قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

شناخت دنيا و راه زيستن در آن‏


 پيش از اين گفتيم كه انسان به عالم هستى و به خودش دو ديدگاه دارد.

اگر اين نگاه نگاهى سالم و صحيح و براساس وجدان و فطرت و در ارتباط با عقل انبياء و اولياء باشد، هرچيزى را در اين عالم در جاى خود و هر پديده اى را حق مى بيند. چنين نگاهى قلب را قبله نمايى قرار مى دهد كه در هر موقعيتى وجود انسان را به سوى پروردگار راهنمايى مى كند.

اما اگر اين نگاه فاقد پشتوانه اى چون عقل انبياء، وجدان، فطرت و ...

باشد، هيچ چيز را حق نمى بيند و مجموعه عالم را ابزار و خود را مصرف كننده اى مى پندارد كه بايد اين مجموعه را تنها هزينه شكم و شهوت كند. قرآن كريم درباره اين گروه مى فرمايد:

«و الّذين كفروا يتمتّعون و يأكلون كما تأكل الأنعم و النّار مثوى لهّم».

و كافران همواره سرگرم بهره گيرى از (كالا و لذت هاى زودگذر) دنيايند و مى خورند همان گونه كه چهارپايان مى خورند و جايگاهشان آتش است.

اين آيه صراحتا مى فرمايد اين گونه انسان ها با اين طرز نگاهشان «كالانعام» هستند و ارزششان هم وزن گاو و گوسفند است. آيات ديگر حتى ارزش آنان را كمتر دانسته و از حيوانات هم پايين تر مى داند:

«.. أولئك كالأنعم بل هم أضل ...».

... آنان مانند چهارپايانند بلكه گمراه ترند.

سعدى در اين باره شعر زيبايى دارد، مى گويد:

گاوان و خران باربردار

 

به ز آدميان مردم آزار

     

حيواناتى مثل گاو و خر هزاران سال است دارند به تكليف خود عمل مى كنند و جز ايجاد راحتى براى انسان تا به حال كار ديگرى انجام نداده اند، درحالى كه اين انسان هاى بدتر از حيوان دائم در حال ايجاد ناراحتى و رنج براى خود و ديگران اند.

زنبور درشت بى مروت را گوى

 

بارى، اگر عسل نمى دهى نيش مزن.

     

اين كه ما دنيا را چه مى بينيم و خودمان را در اين ميان در چه جايگاهى قرار مى دهيم عامل همه رفتارهاى درست يا نادرستمان است. پس، لازم است ابتدا نگاهمان به هستى را سامان دهيم. براى تبيين بهتر مطلب، ناچار از تشبيه معقول به محسوس استفاده مى كنيم؛ يعنى بهره بردن از مسائل طبيعى براى ملموس كردن برخى مسائل معنوى.

ماهى ها در تمام دوره زندگى شان با يك حقيقت بيشتر روبه رو نيستند و آن آب است. بينش درستشان درباره آب براى اين است كه همين يك حقيقت ظرف زندگى شان را پر كرده و همين يك رنگ در منظر نگاهشان است. آن ها تا در آب اند شاد و متحرك و زنده اند و رشد مى كنند و وجودشان از خشكى متنفر است، گويى مى دانند در خشكى پراكندگى و اختلاف و كشمكش موجودات با هم فراوان است، لذا علاقه اى ندارند از اين حقيقت واحد يكرنگ جدا شوند. ازاين رو، وقتى از ان حقيقت جدا مى شوند، از شدت رنجى كه مى كشند هلاك مى شوند؛ يعنى قلبشان ديگر براى زنده نگاه داشتنشان تلاشى نمى كند و از كار مى افتد.

نمى دانم نام آن گروه از انسان ها را كه چنين ديدگاهى دارند چه بايد گذاشت، ولى ظاهرا بهترين تعبير در حق آنان همان است كه در دعاى كميل آمده است:

«يا غاية آمال العارفين».

عارفانى كه امير المؤمنين از آن ها سخن مى گويد كارى به خانقاه و كشكول و تبرزين ندارند. رئيس كل عارفان عالم، پس از رسول خدا، خود حضرت بوده كه به جاى خانقاه، مسجد و به جاى تبرزين و كشكول، قرآن داشته است.

اين عارفان هستى را به دريا تشبيه كرده و انسان را ماهى اين دريا دانسته اند. هستى منزلى است كه معشوق براى مهمانان و عاشقانش ساخته است. در اين منزل، اهالى نگاه صحيح جز خدا و يكرنگى نمى بينند. براى آن ها مساله خيلى روشن است. آن ها معتقدند هستى ميهمانخانه اى بيش نيست و يك صاحب هم بيشتر ندارد. ما نيز در آن چند صباحى مهمانيم. او ما را دعوت كرده تا رشد كنيم و شايسته نشستن در مقام قرب شويم. بعد از اين كه ما در مقام قرب نشستيم، او پذيرايى را به تناسب قربمان عوض مى كند و به بهشت ابدى تبديل مى كند؛ يعنى 50- 60 سال از اين مهمانى در اين دنيا و ادامه بى نهايتش در آن دنياست.

گر شبى در خانه جانانه ميهمانت كنند

 

گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش.

     

مهم اين است كه اگر در اين دنيا به خوردنى ها و نوشيدنى ها و كارخانه و خانه و صندلى و پول رسيديم، توقف نكنيم، زيرا ابزار متنوع دنيا براى ما مانند خشكى است كه اگر در آن ها بيفتيم، بال بال مى زنيم و هلاك مى شويم. در درياى هستى بايد يكتانگر و يكرنگ نگر باشيم و هم چنان كه از نعمت ها بهره مى بريم، در كنار آن ها توقف نكنيم، زيرا تنها در اين صورت حيات پيدا مى كنيم. قرآن مى فرمايد:

«من عمل صالحا مّن ذكر أو أنثى و هو مؤمن فلنحيينّه حيوة طيّبة و لنجزينّهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون».

از مردوزن، هركس كار شايسته انجام دهد درحالى كه مؤمن است، مسلما او را به زندگى پاك و پاكيزه اى زنده مى داريم و پاداششان را بر پايه بهترين عملى كه همواره انجام مى داده اند، مى دهيم.

عمل يعنى حركت كردن و متوقف نشدن. خيلى ها وقتى به پول و شهوت مى رسند، كنار آن چمباتمه مى زنند و ديگر برنمى خيزند. خيلى ها وقتى به دنيا مى رسند، مانند ماهى اى كه در خشكى افتاده باشد، بالا و پايين مى پرند و عرق مى ريزند. فكر مى كنند اين حركت ها و جنبش ها براى نجات است، درحالى كه نشانه نابودى است.

«من عمل صلحا مّن ذكر أو أنثى و هو مؤمن ...»

كسى كه خودش را مهمان او مى داند و كنار هيچ نعمتى نمى ايستد و مى رود، در حقيقت، نعمت هاى خدا را در سفره اى كوچك گذارده و به كمر بسته است. مسافرهاى قديم وقتى حركت مى كردند، هروقت گرسنه شان مى شد، خيلى معمولى گره سفره شان را باز مى كردند و نصفه نانى از آن در مى آوردند و هم چنان كه راه مى رفتند مى خوردند و خدا را شكر مى كردند. هيچ مسافرى در قديم سفره اش را پهن نمى كرد تا غذا بخورد و سير شود، چون از راه مى ماند و تلف مى شد. ما هم بايد ياد بگيريم كه توقف كردن به معنى از راه ماندن و به مقصود نرسيدن و تلف شدن است.

يكبار، نمى دانم چه شد كه نيم ساعتى در جلسه اى معطلل شدم. از قضا، عده اى آمدند دور هم نشستند و مشغول صحبت شدند. ديدم يكى از آن طرف ميز مى گويد: ديروز ما هشت ميليارد تومان معامله داشتيم. ديگرى گفت: جايى را ديده ام به صدونه ميليارد تومان، بناست معامله كنم.

يكى ديگرشان گفت: نمى دانم براى آن دو كارخانه كه طرحش را داده ام، ماشين آلات از چين بياورم يا از آلمان، حدود 300 ميليارد تومانى مى شود ... من هم اين قيافه ها را نگاه مى كردم. جالب اين كه از اين 7- 8 نفر حدود شش نفرشان رو به موت بودند و از نظر سن وسال كارشان تمام شده بود. فهميدم حق با آن شاعر است كه مى گويد:

ريشه سرو كهنسال از جوان افزون تر است

 

بيشتر دلبستگى باشد به دنيا پير را.

     

حقيقت اين است كه هرچه بيشتر متوقف بشويم سنگين تر مى شويم و هرچه بيشتر دست وپا بزنيم بيشتر در اين باتلاق فرو مى رويم. چرا نبايد مثل ماهى از خشكى متنفر باشيم و از دلبستگى به ظواهر بگريزيم؟ واللّه، در اين درياى هستى، يك حقيقت بيشتر وجود ندارد و آن هم خداست.

تمام اين سفره را هم در يك لحظه مى تواند جمع كند و ما را در حسرت ابدى باقى بگذارد:

ز افسوس زدند ناله چون كوس

 

خود حاصل عمر چيست؟ افسوس.

     

«فإذا نفخ فى الصور نفخة وحدة ...».

پس چون در صور يك بار دميده شود. و زمين و كوه ها از جاى خود برداشته شوند و هر دوى آن ها يك باره درهم كوبيده و ريزريز گردند.

پس آن روز است كه آن واقعه بزرگ واقع مى شود. و آسمان بشكافد و در آن روز است كه از هم گسسته و متلاشى گردد ....

به محض اين كه قيامت فرا برسد، تمام ساختمان هستى با هرچه در آن است فرو مى ريزد و زير آوار مى مانيم. پس ببينيم كجا و پيش چه كسى

ايستاده ايم؟ بياييد يكى بين باشيم، زيرا اين كثرت ها سرانجام ما را مى كشد. اين هايى كه ما مى بينيمم همگى «نبود» هستند، «بود» فقط يكى است و بقيه نمايش بودن را مى دهند. براى همين، وقتى نمايش تمام مى شود، تلفن ها به كار مى افتند تا تابوت و ماشين بهشت زهرا و كفن و قبر آماده كنند. همين نشان مى دهد كه ما بود نيستيم. نبوديم؛ يعنى ظاهرى از بود را داريم نشان مى دهيم. به خدا، اين نمايش امروزوفردا تمام مى شود! با يكى پيوند بخوريم كه ابدى باشد تا ابدى بشويم؛ به كسى متصل باشيم كه يكرنگ است تا يكرنگ شويم. چند رنگ نباشيم، متكثر نشويم، در كثرت و تنوع نيفتيم، چشم ظاهرمان مانع چشم باطنمان نشود، گوشمان فقط صداهاى معمولى بى ربط و بى اثر را نشنود و مانع از اين نشود كه صداى خدا به ما برسد.

«من عمل صلحا مّن ذكر أو أنثى و هو مؤمن ...»

آيه مى گويد كسى كه به سوى من در حركت است و مؤمن است، دوبين و سه بين و چهاربين نيست، يكتانگر است.

«فلنحيينّه حيوة طيّبة ...».

در اين درياى الهى و يكرنگ، خودم به او حيات طيبه مى دهم و زندگى اش مى بخشم. اما اگر تعلق به اين رنگ ها پيدا كند، ديگر آزادى اش خيلى مشكل است. حكايت كوتاهى به ياد دارم كه بى مناسبت با اين معنا نيست كه عارفان واقعى چقدر هوشيار و آزاده بوده و از تعلق به هر رنگى پرهيز مى كردند.

 


منبع : پایگاه عرفان
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه