اهل مكه در برابر پيامبر و قرآن موضعى بسيار سخت گرفتند، از هيچ آزار و ظلمى نسبت به پيامبر و ياران وفادارش دريغ نداشتند، مىكشتند، مىبستند، شكنجه مىكردند، تبعيد مىنمودند، به غارت اموال مسلمان شدهها مىپرداختند، محاصره اقتصادى مىكردند، و در گوش مسافران و زائران حرم خدا پنبه مىگذاشتند تا قرآن را از زبان پيامبر نشنوند!
در اين غوغاى عجيب و طوفان همه جانبه سوره مباركه الرحمن نازل شد، پيامبر رو به ياران كرد و فرمود: كدام يك از شما اين سوره را به گوش رؤساى مكه مىرساند؟ حاضران كه از آزار و شكنجههاى سران مكه بيمناك بودند و جان خود را در اين زمينه در خطر مىديدند سكوت كردند، عبداللهبنمسعود كه در آن زمان سنين جوانى را پشت سر مىگذاشت برخاست و عرضه داشت: اى پيامبر الهى اى فرستاده خدا من اين سوره را بر آنان قرائت مىكنم، او با جثه كوچك و بدن ضعيفش نزد سران قريش آمد در حالى كه كنار كعبه جمع بودند، با كمال شجاعت و به هدف ابلاغ حق قرائت سوره الرحمن را شروع كرد، ابوجهل كه نسبتاً از قدرت جسمانى و جرأت و جسارت برخوردار بود، از جاى برخاست و چنان سيلى محكمى به صورت عبدالله زد كه گوشش پاره و خون جارى شد.
عبدالله با همان حال به محضر مبارك رسول خدا آمد، پيامبر با ديدن وضع قارى قرآن و مبلغ وحى ناراحت شد، سر به زير انداخت و در غصه و اندوه قرار گرفت. در اين هنگام امين وحى نازل شد در حالى كه شاد و مسرور بود، پيامبر به او فرمود: چرا مسرورى در حالى كه پسر مسعود ناراحت و نالان است؟ جبرئيل گفت: به زودى دليل آن را خواهى دانست. از اين داستان مدتى گذشت، زمانى كه مؤمنان در جنگ بدر به پيروزى رسيدند عبداللهبنمسعود در ميان جنازههاى دشمن مىگشت، بناگاه چشمش به ابوجهل افتاد در حالى كه لحظات آخر عمرش را سپرى مىكرد، عبدالله روى سينه او نشست هنگامى كه چشم ابوجهل به او افتاد، گفت: اى چوپان ناچيز بر جايگاه بلندى نشستهاى! پسر مسعود گفت:
«الاسلام يعلو و لا يعلى عليه:»
اسلام برتر از هر چيزى است و چيزى بر اسلام برتر نيست. آنگاه به پسر مسعود گفت: سرم را با اين شمشير قطع كن كه تيزتر است، عبدالله سر دشمن را از بدن جدا كرد و چون سنگين بود موى سر را گرفت و روى زمين كشيد تا خدمت رسول خدا آورد، هنگامى كه پيامبر ماجرا را شنيد فرمود: فرعون زمان من از فرعون زمان موسى بدتر بود، زيرا فرعون زمان موسى در آخرين لحظات عمرش گفت: من ايمان آوردم ولى اين فرعون طغيانش بيشتر شد.