قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

وسائل هدايت - جلسه پنجم (2) - (متن کامل + عناوین)

 

روزگار عدالت و عدالت گستر جهان

روزگار، روزگار هدايت است. روايت مى گويد: از مصاديق روزگار « وَ الْعَصْرِ » عدالت است. روزگار عدالت همان روزى است كه كرارا شما شنيده ايد:

« يملأُ الله الأرضَ به قسطا و عدلاً كما مُلئَت ظلما و جورا »(1)

قسم به روزگار عدالت، يعنى روزگارى كه هدايت صد در صد حتى در گرگ و ميش پياده مى شود. روزگار عدالت روزگارى است كه گرگ با ميش لب يك چشمه مى آيند و با همديگر آب مى خورند و مى روند.

روزگارى است كه دندان گرگ، گلوى گوسفند را پاره نمى كند. روزگارى است كه ابر، اضافه نمى بارد، كم هم نمى گذارد. روزگارى است كه تمام معدن هاى دنيا خودشان را ظهور مى دهند و سهم آن به كل مردم مى رسد، نه يك عده خاص.

روزگارى است كه فراوانى اين قدر مى شود كه پول و بساط زندگى جمع مى شود، هر كس هر خرجى مى خواهد بكند، يا در خانه اش مى آورند، يا به تجارتخانه مى رود، قيمت هر جنسى فقط يك صلوات بر پيغمبر و اهل بيت


1 ـ الغيبة للطوسي: 49 ـ 50؛ «عن صارم بن علوان الجوخي قال دخلت أنا و المفضل و يونس بن ظبيان و الفيض بن المختار و القاسم شريك المفضل على أبي عبد الله عليه السلام و عنده إسماعيل ابنه فقال الفيض جعلت فداك نتقبل من هوءلاء الضياع فنقبلها بأكثر مما نتقبلها فقال لا بأس به فقال له إسماعيل ابنه لم تفهم يا أبة فقال أبو عبد الله عليه السلام أنا لم أفهم أقول لك الزمني فلا تفعل فقام إسماعيل مغضبا فقال الفيض إنا نرى أنه صاحب هذا الأمر من بعدك فقال أبو عبد الله عليه السلام لا و الله ما هو كذلك ثم قال هذا ألزم لي من ذلك و أشار إلى أبي الحسن عليه السلام و هو نائم فضمه إليه فنام على صدره فلما انتبه أخذ أبو عبد الله عليه السلام بساعده ثم قال هذا و الله ابني حقا هو و الله يملأها قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا فقال له قاسم الثانية هذا جعلت فداك قال إي و الله ابني هذا لا يخرج من الدنيا حتى يملأ الله الأرض به قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا ثلاث أيمان يحلف بها.»

 

پيغمبر عليهم السلام است. يعنى در روزگار عدالت اگر شما از اينجا بخواهيد به مشهد برويد، بليط هواپيما را به قيمت يك درود فرستادن بر محمد صلى الله عليه و آله و آل محمد عليهم السلام به تو مى دهند. خانه مى خواهى بخرى، هزار متر، پانصد متر، به تناسبى كه اجازه مى دهند، خانه را صاحبخانه به تو مى فروشد، قيمتش هم يك درود بر پيغمبر و آل پيغمبر عليهم السلام است.(1)

روزگار عدالت روزگارى است كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: دختر زيباى هيجده ساله از بازار بغداد، شترى را كه يك طرفش طلا است و يك طرفش نقره بار مى كند، آن روز اين دختر شتر را از بازار بغداد تا بازار سوريه مى برد، در اين مسير نه يك نامحرم به او نگاه مى كند و نه دستى به آن طلا و نقره دراز مى شود.(2)

 


1 ـ در توضيح روزگار عدالت روايتى از امام رضا عليه السلام وارد شده است:

كمال الدين: 2/371، باب 35، حديث 5؛ بحار الأنوار: 52/321، باب 27، حديث 29؛ «قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا عليه السلام لاَ دِينَ لِمَنْ لاَ وَرَعَ لَهُ وَ لاَ إِيمَانَ لِمَنْ لاَ تَقِيَّةَ لَهُ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَعْمَلُكُمْ بِالتَّقِيَّةِ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَمَنْ تَرَكَهَا قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَلَيْسَ مِنَّا فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِي ابْنُ سَيِّدَةِ الاْءِمَاءِ يُطَهِّرُ اللَّهُ بِهِ الاْءَرْضَ مِنْ كُلِّ جَوْرٍ وَ يُقَدِّسُهَا مِنْ كُلِّ ظُلْمٍ وَ هُوَ الَّذِي يَشُكُّ النَّاسُ فِي وِلاَدَتِهِ وَ هُوَ صَاحِبُ الْغَيْبَةِ قَبْلَ خُرُوجِهِ فَإِذَا خَرَجَ أَشْرَقَتِ الاْءَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وَضَعَ مِيزَانَ الْعَدْلِ بَيْنَ النَّاسِ فَلاَ يَظْلِمُ أَحَدٌ أَحَداً وَ هُوَ الَّذِي تُطْوَى لَهُ الاْءَرْضُ وَ لاَ يَكُونُ لَهُ ظِلٌّ وَ هُوَ الَّذِي يُنَادِي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ بِاسْمِهِ يَسْمَعُهُ جَمِيعُ أَهْلِ الاْءَرْضِ بِالدُّعَاءِ إِلَيْهِ يَقُولُ أَلاَ إِنَّ حُجَّةَ اللَّهِ قَدْ ظَهَرَ عِنْدَ بَيْتِ اللَّهِ فَاتَّبِعُوهُ فَإِنَّ الْحَقَّ مَعَهُ وَ فِيهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ.»

2 ـ الخصال: 2/626، حديث 10؛ بحار الأنوار: 10/104، باب 7، حديث 1؛ «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ عليه السلام . . . لَوْ قَدْ قَامَ قَائِمُنَا لاَءَنْزَلَتِ السَّمَاءُ قَطْرَهَا وَ لاَءَخْرَجَتِ الاْءَرْضُ نَبَاتَهَا وَ لَذَهَبَتِ الشَّحْنَاءُ مِنْ قُلُوبِ الْعِبَادِ وَ اصْطَلَحَتِ السِّبَاعُ وَ الْبَهَائِمُ حَتَّى تَمْشِي الْمَرْأَةُ بَيْنَ الْعِرَاقِ إِلَى الشَّامِ لاَ تَضَعُ قَدَمَيْهَا إِلاَّ عَلَى النَّبَاتِ وَ عَلَى رَأْسِهَا زِينَتُهَا لاَ يُهَيِّجُهَا سَبُعٌ وَ لاَ تَخَافُهُ وَ لَوْ تَعْلَمُونَ مَا لَكُمْ فِي مَقَامِكُمْ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ وَ صَبْرِكُمْ عَلَى مَا تَسْمَعُونَ مِنَ الاْءَذَى لَقَرَّتْ أَعْيُنُكُم . . . .»

 

روزگارى كه در خانه هاى در بسته، شوهرى به زن و زنى به شوهر ظلم نمى كند. در هيچ كجاى دنيا كسى سر كسى را كلاه نمى گذارد. كسى به كسى دروغ نمى گويد. همه دادگاه ها و كلانترى ها تعطيل مى شوند، تمام نيروهاى نظامى و انتظامى جمع مى شود و مردم در باطن و ظاهر خود، هر يك نفرشان، يك جهان عدالت مى شود.

 

خسران بى عدالتى

« إِنَّ الاْءِنسَـنَ لَفِى خُسْرٍ »

قسم به آن روزگار هر كس در مدت عمرش عادل نباشد، خسران كرده است.

عادل به چه كسى مى گويند؟ به كسى كه شرايط تقليد در او جمع باشد. كسى كه جلو بايستد، و با اطمينان بشود به او نماز را اقتدا كرد. كسى كه بشود صيغه طلاق را با شنيدن حرفش جارى كرد.

كسى كه كليد خزانه يك دولت را به دستش بدهند، و بعد از ده سال هم بگوييم: آقا ممنون و متشكر، كس ديگرى را مى خواهيم سر كار بياوريم، شما پير شده ايد، ولى به خاطر اطمينان كامل و صحيح به او، حساب از او نخواهيم، يعنى اصلاً زمينه حساب خواهى نداشته باشد، يعنى شصت ميليون جمعيت به او اعتماد صد در صد داشته باشند و حق هم باشد.

يوسف عليه السلام وقتى از زندان آزاد شد، به عزيز مصر گفت:

« اجْعَلْنِى عَلَى خَزائِنِ الاْءَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ »(1)


1 ـ يوسف (12) : 55؛ «مرا سرپرست خزانه هاى اين سرزمين قرار ده ؛ زيرا من نگهبان دانايى هستم .»

 

وزارت دارايى را به من بده. چند سال وزير دارايى بود؟ يك بار به او نگفتند: دفترهاى دارايى را بياور و باز كن، ببينيم چقدر مملكت دخل و خرج داشته است.

عادل كسى است كه بعد از سى سال ازدواج، از همسرش بپرسيد: شوهرت چگونه آدمى است؟ بگويد: من در اين سى ساله زندگى، غير از عمل به احكام اسلام در همسردارى و بچه دارى و كاسبى از او هيچ چيز ديگرى سراغ ندارم. مى گويى: يعنى خانم! شما از اين سى سال زندگى، هيچ نگرانى اى از او ندارى؟ مى گويد: اصلاً.

 

حرف و اخلاق عادل در معاشرت با مردم

قسم به روزگار عدالت. عادل به كسى مى گويند كه در حرف زدن افراط و تفريط ندارد؛(1)

 


1 ـ بحار الأنوار: 74/168، باب 7؛ «فِي حَدِيثِ الْقُدْسِيِّ يَا دَاوُدُ فَرِّغْ لِي بَيْتاً أَسْكُنْهُ إِنَّ لِلَّهِ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلاَ فَتَرَصَّدُوا لَهَا السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ مَنْ نَظَرَ فِي الْعَوَاقِبِ سَلِمَ فِي النَّوَائِبِ لاَ مَنْعَ وَ لاَ إِسْرَافَ وَ لاَ بُخْلَ وَ لاَ إِتْلاَفَ خَيْرُ الاْءُمُورِ أَوْسَطُهَا مَا الْعِلْمُ إِلاَّ مَا حَوَاهُ الصَّدْرُ الدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّةٍ تَعَمَّمُوا تُزَادُوا حِلْماً الْعِمَامَةُ مِنَ الْمُرُوَّةِ هَذَانِ مُحَرَّمَانِ عَلَى ذُكُورِ أُمَّتِي يَعْنِي الذَّهَبَ وَ الْحَرِير.»

هم چنين آمده: شرح نهج البلاغه: 20/263، حديث 70؛ «يضر الناس أنفسهم في ثلاثة أشياء الإفراط في الأكل اتكالا على الصحة و تكلف حمل ما لا يطاق اتكالا على القوة و التفريط في العمل اتكالا على القدر.»

و نيز علامه مجلسى مى فرمايد: بحار الأنوار: 1/111، باب 4؛ «العدل التوسط في جميع الأمور بين الإفراط و التفريط أو المعنى المعروف و هو داخل في الأول و الرضا أي بقضاء الله و الطمع لعله تكرار للرجاء و يمكن أن يخص الرجاء بالأمور الأخروية و الطمع بالفوائد الدنيوية أو الرجاء بما يكون باستحقاق و الطمع بغيره أو يكون المراد بالطمع طمع ما في أيدي الناس بأن يكون من جنود الجهل أورد على خلاف الترتيب و لا يخفى بعده.»

 

« إِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ »(1)

در تعريف كردن، نه مبالغه مى كند و نه كم مى گذارد. عادل غيبت نمى كند، تهمت نمى زند، حتى در باطنِ خودش به كسى سوء ظن نمى برد.

خيلى ها پيش پيغمبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و چيزى مى گفتند، اما خدا آيه فرستاد: حبيب من! به حرفشان زود گوش نده « فَتَبَيَّنُوآاْ » چند نفر را بفرست تا جستجو كنند، ببينند اين راست مى گويد يا دروغ؟

اما هر وقت سلمان، عمار، ابوذر و مقداد آمدند و حرف زدند، پيغمبر صد در صد قبول كرد، و هيچ وقت به آنها نگفت: شاهد داريد؟ هيچ وقت هم به آنها نگفت: قسم بخوريد. شخص عادل حرفش و عملش قسم و شاهد نمى خواهد.

كسى كه عادل نيست، پس چيست؟ من كلمات قرآن را كه رو در روى همديگر است، بگويم تا از خودتان بپرسم؛

در آيات قرآن بعضى كلمات نقطه مقابل همديگر هستند؛ نور مقابل ظلمت است، حق مقابل باطل، حرور مقابل ظل، اعمى مقابل بصير، سميع مقابل أصم، قول مقابل بُكم، يوم مقابل ليل، حيات مقابل موت، عدل مقابل ظلم.

 

تبيين ظالم و درجات ظلم

حالا با توجه به اين مقابله هاى قرآنى، كسى كه عادل نيست، پس چيست؟ ظالم است، البته ظلم يك لغت مقول به تشكيك است؛ يك كسى ظلمش به اندازه يك سر كبريت و به خودش است، اما يك كسى ظلمش به اندازه تازيانه است. يكى به اندازه خنجر، يكى به اندازه شمشير، يكى به اندازه هفت تير، يكى به اندازه يك تفنگ، يكى به اندازه تيربار، يكى هم مثل آمريكا به اندازه هر چه موشك و بمب و


1 ـ انعام (6) : 152؛ «عدالت ورزيد هر چند درباره خويشان باشد.»

 

اسلحه هاى ديگر است.(1)

يك شعر هم در اينجا برايتان با غصه بخوانم:

 دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر

 كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست(2)

اين شعر، حال مردم دنيا را مى خواهد بگويد. اما به شما مردم متدين و مؤمن كه شعاعى از عدالت در بعضى از كارهايتان هست، كارى ندارد.

 

حكايت اميرالمؤمنين عليه السلام و زره گم شده

اميرالمؤمنين عليه السلام زره خود را گم كرده بود، و آن را در مغازه يك يهودى ديد. وارد مغازه شد، آن وقت حاكم كشور بود.

با امام حسن عليه السلام بودند، فرمود: حسن جان! اين زره من است، كه مى خواهد بفروشد. على عادل در مغازه آمد، فرمود: آقا! اين زره مال من است. شخص يهودى گفت: شما كه هستيد؟ فرمود: من على بن ابى طالب هستم.

شخص يهودى خودش را جمع كرد، گفت: آقا! بفرماييد.

فرمود: زره مال من است، گفت: من نمى توانم اين زره را به شما بدهم، چرا؟ چون دشمن هم مى دانست كه على عادل است، و از عادل نبايد ترسيد. با على


1 ـ الكافى: 2/332، حديث 10؛ «قَالَ رَسُولُ االلَّهِ صلى الله عليه و آله اتَّقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّهُ ظُلُمَاتُ يَوْمِ الْقِيَامَةِ.»

هم چنين آمده: الكافى: 2/332، حديث 12؛ «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ مَا مِنْ أَحَدٍ يَظْلِمُ بِمَظْلِمَةٍ إِلاَّ أَخَذَهُ اللَّهُ بِهَا فِي نَفْسِهِ وَ مَالِهِ وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ فَإِذَا تَابَ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ.»

و نيز آمده: الكافى: 2/330، حديث 1؛ «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ الظُّلْمُ ثَلاَثَةٌ ظُلْمٌ يَغْفِرُهُ اللَّهُ وَ ظُلْمٌ لاَ يَغْفِرُهُ اللَّهُ وَ ظُلْمٌ لاَ يَدَعُهُ اللَّهُ فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يَغْفِرُهُ فَالشِّرْكُ وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي يَغْفِرُهُ فَظُلْمُ الرَّجُلِ نَفْسَهُ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يَدَعُهُ فَالْمُدَايَنَةُ بَيْنَ الْعِبَاد.»

 2 ـ مولوى.

 

 

راحت مى شود حرف زد. با كسى كه راحت نمى شود حرف زد، معلوم مى شود ظالم است.گفت: آقا جان! مملكت دادگاه دارد، قاضى دارد.

فرمود: حق با شماست.

در دكان را بست و گفت: برويم دادگاه.

حاكم به دادگاه بيايد، صحبت حاكم نيست، صحبت عدل است. عدالت به دادگاه مى آيد، نه بدن.

هر دو با هم به دادگاه شريح قاضى آمدند. شريح ديد دو نفر وارد اتاق شدند، يكى اميرالمؤمنين عليه السلام ، حاكم و ديگرى يك يهودى كاسب.(1)

 

لزوم برخورد يكسان قاضى با طرفين دعوا

هر دو سلام كردند، شريح گفت: «عليك السلام يا اميرالمؤمنين»، به يهودى هم گفت: سلام عليكم.

رنگ از صورت اميرالمؤمنين عليه السلام پريد، و به شريح قاضى فرمود: تو قاضى عادلى هستى؟ ظالم! مگر دين نمى گويد: دو نفر كه با هم دعوا دارند، وارد دادگاه مى شوند، سلام هر دو را يك طور جواب بده، به هر دو با يك چشم نگاه كن، چرا در اين دادگاه من را با لقب جواب دادى، به من گفتى: اميرالمؤمنين، اما به او گفتى: سلام عليكم؟ بايد به من هم مى گفتى: عليكم السلام يا على بن ابى طالب. تو كجا نشستى؟

قاضى واجب است عادل باشد، قاضى اگر مدعى و مدعا عليه را با يك چشم


1 ـ كشف الغمة: 1/135؛ «منها أنه عليه السلام حيث كان بالكوفة حاكم يهوديا في درع إلى شريح و ادعى أن الدرع بيد اليهودي فأنكر اليهودي دعواه فطالبه شريح بمن يشهد بها فشهد الحسن بن علي عليه السلام بالدرع فرد شريح شهادته و قال يا أمير الموءمنين كيف أقبل شهادة ابنك لك و الولد لا تقبل شهادته لوالده فقال له علي عليه السلام في أي كتاب و في أي سنة وجدت أن هذه الشهادة لا تقبل ثم عزله عن القضاء و أخرجه إلى قرية تركه بها نيفا و عشرين يوما ثم أعاده إلى مكانه و ولايته و كشف سر هذه الواقعة.»

 

نگاه نكند، على عليه السلام مى فرمايد: قطعا اهل جهنم و ظالم است. به شما چه كه حق با كيست! به شما چه كه اين دو نفر يكى برادر، خواهر، مادر، يا رفيق تو است؟(1)

 

على عليه السلام مصداق كامل «والعصر»

به هر دو، هم به يهودى و هم به على گفت: بفرماييد. فداى تو على جان! قسم به عدالت، يعنى قسم به على عليه السلام ، قسم به امام زمان عليه السلام ، قسم به انبيا عليهم السلام .

« وَ الْعَصْرِ »

يعنى قسم به همه اوليا و انبيا و ائمه عليهم السلام ، به عدالت كه:

« إِنَّ الاْءِنسَـنَ لَفِى خُسْرٍ »

هر كس عادل نيست و شوق عدالت هم ندارد، و سالك به سوى عدالت نيست، « لَفِى خُسْرٍ ».

شريح قاضى گفت: حرفتان را بگوييد. يهودى گفت: زره در مغازه من بوده، مال من است. دين هم واقعا هم همين را مى گويد كه هر چه دست هر كس بود، اول حكم مى كنى كه ملك او است، مگر خلافش ثابت بشود.

يهودى گفت: قانون مملكت و قانون اسلام مى گويد:

« على اليد ما أخذَت حتى تؤدّى »(2)

چيزى كه در دست يك نفر است، ملك او است، پس زره ملك من است. اما


1 ـ دعائم الإسلام: 2/533، حديث 1895؛ مستدرك الوسائل: 17/350، باب 3، حديث 21550؛ «عَنْ عَلِيٍّ عليه السلام أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ يَنْبَغِي لِلْحَاكِمِ أَنْ يَدَعَ التَّلَفُّتَ إِلَى خَصْمٍ دُونَ خَصْمٍ وَ أَنْ يُقَسِّمَ النَّظَرَ فِيمَا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَ لاَ يَدَعَ خَصْماً يَظْهَرُ بَغْياً عَلَى صَاحِبِه.»

2 ـ عوالى اللآلى: 3/246، حديث 2؛ «قال النبي صلى الله عليه و آله على اليد ما أخذت حتى توءدي.»

 

على بن ابى طالب به در مغازه من آمده و مى گويد: زره مال من است، من هم به او گفتم: بايد به دادگاه برويم، حالا شما حكم كن.

شريح گفت: برادر! حرف على را قبول ندارى؟ گفت: من كارى به على ندارم، من به قانون كار دارم، قانون چه مى گويد؟ طبق حكم خودتان، زره مال من است.

شريح به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: آقا جان! شما چه مى گوييد؟ فرمود: زره مال من است، گفت: آقا جان! شاهد داريد؟ شما ادعا مى كنيد كه زره مال شما است

« البينةُ للمدعى و اليمينُ على من أنكر »(1)

شاهد داريد؟ فرمود: شاهد ندارم. گفت: شاهد نداريد، پس بفرماييد تشريف ببريد. به يهودى هم گفت: بر طبق حكم دين زره مال شما است.

شما بوديد، از اين دين خوشتان مى آمد؟ خيلى ها به دادگاه مى روند و برمى گردند، بى دين مى شوند، با اين كه مى دانند حق با آنها نيست.

على مى دانست حق با خودش است و راست مى گفت كه زره مال او بود، ولى ظواهر امر اين گونه حكم مى كرد. چون دين به قاضى مى گويد: مطابق قوانين قرآن قضاوت كن.

 

ادامه دارد . . .


منبع : پایگاه عرفان
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه