حوزههاى پررونق و علمى شيعه بود رساند، آنجا هم به مانند نجف به سختى زندگى و تنگى معيشت دچار بود.
روزى مقدار كمى پول از محلى براى او رسيد، به بازار رفت كه براى خود و اهل بيتش غذا تهيه كند، با خود فكر كرد كه با آن پول به اندازهى سد جوع خود و اهل بيتش غذاى ارزانى تهيه نمايد.
از مرد قصابى يكدست جگر خريد و به جانب خانه روان شد، در حالى كه از خريد خود خوشحال بود.
در ميان راه گذرش به خرابهاى افتاد، مشاهده كرد سگى ضعيف و لاغر روى زمين افتاده، در حالى كه چند بچهى او به سينهاش چسبيده و مطالبهى شير مىكنند، ولى در پستان سگ گرسنهى ضعيف شيرى وجود ندارد.
حالت سگ و نالهى بچههاى او، سيد را كنار خرابه متوقف كرد، در عين اينكه خود و اهل بيتش نسبت به آن غذا محتاج بودند، ولى خواهش و ميل نفس را توجهى نكرد، تمام جگر را به آنان خورانيد، سگ دمى حركت داد و سرى به جانب آسمان برداشت، گويى در عالم حيوانى خود از حضرت حق گشايش كار آن ايثارگر را درخواست كرد.
سيد مىفرمايد: زمان زيادى از ترحم من به آن سگ و تولههايش نگذشت كه از منطقهى شفت، مال هنگفتى نزد من آوردند و گفتند: ثروتمندى از آن ديار ثروتش را جهت معامله نزد امينى نهاده بود كه گفته بود منافعش را جهت سيد شفتى بگذاريد، و پس از مرگم اصل مال و تمام منافعش را نزد سيد ببريد، منافع مال مربوط به شخص سيد و اصل مال را در مصارفى كه معين شده خرج نمايد!
سيد آنچه را مربوط به خودش بود در راه تجارت گذاشت و از منافع آن املاكى تهيه كرد، از منافع آن املاك و منافع تجارت، علاوه بر رسيدگى به وضع مستمندان، و پرداخت شهريه به اهل علم و حل مشكلات مردم، مسجد باعظمتى را بنا نهاد كه امروز از مساجد آباد اصفهان و معروف به مسجد سيداست، و قبر مطهر آن مرد بزرگ نيز در كنار آن مسجد در مقبرهاى آباد قرار دارد.
جوان پرهيزكار و بيدار
مردى از انصار مىگويد: روز بسيار گرمى همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در سايهى درختى قرار داشتيم، مردى آمد و پيراهن از بدن خارج كرد، و شروع كرد روى ريگهاى داغ غلطيدن. گاهى پشت و گاهى شكم، و گاهى صورت بر آن ريگها مىگذاشت و مىگفت: اى نفس! حرارت اين ريگها را بچش كه عذابى كه نزد خداست از آنچه من به تو مىچشانم عظيمتر است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين منظره را تماشا مىكرد، وقتى كار آن جوان تمام شد و لباس پوشيد، و رو به ما كرد كه برود، نبى اسلام با دست به جانب او اشاره فرمودند و از او خواستند كه نزد حضرت بيايد، وقتى نزديك حضرت رسيد به او فرمودند: اى بندهى خدا! كارى از تو ديدم كه از كسى نديدم، علت اين برنامه چيست؟ عرضه داشت: خوف از خدا، من با نفس خود اين معامله را دارم تا از طغيان و شهوت حرام در امان بماند!
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: از خدا ترسانى و حق ترس را رعايت كردهاى، خداوند به وجود تو به اهل آسمانها مباهات مىنمايد، سپس به اصحابش فرمودند: اى حاضرين! نزديك اين دوستتان بياييد تا براى شما دعا كند، همه نزديك آمدند و او بدين صورت دعا كرد:
اللَّهُمَّ اجْمَعْ امْرَنا عَلَى الْهُدى وَاجْعَلِ التَّقْوى زادَنا وَالْجَنَّةَ مَآبَنا.
خداوندا! برنامهى زندگى ما را بر هدايت متمركز كن، تقوا را زاد ما و بهشت را بازگشتگاه ما قرار بده «1».
جوان عابد و توجه به خطر گناه
امام باقر عليه السلام مىفرمايند: زنى بدكاره با جوانانى از بنى اسراييل براى به فتنه انداختن آنان روبرو شد، بعضى از آنان گفتند: اگر فلان عابد او را ببيند از راه به در مىرود، زن بدكاره چون گفتار آنان را شنيد گفت: به خدا قسم به منزلم نمىروم مگر اينكه او را به فتنه اندازم، چون قسمتى از شب گذشت به در خانهى عابد آمد و در زد، عابد در را باز نكرد، زن فرياد زد: مرا راه بده، عابد امتناع كرد، زن گفت: عدهاى از جوانان بنى اسراييل مرا به كار زشت دعوت كردهاند، اگر مرا پناه ندهى كارم به رسوايى خواهد كشيد!
عابد وقتى سخن او را شنيد در را باز كرد، وقتى وارد خانه شد لباسش را بيرون آورد، عابد وقتى زيبايى او را ديد دچار وسوسه شد، دست بر بدن او گذاشت، سپس توجهى عميق به خود كرد، به جانب آتش زير ديگ رفت، دست بر آتش گذاشت، زن گفت: چه مىكنى؟ گفت: دستى كه به بدن نامحرم رسيده مىسوزانم، زن از خانه در آمد و به نزد مردم رفت، گفت: به داد صاحب
______________________________
(1)- امالى صدوق: 340، المجلس الرابع و الخمسون، حديث 26؛ بحار الأنوار: 67/ 378، باب 59، حديث 23.
اين خانه برسيد كه دست بر آتش گذاشته، آمدند و ديدند دستش سوخته «1».
پورياى ولى و مبارزه با نفس
پورياى ولى مردى بود قوى، قدرتمند و معروف. با تمام پهلوانان معروف زمان كشتى گرفت و پشت همه را به خاك رسانيد.
زمانى كه به اصفهان رسيد با پهلوانان اصفهان هم كشتى گرفت و همه را به خاك انداخت، از پهلوانان شهر درخواست كرد بازوبند پهلوانى مرا مهر كنيد، همه مهر كردند جز رييس پهلوانان شهر كه با پوريا هنوز كشتى نگرفته بود، گفت: من با پوريا كشتى مىگيرم اگر پشتم را به خاك رسانيد بازوبندش را مهر مىكنم. قرار كشتى را روز جمعه در ميدان عالىقاپو گذاشتند تا مردم جاى تماشاى آن كشتى كم نظير را داشته باشند.
پوريا شب جمعه پيرزنى را ديد حلوا خير مىكند و با لحنى ملتمسانه مىگويد: از اين حلوا بخوريد و دعا كنيد خداوند حاجت مرا بدهد.
پوريا پرسيد: مادرم حاجت تو چيست؟ گفت: پسرم در رأس پهلوانان اين شهر است، بناست فردا با پورياى ولى كشتى بگيرد، او نانآور من و زن و فرزند خود است، اقوامى داريم كه به آنها هم كمك مىكند، مىترسم با شكست او حقوقش قطع شود و معيشت ما دچار سختى و مضيقه گردد!
پورياى ولى همان وقت نيت كرد به جاى آنكه پشت پهلوان معروف اصفهان را به خاك برساند، پشت نفس را به خاك اندازد، بر اين نيت بود تا با آن كشتىگير روبرو شد، وقتى به هم پيچيدند، ديد با يك ضربه مىتواند او را به خاك اندازد ولى به صورتى كشتى گرفت كه پشتش به خاك رسيد تا نان جمعى قطع نشود، و علاوه دل آن پيرزن شاد گردد، و خود هم نصيبى از رحمت خدا
______________________________
(1)- قصص راوندى: 183، حديث 222؛ بحار الأنوار: 67/ 387، باب 59، حديث 52.
شامل حالش شود.
نامش در تاريخ پهلوانى به عنوان انسانى والا، جوانمرد، بافتوت، و باگذشت ثبت شد، و امروز قبرش در گيلان زيارتگاه اهل دل است «1».
آنان كه با خواستهى نفس و هوا و هوس مبارزه كردند، و به اين خاطر به مقامات عالى انسانى و مراتب ملكوتى رسيدند، و نامشان در قرآن و روايات و تاريخ آمده، به اندازهاى هستند كه اگر بخواهيم حالات آنان را در يك جا به رشتهى تحرير آوريم به طور يقين از چند جلد كتاب بيشتر خواهد شد. در باب مبارزه با هواى نفس، و شهوات حرام روايات بسيار جالبى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم عليهم السلام رسيده كه لازم است به قسمتى از آنها اشاره شود.
امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند فرموده:
وَعِزَّتِى وَجَلَالِى وَعَظَمَتى وَبَهائِى وَعُلُوِّ ارْتِفاعِى، لَايُؤْثِرُ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ هَواىَ عَلى هَواهُ فِى شَىْءٍ مِنْ امْرِ الدُّنْيا الَّا جَعَلْتُ غِناهُ فِى نَفْسِهِ، وَهِمَّتَهُ فِى آخِرَتِهِ وَضَمَّنْتُ السَّماواتِ وَالارْضَ رِزْقَهُ، وَكُنْتُ لَهُ مِنْ وَراءِ تِجارَةِ كُلِّ تاجِرٍ «2».
سوگند به عزت و جلال، و بزرگى و حسن، و بلندى مقامم كه هيچ بندهاى خواستهى مرا بر خواستهى خودش در چيزى از امر دنيا انتخاب نكند، مگر اين كه بىنيازيش را در نفس خودش قرار دهم، و همت و قصدش را به جانب آخرت كنم، و آسمانها و زمين را كفيل روزى و رزقش گردانم، و خود به نفع او از پس تجارت هر تاجرى باشم.
از امام صادق عليه السلام روايت شده:
______________________________
(1)- جامع النورين: 234.
(2)- كافى: 2/ 137، حديث 2؛ وسائل الشيعه: 15/ 279، باب 32، حديث 20510؛ بحار الأنوار: 67/ 82، باب 46، حديث 16.
اذا كَانَ يَوْمَ القِيامَةِ تَقومُ عُنُقٌ مِنَ النَّاسِ فَيَأْتُونَ بَابَ الْجَنَّةِ فَيَضْرِبُونَهُ، فَيُقالُ لَهُم: مَنْ انْتُم؟ فَيَقُولُونَ: نَحْنُ اهْلُ الصَّبْرِ، فَيُقالُ لَهُمْ: عَلى مَا صَبَرْتُم؟ فَيَقُولُونَ:
كُنّا نَصْبِرُ عَلَى طاعَةِ اللَّهِ، وَنَصْبِرُ عَنْ مَعاصِى اللَّهِ فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ: صَدَقُوا، ادْخِلُوهُمُ الجَنَّةَ «1» وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: «إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ» «2».
زمانى كه قيامت شود، جمعى از مردم برمىخيزند، و به جانب درب بهشت مىروند، در را مىزنند، گفته مىشود: كيستيد؟ مىگويند: اهل صبر، گفته مىشود: بر چه صبر كرديد؟ مىگويند: بر طاعت خدا و بر گناهان و معاصى.
خداوند مىفرمايد: راست گفتند، آنان را وارد بهشت كنيد، و اين است گفتار خدا در قرآن كه فرموده: همانا صابران پاداش خود را بدون حساب دريافت مىكنند.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
طُوبى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ، وَاكَلَ قوتَهُ، وَاشْتَغَلَ بِطاعَةِ رَبِّهِ، وَبَكى عَلى خَطِيئَتِهِ، فَكَانَ مِنْ نَفْسِهِ فى شُغُلٍ وَالنّاسُ مِنْهُ فِى رَاحَةٍ «3».
خوشا به حال كسى كه ملازم خانهى خود است، و رزق و روزى خود را مىخورد، و اشتغال به طاعت پروردگار دارد، و بر گناهش گريه مىكند، مشغول خود است و مردم از او در راحت و آسايشند!
يعقوب بن شعيب مىگويد: از حضرت صادق عليه السلام شنيدم مىفرمودند:
مَا نَقَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَبْداً مِنْ ذُلِّ الْمَعاصِى الى عِزِّ التَّقْوى الّا اغْناهُ مِنْ غَيْرِ مالٍ،
______________________________
(1)- كافى: 2/ 75، باب الطاعة و التقوى، حديث 4؛ بحار الأنوار: 67/ 101، باب 47، حديث 5.
(2)- زمر (39): 10.
(3)- نهج البلاغه: 403، خطبهى 175؛ بحار الأنوار: 67/ 111، باب 49، حديث 13.
وَاعَزَّهُ مِنْ غَيْرِ عَشِيرَةٍ وَآنَسَهُ مِنْ غَيْرِ بَشَرٍ «1».
خداوند عز و جل بندهاى را از ذلت گناهان به عزت تقوا منتقل نكرد مگر اينكه او را بدون ثروت بىنياز نمود، و بدون قوم و قبيله عزت داد، و بدون بشر انس داد.
پيامبر بزرگوار اسلام فرمودند:
مَنْ ذَرَفَتْ عَيْناهُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ كَانَ لَهُ بِكُلِّ قَطْرَةٍ قَطَرَتْ مِنْ دُموعِهِ قَصْرٌ فِى الجَنَّةِ مُكَلَّلٌ بِالدُّرِّ وَالْجَوْهَرِ، فيهِ مَا لَاعَيْنٌ رَأَتْ، وَلَا اذُنٌ سَمِعَتْ، وَلَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ «2».
كسى كه دو چشمش از خوف و خشيت خدا اشك بريزد، براى او به هر قطرهاى از قطرات اشكش قصرى در بهشت است پيچيده به در و جواهر، در آن قصر چيزى است كه چشم نديده، و گوش نشنيده، و بر قلب بشرى خطور ننموده.
امام صادق عليه السلام فرمودند:
كُلُّ عَيْنٍ باكِيَةٌ يَوْمَ القِيامَةِ الَّا ثَلاثَةً: عَيْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ، وَعَيْنٌ سَهِرَتْ فِى طَاعَةِ اللَّهِ، وَعَيْنٌ بَكَتْ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ «3».
هر ديدهاى در قيامت گريان است مگر سه ديده: ديدهاى كه از حرامهاى الهى فروهشته شده، و ديدهاى كه در طاعت خدا بيدارى داشته، و ديدهاى كه در دل شب از خوف خدا گريسته.
______________________________
(1)- كافى: 2/ 76، باب الطاعة و التقوى، حديث 8؛ وسائل الشيعه: 15/ 241، باب 20، حديث 20385.
(2)- امالى صدوق: 431، المجلس السادس و الستون، حديث 1؛ مجموعهى ورّام: 2/ 263؛ وسائل الشيعه: 15/ 223، باب 15، حديث 20333.
(3)- كافى: 2/ 482، باب البكاء، حديث 4؛ عوالى اللئالى: 4/ 21، حديث 59؛ وسائل الشيعه: 15/ 228، باب 15، حديث 20346.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
انَّ الصَّدَقَةَ تَزِيدُ صَاحِبَها كَثْرَةً، فَتَصَدَّقُوا يَرْحَمْكُمُ اللَّهُ، وَانَّ التَّواضُعَ يَزِيدُ صاحِبَهُ رِفْعَةً فَتَواضَعُوا يَرْفَعْكُمُ اللَّهُ، وَانَّ العَفْوَ يَزِيدُ صَاحِبَهُ عِزّاً فَاعْفُوا يُعِزَّكُمُ اللَّهُ «1».
همانا صدقه ثروت صاحبش را افزايش مىدهد، پس در راه خدا صدقه بدهيد خدا شما را مشمول رحمت مىنمايد و فروتنى به سربلندى صاحبش مىافزايد، پس فروتنى كنيد خداوند شما را سربلند مىكند، گذشت به عزت صاحبش مىافزايد، پس گذشت كنيد خدا شما را عزت دهد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در كلامى فرمودند:
الا انَّهُ مَنْ يُنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ يَزِدْهُ اللَّهُ الّا عِزًّا «2».
بدانيد كسى كه تمام مردم را از جانب خود انصاف دهد، خداوند جز عزت و سربلندى به او اضافه نكند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
طُوبى لِمَنْ طابَ خُلُقُهُ، وَطَهُرَتْ سَجِيَّتُهُ، وَصَلُحَتْ سَريرَتُهُ، وَحَسُنَتْ عَلانِيَتُهُ، وَانْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ، وَامْسَكَ الْفَضْلَ مِنْ قَوْلِهِ، وَانْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ «3».
خوشا به حال كسى كه اخلاقش خوب، و طبعش پاك، و نهانش خوب، و آشكارش نيكو است، اضافهى مالش را انفاق مىكند و از زيادى كلامش
______________________________
(1)- كافى: 2/ 121، باب التواضع، حديث 1؛ بحار الأنوار: 72/ 124، باب 51، حديث 23.
(2)- كافى: 2/ 144، باب الإنصاف و العدل، حديث 4؛ وسائل الشيعه: 15/ 283، باب 34، حديث 20525.
(3)- كافى: 2/ 144، باب الإنصاف و العدل، حديث 1؛ وسائل الشيعه: 15/ 284، باب 34، حديث 20528؛ بحار الأنوار: 72/ 29، باب 35، حديث 22.
خوددارى نمايد، و از جانب خود به مردم انصاف دهد.
مسايلى كه در روايات صفحات گذشته ملاحظه كرديد، و آن عبارت بود از انتخاب آخرت بر دنيا، صبر در برابر عبادت، استقامت در مقابل گناه، قناعت به رزق حلال، اشتغال به طاعت رب، گريه بر گناهان، سر در كار خويش داشتن براى دور ماندن از آزار مردم، رعايت تقوا، گريه از خوف حق در دل شب، فرو هشتن چشم از نظر به نامحرم، بيدارى شب براى عبادت، صدقه در راه خدا، فروتنى و تواضع، عفو و گذشت، انصاف دادن به تمام مردم از جانب خود، اخلاق خوب، طبع پاك، پنهان شايسته، آشكار پسنديده، انفاق اضافه و زيادى مال، خوددارى از زيادهگويى؛ بدون ترديد تحقق عملىاش و عينيت دادنش در عرصهى حيات، بدون مبارزه با تمايلات و خواستههاى بىمحاسبهى نفس امكانپذير نيست. كسى كه با جاذبههاى شيطانى امور دنيايى و مادى، و با هواى نفس و شهوات بىدر و پيكر، براى تحقق واقعيات اخلاقى و عملى مبارزه مىكند، دست به جهاد اكبر زده و بدون شك از سود سرشارى كه خداوند و انبيا و امامان وعده دادهاند بهرهمند خواهد شد.
فرصت را غنيمت بدانيم
غنيمت شمردن فرصت، بخصوص فرصت وقت و زمانى كه در اختيار است و بقول معروف فرصت عمر، سفارش حضرت حق، و وصيت انبيا و امامان و اولياى خداست، در اين فرصت است كه مىتوان سيئات را تبديل به حسنات كرد، و زيبايى را به جاى زشتى نشاند و نور را جانشين ظلمت نمود.
اگر فرصت از دست برود و كارى مثبت انجام نگيرد، و پيك مرگ از جانب خدا برسد، و چراغ عمر به لحظهى خاموشى وصل شود، جايى براى توبه باقى نيست و پشيمانى سود نخواهد داشت.
زمانى كه طلحه در جنگ جمل در اثر تير مروان بن حكم بر زمين افتاد و جان مىداد، چنين گفت: بزرگى از بزرگان قريش را به بدبختى خود نديدم. اين پشيمانى سخت وقتى براى طلحه آمد كه ديگر سودى نداشت و فرصت عمر از دست رفته بود و چراغ عمر در حال خاموشى بود، او نخستين مردى بود كه با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كرده بود، چون على عليه السلام با خواستهى نامشروعش موافقت نكرد، و تحريكات معاويه در او كارگر افتاد، پيمان با آن حضرت را شكست و دنيا و آخرت خود را تاريك كرد.
زنِ نوح و لوط بر مخالفت با شوهران خود اصرار ورزيدند، و اين مخالفت را تا از دست دادن فرصت ادامه دادند تا هر دو با محكوم بودن به عذاب حق از دنيا رفتند.
آسيه همسر فرعون فرصت را غنيمت دانست و خواستهى حق را بر خواستهى شوهرش مقدم كرد، و به اين خاطر به خوشنودى خدا و نعمت ابد بهشت رسيد.
خديجه فرصت را غنيمت شمرد، در راه پيامبر فداكارى كرد و به سعادت دنيا و آخرت رسيد، اقوامش به خاطر ازدواج او با پيامبر رفت و آمد با او را قطع كردند، ولى او رابطهاش را با خدا محكمتر نمود و از اين رهگذر به فوز عظيم رسيد.
حر بن يزيد فرصت اندك مانده را غنيمت دانست، و از اين گنج غنيمت منفعت ابدى نصيب خود كرد.
آرى، هركس فرصت را گرچه كم باشد غنيمت بداند، نور الهى در قلبش بتابد و از او دستگيرى نمايد.
آنجاست كه بايد گفت: «آن نور هدايت كه در دل سالك سبيل حق برافروخته شده است اختيار همهى حواس را به دست گرفته، چنانكه گوش را از وارد شدن هر صدا و سخنى جز نغمهى الهى و سخن حق باز مىدارد، ذائقه را از چشيدن طعم هرگونه حرامى ممنوع مىسازد، چشم را از لمس كردن نمودهاى واقعيات هستى كه مانند دست ماليدن كوران بر سطح اجسام است جلوگيرى مىنمايد، نگاه عارف ربانى در حقيقت پيش از آنكه با نور فيزيكى براى ديدن نمودهاى هستى ارتباط برقرار كند با نور هدايت درونى اشباع مىشود و به وسيلهى همان نور، نخست شكوه و جلال هستى وابسته به هستى آفرين را مىبيند، سپس با نور فيزيكى نمودهاى اجزاى هستى را.
سالك سبيل حق بر زندگى مىنگرد، نه مانند ساير زندگان كه رويدادهايى را لمس مىكنند، و با هدفگيرى لذتجويى و خودخواهى، آنها را براى خود تنظيم مىنمايند، و در پايان كار هم به شدت پشيمان شده فرياد مىزنند: واى كه چيزى ته بساط نماند، و ديگر اميدى به خويش و بيگانه نيست!
صاحب نور هدايت با اشراف به معناى حيات وابسته به هستى بزرگ كه با آهنگى ربانى روانهى هدف اعلاى خود مىباشد به حيات مىنگرد، از قناعت به شناخت محدودى از ظاهر زندگى بيزار شده و به اعماق و اسرار حيات وارد مىشود، و با آن بينايى كه بدست آورده لحظات آن را سپرى مىنمايد.
اين بينايى است كه او را به ذكر دايمى خداوندى وادار مىكند، حتى مىتوان گفت: لحظهاى در غفلت از خدا بسر نمىبرد.
آيا يك انسان آگاه از اهميت هستى خود، مىتواند در غفلت از خويشتن بسر ببرد؟ معناى غفلت از خويشتن از يك نظر مساوى كاهش و نقص شخصيت به همان اندازهى غفلت مىباشد» «1».
______________________________
(1)- شرح نهج البلاغهى جعفرى: 14/ 94.