اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: پرونده كسى را رسيدگى مىكنند، به او مىگويند:
آن قدر كم دارى كه قابل گذشت نيست و بايد به جهنم بروى. مىگويد: محكوم هستم، قبول است. سرش را پايين مىاندازد كه برود، خطاب مىرسد: او را برگردانيد. در دنيا كاسب بود، وضعش هم خوب بود، به مردم قسطى جنس مىداد. مشترى هم زياد داشت. ده تا شاگرد داشت. شب جمعه ليست بدهكاران را به شاگردانش مىداد و مىگفت: در خانه هر كدام را مىزنيد، اگر قسط خود را آوردند، بگيريد و جلوى اسمش بنويسيد، اما اگر گفتند: نداريم، حرفى نزنيد، فقط سرتان را پايين بياندازيد و بياييد. هفته ديگر برويد، اگر گفت: ندارم، سرتان را پايين بياندازيد و بياييد. هفته سوم، اگر گفت: ندارم، ديگر سراغش نرويد.
اى ملائكه! حالا بندهام آمده است و دستش خالى است. او در دنيا هر كسى كه گفت: ندارم، به او مهر ورزيد. حالا كه خودش ندارد، مىخواهم كه مهرهايش را تلافى كنم. اگر من الآن كه مىگويد ندارم، رحم نكنم، او از منِ خدا كريمتر مىشود: «الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْءَانَ* خَلَقَ الْإِنسنَ» «2» «مَّا تَرَى فِى خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفوُتٍ» «3»
تمام آفرينش انسان بر پايه مهر من است. حالا مدام بنشين و بگو: اى خدا! چرا مرا آفريدهاى؟ خدا جواب مىدهد: چون دوستت داشتم. تو را از حال خاك درآوردم و به صورت انسان زنده ساختم. علاقه و مهر به تو داشتم.