پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

گردنبند با برکت حضرت زهرا(س)

گردنبند با برکت حضرت زهرا(س)

گردنبند پربرکت حضرت زهرا(س) در حکایتی از ایثار و بخشندگی، گرسنه‌ای را سیر، نیازمندی را بی‌نیاز و برده‌ای را آزاد کرد و سرانجام به صاحبش بازگشت.

عناوین مقاله

با کلیک روی هر عنوان به محتوای مربوط به آن هدایت می شوید

گردنبند پربرکت حضرت زهرا(س) و داستان ایثار

پیرمرد نیازمند و راهنمایی پیامبر(ص)

جابر بن عبدالله انصاری نقل می‌کند: روزی پیامبر اسلام(ص) پس از نماز عصر در جمع اصحاب و یاران خود نشسته بود که پیرمردی با لباس‌های کهنه و مندرس وارد شد. ضعف و ناتوانی او نشان می‌داد که راهی طولانی را با گرسنگی پیموده است.

پیرمرد عرض کرد: «مردی پریشان‌حالم. مرا از برهنگی و گرسنگی نجات دهید.» رسول خدا(ص) فرمود: «اکنون چیزی نزد من نیست؛ اما تو را نزد کسی راهنمایی می‌کنم که نیازهایت را برطرف کند. راهنمایی‌کننده به کار خیر، مانند کسی است که آن کار خیر را انجام داده است. تو را به خانه کسی می‌فرستم که محبوب خدا و رسول اوست و خود نیز خدا و رسول را دوست دارد.»

سپس پیامبر(ص) به بلال دستور داد پیرمرد را به خانه حضرت فاطمه زهرا(س) راهنمایی کند. مرد نیازمند به در خانه آن حضرت رسید و گفت: «السلام عليكم يا أهل بيت النبوّة». اهل خانه پاسخ سلام او را دادند و پرسیدند: «کیستی؟» گفت: «مردی بینوا هستم. نزد رسول خدا(ص) رفتم و حاجت خود را با ایشان در میان گذاشتم. آن بزرگوار مرا به خانه شما فرستادند.» آن روز، سومین روزی بود که اهل این خانه در گرسنگی به سر می‌بردند و پیامبر(ص) نیز از این وضعیت آگاه بود.

بخشش گردنبند در اوج تنگدستی

حضرت فاطمه(س) چیزی در خانه نداشت که به مرد عرب ببخشد. ازاین‌رو، پوست گوسفندی را که فرزندانش، امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام)، بر آن می‌خوابیدند، به او داد و فرمود: «ای مرد عرب، امید است خداوند گشایش و فرجی برایت فراهم آورد.»

پیرمرد گفت: «ای دختر پیامبر، من از گرسنگی بی‌طاقتم؛ شما پوست گوسفند به من می‌دهید؟» حضرت زهرا(س) با شنیدن سخن او، گردنبندی را که فاطمه، دختر حمزه بن عبدالمطلب، به ایشان هدیه داده بود، از خود جدا کرد و به مرد عرب بخشید. پیرمرد گردنبند را گرفت و به مسجد بازگشت.

در مسجد، پیامبر(ص) را در میان اصحاب دید و عرض کرد: «ای رسول خدا، دخترتان این گردنبند را به من داد و فرمود آن را بفروشم؛ شاید خداوند گشایش و فرجی برایم فراهم آورد.» پیامبر(ص) گریست و فرمود: «چگونه خداوند برای تو گشایش فراهم نکند، درحالی‌که بهترین زنان پیشینیان و آیندگان، گردنبند خود را به تو داده است؟»

خرید گردنبند به دست عمار یاسر

عمار یاسر عرض کرد: «ای رسول خدا، اجازه می‌دهید من این گردنبند را بخرم؟» حضرت فرمود: «خداوند خریدار این گردنبند را عذاب نمی‌کند.» عمار از مرد عرب پرسید: «به چند می‌فروشی؟» پیرمرد گفت: «به غذایی که سیرم کند، یک بُرد یمانی برای پوشیدن و یک دینار برای هزینه بازگشت به وطنم.»

عمار گفت: «من در برابر این گردنبند، دویست درهم به تو می‌دهم؛ با نان و گوشت سیرت می‌کنم، یک بُرد یمانی برای پوشیدنت فراهم می‌آورم و با شترم تو را نزد خانواده‌ات می‌رسانم.» سپس پیرمرد را به خانه برد و از غنایمی که از خیبر نزد خود داشت، به او بخشید.

مرد عرب بار دیگر نزد پیامبر(ص) آمد. حضرت از او پرسید: «لباس مورد نیازت را گرفتی و سیر شدی؟» پاسخ داد: «آری؛ بلکه بی‌نیاز هم شدم.»

سپس رسول خدا(ص) بخشی از فضایل حضرت فاطمه(س) را بیان فرمود؛ از جمله اینکه: «هنگامی که دخترم فاطمه را در قبر می‌گذارند، از او می‌پرسند: خدایت کیست؟ می‌گوید: الله ربی. می‌پرسند: پیامبرت کیست؟ می‌گوید: پدرم. می‌پرسند: امام و ولی تو کیست؟ می‌گوید: همین کسی که کنار قبرم ایستاده است.»

بازگشت گردنبند و آزادی غلام

عمار گردنبند را خوشبو کرد و آن را همراه با یک بُرد یمانی به غلامی به نام «سهم» سپرد و گفت: «این گردنبند را نزد پیامبر(ص) ببر؛ خودت را نیز به آن حضرت بخشیدم.» پیامبر(ص)، سهم را همراه گردنبند نزد حضرت فاطمه(س) فرستاد. دختر پیامبر(ص) گردنبند را گرفت و غلام را آزاد کرد.

غلام پس از آزادی خندید. حضرت زهرا(س) علت خنده‌اش را پرسید. سهم پاسخ داد: «از برکت این گردنبند می‌خندم؛ گردنبندی که گرسنه‌ای را سیر کرد، مستمندی را بی‌نیاز ساخت، برهنه‌ای را صاحب لباس کرد، غلامی را آزاد کرد و سرانجام به دست صاحبش بازگشت.»

منبع
  • پایگاه عرفان